کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
الهي دردهايي هست كه نمي توان گفت
و گفتني هايي هست كه هيچ قلبي محرم
آن نيست

الهي اشك هايي هست
كه با هيچ دوستي نمي توان ريخت

و زخم هايي هست
كه هيچ مرحمي آنرا التيام نمي بخشد

و تنهايي هايي هست
كه هيچ جمعي آنرا پر نمي كند

الهي پرسش هايي هست كه جز تو كسي قادر
به پاسخ دادنش نيست

دردهايي هست كه جز تو كسي آنرا نمي گشايد
قصد هايي هست كه جز به توفيق تو
ميسر نمي شود

الهي تلاش هايي هست كه جز به مدد تو ثمر
نمي بخشد، تغييراتي هست كه جز به تقدير
تو ممكن نيست و دعاهايي هست كه جز به
آمين تو اجابت نمي شود...

الهي قدم هاي گمشده اي دارم كه تنها
هدايتگرش تويي و به آزمون هايي دچارم كه
اگر دستم نگيري و مرا به آنها محك بزني
شرمنده خواهم شد.

اما من میدانم که تو هرگز
این بنده ات راتنها نخواهی گذاشت

پس ای خدا دستم را بگیر...🙏
5
ديوارِ يقين، وسعتِ زندانِ خودم بود
پای سفرم بسته‌ی دستانِ خودم بود

آنجا كه به ايمانِ كسی خرده گرفتم
هيهات كه از سستیِ ايمانِ خودم بود

هربار كه حرمت شكنی كرده ام، آخر
فهميده‌ام از حالِ پريشانِ خودم بود

خشتی اگر از خانه‌ی بيگانه ربودم
آوار به كاشانه‌ی ويرانِ خودم بود

دل كم نشكستم، كه نبازم، ولی انگار
بازنده، دلِ تنگ و پشيمانِ خودم بود

روزی كه از آغازِ كسی شاد نبودم
آغازِ شبِ غصه و پايانِ خودم بود

#افشین_یداللهی
👍2
📖 داستان کوتاه

همسر پادشاه دیوانه‌ی عاقلی را دید؛ که با کودکان بازی می‌کرد و با انگشت بر زمین خط می‌کشید.
پرسید: چه می‌کنی؟
گفت: خانه می‌سازم…
پرسید: این خانه را می‌فروشی؟
گفت: می‌فروشم.
پرسید: قیمت آن چقدر است؟
دیوانه مبلغی را گفت. همسر پادشاه فرمان داد که آن مبلغ را به او بدهند. دیوانه پول را گرفت و میان فقیران قسمت کرد.
هنگام شب پادشاه در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانه‌ای رسید. خواست داخل شود اما او را راه ندادند و گفتند این خانه برای همسر توست.

روز بعد پادشاه ماجرا را از همسرش پرسید. همسرش قصه‌ی آن دیوانه را تعریف کرد.
پادشاه نزد دیوانه رفت و او را دید که با کودکان بازی می‌کند و خانه می‌سازد.
گفت: این خانه را می‌فروشی؟
دیوانه گفت: می‌فروشم.
پادشاه پرسید: بهایش چه مقدار است؟
دیوانه مبلغی گفت که در جهان نبود!
پادشاه گفت: به همسرم به قیمت ناچیزی فروخته‌ای!
دیوانه خندید و گفت: همسرت نادیده خرید و تو دیده می‌خری.
میان این دو، فرق بسیار است…
دوست من! خوبی و نیکی که تردید ندارد!
حقیقتی را که دلت به آن گواهی می‌دهد بپذیر هرچند به چشم ندیده باشی!

گاهی حقایق آن‌قدر بزرگ‌اند و زیبا که در محدوده‌ی تنگ چشمان ما نمی‌گنجند...
چند وقتی می‌شد که همکار شده بودیم…

بچه‌های کوچولویی که از در پیتزا فروشی رد می‌شدند با ذوق نگاهش می‌کردند و لبخند می‌زدند. "کریمی" صاحب مغازه، می‌گفت این چهارمین نفری‌ست که برای پوشیدن لباس کلاه قرمزی و ایستادن در مغازه استخدام کرده اما از هیچ‌کدام راضی نبوده، می‌گفت دل به کار نمی‌دهند، خوب نمی‌رقصند و بلد نیستند چطور مشتری را به داخل بکشانند، اما از این یکی راضی بود. با هم استخدام شده بودیم. من پیک موتوری بودم و او عروسک دم مغازه.

یک شب که تعداد سفارش‌های بیرون‌بر کم‌تر بود، روی موتورم جلوی در مغازه نشسته بودم و در حالی که ساندویچم را گاز می‌زدم به او نگاه می‌کردم. تا به حال ندیده‌ بودم که کسی تا این‌حد نقشش را خوب بازی کند، با دل و جان می‌رقصید. هرکسی که از جلوی مغازه رد می‌شد، با دیدن او چند دقیقه‌‌ی مکث می‌کرد و با نگاه به او و رقص و ادا و اطوارش لبخند می‌زد. خیلی‌ها هم بعد از گفتن جملاتی مثل دمت گرم و خیلی باحالی وارد مغازه می‌شدند و غذا سفارش می‌‌دادند.

آخر شب که کار تمام شده بود، روی چهارپایه‌‌ی بیرون مغازه نشسته بود، کله‌ی عروسک را از سرش برداشته بود و سیگار می‌کشید. سی و پنج ساله بود. این را از روی فرم استخدامی که کنارم پر کرده بود خاطرم است اما موهای جو‌گندمی‌ و چروک‌های کنار چشمش سنش را بیش‌تر نشان می‌داد. کنارش نشستم و به شوخی گفتم: خوب می‌رقصی و نقش باز می‌کنیا، خدایی اگه جای دیگه می‌دیدمت فکر می‌کردم بازیگر مازیگری چیزی هستی. بدون این‌که سرش را بالا بیاورد پُک عمیقی به سیگار زد و گفت: اگه تو هم بچه‌ات مریض بود و پول لازم بودی از منم بهتر می‌رقصیدی.
خواستم بپرسم بچه‌اش چندساله است و چه مشکلی دارد که گفت: باید پیوند مغز استخوان بشه که حالش بهتر شه، فقط پنج سالشه.

دلداری دادن بلد نبودم. گفتم: پاشو لباستو عوض کن من می‌رسونمت. جواب داد: می‌خوام با همین لباس برم در بیمارستان واسش برقصم، عاشق کلاه قرمزیه، هر شب همین کارو می‌کنم، از پنجره منو نگاه می‌کنه و نمی‌دونه که این بابای بدبختشه که داره قر می‌ده.
آن شب، جلوی پنجره‌ای که یک بچه‌ی پنج ساله با سری تراشیده از آن به بیرون نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد، غم‌انگیزترین رقص زندگی‌ام را دیدم، غم‌انگیزترین تلاش یک پدر برای خنداندن بچه‌اش.

چند روز بعد، سفارش‌ها را که تحویل دادم و به مغازه برگشتم، دیدم کله‌ی کلاه قرمزی را از سرش درآورده و دارد می‌رود، جوری راه می‌رفت که انگار کوهی از غم روی دوشش گذاشته بودند، صدایش کردم اما در آن شلوغی نشنید، کریمی گفت: از بیمارستان بهش زنگ زدند گفتند بچه‌‌ش می‌خواد ببینتش، اینم واسه ما نشد عروسک، باید به فکر یه کلاه قرمزی دیگه باشم... تو کسیو نمی‌شناسی؟
و من به او فکر می‌کردم... به او و به همه‌ی کلاه قرمزی‌های قبلی...
👍8
زندگی دفتری از خاطره هاست ....
یکنفر در دل شب .... یکنفر در دل خاک....
یکنفر همسفر سختیها ....
یکنفر همدم خوشبختیهاست ....
چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ...
ما همه همسفر و همگذریم ...
آنچه باقیست ... فقط خوبیهاست..!!

#فروغ فرخزاد
3💯2
آلبرت انیشتین ۱۰ تا جمله ی فوق العاده داره میگه:

۱. جهان ما فرایند تفکرات ماست. پس برای تغییر آن اول باید تفکراتمان را تغییر دهیم.

۲. زندگی مانند راندن یک دوچرخه است. برای اینکه تعادل خود را حفظ کنید فقط باید به حرکت ادامه دهید.

۳. هر انسان بخشی از کل است که جهان هستی نامیده می شود

۴. تخیل همه چیز است؛ درواقع یک پیش نمایش از چیزهایی است که میتوانید در آینده داشته باشید

ه. انسان باید به دنبال این باشد که کیست، نه اینکه به دنبال چیزی باشد که فکر می کند باید باشد

۶. من هرگز فکرم را درگیر آینده نمی کنم. چون خودش به زودی می آید.

۷.از دیروز یاد بگیر، امروز زندگی کن و به فردا امیدوار باش. مهم این است که دست از پرسش برنداری.

۸. کسی که هرگز اشتباه نکند، چیز جدیدی یاد نمی گیرد.

۹. سعی نکنید یک انسان موفق باشید. بلکه سعی کنید یک فرد ارزشمند شوید

۱۰. هیچ مشکلی با همان سطح آگاهی که آن را ایجاد کرده است حل نمی شود
💯7
تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه‌ات اینه که بانک هر روز صبح یک حساب برات باز می‌کنه و توش هشتاد و شش هزارو چهارصد دلار پول می‌گذاره ولی دوتا شرط داره. یکی این‌که همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می‌گیرند. نمی‌تونی تقلب کنی و یا اضافه‌ی پول را به حساب دیگه‌ای منتقل کنی.
هر روز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می‌کنه. شرط بعدی اینه که بانک می‌تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل می‌کنی؟

او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا...

همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم. زمان.
این حساب با ثانیه ها پر می‌شه. هر روز که از خواب بیدار می‌شیم هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می‌خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمی‌تونیم به روز بعد منتقل کنیم.
لحظه‌هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده. هرروز صبح جادو می‌شه و هشتادوشش هزار و چهارصد ثانیه به ما میدن.
یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می‌تونه هروقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می‌کنیم و غصه می‌خوریم. بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم.

#مارک_لوی
📗 کاش حقیقت داشت
👏3👍2
بهترین روش، برای نیک آغاز کردن یک روز این است :
به هنگام بیدار شدن، بیندیشیم که امروز ؛
چگونه می‌توانیم دست کم یک نفر را شاد کنیم!

#فریدریش_نیچه
👍4💯1
از روزی که توانستم به‌خود بقبولانم که نیازی به خوشبختی ندارم، خوشبختی در وجودم آشیان کرد؛ آری از همان روز که به‌خود قبولاندم که برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز ندارم، گویی پس از آنکه تیشه بر‌ ریشه خودپرستی زدم بی‌درنگ چنان چشمه‌ای از شادی در دلم جوشیدن گرفت، که توانستم همه دل‌های دیگر را از آن سیراب کنم، دریافتم که بهترین آموزش سرمشق دادن است، به‌ خوشبختی خویش همچون وظیفه‌ای گردن نهادم.

#آندره_ژید
📕 مائده های زمینی
2
و عمق عشق
هیچگاه شناخته نمی شود
مگر در زمان فراق ...!

#جبران_خلیل_جبران
👏1
چه فکر میکنی که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگي
در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او  گریخته
به بن رسیده راه بسته ایست زندگی
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین واسمان زهم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و افتاب در کبود دره های آب غرق شد
هوا بد است تو با کدام باد میروی
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمیشود
تو از هزاره های دور آمدي
در این درازنای خون فشان به هر قدم نشانه نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند وپست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفای توست
به گوش بیستون هنوز صدای تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق که استوار
  ماند در هجوم هر گزند
نگاه کن هنوز ان بلند دور
ان سپیده آن شکوفه زار انفجار نور کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمي هماره در هوای اوست
ببوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و
باز رو نهی بدان فراز 
چه فکر میکنی جهان چو آبگینه شکسته ایست
که سرو راست هم در او شکسته مینمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ که راه بسته مینمایدت
زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمیست این درنگ درد و رنج
به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند رونده باش

"امید هیچ معجزی ز مرده نیست"

زنده باش

#هوشنگ_ ابتهاج
2👍1
دنيا كه شروع شد زنجير نداشت، خدا دنياي بي زنجير آفريد. آدم بود كه زنجير را ساخت، شيطان كمكش كرد. خدا دنياي بي زنجير مي خواست، نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.

امتحان آدم همين جا بود...
شيطان آدم را در زنجير مي خواست.
ليلي، مجنون را بي زنجير مي خواست.
ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند... ليلي ماند، زيرا ليلي نام ديگر آزادي است ...

#ليلي_نام_تمام_دختران_زمين_است #عرفان_نظر_آهاري
👍4
فرار از سیبری، از یوزف مارتین
داستانی واقعی و بسیار هیجانی با نوشتاری جذاب ،
این کتاب در کنار بیان داستان، جنبه های مختلف اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و طبیعت را نیز به تصویر کلمات میکشد
« زندگی » و « زمان » معلم های
شگفت انگیزی هستند.

« زندگی » به ما می آموزد از
« زمان» درست استفاده کنیم.

و « زمان » به ما ارزش
« زندگی » را می آموزد.
👍1💯1
تو چه غذایی را بیش از همه
دوست داری، پدر بزرگ؟
همه‌‌‌ی غذاها را، پسرم، همه را ٬
این گناه بزرگی است که آدم بگوید این غذا خوب است و آن یک بد!
چرا؟ مگر آدم حق ندارد انتخاب کند؟
البته که نه، حق ندارد!
آخر چرا؟
برای اینکه کسانی هستند که گرسنه اند.

#نیکوس_کازانتراکیس
📓 زوربای یونانی
👍6
یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که "فقر بهتر است یا عطر؟"
قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر". از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که"فقر" خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند. عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر". انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود
"عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است"

#فریبا_وفی
📗 رویای تبت
5👍2👌1
‎‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

برای همه خوب باش
آنکس که فهمید
همیشه در کنارت خواهد بود و
آنکس که نفهمید ، روزی دلش
برای تمامِ خوبی‌هایت تنگ میشود

#فروغ_فرخزاد
6👍5
هر چه بیشتر از خودت بی‌خبرم می‌گذاری، بیشتر به تو فکر می‌کنم....

#آلبر_کامو
💯71
سه چیز برای شاد بودن حیاتی است!
کاری برای انجام دادن
کسی برای دوست داشتن
و امید به فردای بهتر

#اديسون
👍41