کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
می‌دانی کوچولو، شیرینی‌پزی و عشق مثل هم‌اند.
پای طراوت در میان است و همه‌ی مواد آن، حتی تلخ‌ترین‌شان، به شیرینی دلپذیری تبدیل می‌شوند...

کتاب:کریستین_بوبن
#دیوانه_بازی
4
Jade Yek Tarafe ~ Music-Fa.Com
Sina Shabankhani ~ Music-Fa.Com
Sina Shabankhani - Jade Yek Tarafe (320).mp3

فقط تاریکی می‌داند
ماه چقدر روشن است
فقط خاک می‌داند
دست‌های آب، چقدر مهربان‌اند
معنی دقیق نان را
فقط آدم گرسنه می‌داند
و فقط من می‌دانم، تو چقدر زیبایی ...!

#رسول_یونان
4
Forwarded from Mohammad Ali Behdani
1
کسی که در برابر بتهوون، باخ و موتزارات، فروتنانه سکوت اختیار کند، به تار جلیل شهناز، عود نریمان، آواز شجریان و ترانه ی "اندک اندک" شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد... کسی که مولوی را قدری بشناسد، حافظ را قدری بخواند،خیام را گهگاه زیر لب زمزمه کند، و تک بیت های ناب صائب را دوست بدارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت خوف انگیز کاشیکاری های اصفهان، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارک احساس کرده باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
" شاید سخت، شاید دردمندانه، شاید در فشار؛ اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد..."

📕چهلمین نامه
#نادر_ابراهیمی
4
یکی از واحدهای ارتش سوییس در یکی از مانورهای کوهستانی گم شده بود و ناامیدانه در کوه‌های آلپ سرگردان بود.
هوا سرد بود. ذخیره غذای گروه کم و محدود بود. ناگهان، یکی از اعضا نقشه منطقه را در کوله خود پیدا کرد. آنها نقشه را دنبال کردند و به اقامت گاه اولیه باز گشتند. آنها از مرگ نجات یافتند.

وقتی نقشه را به فرمانده خود نشان دادند، او متعجب شد و پرسید چگونه با چنین نقشه‌ای راه را پیدا کرده‌اید؟

نقشه مربوط به کوه‌های آلپ نبود، بلکه مربوط به کوه‌های پیرنه بود. آنها راه خود را با پیروی از یک نقشه غلط پیدا کرده بودند. اگر آن نقشه را نمی‌یافتند، ساعت‌ها و روزها به امید اینکه گروه‌های نجات آنها را خواهند یافت، در جای خود می‌ماندند.اما آنها با دیدن نقشه راه افتادند.

اغلب اوقات بهتر است حتی با نقشه غلط راه بیفتیم و به دنبال راه نجات بگردیم تا اینکه به امید رسیدن نیروی کمکی در جای خود متوقف شویم و از گرسنگی بمیریم.
وقتی از همه چیز ناامید هستید، دست به کاری بزنید.

آنها که در رودخانه قایق سواری کرده‌اند، می‌دانند بیشترین حالت پایداری قایق، نه در سکون، بلکه در هنگام حرکت کردن و پارو زدن ایجاد می‌شود. شاید این گفته برخلاف تصور عمومی و غریزه‌مان باشد، اما در درستی آن تردیدی نیست.


#روبرت_گانتر
3👌2💯1
و امروز چقدر دلتنگ "آن روزها" ییم
و هرگز نفهمیدیم ،چرا برای
بزرگ شدن این همه بی تاب بودیم...

پاکن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهایمان از کاه بود
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
با وجود سوز و سرمای شدید
ریزعلی، پیراهنش را می درید
کاش می شد باز کوچک
می شدیم
لااقل یک روز کودک
می شدیم!!!!
... و آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت، برای ما از فرزندان بگوی.
پیامبر گفت:
فرزندان شما، به حقیقت فرزندان شما نیستند.
آنها دختران و پسران زندگی اند در سودای خویش.
این جوهر حیات است که به شوق دیدار خویش هر دم از گوشه ای سر بر می کند.
آنها از کوچه ی وجود شما می گذرند اما از شما نیستند،
و اگرچه با شمایند به شما تعلق ندارند.
عشق خود را بر آنها نثار کنید،
اما اندیشه هایتان را برای خود نگه دارید.
زیرا آنها را نیز برای خود اندیشه ای دیگر است.
جسم آنها را در خانه ی خود مسکن دهید اما روح آنها را آزاد گذارید.
زیرا روح آنان در خانه ی "فردا" زیست خواهد کرد
که شما حتی در رویا نمی توانید به دیدار آن بروید.
ممکن است تلاش کنید که شبیه آنها باشید اما مکوشید که آنان را مانند خود بار بیاورید.
زیرا زمان به عقب باز نخواهد گشت و با دیروز درنگ نخواهد کرد.
شما کمانی هستید که از چله ی آن فرزندانتان همچون تیرهای جاندار به آینده پرتاب می شوند.
کماندار نشانه را در بی نهایت می بیند و با قوت شما را خم می کند
تا تیرهایش با شتاب به دور دست پرواز کنند.
بگذارید فشار این خم شدن با شادمانی همراه باشد،
زیرا کماندار چنانکه تیرهای پر شتاب را دوست دارد،
ثبات و استحکام کمان نیز برای او عزیز است...

کتاب پیامبر
#جبران_خلیل_جبران
👏1
هميشه افراد ساكت را
دوست داشته‌ام...

هيچگاه نمی‌فهمی
در حال رقصيدن در رويای خويشند
و يا سنگينی بارِ هستی را به دوش می‌كشند...

#جان_گرین
3
Sedaye Paye Baroon habib
@music1online
Channel : @Music1online

میدانستی !

بعد باران ها
به  دیدن
کمان رنگین آبی اسمان

به انتظار می نشینم !

به یاد
نقاشی کمان ابروی ت !

#ع_دباغ
3👏1
حس می‌کنم و می‌بینم تک به تک مردم، هرکس فقط به مشکل خودش و راه‌حل فردی مشکل خودش فکر می‌کند؛ و لابد نمی‌داند که فاجعه اجتماعی از همین ناشی می‌شود که هرکس فکر می‌کند باید گوش و گلیم خود را از آب به‌ درکشد. چه انبوه‌اند مشکلات زندگی ما، و چه اندک‌اند کسانی که آن را مشکل خود بدانند.

#محمود_دولت_آبادی
👍3👌1
الهي دردهايي هست كه نمي توان گفت
و گفتني هايي هست كه هيچ قلبي محرم
آن نيست

الهي اشك هايي هست
كه با هيچ دوستي نمي توان ريخت

و زخم هايي هست
كه هيچ مرحمي آنرا التيام نمي بخشد

و تنهايي هايي هست
كه هيچ جمعي آنرا پر نمي كند

الهي پرسش هايي هست كه جز تو كسي قادر
به پاسخ دادنش نيست

دردهايي هست كه جز تو كسي آنرا نمي گشايد
قصد هايي هست كه جز به توفيق تو
ميسر نمي شود

الهي تلاش هايي هست كه جز به مدد تو ثمر
نمي بخشد، تغييراتي هست كه جز به تقدير
تو ممكن نيست و دعاهايي هست كه جز به
آمين تو اجابت نمي شود...

الهي قدم هاي گمشده اي دارم كه تنها
هدايتگرش تويي و به آزمون هايي دچارم كه
اگر دستم نگيري و مرا به آنها محك بزني
شرمنده خواهم شد.

اما من میدانم که تو هرگز
این بنده ات راتنها نخواهی گذاشت

پس ای خدا دستم را بگیر...🙏
5
ديوارِ يقين، وسعتِ زندانِ خودم بود
پای سفرم بسته‌ی دستانِ خودم بود

آنجا كه به ايمانِ كسی خرده گرفتم
هيهات كه از سستیِ ايمانِ خودم بود

هربار كه حرمت شكنی كرده ام، آخر
فهميده‌ام از حالِ پريشانِ خودم بود

خشتی اگر از خانه‌ی بيگانه ربودم
آوار به كاشانه‌ی ويرانِ خودم بود

دل كم نشكستم، كه نبازم، ولی انگار
بازنده، دلِ تنگ و پشيمانِ خودم بود

روزی كه از آغازِ كسی شاد نبودم
آغازِ شبِ غصه و پايانِ خودم بود

#افشین_یداللهی
👍2
📖 داستان کوتاه

همسر پادشاه دیوانه‌ی عاقلی را دید؛ که با کودکان بازی می‌کرد و با انگشت بر زمین خط می‌کشید.
پرسید: چه می‌کنی؟
گفت: خانه می‌سازم…
پرسید: این خانه را می‌فروشی؟
گفت: می‌فروشم.
پرسید: قیمت آن چقدر است؟
دیوانه مبلغی را گفت. همسر پادشاه فرمان داد که آن مبلغ را به او بدهند. دیوانه پول را گرفت و میان فقیران قسمت کرد.
هنگام شب پادشاه در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانه‌ای رسید. خواست داخل شود اما او را راه ندادند و گفتند این خانه برای همسر توست.

روز بعد پادشاه ماجرا را از همسرش پرسید. همسرش قصه‌ی آن دیوانه را تعریف کرد.
پادشاه نزد دیوانه رفت و او را دید که با کودکان بازی می‌کند و خانه می‌سازد.
گفت: این خانه را می‌فروشی؟
دیوانه گفت: می‌فروشم.
پادشاه پرسید: بهایش چه مقدار است؟
دیوانه مبلغی گفت که در جهان نبود!
پادشاه گفت: به همسرم به قیمت ناچیزی فروخته‌ای!
دیوانه خندید و گفت: همسرت نادیده خرید و تو دیده می‌خری.
میان این دو، فرق بسیار است…
دوست من! خوبی و نیکی که تردید ندارد!
حقیقتی را که دلت به آن گواهی می‌دهد بپذیر هرچند به چشم ندیده باشی!

گاهی حقایق آن‌قدر بزرگ‌اند و زیبا که در محدوده‌ی تنگ چشمان ما نمی‌گنجند...
چند وقتی می‌شد که همکار شده بودیم…

بچه‌های کوچولویی که از در پیتزا فروشی رد می‌شدند با ذوق نگاهش می‌کردند و لبخند می‌زدند. "کریمی" صاحب مغازه، می‌گفت این چهارمین نفری‌ست که برای پوشیدن لباس کلاه قرمزی و ایستادن در مغازه استخدام کرده اما از هیچ‌کدام راضی نبوده، می‌گفت دل به کار نمی‌دهند، خوب نمی‌رقصند و بلد نیستند چطور مشتری را به داخل بکشانند، اما از این یکی راضی بود. با هم استخدام شده بودیم. من پیک موتوری بودم و او عروسک دم مغازه.

یک شب که تعداد سفارش‌های بیرون‌بر کم‌تر بود، روی موتورم جلوی در مغازه نشسته بودم و در حالی که ساندویچم را گاز می‌زدم به او نگاه می‌کردم. تا به حال ندیده‌ بودم که کسی تا این‌حد نقشش را خوب بازی کند، با دل و جان می‌رقصید. هرکسی که از جلوی مغازه رد می‌شد، با دیدن او چند دقیقه‌‌ی مکث می‌کرد و با نگاه به او و رقص و ادا و اطوارش لبخند می‌زد. خیلی‌ها هم بعد از گفتن جملاتی مثل دمت گرم و خیلی باحالی وارد مغازه می‌شدند و غذا سفارش می‌‌دادند.

آخر شب که کار تمام شده بود، روی چهارپایه‌‌ی بیرون مغازه نشسته بود، کله‌ی عروسک را از سرش برداشته بود و سیگار می‌کشید. سی و پنج ساله بود. این را از روی فرم استخدامی که کنارم پر کرده بود خاطرم است اما موهای جو‌گندمی‌ و چروک‌های کنار چشمش سنش را بیش‌تر نشان می‌داد. کنارش نشستم و به شوخی گفتم: خوب می‌رقصی و نقش باز می‌کنیا، خدایی اگه جای دیگه می‌دیدمت فکر می‌کردم بازیگر مازیگری چیزی هستی. بدون این‌که سرش را بالا بیاورد پُک عمیقی به سیگار زد و گفت: اگه تو هم بچه‌ات مریض بود و پول لازم بودی از منم بهتر می‌رقصیدی.
خواستم بپرسم بچه‌اش چندساله است و چه مشکلی دارد که گفت: باید پیوند مغز استخوان بشه که حالش بهتر شه، فقط پنج سالشه.

دلداری دادن بلد نبودم. گفتم: پاشو لباستو عوض کن من می‌رسونمت. جواب داد: می‌خوام با همین لباس برم در بیمارستان واسش برقصم، عاشق کلاه قرمزیه، هر شب همین کارو می‌کنم، از پنجره منو نگاه می‌کنه و نمی‌دونه که این بابای بدبختشه که داره قر می‌ده.
آن شب، جلوی پنجره‌ای که یک بچه‌ی پنج ساله با سری تراشیده از آن به بیرون نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد، غم‌انگیزترین رقص زندگی‌ام را دیدم، غم‌انگیزترین تلاش یک پدر برای خنداندن بچه‌اش.

چند روز بعد، سفارش‌ها را که تحویل دادم و به مغازه برگشتم، دیدم کله‌ی کلاه قرمزی را از سرش درآورده و دارد می‌رود، جوری راه می‌رفت که انگار کوهی از غم روی دوشش گذاشته بودند، صدایش کردم اما در آن شلوغی نشنید، کریمی گفت: از بیمارستان بهش زنگ زدند گفتند بچه‌‌ش می‌خواد ببینتش، اینم واسه ما نشد عروسک، باید به فکر یه کلاه قرمزی دیگه باشم... تو کسیو نمی‌شناسی؟
و من به او فکر می‌کردم... به او و به همه‌ی کلاه قرمزی‌های قبلی...
👍8
زندگی دفتری از خاطره هاست ....
یکنفر در دل شب .... یکنفر در دل خاک....
یکنفر همسفر سختیها ....
یکنفر همدم خوشبختیهاست ....
چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ...
ما همه همسفر و همگذریم ...
آنچه باقیست ... فقط خوبیهاست..!!

#فروغ فرخزاد
3💯2
آلبرت انیشتین ۱۰ تا جمله ی فوق العاده داره میگه:

۱. جهان ما فرایند تفکرات ماست. پس برای تغییر آن اول باید تفکراتمان را تغییر دهیم.

۲. زندگی مانند راندن یک دوچرخه است. برای اینکه تعادل خود را حفظ کنید فقط باید به حرکت ادامه دهید.

۳. هر انسان بخشی از کل است که جهان هستی نامیده می شود

۴. تخیل همه چیز است؛ درواقع یک پیش نمایش از چیزهایی است که میتوانید در آینده داشته باشید

ه. انسان باید به دنبال این باشد که کیست، نه اینکه به دنبال چیزی باشد که فکر می کند باید باشد

۶. من هرگز فکرم را درگیر آینده نمی کنم. چون خودش به زودی می آید.

۷.از دیروز یاد بگیر، امروز زندگی کن و به فردا امیدوار باش. مهم این است که دست از پرسش برنداری.

۸. کسی که هرگز اشتباه نکند، چیز جدیدی یاد نمی گیرد.

۹. سعی نکنید یک انسان موفق باشید. بلکه سعی کنید یک فرد ارزشمند شوید

۱۰. هیچ مشکلی با همان سطح آگاهی که آن را ایجاد کرده است حل نمی شود
💯7
تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه‌ات اینه که بانک هر روز صبح یک حساب برات باز می‌کنه و توش هشتاد و شش هزارو چهارصد دلار پول می‌گذاره ولی دوتا شرط داره. یکی این‌که همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می‌گیرند. نمی‌تونی تقلب کنی و یا اضافه‌ی پول را به حساب دیگه‌ای منتقل کنی.
هر روز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می‌کنه. شرط بعدی اینه که بانک می‌تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل می‌کنی؟

او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا...

همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم. زمان.
این حساب با ثانیه ها پر می‌شه. هر روز که از خواب بیدار می‌شیم هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می‌خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمی‌تونیم به روز بعد منتقل کنیم.
لحظه‌هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده. هرروز صبح جادو می‌شه و هشتادوشش هزار و چهارصد ثانیه به ما میدن.
یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می‌تونه هروقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می‌کنیم و غصه می‌خوریم. بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم.

#مارک_لوی
📗 کاش حقیقت داشت
👏3👍2
بهترین روش، برای نیک آغاز کردن یک روز این است :
به هنگام بیدار شدن، بیندیشیم که امروز ؛
چگونه می‌توانیم دست کم یک نفر را شاد کنیم!

#فریدریش_نیچه
👍4💯1
از روزی که توانستم به‌خود بقبولانم که نیازی به خوشبختی ندارم، خوشبختی در وجودم آشیان کرد؛ آری از همان روز که به‌خود قبولاندم که برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز ندارم، گویی پس از آنکه تیشه بر‌ ریشه خودپرستی زدم بی‌درنگ چنان چشمه‌ای از شادی در دلم جوشیدن گرفت، که توانستم همه دل‌های دیگر را از آن سیراب کنم، دریافتم که بهترین آموزش سرمشق دادن است، به‌ خوشبختی خویش همچون وظیفه‌ای گردن نهادم.

#آندره_ژید
📕 مائده های زمینی
2
و عمق عشق
هیچگاه شناخته نمی شود
مگر در زمان فراق ...!

#جبران_خلیل_جبران
👏1