کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
پدرِ من کارگر بود
پدرِ او معلم

ما پولِ جهاز نداشتیم
آنها پولِ عروسی

به هم نرسیدیم

سالها سپری شد
او پزشک شدو من معلم ورزش

دخترش دانش آموزم شده
و گاهی من بیمارش میشوم

اما آنچه هم "درد" و هم "درمان"مان شد
پولِ کمِ حلالِ پدرانمان بود.
و سرانجام کسی خواهد آمد
و با مهربانی هایش به تو
نشان خواهد داد که تو
قبل از دیدن او اصلاً زندگی نکرده ای🌱
6
Baroon Baroon ~ Music-Fa.Com
Reza Malekzade ~ Music-Fa.Com
جامعه ای مهربان ?

برای داشتنش
تنها یک راه هست !
داشتن
مدرسه ، معلم و کتاب درسیٍ مهربانی
و ...
بچه هایی
آدم هایی
مهربان !

#ع_دباغ
2👏2
می گویند قلب هر کس به اندازه مشت بسته اوست....
اما من قلب هایی را دیده ام که به اندازه دنیایی از
"محبت" عمیقند
دلهای بزرگی که هیچ وقت در مشت های بسته جای نمی گیرند
مثل غنچه ای با هر طپش شکفته می شوند
دلهای بزرگی که مانند کویر نامحدودند و تشنه اند
تا اینکه ابر محبت ببارد
در عوض دلهایی هم هستند که حتی از یک
مشت بسته هم کوچک ترند
دلهایی که شاید وسیع هم بتوانند باشند اما
بیش از یک بند انگشت هم عمق ندارند
و تو هر وقت خواستی بدانی قلبت چقدر بزرگ است
به دستت نگاه کن,وقتی که مهربانی را به دیگران تعارف می کنی....
👍2
خدا می گوید:
نگو بدون آن نمی توانم زندگی کنم
تو را بدون آن هم زنده نگه می دارم
و فصل عوض میشود
شاخه درختانی که سایه می افکنند خشک می شوند
صبر لبریز می شود
یار را که جان و دلت بود، غریبه می شود
و ذهنت متعجب می شود
دوستت تبدیل به دشمن می شود
دشمن برمی خیزد و تبدیل به دوستت می شود
دنیای غریبی ست
هر چیزی را که می گویی نمی شود اتفاق می افتد
می گویی نمی اُفتم، می اُفتی، سقوط می کنی
می گویی غافلگیر نمی شوم، غافلگیر و متعجب می شوی
عجیب ترینش هم این است که،
می گویی مُردم،

(اما باز هم زنده می مانی...

و ما باز هم ادامه میدهیم با خدا
👍3
مادر دختری چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش می بست و به دنبال گوسفندها به دشت وکوه میرفت.  یک روز گرگ به گوسفندان حمله میکند و یکی از بره ها را با خود میبرد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی میگذارد و با چوبدستی دنبال گرگ میدود. از کوه بالا میرود تا در کوه گم میشود.
دیگر مادر چوپان را کسی نمیبیند. دختر کوچک را چوپان های دیگری پیدا میکنند، دخترک بزرگ میشود،  در کوه و دشت به دنبال مادر میگردد، تا اثری از او پیدا کند.
روی زمین گلهای ریز و زردی را میبیند که از جای پاهای مادر روییده، آنها را
می چیند و بو میکند.
گلها بوی مادرش را میدهند، دلش را به بوی مادر خوش میکند...
آنها را میچیند و خشک میکند و به بازار میبرد و به عطارها میفروشد.
عطارها آنها را به بیماران میدهند، بیماران میخورند و خوب میشوند.
روزی عطاری از او
می پرسد:
"دختر جان اسم این گل ها چیست؟"
دختر بدون اینکه فکر کند میگوید:"گل بو مادران"

#هوشنگ_مرادی_کرمانی


جای همه ی مادرانی که درمیان مانیستندسبز
👍1
Ashegh Shodam ~ Music-Fa.Com
Garsha Rezaei ~ Music-Fa.Com
یک سبد مهربانی

از شهر قدیم ها بر شهر سبزها بودم
در مسیر جاده همراه درختان سبز
ناگاه نگاه مهربانی چشمان م را دزدید
ناگاه بر کنار آرامش نگاه ش ایستادم
پیاده شدم
لبخند مهربان ش از دور، سلام را بر دلم نشاند
وارد شدم
همه جا پر از سبد های رنگ به رنگ
و شیرینی های شهر سبز
صدای آرام ش نوازشی بر خسته دلم شد
گفتم: سبد قیمتی چند ?
گفت: این ها زیباترین هاست !
مکث بر زبانم و خیره بر چشمانم نشست
مگر قیمتی ست این همه زیبایی را ?
مگر قیمتی ست
مهربانی را
لبخند را
در این قحط روزگار محبت ها
در این قحط روزگار لبخندها

بر رنگ سبدها نه
بر شیرینی شکرها نه

بر نگاه مهر
بر لبخند ناز
بر صدای آرام
باید ایستاد

و
من بودم و در دستانم سبدی رنگ به رنگ درونش پر از
یادگار شهر سبز
پر از گلهای زیبای محبت سبد فروش !

چیزی که در روزگاران حال
کمتر جایی پیدا میتوان کرد


#ع_دباغ
🙏3💯1
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد. دنيا، ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي ست...
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟
چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي، به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن
كه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده گمنام.

كتاب: #ليلي_نام_تمام_دختران_زمين_است
#عرفان_نظر_آهاري
روزی درخواهی یافت؛
که کل کائنات را می‌توانی
در درون خودت
بیابی و آن گاه یک کیمیاگر خواهی بود،
و در جهان نخواهی زیست،
جهان در تو خواهد زیست.

#دیپاک چوپرا
👍2
یک دقیقه مطالعه

یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر کوچک شان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟
پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند و بحث کردیم، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم.
پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه
روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفس مان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به ما یاد دادند که باید قسمتی از درآمدمان را به دولت بدهیم تا برای آبادی شهرها و روستاها خرج شود.
بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود. از آن جایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت:
پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم.
بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.
وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا این قدر کم درس درست و حسابی می خوانند.
مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد:
ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم.
تعریف باسوادی فقط خواندن فیزیک و شیمی و ریاضی نیست بلکه احساس مسوولیت و مشارکت نسبت به مسایل جامعه است.
مهارت های زندگی و اجتماعی شدن در یک جامعه مدنی برای همه لازم است ولی فیزیک و شیمی ممکن است برای گروهی خاص کارگشاباشد .
''''''''''''''
روند آموزش در کشور و خانواده های ما نیازمند تامل و بازنگری اساسی است ، نیاز واقعی کودکان و نوجوانان که جامعه آینده خود را ساخته و در آن زندگی خواهند کرد ، چیست ؟
بهتر نیست کمی بیندیشیم !
👍5
⭕️ #نمایشگاه_کتاب
🔹 مبلغ و نحوه دریافت بن خرید کتاب از نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران

📅 نمایشگاه کتاب امسال از تاریخ ۱۹ لغایت ۲۹ اردیبهشت‌ماه به دو صورت حضوری و مجازی برگزار می شود.

🔹 بن کتاب برای دانشجویان ۷۰۰ هزار تومان هست که ۴۲۰ هزار تومان رو دانشجو پرداخت می کند و ۲۸۰ هزار تومان یارانه کتاب هست.

🔹 بن کتاب برای اعضای هیئت‌علمی ۸۰۰ هزار تومان هست که ۴۰۰ هزار تومان رو اعضای هیئت علمی پرداخت می کنند.

🔹 یارانۀ خرید کتاب (بن کتاب) به صورت «اعتبار خرید» به کد ملی متقاضیان اختصاص می ­یابد، لذا برای ثبت نام نیاز به واریز وجه نیست.

🔹 بن کتاب فقط برای خرید بخش مجازی نمایشگاه کتاب قابل استفاده است. متقاضیان محترم
می‌توانند با مراجعه به سامانه ثبت نام یارانه اعتباری خرید کتاب به نشانی book.icfi.ir 🌐 نسبت به تهیه بن خرید کتاب اقدام نمایند.

🗓یارانه اعتباری خرید کتاب از ۱۶ اردیبهشت‌ماه تخصیص داده می‌شود.

🔰 #کورد_یونی
🆔 @kurd_uni
👍1
دریافته ام که جهان هستیٍ ما دوستدارٍ قدرشناسی ست.

هر چه بیشتر شکرگذار باشید، زیباییها و نیکی های فراوانی به سوی شما جاری خواهد شد ...

#لوئیز_ال_هی
13
شعری زیبا از وحشی بافقی
در زندگی بعدی ، کاش می شد مسیر را وارونه طی کنم.
در آغاز، پیکری بیجان و مرده باشم و آنگاه راه آغاز شود

در خانه ای از انسانهای سالمند، زندگی را آغاز کنم و هرروز همه چیز، بهتر و بهتر شود. به خاطرِ بیش از حد سالم بودن، از خانه بیرونم کنند.

بروم و حقوق بازنشستگی ام را جمع کنم.و سپس، کار کردن را آغاز کنم.

روز اول، یک ساعتِ طلایی خواهم خرید و به مهمانی و پایکوبی خواهم رفت.
سپس چهل سال پیوسته کار خواهم کرد و هرروز ، جوان تر خواهم شد.

آنگاه برای دبیرستان آماده ام؛ و سپس به دبستان می روم و آنگاه کودک می شوم و بازی می کنم. هیچ مسئولیتی نخواهم داشت.

آنقدر جوان و جوان تر می شوم تا به یک نوزاد تبدیل شوم. و آنگاه نه ماه ، در محیطی زیبا و لوکس ، چیزی شبیه استخر ، غوطه ور خواهم شد ... و سپس با یک لحظه برانگیختگیِ شورانگیز ، زندگی را در اوج به پایان برسانم .


#وودی آلن _مرگ در می زند
4
*معنای زندگی*

فیلسوف یونانی دکتر پاپادروس در پایان کلاس درسش با این پرسش سخنرانی خود را به پايان رساند :
آیا كسی پرسشى دارد؟
یکی از شاگردانش به نام "رابرت فولگام" نویسندۀ مشهور در بین حضار بود و پرسید: جناب آقای دكتر پاپادروس، معنی زندگی چیست؟
بعضی از دانش‌جویان خندیدند!
اما پاپادروس، دانش‌جویان خودرا به سکوت دعوت كرد، سپس كیف بغلی خود را از جیبش درآورد، داخل آن را گشت و آینۀ گرد و كوچکی را بیرون آورد و گفت:
موقعی كه بچه بودم جنگ بود، ما بسیار فقیر بودیم و در یک روستای دورافتاده زندگی می‌كردیم ، روزی در كنار جاده چند تکه آینۀ شکسته، از لاشه یک موتورسیکلت آلمانی پیدا كردم. بزرگترین تکۀ آن را برداشتم و با ساییدن آن به سنگ، گِردش كردم.
همین آینه‌ای كه حالا در دست من است و ملاحظه می‌كنید. سپس به‌عنوان یک اسباب‌بازی شروع كردم به بازی با آن و بازتاباندن نور خورشید به هر سوراخ و سنبه و درز و شکاف كمد و صندوقخانه و تاریکترین جاهایی كه نور خورشید به آنها نمی‌رسید. از اینكه با كمک این آینه می‌توانستم ظلمانی‌ترین نقاط در اجسام و مکان‌های مختلف را نورانی كنم به‌قدری شیفته و مجذوب شده بودم كه وصفش مشکل است.

*در واقع، بازتاباندن نور به تاریکترین نقاط اطرافم، بازی روزانۀ من شده بود. آینه را نگه داشتم و در دوران بعدیِ زندگی نیز هر وقت كه بیکار می‌شدم آن را از جیبم در می‌آوردم و به بازی همیشگی خود ادامه می‌دادم.
بزرگ كه شدم دریافتم این كار یک بازی كودكانه نبود، بلکه استعاره‌ای بر كارهایی بود كه احتمال داشت بتوانم در زندگی خود انجام دهم.
بعدها دریافتم كه من، خود نور و یا منبع آن نیستم، بلکه نور و به عبارت دیگر، حقیقت، درک و دانش جایی دیگر است و تنها در صورتی تاریکترین نقاط عالم را نورانی خواهد كرد كه من بازتابش دهم.
من تکه‌ای از آینه‌ای هستم كه از طرح و شکل واقعی آن آگاهى چندان درستی ندارم. با وجود این، هرچه كه هستم، می‌توانم نور را به تاریکترین نقاط عالم، به سیاهترین نقاط ذهن انسانها منعکس كنم و سبب تغییر بعضی چیزها در برخی از انسانها گردم. شاید دیگران نیز متوجه این كار شوند و همین كار را انجام دهند. به‌طور دقیق این همان چیزی است كه من به دنبال آن هستم. این معنی زندگی من است.
دکتر پس از پایان درس، آینه را به دقت دوباره در دست گرفت و به كمک ستونی از نور آفتاب كه از پنجره به داخل سالن می‌تابید، پرتویی از آن را به صورتم و به دستهایم كه روی صندلی به هم گره خورده بودند، تاباند و گفت :
به جایی که تاریک و ظلمانی است، نور ببریم.
به جایی که امید نیست، امید ببریم.
به جایی که دروغ هست، راستی ببریم.
به جایی که ظلم هست، عدالت ببریم.
به جایی که کدورت هست، مهر ببریم .
به جایی که جنگ هست، صلح ببریم .
و ....

*این معنای زندگیست.
6
بارالها ،
  میدانیم که تو خداوند رویداد‌های محالی...

میدانیم که وقتی  برای ما  خیری بخواهی
کسی نمی‌تواند مانعش شود...

میدانیم که ،جهان  سراسر معجزه است،
براى آنكس كه معجزه را باور دارد.

خدایا،
  فرداهایم را همانطور که میدانی ، نقاشی کن...

من به قلم رحمتت ایمان دارم

خدایا ،
نگاهت را برما ببار

توڪه میباری
     زمین و زمان سبز میشوند

توڪه می باری
      همه سبک میشوند
      پاڪ میشوند آرام میشوند....

تو ڪہ می باری
     همہ تـو میشوند....
6👏2
Maleka(www.Next1.ir)
Mohsen Chavoshi(www.Next1.ir)
ما نقاش زندگی باقی  در این دنیای فانی هستیم،
چه زیباست آن تصویر
وقتی دستهامان  هنرمندانه  قلم را به  رنگ سبز دوستی،
رنگ سرخ محبت،
رنگ آبي پاکی،
رنگ سفید صفا میزند
و با موسیقی عشق ترکیبی می آفريند
تا همان بهشتی شود که در ذهن هامان رویاست،

#ع_دباغ
👏3👌3
ﺭﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﯽ ﺳﻬﺮﺍﺏ

ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺗﺮﺩﯾﺪﻡ،،
ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻋﺮﺻﻪ ﺁﻏﺸﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﻐﺾ
ﻟﺐ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺩﯾﺪﻡ....
ﭼﺸﻢ ﮔﺮﯾﺎﻥ ﺩﯾﺪﻡ....
ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ
ﺍﻣـــﺎ……
ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ!!
ﺭﻣﺰ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺭا
ﭘﺸﺖ ﺑﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺍﯾﻦ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﺎ
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ..!!
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﻣﺎﺭ ﺯﻣﯿﻦ ......ﻣﺸﮑﻮﮐﯽ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻟﻬﺎﯼ ﺯﻣﯿﻦ...
4👍3
#کفش_های_قرمز

دخترک طبق معمول هر روز، جلوی ویترین کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمزرنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد: اگه تا پایان ماه، هر روز تمام چسب زخم رو که داری بفروشی، آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم.
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خودش گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز، دست و پا و یا صورت 100 نفر زخم بشه تا .... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و به راه افتاد و گفت: نه، خدا نکنه ... اصلا" کفش نمیخوام.

فقـــــــر اخلاقی به مــــراتب وحــشتنــاک تر و غیـــــرقـــابــــل تحمل تر از فقـــــــر مـــادی است.
6
هر صبح
پشت پنجره ی خیالم
نور از نگاه تو می تابد...
در آسمان لبخندت
گنجشک ها می خوانند
و من
رؤیای حضور تو را
در پیچ تاب و رقص پرده ها
جشن میگیرم
چقدر شیرین است
که دست در دست خیال عشق تو
روز را آغاز کنم...

#سارا قبادى
👍3