Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
فیلم کتاب سبز دوبله فارسی
فیلم دیدنی در مورد ارتباط و دیدگاه انسان ها در جامعه بهم دیگر
برنده جایزه اسکار
https://www.aparat.com/v/7doGp
فیلم دیدنی در مورد ارتباط و دیدگاه انسان ها در جامعه بهم دیگر
برنده جایزه اسکار
https://www.aparat.com/v/7doGp
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
فیلم کتاب سبز دوبله فارسی
لایک و نظر فراموش نشه لطفا
گر چشم دل بر آن مه آیینه رو کنی
سیر جهان در آینه ی روی او کنی
خاک سیه مباش که کس برنگیردت
آیینه شو که خدمت آن ماهرو کنی
جان تو جلوه گاه جمال آنگهی شود
کایینه اش به اشک صفا شست و شو کنی
خواب و خیال من همه با یاد روی توست
تا کی به من چو دولت بیدار رو کنی
درمان درد عشق صبوری بود ولی
با من چرا حکایت سنگ و سبو کنی
خون می چکد ز ناله ی بلبل درین چمن
فریاد از تو گل، که به هر خار خو کنی
دل بسته ام به باد، به بوی شبی که زلف
بگشایی و مشام مرا مشکبو کنی
اینجاست یار گم شده گرد جهان مگرد
خود را بجوی سایه اگر جست و جو کنی
هوشنگ_ابتهاج
سیر جهان در آینه ی روی او کنی
خاک سیه مباش که کس برنگیردت
آیینه شو که خدمت آن ماهرو کنی
جان تو جلوه گاه جمال آنگهی شود
کایینه اش به اشک صفا شست و شو کنی
خواب و خیال من همه با یاد روی توست
تا کی به من چو دولت بیدار رو کنی
درمان درد عشق صبوری بود ولی
با من چرا حکایت سنگ و سبو کنی
خون می چکد ز ناله ی بلبل درین چمن
فریاد از تو گل، که به هر خار خو کنی
دل بسته ام به باد، به بوی شبی که زلف
بگشایی و مشام مرا مشکبو کنی
اینجاست یار گم شده گرد جهان مگرد
خود را بجوی سایه اگر جست و جو کنی
هوشنگ_ابتهاج
👍2
داستان جالبی وجود دارد دربارهٔ مردی که به سرعت و چهار نعل با اسبش مي تاخت.
اين طور به نظر مي سيد که جای بسيار مهمی می رفت.
مردی که کنار جاده ايستاده بود، فرياد زد: « کجا می روی؟ »
مرد اسب سوار جواب داد: « نمی دانم، از اسب بپرس! »
اين داستان زندگی خيلی از مردم است؛ آن ها سوار بر اسب عادت هايشان مي تازند، بدون اين که بدانند کجا می روند.
وقت آن رسيده است که کنترل افسار را به دست بگيريد و زندگی تان را در مسير رسيدن به جايی قرار دهيد که واقعاً می خواهيد به آنجا برسيد.
#دارن_هاردی
📓 اثر مرکب
اين طور به نظر مي سيد که جای بسيار مهمی می رفت.
مردی که کنار جاده ايستاده بود، فرياد زد: « کجا می روی؟ »
مرد اسب سوار جواب داد: « نمی دانم، از اسب بپرس! »
اين داستان زندگی خيلی از مردم است؛ آن ها سوار بر اسب عادت هايشان مي تازند، بدون اين که بدانند کجا می روند.
وقت آن رسيده است که کنترل افسار را به دست بگيريد و زندگی تان را در مسير رسيدن به جايی قرار دهيد که واقعاً می خواهيد به آنجا برسيد.
#دارن_هاردی
📓 اثر مرکب
شازده کوچولو :
" آخرشم اونایی واسم میمونن که اصن روشون حساب باز نکرده بودم و گذاشته بودمشون حاشیهی زندگیم ...
روباه روزنامه روی میز رو برداشت ،
عینکشو زد و گفت :
" اونا هم منتظرن بیاریشون وسط که برن !"
" آخرشم اونایی واسم میمونن که اصن روشون حساب باز نکرده بودم و گذاشته بودمشون حاشیهی زندگیم ...
روباه روزنامه روی میز رو برداشت ،
عینکشو زد و گفت :
" اونا هم منتظرن بیاریشون وسط که برن !"
Divooneye Divoone
Garsha Rezaei
Garsha-Rezaei-Divooneye-Divoone-320.mp3
#دیوونگی
وقتی دست آنی که باید
در دستت بود
پایی که باید هم پایت بود
در کنارت بود
شوق پریدنی که آرزویت بود
در دل ت بود
عشق ناپیدایی که در دل ت بود
هم رازت بود
دیگر
چه نیازی
به کفش هاست
چه باکی
از سختی راه هاست !
دیوانه وار
باید
پا برهنه
دست در دست
به شوق عشق ها
پا در گٍل های کوچه
به شوق
رسیدن به #خانه زیبایی ها
پرواز کرد
دیوانه وار
باش
دیوانه وار
زندگی کن
دنیا را با دیوانه ها
کاری نیست !!
#ع_دباغ
#دیوونگی
وقتی دست آنی که باید
در دستت بود
پایی که باید هم پایت بود
در کنارت بود
شوق پریدنی که آرزویت بود
در دل ت بود
عشق ناپیدایی که در دل ت بود
هم رازت بود
دیگر
چه نیازی
به کفش هاست
چه باکی
از سختی راه هاست !
دیوانه وار
باید
پا برهنه
دست در دست
به شوق عشق ها
پا در گٍل های کوچه
به شوق
رسیدن به #خانه زیبایی ها
پرواز کرد
دیوانه وار
باش
دیوانه وار
زندگی کن
دنیا را با دیوانه ها
کاری نیست !!
#ع_دباغ
سطح سوم عشق دعا است.
سومین انرژی عشق جهان عبادت است.
وقتی عبادت می ڪنید بگذارید
عبادت تان امری درونی وخود به خودی باشد.
چیزهایی را بگویید ڪه دوست دارید.
با خدا مانند دوستی خردمند صحبت ڪنید
اجازه دهید خداوند به درونتان بیاید.!!
تو آماده پذیرش می شوی و
می گویی:"بیا"
می گویی"منتظرت بودم و اڪنون
خوشحالم ڪه بالاخره آمدی"
همیشه خدا را با شادی بسیار پذیرا باش.
"اوشو"
سومین انرژی عشق جهان عبادت است.
وقتی عبادت می ڪنید بگذارید
عبادت تان امری درونی وخود به خودی باشد.
چیزهایی را بگویید ڪه دوست دارید.
با خدا مانند دوستی خردمند صحبت ڪنید
اجازه دهید خداوند به درونتان بیاید.!!
تو آماده پذیرش می شوی و
می گویی:"بیا"
می گویی"منتظرت بودم و اڪنون
خوشحالم ڪه بالاخره آمدی"
همیشه خدا را با شادی بسیار پذیرا باش.
"اوشو"
💯2
گویند : مرغیست به نام « آمین » !
مرغی آسمانی
در بلندترین نقطهٔ آسمان
آنجا که بخدا نزدیکتر است می پَرَدو سخن می گوید
او شنوا ترین موجود ِ جهان ِ هستی است
هر چیز را که می شنود ،
دوباره بنام فرد ِ گوینده
آنرا تکرار می کند و آمین می گوید
این است که همهٔ آیین ها می گویند
مراقب کلامت باش !
این است که می گویند
تنها صداست که می ماند
این است که می گویند
دیگران را دعا کنید !
این است که اگر
دیگرانی را نفرین کنیم
روزی خود ِ ما
دچار آن خواهیم بود
مرغ آمین
هر آنچه که بگوئیم را
با اسم خود ِ ما ، جمع می کند
و به خداوند اعلام می کند
آنگاه در انتهای جمله
آمیـن می گوید
مرغی آسمانی
در بلندترین نقطهٔ آسمان
آنجا که بخدا نزدیکتر است می پَرَدو سخن می گوید
او شنوا ترین موجود ِ جهان ِ هستی است
هر چیز را که می شنود ،
دوباره بنام فرد ِ گوینده
آنرا تکرار می کند و آمین می گوید
این است که همهٔ آیین ها می گویند
مراقب کلامت باش !
این است که می گویند
تنها صداست که می ماند
این است که می گویند
دیگران را دعا کنید !
این است که اگر
دیگرانی را نفرین کنیم
روزی خود ِ ما
دچار آن خواهیم بود
مرغ آمین
هر آنچه که بگوئیم را
با اسم خود ِ ما ، جمع می کند
و به خداوند اعلام می کند
آنگاه در انتهای جمله
آمیـن می گوید
👍1👌1
به جز من، همه خواهرانم پسوند بس داشتند. ماه بس، گل بس، دختر بس، قز بس ...
در چهره رنگ پریده مادر، بیم و امید را میشد دید! اضطراب و ترس را بیشتر...
و پدر که مهربان بود و صبوری داشت و کم طاقت می شد...
مادر نذر کرده بود و از درویش دوره گرد دعا گرفته بود! شاید این بار...
دیگر دلم نمی خواست به پدر بگویند «ریشت را آب برد»!
یا زن عمو با خنده معنی داری بگوید «نافش را روی پای حسنو ببرید»
دلم نمی خواست بیش از این مادر مقصر شود...
دلم برای همه مان می سوخت برای مادر بیشتر.
💠 به یاد دخترانی که خون بس شدند! ناز دخترانی که برای نجات پدر، برادر، عمو و بستگان و تیره و طایفه، به اجبار به عقد ناشناسی در آمدند! دخترانی که ابزار و وسیله صلح قبائل می شدند و در غربت چه حرف ها که نمی شنیدند و چه زجرها که نمی کشیدند و برخی از آنها چه مظلومانه که نمردند
به یاد دخترانی که به طوایف دیگر شوهر داده شدند و دیگر کسی آنها را ندید و از سرنوشت آنها اطلاعی نیافت
به یاد مادرانی که در ایل ودر بین راه و در هنگام کوچ زاییدند و مردند
به یاد مادران جوانی که تسلیم آل شدند
💠 به یاد مادرانی که سالی یکبار نوزادی را به دنیا می آوردند ، از مرخصی زایمان، از پزشک و ماما، از کارت بهداشت و مرکز بهداشت و نوبت های ماهیانه، از زایشگاه و پزشک خانوادگی، از قطره آهن و رژیم غذایی ویژه خبری نبود...
حتی در روز زایمان مشک می زدند و نان می پختند و در راه آب آوردن از چشمه با درد زایمان روبرو می شدند و یکه و تنها، قهرمانانه دوام می آوردند و با نوزاد به چادر بر می گشتند
💠 در شب های سرد و تاریک زمستان، مادر بزرگ های قهرمان با دست های پرچین و چروک خود معجزه ها می کردند! شجاعت، زرنگی، ایمان و توکل آنها کارآمدتر از بسیاری از داروها و امکانات این روزها بود! آوای گلوله و شیهه اسب، نویدی از حضور میهمان کوچولو در بُنکو می داد و پدر که در بیرون چادر منتظر بود، شادمانه گوسفندی را سر می برید.
اما امان از وقتی که آل می آمد و بسیاری از نوعروسان مادران جوان را می برد! پدربزرگ ها هرچه به آسمان تیر می انداختند فایده ای نداشت! هرچه مادربزرگ ها صورت و دست و پاهای زائو را با ذغال سیاه می کردند بی فایده بود! از قیچی و کارد و تیشه نیز کاری بر نمی آمد. به یاد مادران جوانی که تسلیم آل می شدند
به یاد مادرانی که سینه هایشان سرشار از مهر و عاطفه بود و به فرزندانشان شیر شهامت و صداقت می دادند. به یاد مادرانی که همزمان سه طفل همراهشان بود، یکی در دست و دیگری در کول و سومی در شکم
💠 به یاد مادرانی که سینه هایشان بوی هِل و میخک می داد و بدون حضور آنها بچه ها خوابشان نمی برد! به یاد مادرانی که اسب سواران و تیراندازان کم نظیری بودند! به یاد مادرانی که در مسیر کوچ با راهزن و گرگ درگیر می شدند و قهرمانانه از جان و مال خویش دفاع می کردند.
به یاد مادرانی که صبحگاهان زودتر از بانگ خروس بیدار می شدند... به یاد مادرانی که همواره مشغول بودند و وقت کم می آوردند... به یاد مادرانی که دست تنها، چادر را بار می کردند و
چادر می زدند...
💠 به یاد مادرانی که همچنان صدای لالایی آنها از دره ها و کوه ها به گوش می رسد، به یاد مادرانی که صدای کِل های زیبایشان هنوز در گوشهایمان است...! به یاد مادرانی که صدای خواندن و مشک زدنهایشان هنوز از یوردها می آید، به یاد مادرانی که بوی نان داغ و آغوز و دوغ و کنگر ماست با آنها معنی داشت...! به یاد مادرانی که مرگ ناگهانی همسران آنها خللی در اراده شان ایجاد نکرد، سوختند و ساختند تا فرزندان خود را بزرگ کنند.
به یاد مادرانی که سیاه گیس رفتند و به یاد مادرانی که گیس سفید تیره و طایفه بودند، به یاد مادرانی که به قول خودشان فقط یک کلاه از مردان کمتر داشتند...
به یاد مادرانی که هم آشپز بودند و هم خیاط، هم بافنده و هم چوپان، هم پزشک و هم ماما...
💠 به یاد مادرانی که از شوهران خود فقط محبت می خواستند، به یاد مادرانی که به شوهر و فرزندان خود عشق می ورزیدند، با عشق به آنها زندگی می کردند و با عشق به آنها مردند، به یاد مادرانی که کم لطفی ها و بی انصافی های شوهرانشان را تحمل کردند و خم به ابرو نیاوردند...! به یاد مادرانی که سال ها از داشتن لباس نو محروم بودند تا شاید پسران و دختران جوانشان لباس نو داشته باشند
به یاد مادرانی که درو کردند و خوشه چیدند تا شاید بخشی از نان سال خانواده تهیه گردد، به یاد مادرانی که دستهایشان مانند دست های پدرها خشن و محکم بود، به یاد مادرانی که جاجیم ها و گلیم ها و قالیچه های رنگارنگ می بافتند.
#محمد_بهمن_بیگی
کتاب: #ایل_من_بخارای_من
در چهره رنگ پریده مادر، بیم و امید را میشد دید! اضطراب و ترس را بیشتر...
و پدر که مهربان بود و صبوری داشت و کم طاقت می شد...
مادر نذر کرده بود و از درویش دوره گرد دعا گرفته بود! شاید این بار...
دیگر دلم نمی خواست به پدر بگویند «ریشت را آب برد»!
یا زن عمو با خنده معنی داری بگوید «نافش را روی پای حسنو ببرید»
دلم نمی خواست بیش از این مادر مقصر شود...
دلم برای همه مان می سوخت برای مادر بیشتر.
💠 به یاد دخترانی که خون بس شدند! ناز دخترانی که برای نجات پدر، برادر، عمو و بستگان و تیره و طایفه، به اجبار به عقد ناشناسی در آمدند! دخترانی که ابزار و وسیله صلح قبائل می شدند و در غربت چه حرف ها که نمی شنیدند و چه زجرها که نمی کشیدند و برخی از آنها چه مظلومانه که نمردند
به یاد دخترانی که به طوایف دیگر شوهر داده شدند و دیگر کسی آنها را ندید و از سرنوشت آنها اطلاعی نیافت
به یاد مادرانی که در ایل ودر بین راه و در هنگام کوچ زاییدند و مردند
به یاد مادران جوانی که تسلیم آل شدند
💠 به یاد مادرانی که سالی یکبار نوزادی را به دنیا می آوردند ، از مرخصی زایمان، از پزشک و ماما، از کارت بهداشت و مرکز بهداشت و نوبت های ماهیانه، از زایشگاه و پزشک خانوادگی، از قطره آهن و رژیم غذایی ویژه خبری نبود...
حتی در روز زایمان مشک می زدند و نان می پختند و در راه آب آوردن از چشمه با درد زایمان روبرو می شدند و یکه و تنها، قهرمانانه دوام می آوردند و با نوزاد به چادر بر می گشتند
💠 در شب های سرد و تاریک زمستان، مادر بزرگ های قهرمان با دست های پرچین و چروک خود معجزه ها می کردند! شجاعت، زرنگی، ایمان و توکل آنها کارآمدتر از بسیاری از داروها و امکانات این روزها بود! آوای گلوله و شیهه اسب، نویدی از حضور میهمان کوچولو در بُنکو می داد و پدر که در بیرون چادر منتظر بود، شادمانه گوسفندی را سر می برید.
اما امان از وقتی که آل می آمد و بسیاری از نوعروسان مادران جوان را می برد! پدربزرگ ها هرچه به آسمان تیر می انداختند فایده ای نداشت! هرچه مادربزرگ ها صورت و دست و پاهای زائو را با ذغال سیاه می کردند بی فایده بود! از قیچی و کارد و تیشه نیز کاری بر نمی آمد. به یاد مادران جوانی که تسلیم آل می شدند
به یاد مادرانی که سینه هایشان سرشار از مهر و عاطفه بود و به فرزندانشان شیر شهامت و صداقت می دادند. به یاد مادرانی که همزمان سه طفل همراهشان بود، یکی در دست و دیگری در کول و سومی در شکم
💠 به یاد مادرانی که سینه هایشان بوی هِل و میخک می داد و بدون حضور آنها بچه ها خوابشان نمی برد! به یاد مادرانی که اسب سواران و تیراندازان کم نظیری بودند! به یاد مادرانی که در مسیر کوچ با راهزن و گرگ درگیر می شدند و قهرمانانه از جان و مال خویش دفاع می کردند.
به یاد مادرانی که صبحگاهان زودتر از بانگ خروس بیدار می شدند... به یاد مادرانی که همواره مشغول بودند و وقت کم می آوردند... به یاد مادرانی که دست تنها، چادر را بار می کردند و
چادر می زدند...
💠 به یاد مادرانی که همچنان صدای لالایی آنها از دره ها و کوه ها به گوش می رسد، به یاد مادرانی که صدای کِل های زیبایشان هنوز در گوشهایمان است...! به یاد مادرانی که صدای خواندن و مشک زدنهایشان هنوز از یوردها می آید، به یاد مادرانی که بوی نان داغ و آغوز و دوغ و کنگر ماست با آنها معنی داشت...! به یاد مادرانی که مرگ ناگهانی همسران آنها خللی در اراده شان ایجاد نکرد، سوختند و ساختند تا فرزندان خود را بزرگ کنند.
به یاد مادرانی که سیاه گیس رفتند و به یاد مادرانی که گیس سفید تیره و طایفه بودند، به یاد مادرانی که به قول خودشان فقط یک کلاه از مردان کمتر داشتند...
به یاد مادرانی که هم آشپز بودند و هم خیاط، هم بافنده و هم چوپان، هم پزشک و هم ماما...
💠 به یاد مادرانی که از شوهران خود فقط محبت می خواستند، به یاد مادرانی که به شوهر و فرزندان خود عشق می ورزیدند، با عشق به آنها زندگی می کردند و با عشق به آنها مردند، به یاد مادرانی که کم لطفی ها و بی انصافی های شوهرانشان را تحمل کردند و خم به ابرو نیاوردند...! به یاد مادرانی که سال ها از داشتن لباس نو محروم بودند تا شاید پسران و دختران جوانشان لباس نو داشته باشند
به یاد مادرانی که درو کردند و خوشه چیدند تا شاید بخشی از نان سال خانواده تهیه گردد، به یاد مادرانی که دستهایشان مانند دست های پدرها خشن و محکم بود، به یاد مادرانی که جاجیم ها و گلیم ها و قالیچه های رنگارنگ می بافتند.
#محمد_بهمن_بیگی
کتاب: #ایل_من_بخارای_من
❤2👏1
لازم نیست سر در بیاورید که خدا
چطور میخواهد مشکلاتِ شما را حل کند
این مسئولیتِ اوست ، کارِ شما نیست.
کارِ شما این است که به خدا ایمان
و اعتماد داشته باشید ...
کارِ شما این است که با ایمان و انتظار
زندگی کنید ... آن موقعیت را
به خدا بسپارید و به او اعتماد کنید.
خدای ما ، خدای مافوقِ طبیعی است.
خدا میتواند آنچه را که بشر نمیتواند
انجام دهد ، به انجام برساند.
او محدود به قوانینِ طبیعت نیست
در زندگی دفعتاً متوجه میشویم که
خداوند کارهایی در زندگیمان کرده است
که خود به تنهایی قادر به انجامش نبودهایم.
چطور میخواهد مشکلاتِ شما را حل کند
این مسئولیتِ اوست ، کارِ شما نیست.
کارِ شما این است که به خدا ایمان
و اعتماد داشته باشید ...
کارِ شما این است که با ایمان و انتظار
زندگی کنید ... آن موقعیت را
به خدا بسپارید و به او اعتماد کنید.
خدای ما ، خدای مافوقِ طبیعی است.
خدا میتواند آنچه را که بشر نمیتواند
انجام دهد ، به انجام برساند.
او محدود به قوانینِ طبیعت نیست
در زندگی دفعتاً متوجه میشویم که
خداوند کارهایی در زندگیمان کرده است
که خود به تنهایی قادر به انجامش نبودهایم.
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
نخستین آموزگار، از چنگیز ایتماتوف، داستان واقعی و آموزنده از فردی که معلم درس و معلم انسان بودن را بیان میکند، دلیل تکرار در این کانال
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
nakhostin_amozegar.pdf
3.5 MB
👍2
👍4
Gulsen
Bir Taraf Seç
"#سفیدی در سیاهی"
دقت کردی !
در صفحه سیاهی
یک نقطه سفید حتی خیلی ریز
چقدر بچشم میزند
اگر این نقاط بیشتر شوند
دیگر آن صفحه، سیاه نیست
نقشی از سفیدی ها در میان سیاهی هاست
گاهی شبیه آسمان پر ستاره در شب تاریک ست
تو
سفید باش
ستاره باش
به وسعت سیاهی ها ننگر !!
#ع_دباغ
دقت کردی !
در صفحه سیاهی
یک نقطه سفید حتی خیلی ریز
چقدر بچشم میزند
اگر این نقاط بیشتر شوند
دیگر آن صفحه، سیاه نیست
نقشی از سفیدی ها در میان سیاهی هاست
گاهی شبیه آسمان پر ستاره در شب تاریک ست
تو
سفید باش
ستاره باش
به وسعت سیاهی ها ننگر !!
#ع_دباغ
👏3👌2
اگرکسی گرهای دارد
و توراهش را میدانی
سکوت نکن🌸
اگردستت به جایی میرسد
کاری کن🌸
معجزهی زندگی دیگران باش
بیشک فرددیگری
معجزه زندگی تو خواهدبود🌸🍃
عید مبارک
و توراهش را میدانی
سکوت نکن🌸
اگردستت به جایی میرسد
کاری کن🌸
معجزهی زندگی دیگران باش
بیشک فرددیگری
معجزه زندگی تو خواهدبود🌸🍃
عید مبارک
❤9👍2
زن ها اگر شاد باشند ️خانه می تپد
زن ها اگر موهایشان را شکل دهند ،
اگر صورتشان را آرایش کنند
اگر لباسهای شاد بپوشند زندگی
در خانه جریان پیدا می کند، زن ها
اگر کودک درونشان هنوز شیطنت کند
اگر شوخی کنند ، بخندند ، همه
اهل خانه را به زندگی نوید می دهند
اگر روزی زن خانه چشمهایش رنگ غم
بدهد، حرفهایش بوی گلایه و کسالت
بدهد، اگر ذره ای بی حوصله و نا
امید به نظر برسد تمام اهل خانه
غمگین میشوند، زنان ارمغان آور
شادی ، گذشت و خنده اند
یادمان نرود قلب خانه باید بتپد....
زن ها اگر موهایشان را شکل دهند ،
اگر صورتشان را آرایش کنند
اگر لباسهای شاد بپوشند زندگی
در خانه جریان پیدا می کند، زن ها
اگر کودک درونشان هنوز شیطنت کند
اگر شوخی کنند ، بخندند ، همه
اهل خانه را به زندگی نوید می دهند
اگر روزی زن خانه چشمهایش رنگ غم
بدهد، حرفهایش بوی گلایه و کسالت
بدهد، اگر ذره ای بی حوصله و نا
امید به نظر برسد تمام اهل خانه
غمگین میشوند، زنان ارمغان آور
شادی ، گذشت و خنده اند
یادمان نرود قلب خانه باید بتپد....
بسم الله الرحمن الرحیم
دکتر آیشان ، پزشک و جراح مشهور پاکستانی ، روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار می شد؛
با عجله به فرودگاه رفت .
بعد از پرواز ، ناگهان اعلان کردند؛
که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه ،
که باعث از کار افتادن یکی از موتورهای هواپیما شده ،
مجبوریم فروداضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم ...
بعد از فرود هواپیما ،
دکتر بلافاصله به دفتر فرودگاه رفت؛
و خودش را معرفی کرد؛
و گفت:
هر ساعت، برای من برابر با جان چند بیمار است؛
و شما می خواهید من 16 ساعت ، در این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم ؟
یکی از کارکنان گفت :
جناب دکتر ، اگر خیلی عجله دارید؛
می توانید یک ماشین دربست بگیرید؛
تا مقصد شما ، سه ساعت بیشتر نمانده است ...
دکتر آیشان ، با کمی درنگ پذیرفت؛
و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد؛
که ناگهان در وسط راه ، اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد؛
بطوریکه ادامه راه مقدورنبود ...
ساعتی گذشت تا اینکه احساس کرد راه را گم کرده است ...
خسته و کوفته و درمانده و با نا امیدی براهش ادامه داد ...
که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد ...
کنار آن کلبه توقف کرد و در را زد؛
صدای پیرزنی را شنید :
- بفرما داخل ، هر که هستی در بازه ...
دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود؛ خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند . پیرزن گفت :
کدام تلفن فرزندم ؟
اینجا نه برقی هست و نه تلفنی ...
ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تا خستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری ...
دکتر از پیرزن تشکر کرد؛
و مشغول خوردن شد؛
درحالیکه پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود ...
که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود؛
که هر از گاهی بین نمازهایش ، او را تکان می داد.
پیرزن مدتی به نماز و دعا مشغول بود .
بعد از اتمام نماز و دعا ، دکتر رو به او کرد و گفت :
مادر جان ، من شرمنده این لطف و محبت شما شدم ؛
امیدوارم که دعاهایتان مستجاب شود.
پیرزن گفت :
شما رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش میهمان نوازیتان را کرده است .
من همه دعاهایم قبول شده ، بجز یک دعا ...
دکتر آیشان می پرسد :
چه دعایی ؟
پیرزن می گوید :
این طفل معصومی که جلو چشم شماست ؛
نوه من هست که نه پدر داره و نه مادر ،
به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه پزشکان اینجا ، ازعلاج آن عاجز هستند ...
به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر آیشان هست؛
که او قادر به علاجش هست ، ...
ولی هم او خیلی از ما دور هست؛
و دسترسی به او مشکل هست؛
و هم می گویند هزینه عمل جراحی او خیلی گران است؛
و من از پس آن برنمی آیم ...
می ترسم این طفل بیچاره و مسکین ، خوار و گرفتار شود ...
پس از خدا خواسته ام که چاره ای برای این مشکل جلویم بگذارد؛
و کارم را آسان کند !
دکتر آیشان در حالیکه گریه می کرد؛
گفت :
به والله که دعای تو ،
هواپیماها را از کار انداخت؛
و باعث زدن صاعقه ها شد؛
و آسمان را به باریدن وا داشت ...
تا اینکه منِ دکتر را بسوی تو بکشاند .
من هرگز باورنداشتم؛
که الله عزوجل با یک دعا ،
این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا می کند ؛
و بسوی آنها روانه می کند .
وقتی که دستها ، از همه اسبابها کوتاه می شود؛
و امید ، حتی در تاریکی ها همچنان ادامه دارد؛
فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان بجا می ماند؛
و راه ها از جایی که هیچ انتظارش را ندارید؛
باز می شود .
هر جایی که امید ادامه دارد؛
تمام کائنات در راستای خواسته ی او تلاش می کنند .
گابریل گارسیا مارکز :
باور نميكنم خدا به كسي بگويد:
" نه...! "
همیشه در فشار زندگی اندوهگین مشو...
برای تمام رنجهایی که میبری صبر کن!
صبر اوج احترام به حکمت خداست .
دکتر آیشان ، پزشک و جراح مشهور پاکستانی ، روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار می شد؛
با عجله به فرودگاه رفت .
بعد از پرواز ، ناگهان اعلان کردند؛
که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه ،
که باعث از کار افتادن یکی از موتورهای هواپیما شده ،
مجبوریم فروداضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم ...
بعد از فرود هواپیما ،
دکتر بلافاصله به دفتر فرودگاه رفت؛
و خودش را معرفی کرد؛
و گفت:
هر ساعت، برای من برابر با جان چند بیمار است؛
و شما می خواهید من 16 ساعت ، در این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم ؟
یکی از کارکنان گفت :
جناب دکتر ، اگر خیلی عجله دارید؛
می توانید یک ماشین دربست بگیرید؛
تا مقصد شما ، سه ساعت بیشتر نمانده است ...
دکتر آیشان ، با کمی درنگ پذیرفت؛
و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد؛
که ناگهان در وسط راه ، اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد؛
بطوریکه ادامه راه مقدورنبود ...
ساعتی گذشت تا اینکه احساس کرد راه را گم کرده است ...
خسته و کوفته و درمانده و با نا امیدی براهش ادامه داد ...
که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد ...
کنار آن کلبه توقف کرد و در را زد؛
صدای پیرزنی را شنید :
- بفرما داخل ، هر که هستی در بازه ...
دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود؛ خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند . پیرزن گفت :
کدام تلفن فرزندم ؟
اینجا نه برقی هست و نه تلفنی ...
ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تا خستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری ...
دکتر از پیرزن تشکر کرد؛
و مشغول خوردن شد؛
درحالیکه پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود ...
که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود؛
که هر از گاهی بین نمازهایش ، او را تکان می داد.
پیرزن مدتی به نماز و دعا مشغول بود .
بعد از اتمام نماز و دعا ، دکتر رو به او کرد و گفت :
مادر جان ، من شرمنده این لطف و محبت شما شدم ؛
امیدوارم که دعاهایتان مستجاب شود.
پیرزن گفت :
شما رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش میهمان نوازیتان را کرده است .
من همه دعاهایم قبول شده ، بجز یک دعا ...
دکتر آیشان می پرسد :
چه دعایی ؟
پیرزن می گوید :
این طفل معصومی که جلو چشم شماست ؛
نوه من هست که نه پدر داره و نه مادر ،
به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه پزشکان اینجا ، ازعلاج آن عاجز هستند ...
به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر آیشان هست؛
که او قادر به علاجش هست ، ...
ولی هم او خیلی از ما دور هست؛
و دسترسی به او مشکل هست؛
و هم می گویند هزینه عمل جراحی او خیلی گران است؛
و من از پس آن برنمی آیم ...
می ترسم این طفل بیچاره و مسکین ، خوار و گرفتار شود ...
پس از خدا خواسته ام که چاره ای برای این مشکل جلویم بگذارد؛
و کارم را آسان کند !
دکتر آیشان در حالیکه گریه می کرد؛
گفت :
به والله که دعای تو ،
هواپیماها را از کار انداخت؛
و باعث زدن صاعقه ها شد؛
و آسمان را به باریدن وا داشت ...
تا اینکه منِ دکتر را بسوی تو بکشاند .
من هرگز باورنداشتم؛
که الله عزوجل با یک دعا ،
این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا می کند ؛
و بسوی آنها روانه می کند .
وقتی که دستها ، از همه اسبابها کوتاه می شود؛
و امید ، حتی در تاریکی ها همچنان ادامه دارد؛
فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان بجا می ماند؛
و راه ها از جایی که هیچ انتظارش را ندارید؛
باز می شود .
هر جایی که امید ادامه دارد؛
تمام کائنات در راستای خواسته ی او تلاش می کنند .
گابریل گارسیا مارکز :
باور نميكنم خدا به كسي بگويد:
" نه...! "
همیشه در فشار زندگی اندوهگین مشو...
برای تمام رنجهایی که میبری صبر کن!
صبر اوج احترام به حکمت خداست .
👍6👌2