کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
هميشه فرصتی برای شروع كردن می توان يافت، در حالی که ما اکثر اوقات به تمام کردن فکر می کنیم...!

#يوستين_گردر
📙 درون يك ايينه، درون يك معما
🔷وقتی شهریار معشوقه‌اش را در سیزده بدر دید!

🔹وقتى كه در كشاكش ميدان عشق مغلوب شدم و اطرافيان نامرد معشوقه‌ام را به نامردى ربودند و حُسن و جوانى و آزادگى و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسليم شدند در خويشتن شكستم، گويى كه لاشه خشکیده‌ام را بر شانه‌های منجمدم انداخته و به هر سو می‌کشاندم. بهارم در لگدکوب خزان، تاراج طوفان ناكامى شده بود و نيشخند دشمنانم، چونان خنجر زهرآلود دلم را پاره‌پاره می‌کرد.

🔹روزگار طاقت سوزى داشتم، آواره شهرها شده بودم، از ادامه تحصيل در دانشگاه طب وا‌مانده بودم و از عشق شورآفرینم هيچ خبرى نداشتم، ازدواج كرده بود نمی‌دانستم خوشبخت است يا نه؟

🔹تقریباً سه سال پس از اين شكست سنگين به تهران سفر كرده بودم، روز سيزده بدر دوستان مرا براى گردش به باغى واقع در كرج بردند تا باهم انبساط خاطرى شود. در حلقه دوستان بودم اما اضطرابى جانكاه مرا می‌فرسود، تشويشى بنيان كن به سینه‌ام چنگ انداخته و قلبم را می‌فشرد، از ياران فاصله گرفتم، رفتم در كنج خلوتى زير درختى، تنها نشستم و به ياد گذشته‌های شورآفرین تهران اشك ريختم، پر از اشتياق سرودن بودم.

🔹ناگهان توپ پلاستيكى صورتى رنگى به پهلويم خورد و رشته افكارم را پاره كرد، دختركى بسيار زيبا و شیرین با لباس‌های رنگين در برابرم ايستاده بود و با ترديد به من و توپ می‌نگریست، نمی‌توانست جلو بيايد و توپش را بردارد، شايد از ظاهر ژولیده‌ام می‌ترسید، توپ را برداشتم و با مهربانى صدايش كردم، لبخند شيرينى زد، جلو آمد دستى به موهایش كشيدم، توپ را از من گرفت و به سرعت دويد.

🔹با نگاه تعقيبش كردم تا به نزديك پدر و مادرش رسيد و خود را سراسيمه در آغوش مادر انداخت. واى... ناگهان سرم گيج رفت، احساس كردم بين زمين و آسمان ديگر فاصله‌ای نيست... او بود... عشق از دست رفته من... همراه با شوهر و فرزندش... آرى... او بود... كسى كه سنگ عشق بر بركه احساسم افكند و امواج حسرت آلود ناكاميش، مرزهاى شكيباييم را ويران ساخت و اين غزل را در آن روز در باغ سرودم:
@qocatabriz
يارو همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
@qocatabriz
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم...

💠 به ما بپیوندید👇🏻
http://t.me/joinchat/BarfeTwWT1jzAolyvPQ-mQ
پیتر، یکی از شاگردان دن آریلی، یه‌بار از سر کنجکاوی درب خونه‌ش رو روی خودش قفل می‌کنه و با کلیدساز تماس می‌گیره.
پیتر به کلیدساز میگه که کلیدش رو گم کرده و نیاز به کمک داره.
کلیدساز خودش رو می‌رسونه و در کمتر از یک دقیقه، قفل درب رو باز می‌کنه.
حتماً می‌تونی احساس پیتر را تصور کنی. اون آدم دیگه حتی با درب قفل‌شده هم، احساس امنیت نمی‌کرد. قفلی که در عرض یک دقیقه باز میشه، دیگه چه ارزشی می‌تونه داشته باشه؟
بااین‌حال کلیدساز همون‌جا یکی‌از تجربیات حکیمانه‌ی خودش رو با پیتر به‌اشتراک می‌ذاره. کلیدسازه میگه:
«قفل رو برای این روی درب قرار میدن که آدم‌های درستکار، به کار نادرست وسوسه نشن. یک‌درصد از مردم همیشه درستکار هستن و هیچ‌وقت سرقت نمی‌کنن. یک‌درصد از مردم هم، آدم‌های درستی نیستن و در هر شرایطی تلاش می‌کنن تا قفل در خونه‌ت رو باز کنن و وسایلت رو بدزدن.
اما ۹۸درصدِ باقی‌مونده، تا وقتی درستکار هستن که شرایط اطرافشون مناسب باشه و اون‌ها رو به سمت درستکاری سوق بده. این آدما اگه به اندازه‌ی کافی وسوسه بشن، ممکنه دست به کارهای نادرست بزنن.
قفل از تو در برابر این ۹۸درصد که ممکنه تسلیمِ وسوسه بشن، حفاظت می‌کنه.»
سرنوشت و تقدیر بجای خود
تلاش و تدبیر بجای خود

به بهانه تقدیر نباید
از تلاش باز ایستاد...

#آندره_ژید
ابوسعید ابوالخیر را گفتند:
فلانی قادر است پرواز کند،
گفت:این که مهم نیست،مگس هم میپرد
گفتند فلانی را چه میگویی که روی آب راه میرود؟
گفت: اهمیتی ندارد،تکه ای چوب نیز همین کار را میکند.
گفتند پس از نظر تو شاهکار چیست؟
گفت:
اینکه در میان مردم زندگی کنی ولی هیچگاه به کسی زخم زبان نزنی،دروغ نگویی،کلک نزنی و سو  استفاده نکنی و کسی را از خود نرنجانی.
این شاهکار است...
روزی،
جایی،
دقیقه ای،
خودت را باز خواهی یافت…

و آن وقت،
یا لبخند خواهی زد،
یا اشک خواهی ریخت…

#پابلو نرودا
شكارچى مهربانى دارد مى آيد
اسلحه اش
   يك گل سرخ است...

#ريچارد بريگان
فیلم کتاب سبز دوبله فارسی
فیلم دیدنی در مورد ارتباط و دیدگاه انسان ها در جامعه بهم دیگر
برنده جایزه اسکار
https://www.aparat.com/v/7doGp
گر چشم دل بر آن مه آیینه رو کنی
سیر جهان در آینه ی روی او کنی

خاک سیه مباش که کس برنگیردت
آیینه شو که خدمت آن ماهرو کنی

جان تو جلوه گاه جمال آنگهی شود
کایینه اش به اشک صفا شست و شو کنی

خواب و خیال من همه با یاد روی توست
تا کی به من چو دولت بیدار رو کنی

درمان درد عشق صبوری بود ولی
با من چرا حکایت سنگ و سبو کنی

خون می چکد ز ناله ی بلبل درین چمن
فریاد از تو گل، که به هر خار خو کنی

دل بسته ام به باد، به بوی شبی که زلف
بگشایی و مشام مرا مشکبو کنی

اینجاست یار گم شده گرد جهان مگرد
خود را بجوی سایه اگر جست و جو کنی

هوشنگ_ابتهاج
👍2
داستان جالبی وجود دارد دربارهٔ مردی که به سرعت و چهار نعل با اسبش مي تاخت.
اين طور به نظر مي سيد که جای بسيار مهمی می رفت.
مردی که کنار جاده ايستاده بود، فرياد زد: « کجا می روی؟ »
مرد اسب سوار جواب داد: « نمی دانم، از اسب بپرس! »
اين داستان زندگی خيلی از مردم است؛ آن ها سوار بر اسب عادت هايشان مي تازند، بدون اين که بدانند کجا می روند.

وقت آن رسيده است که کنترل افسار را به دست بگيريد و زندگی تان را در مسير رسيدن به جايی قرار دهيد که واقعاً می خواهيد به آنجا برسيد.

#دارن_هاردی
📓 اثر مرکب
‏شازده کوچولو :
" آخرشم اونایی واسم می‌مونن که اصن روشون حساب باز نکرده بودم و گذاشته بودمشون حاشیه‌ی زندگیم ...

روباه روزنامه روی میز رو برداشت ،
عینکشو زد و گفت :
" اونا هم منتظرن بیاریشون وسط که برن !"
Divooneye Divoone
Garsha Rezaei
Garsha-Rezaei-Divooneye-Divoone-320.mp3

#دیوونگی

وقتی دست آنی که باید
در دستت بود
پایی که باید هم پایت بود
در کنارت بود
شوق پریدنی که آرزویت بود
در دل ت بود
عشق ناپیدایی که در دل ت بود
هم رازت بود

دیگر
چه نیازی
به کفش هاست

چه باکی
از سختی راه هاست !

دیوانه وار
باید
پا برهنه
دست در دست
به شوق عشق ها
پا در گٍل های کوچه
به شوق
رسیدن به #خانه زیبایی ها
پرواز کرد


دیوانه وار
باش
دیوانه وار
زندگی کن

دنیا را با دیوانه ها
کاری نیست !!

#ع_دباغ
سطح سوم عشق دعا است.
سومین انرژی عشق جهان عبادت است.
وقتی عبادت می ڪنید بگذارید
عبادت تان امری درونی وخود به خودی باشد.

چیزهایی را بگویید ڪه دوست دارید.
با خدا مانند دوستی خردمند صحبت ڪنید
اجازه دهید خداوند به درونتان بیاید.!!

تو آماده پذیرش می شوی و
می گویی:"بیا"
می گویی"منتظرت بودم و اڪنون
خوشحالم ڪه بالاخره آمدی"
همیشه خدا را با شادی بسیار پذیرا باش.

"اوشو"
💯2
گویند : مرغیست به نام « آمین » !
مرغی آسمانی
در بلندترین نقطهٔ آسمان
آنجا که بخدا نزدیکتر است می پَرَدو سخن می گوید
او شنوا ترین موجود ِ جهان ِ هستی است
هر چیز را که می شنود ،
دوباره بنام فرد ِ گوینده
آنرا تکرار می کند  و آمین می گوید
این است که همهٔ آیین ها می گویند
مراقب کلامت باش !
این است که می گویند
تنها صداست که می ماند
این است که می گویند
دیگران را دعا کنید !
این است که اگر
دیگرانی را نفرین کنیم
روزی خود ِ ما
دچار آن خواهیم بود
مرغ آمین
هر آنچه که بگوئیم را
با اسم خود ِ ما ، جمع می کند
و به خداوند اعلام می کند
آنگاه در انتهای جمله
آمیـن می گوید
👍1👌1
به جز من، همه خواهرانم پسوند بس داشتند. ماه بس، گل بس، دختر بس، قز بس ...
در چهره رنگ پریده مادر، بیم و امید را میشد دید! اضطراب و ترس را بیشتر...
و پدر که مهربان بود و صبوری داشت و کم طاقت می شد...
مادر نذر کرده بود و از درویش دوره گرد دعا گرفته بود! شاید این بار...
دیگر دلم نمی خواست به پدر بگویند «ریشت را آب برد»!
یا زن عمو با خنده معنی داری بگوید «نافش را روی پای حسنو ببرید»
دلم نمی خواست بیش از این مادر مقصر شود...
دلم برای همه مان می سوخت برای مادر بیشتر.

💠 به یاد دخترانی که خون بس شدند! ناز دخترانی که برای نجات پدر، برادر، عمو و بستگان و تیره و طایفه، به اجبار به عقد ناشناسی در آمدند! دخترانی که ابزار و وسیله صلح قبائل می شدند و در غربت چه حرف ها که نمی شنیدند و چه زجرها که نمی کشیدند و برخی از آنها چه مظلومانه که نمردند
به یاد دخترانی که به طوایف دیگر شوهر داده شدند و دیگر کسی آنها را ندید و از سرنوشت آنها اطلاعی نیافت
به یاد مادرانی که در ایل ودر بین راه و در هنگام کوچ زاییدند و مردند
به یاد مادران جوانی که تسلیم آل شدند
💠 به یاد مادرانی که سالی یکبار نوزادی را به دنیا می آوردند ، از مرخصی زایمان، از پزشک و ماما، از کارت بهداشت و مرکز بهداشت و نوبت های ماهیانه، از زایشگاه و پزشک خانوادگی، از قطره آهن و رژیم غذایی ویژه خبری نبود...
حتی در روز زایمان مشک می زدند و نان می پختند و در راه آب آوردن از چشمه با درد زایمان روبرو می شدند و یکه و تنها، قهرمانانه دوام می آوردند و با نوزاد به چادر بر می گشتند
💠 در شب های سرد و تاریک زمستان، مادر بزرگ های قهرمان با دست های پرچین و چروک خود معجزه ها می کردند! شجاعت، زرنگی، ایمان و توکل آنها کارآمدتر از بسیاری از داروها و امکانات این روزها بود! آوای گلوله و شیهه اسب، نویدی از حضور میهمان کوچولو در بُنکو می داد و پدر که در بیرون چادر منتظر بود، شادمانه گوسفندی را سر می برید.
اما امان از وقتی که آل می آمد و بسیاری از نوعروسان مادران جوان را می برد! پدربزرگ ها هرچه به آسمان تیر می انداختند فایده ای نداشت! هرچه مادربزرگ ها صورت و دست و پاهای زائو را با ذغال سیاه می کردند بی فایده بود! از قیچی و کارد و تیشه نیز کاری بر نمی آمد. به یاد مادران جوانی که تسلیم آل می شدند
به یاد مادرانی که سینه هایشان سرشار از مهر و عاطفه بود و به فرزندانشان شیر شهامت و صداقت می دادند. به یاد مادرانی که همزمان سه طفل همراهشان بود، یکی در دست و دیگری در کول و سومی در شکم
💠 به یاد مادرانی که سینه هایشان بوی هِل و میخک می داد و بدون حضور آنها بچه ها خوابشان نمی برد! به یاد مادرانی که اسب سواران و تیراندازان کم نظیری بودند! به یاد مادرانی که در مسیر کوچ با راهزن و گرگ درگیر می شدند و قهرمانانه از جان و مال خویش دفاع می کردند.
به یاد مادرانی که صبحگاهان زودتر از بانگ خروس بیدار می شدند... به یاد مادرانی که همواره مشغول بودند و وقت کم می آوردند... به یاد مادرانی که دست تنها، چادر را بار می کردند و
چادر می زدند...
💠 به یاد مادرانی که همچنان صدای لالایی آنها از دره ها و کوه ها به گوش می رسد، به یاد مادرانی که صدای کِل های زیبایشان هنوز در گوشهایمان است...! به یاد مادرانی که صدای خواندن و مشک زدنهایشان هنوز از یوردها می آید، به یاد مادرانی که بوی نان داغ و آغوز و دوغ و کنگر ماست با آنها معنی داشت...! به یاد مادرانی که مرگ ناگهانی همسران آنها خللی در اراده شان ایجاد نکرد، سوختند و ساختند تا فرزندان خود را بزرگ کنند.
به یاد مادرانی که سیاه گیس رفتند و به یاد مادرانی که گیس سفید تیره و طایفه بودند، به یاد مادرانی که به قول خودشان فقط یک کلاه از مردان کمتر داشتند...
به یاد مادرانی که هم آشپز بودند و هم خیاط، هم بافنده و هم چوپان، هم پزشک و هم ماما...
💠 به یاد مادرانی که از شوهران خود فقط محبت می خواستند، به یاد مادرانی که به شوهر و فرزندان خود عشق می ورزیدند، با عشق به آنها زندگی می کردند و با عشق به آنها مردند، به یاد مادرانی که کم لطفی ها و بی انصافی های شوهرانشان را تحمل کردند و خم به ابرو نیاوردند...! به یاد مادرانی که سال ها از داشتن لباس نو محروم بودند تا شاید پسران و دختران جوانشان لباس نو داشته باشند
به یاد مادرانی که درو کردند و خوشه چیدند تا شاید بخشی از نان سال خانواده تهیه گردد، به یاد مادرانی که دستهایشان مانند دست های پدرها خشن و  محکم بود، به یاد مادرانی که جاجیم ها و گلیم ها و قالیچه های رنگارنگ می بافتند.

#محمد_بهمن_بیگی
کتاب: #ایل_من_بخارای_من
2👏1
Zire Saghfe Doodi
Sina SarLak
یکی از کنارم رد شد

عطر بسیار گرانبهایی داشت !

بوی مهربانی می داد ...

#ع_دباغ
👍5
لازم نیست سر در بیاورید که خدا
چطور می‌خواهد مشکلاتِ شما را حل کند
این مسئولیتِ اوست ، کارِ شما نیست.

کارِ شما این است که به خدا ایمان
و اعتماد داشته باشید ...

کارِ شما این است که با ایمان و انتظار
زندگی کنید ... آن موقعیت را
به خدا بسپارید و به او اعتماد کنید.

خدای ما ، خدای مافوقِ طبیعی است.
خدا می‌تواند آنچه را که بشر نمی‌تواند
انجام دهد ، به انجام برساند.

او محدود به قوانینِ طبیعت نیست
در زندگی دفعتاً متوجه می‌شویم که
خداوند کارهایی در زندگی‌مان کرده است
که خود به تنهایی قادر به انجامش نبوده‌ایم.

‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌
Forwarded from 2015
زندگی کوتاه نيست

مشکل اينجاست که

ما زندگی را دير شروع ميکنيم.
Forwarded from 2015
احتمال به حقیقت پیوستن رویاهاست
که زندگی را دلچسب می کند!


#پائولو_کوئیلو
4
نخستین آموزگار، از چنگیز ایتماتوف، داستان واقعی و آموزنده از فردی که معلم درس و معلم انسان بودن را بیان میکند، دلیل تکرار در این کانال