فیلم رجب ایودیک 7 Recep Ivedik 7 2022 زیرنویس فارسی
https://www.aparat.com/v/WtAqo
حتما ببینید
فیلم کمدی ولی دیدنی و آموزنده در ارتباط با محتوای متن زیر
طبیعت و دامنه کوه ها با مراتع سرسبز و
پهناور
گوسفندانی رنگارنگ ، با سرود عشق به علف های سبز
بزهای سفید ، زنگوله های پر صدا
سگ های زیرک، با چشمان تیز
تک درختانی منتظر به راه در دل دشت
گندمزار زرد ، سنبله های موج سوار
آري
زمانی اینها منظره ای زیبا و چشم نواز میساختند
که از دورها میشد به تماشا نشست
بدون
دیوار ها
آجر ها
بلوکها و سیمان ها
تورهای سیم
ساختمان های زمخت
آري میشد
از دیوارهای شهر دمی گریخت و
به طبیعت آرام گرفت
و تا چشم توان داشت به نظاره زیبایی ایستاد
ولی دوست من
اینک این ما هستیم با ساختن ها در طبیعت و مزرعه ها
ما نسلی هستیم ، فرهنگی ساختیم ، رسمی ساختیم، رقابتی ساختیم ...
در
ساختن دیوارها ، بلوکها، سیمانها، تورها، آجر ها ....
قرار است تفاوتی نباشد
بین شهر با مرتع ، جنگل و مزرعه ها !!
قرار است از دیوارهای شهر به دیوارهای طبیعت پناه ببریم !!
ما نسلی شدیم در تمنای خودخواهی و سود ها
چه مفهومی دارد طبیعت برای همه گان !!
هر که غنی تر ، طبیعت داخل حصارش بیشتر !!
مثل آن قدیم ها نمیتوانم بنگرم به وسعت دشتهای پر علف ،
خوابیده گله بر تنش ،
خوش آهنگ بال ها بر دلش ،
دنبال وجب خاکی متعلق به خدا باید گشت
چه زیبا گفته او :
به کجا چنین شتابان !!
هر کسی زیر دلیلی
به یکی خوش به کبابی ..
آن یکی سود کلانی ..
دیگری شاه شهرتی ..
آخرش چیست ?
طبیعت رفته به تاراج !
سبزی رفته به دیوار !
گندمی زیر کانکسی !
چشم حسرت به طبیعت !
واقعا نمیدانم دوست
شاید شما بدانید
راهی که میرویم ما !
آيا
هر جا خاک پر باری ست ، آبي ست، قشنگی ست،
باید به حصار ها زد !
آيا میتوان روزی این آجرها ، سیمانها..را از خاک ها تمیز کرد، دوباره مزرعه ای ساخت ، مرتع سبزی پهن کرد ، جنگل پر درختی بپا کرد ،
این وظيفه سنگین را به دوش بچه هامان خواهیم گذاشت، ميراثى ماندگار !
بیا ای دوست
فرهنگی دگر ، رسمی دگر، راهی دگر ، چاره ای دگر ... بیندیشیم
برای ساختن خواسته هامان ، زیبایی ها ی طبیعی را نابود نکنیم .
وسعت چمنزارها را به دیوارها نشکنیم
برای سبزی خود ، منظر سبز همه گان را نبندیم
بدانیم ما موقتیم در این سیر طبیعت
نسل ها همچو تاریخ دراز
خواهند آمد و شوقی خواهند داشت
برای دیدن
مزرعه های پر حاصل
جنگلهای پر درخت
چمنزارهای پر علف !
بیا
این ما نباشیم
که راه شوق ها را
زیبایی سبزها را
قوت انسان ها را در حال و آینده
ببندیم ...
#ع_دباغ
با انتشار این موارد لطفا جامعه را یاری فرمایید
https://www.aparat.com/v/WtAqo
حتما ببینید
فیلم کمدی ولی دیدنی و آموزنده در ارتباط با محتوای متن زیر
طبیعت و دامنه کوه ها با مراتع سرسبز و
پهناور
گوسفندانی رنگارنگ ، با سرود عشق به علف های سبز
بزهای سفید ، زنگوله های پر صدا
سگ های زیرک، با چشمان تیز
تک درختانی منتظر به راه در دل دشت
گندمزار زرد ، سنبله های موج سوار
آري
زمانی اینها منظره ای زیبا و چشم نواز میساختند
که از دورها میشد به تماشا نشست
بدون
دیوار ها
آجر ها
بلوکها و سیمان ها
تورهای سیم
ساختمان های زمخت
آري میشد
از دیوارهای شهر دمی گریخت و
به طبیعت آرام گرفت
و تا چشم توان داشت به نظاره زیبایی ایستاد
ولی دوست من
اینک این ما هستیم با ساختن ها در طبیعت و مزرعه ها
ما نسلی هستیم ، فرهنگی ساختیم ، رسمی ساختیم، رقابتی ساختیم ...
در
ساختن دیوارها ، بلوکها، سیمانها، تورها، آجر ها ....
قرار است تفاوتی نباشد
بین شهر با مرتع ، جنگل و مزرعه ها !!
قرار است از دیوارهای شهر به دیوارهای طبیعت پناه ببریم !!
ما نسلی شدیم در تمنای خودخواهی و سود ها
چه مفهومی دارد طبیعت برای همه گان !!
هر که غنی تر ، طبیعت داخل حصارش بیشتر !!
مثل آن قدیم ها نمیتوانم بنگرم به وسعت دشتهای پر علف ،
خوابیده گله بر تنش ،
خوش آهنگ بال ها بر دلش ،
دنبال وجب خاکی متعلق به خدا باید گشت
چه زیبا گفته او :
به کجا چنین شتابان !!
هر کسی زیر دلیلی
به یکی خوش به کبابی ..
آن یکی سود کلانی ..
دیگری شاه شهرتی ..
آخرش چیست ?
طبیعت رفته به تاراج !
سبزی رفته به دیوار !
گندمی زیر کانکسی !
چشم حسرت به طبیعت !
واقعا نمیدانم دوست
شاید شما بدانید
راهی که میرویم ما !
آيا
هر جا خاک پر باری ست ، آبي ست، قشنگی ست،
باید به حصار ها زد !
آيا میتوان روزی این آجرها ، سیمانها..را از خاک ها تمیز کرد، دوباره مزرعه ای ساخت ، مرتع سبزی پهن کرد ، جنگل پر درختی بپا کرد ،
این وظيفه سنگین را به دوش بچه هامان خواهیم گذاشت، ميراثى ماندگار !
بیا ای دوست
فرهنگی دگر ، رسمی دگر، راهی دگر ، چاره ای دگر ... بیندیشیم
برای ساختن خواسته هامان ، زیبایی ها ی طبیعی را نابود نکنیم .
وسعت چمنزارها را به دیوارها نشکنیم
برای سبزی خود ، منظر سبز همه گان را نبندیم
بدانیم ما موقتیم در این سیر طبیعت
نسل ها همچو تاریخ دراز
خواهند آمد و شوقی خواهند داشت
برای دیدن
مزرعه های پر حاصل
جنگلهای پر درخت
چمنزارهای پر علف !
بیا
این ما نباشیم
که راه شوق ها را
زیبایی سبزها را
قوت انسان ها را در حال و آینده
ببندیم ...
#ع_دباغ
با انتشار این موارد لطفا جامعه را یاری فرمایید
کانال کتاب و کتابخوانی pinned «فیلم رجب ایودیک 7 Recep Ivedik 7 2022 زیرنویس فارسی https://www.aparat.com/v/WtAqo حتما ببینید فیلم کمدی ولی دیدنی و آموزنده در ارتباط با محتوای متن زیر طبیعت و دامنه کوه ها با مراتع سرسبز و پهناور گوسفندانی رنگارنگ ، با سرود عشق به علف های سبز بزهای…»
Goosh Kon
Sina Sarlak
Sina Sarlak - Goosh Kon - 128.mp3
خدایا...
گاهی مرا در آغوش بگیر
وقتی در محاصرهی مشکلاتم و
تنها پناهگاهم تویی
وقتی تمام تلاشم را کردهام
بیخبر از راه برس و مرا بغل کن
باور کن آدمِ جا زدن نیستیم
اما از یک جایی به بعد،
بگو که با هم درستش میکنیم
از یک جایی به بعد،
خودت برایم معجزه کن...
"نرگس صرافیان طوفان"
خدایا...
گاهی مرا در آغوش بگیر
وقتی در محاصرهی مشکلاتم و
تنها پناهگاهم تویی
وقتی تمام تلاشم را کردهام
بیخبر از راه برس و مرا بغل کن
باور کن آدمِ جا زدن نیستیم
اما از یک جایی به بعد،
بگو که با هم درستش میکنیم
از یک جایی به بعد،
خودت برایم معجزه کن...
"نرگس صرافیان طوفان"
شاید
جاهایی را برای زندگی بتوانی انتخاب کنی
جایی که خوش تر بگذرد
جایی که قشنگ تر باشد
ولی
جایی باش
"که برای آفرینش مفید تر باشی"
#ع_دباغ
جاهایی را برای زندگی بتوانی انتخاب کنی
جایی که خوش تر بگذرد
جایی که قشنگ تر باشد
ولی
جایی باش
"که برای آفرینش مفید تر باشی"
#ع_دباغ
👍1
اگر می خواهی پس از مرگ فراموش نشوی
یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد،
یا کاری کن که قابل نوشتن باشد.
یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد،
یا کاری کن که قابل نوشتن باشد.
👍1
آراستگی هر چیزی
در گرو چیز دیگریست:
آراستگی ثروت
در انفاق و بخشیدن است
آراستگی شجاعت،
در گذشت و بخشش است.
آراستگی اصل و نسب
به ادب است
امام علی (ع):
ادب مرواریدی همیشه درخشان است
در گرو چیز دیگریست:
آراستگی ثروت
در انفاق و بخشیدن است
آراستگی شجاعت،
در گذشت و بخشش است.
آراستگی اصل و نسب
به ادب است
امام علی (ع):
ادب مرواریدی همیشه درخشان است
👍1
🌺🍃صاحبان رویا، نجات دهندگان جهانند!
رویاهایتان و آرمان هایتان را گرامی بدارید.
آن موسیقی که دلتان را بر می انگیزاند، آن زیبایی که در ذهنتان شکل می گیرد و آن لطافتی که پاکترین اندیشه هایتان را می آراید، گرامى بدارید.
زیرا همه ی اوضاع و شرایط وجدآميز و هر چه محیط بهشت آسا، زائیده ی آنهاست!
اگر نسبت به آنها صادق بمانید، سرانجام جهانتان بنا خواهد شد.
بطلبید که خواهید یافت!
نمی توانید در درون سفر کنید و در بیرون ساکن بمانید!
همواره بسوی چیزی جذب می شوید که در نهان به آن عشق می ورزید.
حاصل دقیق اندیشه هایتان در دستانتان خواهد بود، همان را بدست خواهید آورد که برایش می کوشید، نه کمتر و نه بیشتر!
به حقارت آرزويى خواهید شد که حُکمران شماست و به عظمت آرزويى که بر آن حُکمرانید!
#جیمز_آلن
رویاهایتان و آرمان هایتان را گرامی بدارید.
آن موسیقی که دلتان را بر می انگیزاند، آن زیبایی که در ذهنتان شکل می گیرد و آن لطافتی که پاکترین اندیشه هایتان را می آراید، گرامى بدارید.
زیرا همه ی اوضاع و شرایط وجدآميز و هر چه محیط بهشت آسا، زائیده ی آنهاست!
اگر نسبت به آنها صادق بمانید، سرانجام جهانتان بنا خواهد شد.
بطلبید که خواهید یافت!
نمی توانید در درون سفر کنید و در بیرون ساکن بمانید!
همواره بسوی چیزی جذب می شوید که در نهان به آن عشق می ورزید.
حاصل دقیق اندیشه هایتان در دستانتان خواهد بود، همان را بدست خواهید آورد که برایش می کوشید، نه کمتر و نه بیشتر!
به حقارت آرزويى خواهید شد که حُکمران شماست و به عظمت آرزويى که بر آن حُکمرانید!
#جیمز_آلن
👍1
هنگام غرق شدن تایتانیک ، جان جیکوب آستور چهارم میلیونر بزرگ سوار کشتی بود.
پول حساب های بانکی او برای ساخت 30 فروند از این کشتی های تایتانیک کافی بود. با این حال ، او در معرض خطر مرگ قرار گرفت ، آن چیزی را که از نظر اخلاقی صحیح بود انتخاب کرد و جای خود را در قایق نجات به دو کودک ترسیده داد
ایسیدور اشتراوس ، مالک مشترک بزرگترین فروشگاه های آمریکایی Macy's که اونیز در تایتانیک حضور داشت ، گفت:
"من هرگز زودتر از مردان دیگر وارد کشتی نجات نخواهم شد."
همسرش نیز از سوار شدن به قایق امتناع کرد و جای خود را به خدمتکار تازه استخدام شده خود ، الن برد داد. او تصمیم گرفت آخرین دقایق زندگی خود را با همسرش زندگی کند.
پول حساب های بانکی او برای ساخت 30 فروند از این کشتی های تایتانیک کافی بود. با این حال ، او در معرض خطر مرگ قرار گرفت ، آن چیزی را که از نظر اخلاقی صحیح بود انتخاب کرد و جای خود را در قایق نجات به دو کودک ترسیده داد
ایسیدور اشتراوس ، مالک مشترک بزرگترین فروشگاه های آمریکایی Macy's که اونیز در تایتانیک حضور داشت ، گفت:
"من هرگز زودتر از مردان دیگر وارد کشتی نجات نخواهم شد."
همسرش نیز از سوار شدن به قایق امتناع کرد و جای خود را به خدمتکار تازه استخدام شده خود ، الن برد داد. او تصمیم گرفت آخرین دقایق زندگی خود را با همسرش زندگی کند.
هميشه فرصتی برای شروع كردن می توان يافت، در حالی که ما اکثر اوقات به تمام کردن فکر می کنیم...!
#يوستين_گردر
📙 درون يك ايينه، درون يك معما
#يوستين_گردر
📙 درون يك ايينه، درون يك معما
Forwarded from قوجا تبریز Qoca Tabriz
🔷وقتی شهریار معشوقهاش را در سیزده بدر دید!
🔹وقتى كه در كشاكش ميدان عشق مغلوب شدم و اطرافيان نامرد معشوقهام را به نامردى ربودند و حُسن و جوانى و آزادگى و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسليم شدند در خويشتن شكستم، گويى كه لاشه خشکیدهام را بر شانههای منجمدم انداخته و به هر سو میکشاندم. بهارم در لگدکوب خزان، تاراج طوفان ناكامى شده بود و نيشخند دشمنانم، چونان خنجر زهرآلود دلم را پارهپاره میکرد.
🔹روزگار طاقت سوزى داشتم، آواره شهرها شده بودم، از ادامه تحصيل در دانشگاه طب وامانده بودم و از عشق شورآفرینم هيچ خبرى نداشتم، ازدواج كرده بود نمیدانستم خوشبخت است يا نه؟
🔹تقریباً سه سال پس از اين شكست سنگين به تهران سفر كرده بودم، روز سيزده بدر دوستان مرا براى گردش به باغى واقع در كرج بردند تا باهم انبساط خاطرى شود. در حلقه دوستان بودم اما اضطرابى جانكاه مرا میفرسود، تشويشى بنيان كن به سینهام چنگ انداخته و قلبم را میفشرد، از ياران فاصله گرفتم، رفتم در كنج خلوتى زير درختى، تنها نشستم و به ياد گذشتههای شورآفرین تهران اشك ريختم، پر از اشتياق سرودن بودم.
🔹ناگهان توپ پلاستيكى صورتى رنگى به پهلويم خورد و رشته افكارم را پاره كرد، دختركى بسيار زيبا و شیرین با لباسهای رنگين در برابرم ايستاده بود و با ترديد به من و توپ مینگریست، نمیتوانست جلو بيايد و توپش را بردارد، شايد از ظاهر ژولیدهام میترسید، توپ را برداشتم و با مهربانى صدايش كردم، لبخند شيرينى زد، جلو آمد دستى به موهایش كشيدم، توپ را از من گرفت و به سرعت دويد.
🔹با نگاه تعقيبش كردم تا به نزديك پدر و مادرش رسيد و خود را سراسيمه در آغوش مادر انداخت. واى... ناگهان سرم گيج رفت، احساس كردم بين زمين و آسمان ديگر فاصلهای نيست... او بود... عشق از دست رفته من... همراه با شوهر و فرزندش... آرى... او بود... كسى كه سنگ عشق بر بركه احساسم افكند و امواج حسرت آلود ناكاميش، مرزهاى شكيباييم را ويران ساخت و اين غزل را در آن روز در باغ سرودم:
@qocatabriz
يارو همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
@qocatabriz
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم...
💠 به ما بپیوندید👇🏻
http://t.me/joinchat/BarfeTwWT1jzAolyvPQ-mQ
🔹وقتى كه در كشاكش ميدان عشق مغلوب شدم و اطرافيان نامرد معشوقهام را به نامردى ربودند و حُسن و جوانى و آزادگى و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسليم شدند در خويشتن شكستم، گويى كه لاشه خشکیدهام را بر شانههای منجمدم انداخته و به هر سو میکشاندم. بهارم در لگدکوب خزان، تاراج طوفان ناكامى شده بود و نيشخند دشمنانم، چونان خنجر زهرآلود دلم را پارهپاره میکرد.
🔹روزگار طاقت سوزى داشتم، آواره شهرها شده بودم، از ادامه تحصيل در دانشگاه طب وامانده بودم و از عشق شورآفرینم هيچ خبرى نداشتم، ازدواج كرده بود نمیدانستم خوشبخت است يا نه؟
🔹تقریباً سه سال پس از اين شكست سنگين به تهران سفر كرده بودم، روز سيزده بدر دوستان مرا براى گردش به باغى واقع در كرج بردند تا باهم انبساط خاطرى شود. در حلقه دوستان بودم اما اضطرابى جانكاه مرا میفرسود، تشويشى بنيان كن به سینهام چنگ انداخته و قلبم را میفشرد، از ياران فاصله گرفتم، رفتم در كنج خلوتى زير درختى، تنها نشستم و به ياد گذشتههای شورآفرین تهران اشك ريختم، پر از اشتياق سرودن بودم.
🔹ناگهان توپ پلاستيكى صورتى رنگى به پهلويم خورد و رشته افكارم را پاره كرد، دختركى بسيار زيبا و شیرین با لباسهای رنگين در برابرم ايستاده بود و با ترديد به من و توپ مینگریست، نمیتوانست جلو بيايد و توپش را بردارد، شايد از ظاهر ژولیدهام میترسید، توپ را برداشتم و با مهربانى صدايش كردم، لبخند شيرينى زد، جلو آمد دستى به موهایش كشيدم، توپ را از من گرفت و به سرعت دويد.
🔹با نگاه تعقيبش كردم تا به نزديك پدر و مادرش رسيد و خود را سراسيمه در آغوش مادر انداخت. واى... ناگهان سرم گيج رفت، احساس كردم بين زمين و آسمان ديگر فاصلهای نيست... او بود... عشق از دست رفته من... همراه با شوهر و فرزندش... آرى... او بود... كسى كه سنگ عشق بر بركه احساسم افكند و امواج حسرت آلود ناكاميش، مرزهاى شكيباييم را ويران ساخت و اين غزل را در آن روز در باغ سرودم:
@qocatabriz
يارو همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
@qocatabriz
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم...
💠 به ما بپیوندید👇🏻
http://t.me/joinchat/BarfeTwWT1jzAolyvPQ-mQ
Telegram
قوجا تبریز Qoca Tabriz
پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که درامد پدرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
#شهریار #محسن_چاوشی #سیزده
به ما بپیوندید👇🏻
💠 @qocatabriz
پدر عشق بسوزد که درامد پدرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
#شهریار #محسن_چاوشی #سیزده
به ما بپیوندید👇🏻
💠 @qocatabriz
پیتر، یکی از شاگردان دن آریلی، یهبار از سر کنجکاوی درب خونهش رو روی خودش قفل میکنه و با کلیدساز تماس میگیره.
پیتر به کلیدساز میگه که کلیدش رو گم کرده و نیاز به کمک داره.
کلیدساز خودش رو میرسونه و در کمتر از یک دقیقه، قفل درب رو باز میکنه.
حتماً میتونی احساس پیتر را تصور کنی. اون آدم دیگه حتی با درب قفلشده هم، احساس امنیت نمیکرد. قفلی که در عرض یک دقیقه باز میشه، دیگه چه ارزشی میتونه داشته باشه؟
بااینحال کلیدساز همونجا یکیاز تجربیات حکیمانهی خودش رو با پیتر بهاشتراک میذاره. کلیدسازه میگه:
«قفل رو برای این روی درب قرار میدن که آدمهای درستکار، به کار نادرست وسوسه نشن. یکدرصد از مردم همیشه درستکار هستن و هیچوقت سرقت نمیکنن. یکدرصد از مردم هم، آدمهای درستی نیستن و در هر شرایطی تلاش میکنن تا قفل در خونهت رو باز کنن و وسایلت رو بدزدن.
اما ۹۸درصدِ باقیمونده، تا وقتی درستکار هستن که شرایط اطرافشون مناسب باشه و اونها رو به سمت درستکاری سوق بده. این آدما اگه به اندازهی کافی وسوسه بشن، ممکنه دست به کارهای نادرست بزنن.
قفل از تو در برابر این ۹۸درصد که ممکنه تسلیمِ وسوسه بشن، حفاظت میکنه.»
پیتر به کلیدساز میگه که کلیدش رو گم کرده و نیاز به کمک داره.
کلیدساز خودش رو میرسونه و در کمتر از یک دقیقه، قفل درب رو باز میکنه.
حتماً میتونی احساس پیتر را تصور کنی. اون آدم دیگه حتی با درب قفلشده هم، احساس امنیت نمیکرد. قفلی که در عرض یک دقیقه باز میشه، دیگه چه ارزشی میتونه داشته باشه؟
بااینحال کلیدساز همونجا یکیاز تجربیات حکیمانهی خودش رو با پیتر بهاشتراک میذاره. کلیدسازه میگه:
«قفل رو برای این روی درب قرار میدن که آدمهای درستکار، به کار نادرست وسوسه نشن. یکدرصد از مردم همیشه درستکار هستن و هیچوقت سرقت نمیکنن. یکدرصد از مردم هم، آدمهای درستی نیستن و در هر شرایطی تلاش میکنن تا قفل در خونهت رو باز کنن و وسایلت رو بدزدن.
اما ۹۸درصدِ باقیمونده، تا وقتی درستکار هستن که شرایط اطرافشون مناسب باشه و اونها رو به سمت درستکاری سوق بده. این آدما اگه به اندازهی کافی وسوسه بشن، ممکنه دست به کارهای نادرست بزنن.
قفل از تو در برابر این ۹۸درصد که ممکنه تسلیمِ وسوسه بشن، حفاظت میکنه.»
ابوسعید ابوالخیر را گفتند:
فلانی قادر است پرواز کند،
گفت:این که مهم نیست،مگس هم میپرد
گفتند فلانی را چه میگویی که روی آب راه میرود؟
گفت: اهمیتی ندارد،تکه ای چوب نیز همین کار را میکند.
گفتند پس از نظر تو شاهکار چیست؟
گفت:
اینکه در میان مردم زندگی کنی ولی هیچگاه به کسی زخم زبان نزنی،دروغ نگویی،کلک نزنی و سو استفاده نکنی و کسی را از خود نرنجانی.
این شاهکار است...
فلانی قادر است پرواز کند،
گفت:این که مهم نیست،مگس هم میپرد
گفتند فلانی را چه میگویی که روی آب راه میرود؟
گفت: اهمیتی ندارد،تکه ای چوب نیز همین کار را میکند.
گفتند پس از نظر تو شاهکار چیست؟
گفت:
اینکه در میان مردم زندگی کنی ولی هیچگاه به کسی زخم زبان نزنی،دروغ نگویی،کلک نزنی و سو استفاده نکنی و کسی را از خود نرنجانی.
این شاهکار است...
روزی،
جایی،
دقیقه ای،
خودت را باز خواهی یافت…
و آن وقت،
یا لبخند خواهی زد،
یا اشک خواهی ریخت…
#پابلو نرودا
جایی،
دقیقه ای،
خودت را باز خواهی یافت…
و آن وقت،
یا لبخند خواهی زد،
یا اشک خواهی ریخت…
#پابلو نرودا
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
فیلم کتاب سبز دوبله فارسی
فیلم دیدنی در مورد ارتباط و دیدگاه انسان ها در جامعه بهم دیگر
برنده جایزه اسکار
https://www.aparat.com/v/7doGp
فیلم دیدنی در مورد ارتباط و دیدگاه انسان ها در جامعه بهم دیگر
برنده جایزه اسکار
https://www.aparat.com/v/7doGp
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
فیلم کتاب سبز دوبله فارسی
لایک و نظر فراموش نشه لطفا
گر چشم دل بر آن مه آیینه رو کنی
سیر جهان در آینه ی روی او کنی
خاک سیه مباش که کس برنگیردت
آیینه شو که خدمت آن ماهرو کنی
جان تو جلوه گاه جمال آنگهی شود
کایینه اش به اشک صفا شست و شو کنی
خواب و خیال من همه با یاد روی توست
تا کی به من چو دولت بیدار رو کنی
درمان درد عشق صبوری بود ولی
با من چرا حکایت سنگ و سبو کنی
خون می چکد ز ناله ی بلبل درین چمن
فریاد از تو گل، که به هر خار خو کنی
دل بسته ام به باد، به بوی شبی که زلف
بگشایی و مشام مرا مشکبو کنی
اینجاست یار گم شده گرد جهان مگرد
خود را بجوی سایه اگر جست و جو کنی
هوشنگ_ابتهاج
سیر جهان در آینه ی روی او کنی
خاک سیه مباش که کس برنگیردت
آیینه شو که خدمت آن ماهرو کنی
جان تو جلوه گاه جمال آنگهی شود
کایینه اش به اشک صفا شست و شو کنی
خواب و خیال من همه با یاد روی توست
تا کی به من چو دولت بیدار رو کنی
درمان درد عشق صبوری بود ولی
با من چرا حکایت سنگ و سبو کنی
خون می چکد ز ناله ی بلبل درین چمن
فریاد از تو گل، که به هر خار خو کنی
دل بسته ام به باد، به بوی شبی که زلف
بگشایی و مشام مرا مشکبو کنی
اینجاست یار گم شده گرد جهان مگرد
خود را بجوی سایه اگر جست و جو کنی
هوشنگ_ابتهاج
👍2
داستان جالبی وجود دارد دربارهٔ مردی که به سرعت و چهار نعل با اسبش مي تاخت.
اين طور به نظر مي سيد که جای بسيار مهمی می رفت.
مردی که کنار جاده ايستاده بود، فرياد زد: « کجا می روی؟ »
مرد اسب سوار جواب داد: « نمی دانم، از اسب بپرس! »
اين داستان زندگی خيلی از مردم است؛ آن ها سوار بر اسب عادت هايشان مي تازند، بدون اين که بدانند کجا می روند.
وقت آن رسيده است که کنترل افسار را به دست بگيريد و زندگی تان را در مسير رسيدن به جايی قرار دهيد که واقعاً می خواهيد به آنجا برسيد.
#دارن_هاردی
📓 اثر مرکب
اين طور به نظر مي سيد که جای بسيار مهمی می رفت.
مردی که کنار جاده ايستاده بود، فرياد زد: « کجا می روی؟ »
مرد اسب سوار جواب داد: « نمی دانم، از اسب بپرس! »
اين داستان زندگی خيلی از مردم است؛ آن ها سوار بر اسب عادت هايشان مي تازند، بدون اين که بدانند کجا می روند.
وقت آن رسيده است که کنترل افسار را به دست بگيريد و زندگی تان را در مسير رسيدن به جايی قرار دهيد که واقعاً می خواهيد به آنجا برسيد.
#دارن_هاردی
📓 اثر مرکب