Forwarded from Arsess Vakilpour
ی
چ
هار اتاقه به ۴۲۰۰۰تومان خریده ام.دو اتاقش دست خودم است و دو اتاقش دست همکلاسی هایم اجاره است.با بقیه پول ها هم سه مغازه خریده ام و انها را اجاره داده ام.وضعم خوب است.امسال هم شاگرد اول شده ام.دانشگاه هم به من بورس میدهد....
زری سال سوم پزشکی را تمام کرده بود که من در دانشگاه قبول شدم.بی بی زینب در سن ۹۰ سالگی مرد.زری به یزد آمد من میخواستم برای شروع دانشگاه به مشهد بروم.زری به من گفت مادربزرگش یک ماه قبل به او تلفن کرده و گفته است یک جعبه برایت گذاشته ام توی سوراخ بادگیر پشت بام.آن جعبه مال توست برو آن را بردار.زری گفت حسین میروی برایم برداری؟ من به پشت بام خانه بی بی رفتم .جعبه را پیدا کردم.سنگین بود.وقتی میخواستم به داخل خانه بیاورم دیدم حرمله و ده دوازده تا از نوه های بی بی در حیاط خانه هستند.زری از روی حیاط به من اشاره کرد که برو.جعبه را به خانه خودمان بردم.زری شب به خانه ما آمد.جعبه را گرفت و همانجا درش را باز کرد.حدود ۵ کیلو طلا و جواهرات بود با یک نامه .بی بی زینب نوشته بود؛
عزیزم من ۷۳ تا بچه و نوه و نتیجه دارم همه بی سوادند.بعضی هایشان هم عرقی و تریاکی هستند.این جواهرات را برای تو گذاشتم خرج تحصیلت کن و اگر روزی پولدار شدی یک درمانگاه برای فقرا بساز.زری جعبه را به من داد و گفت پیشت باشد هر وقت خواستم به شیراز بروم از تو میگیرم.سه روز بعد زری آمد.گفت حسین بیا با من به شیراز برویم.گفتم میخواهم بروم مشهد.گفت از شیراز به مشهد برو.گفتم پول ندارم گفت مهمان من.فردا صبح از گاراژ اتوتاج اتوبوس گرفتیم و به شیراز رفتیم.زری در راه گفت یکی از اساتید آمریکاییش از او خواستگاری کرده و او هم بدش نمی آید.مرا به دانشگاه شیراز برد و آن استاد آمریکایی را به من نشان داد.بعد از چند روز من از شیراز به مشهد رفتم....
وقتی من لیسانس گرفتم زری دکترای پزشکیش را گرفت.در سال ششم پزشکی با استاد آمریکاییش ازدواج کرد.گاهی برای هم نامه مینوشتیم.در موقع سربازیم دو ماه در شیراز بودم و هر هفته زری و شوهرش را میدیدم.زری با شوهرش به آمریکا رفت و فوق تخصص خون را در آنجا گرفت.من برای ادامه تحصیل در پاریس بودم که زری رئیس بخش خون دانشگاه ماساچوست آمریکا بود.برایش نامه نوشتم و گفتم که پاریس هستم.سال بعد با شوهرش و دو بچه اش به پاریس آمد و چند روزی باهم بودیم.مرا دعوت به آمریکا کرد که نتوانستم بروم.زری با پول های مادربزرگش و خودش پولدار شد.در اواسط سال ۱۳۸۱برایم نامه نوشت که به مرز ۶۰ سالگی میرسد.یک اکیپ بزرگ پزشکی زیر نظر او درباره ایدز تحقیق میکنند و یک درمانگاه به یاد مادربزرگش به نام بی بی زینب در بنگلادش ساخته است.درمانگاه بی بی زینب روزانه حداقل ۵۰۰ مریض را میپذیرد.چند تا زری قربانی ظلم و ستم نادانان شدند؟ اگر بی بی ۸۰ ساله نبود علیرضا ۱۲ ساله چه بر سر زری می آورد؟
و اما علیرضا با پول زری در یزد مغازه کت و شلوار فروشی دارد.عباس در خیابان ستار خان تهران با پول زری مغازه لوازم آرایشی دارد.خواهر زری همان که لب حوض نشست و گفت اسم طرف فخر رازیست یک پایش یزد است و یک پایش آمریکا.پسرش با مخارج زری در آمریکا در رشته سخت افزار در دوره دکترا درس میخواند.سلطان مادر زری یک سال یزدست یک سال آمریکا.میگویند سلطان در جلو اتاقش یک سیخ کباب آویزان کرده بود و گاه گاه با نگاه به آن گریه میکرد.حرمله در اوایل انقلاب با پول زری در آمریکا رستوران زد.علیرضا به من گفت مجموعا ۲۹ نفر از فامیل با پول زری در آمریکا شاغلند.سال ۸۳ از علیرضا پرسیدم الان در ایل بزرگ شما اگر دختری شکمش بالا بیاید باز هم داغش میکنید؟ گفت ما حالا عقلمان میرسد که اورا به دکتر ببریم .این آدم ها که چهل سال پیش جهانشان محله پشت باغ یزد بود حالا کره خاکی را وطن خود میدانند.
تحول یعنی این از زری پرسیدم میتوانم آدرس ایمیلش را در کتابم چاپ کنم گفت انشاءالله پس از بازنشستگی.حالا وقت پاسخ دادن ندارم.
این داستان واقعی صرفا جهت احترام به شخصیت والای بانوی ایرانی است.
چ
هار اتاقه به ۴۲۰۰۰تومان خریده ام.دو اتاقش دست خودم است و دو اتاقش دست همکلاسی هایم اجاره است.با بقیه پول ها هم سه مغازه خریده ام و انها را اجاره داده ام.وضعم خوب است.امسال هم شاگرد اول شده ام.دانشگاه هم به من بورس میدهد....
زری سال سوم پزشکی را تمام کرده بود که من در دانشگاه قبول شدم.بی بی زینب در سن ۹۰ سالگی مرد.زری به یزد آمد من میخواستم برای شروع دانشگاه به مشهد بروم.زری به من گفت مادربزرگش یک ماه قبل به او تلفن کرده و گفته است یک جعبه برایت گذاشته ام توی سوراخ بادگیر پشت بام.آن جعبه مال توست برو آن را بردار.زری گفت حسین میروی برایم برداری؟ من به پشت بام خانه بی بی رفتم .جعبه را پیدا کردم.سنگین بود.وقتی میخواستم به داخل خانه بیاورم دیدم حرمله و ده دوازده تا از نوه های بی بی در حیاط خانه هستند.زری از روی حیاط به من اشاره کرد که برو.جعبه را به خانه خودمان بردم.زری شب به خانه ما آمد.جعبه را گرفت و همانجا درش را باز کرد.حدود ۵ کیلو طلا و جواهرات بود با یک نامه .بی بی زینب نوشته بود؛
عزیزم من ۷۳ تا بچه و نوه و نتیجه دارم همه بی سوادند.بعضی هایشان هم عرقی و تریاکی هستند.این جواهرات را برای تو گذاشتم خرج تحصیلت کن و اگر روزی پولدار شدی یک درمانگاه برای فقرا بساز.زری جعبه را به من داد و گفت پیشت باشد هر وقت خواستم به شیراز بروم از تو میگیرم.سه روز بعد زری آمد.گفت حسین بیا با من به شیراز برویم.گفتم میخواهم بروم مشهد.گفت از شیراز به مشهد برو.گفتم پول ندارم گفت مهمان من.فردا صبح از گاراژ اتوتاج اتوبوس گرفتیم و به شیراز رفتیم.زری در راه گفت یکی از اساتید آمریکاییش از او خواستگاری کرده و او هم بدش نمی آید.مرا به دانشگاه شیراز برد و آن استاد آمریکایی را به من نشان داد.بعد از چند روز من از شیراز به مشهد رفتم....
وقتی من لیسانس گرفتم زری دکترای پزشکیش را گرفت.در سال ششم پزشکی با استاد آمریکاییش ازدواج کرد.گاهی برای هم نامه مینوشتیم.در موقع سربازیم دو ماه در شیراز بودم و هر هفته زری و شوهرش را میدیدم.زری با شوهرش به آمریکا رفت و فوق تخصص خون را در آنجا گرفت.من برای ادامه تحصیل در پاریس بودم که زری رئیس بخش خون دانشگاه ماساچوست آمریکا بود.برایش نامه نوشتم و گفتم که پاریس هستم.سال بعد با شوهرش و دو بچه اش به پاریس آمد و چند روزی باهم بودیم.مرا دعوت به آمریکا کرد که نتوانستم بروم.زری با پول های مادربزرگش و خودش پولدار شد.در اواسط سال ۱۳۸۱برایم نامه نوشت که به مرز ۶۰ سالگی میرسد.یک اکیپ بزرگ پزشکی زیر نظر او درباره ایدز تحقیق میکنند و یک درمانگاه به یاد مادربزرگش به نام بی بی زینب در بنگلادش ساخته است.درمانگاه بی بی زینب روزانه حداقل ۵۰۰ مریض را میپذیرد.چند تا زری قربانی ظلم و ستم نادانان شدند؟ اگر بی بی ۸۰ ساله نبود علیرضا ۱۲ ساله چه بر سر زری می آورد؟
و اما علیرضا با پول زری در یزد مغازه کت و شلوار فروشی دارد.عباس در خیابان ستار خان تهران با پول زری مغازه لوازم آرایشی دارد.خواهر زری همان که لب حوض نشست و گفت اسم طرف فخر رازیست یک پایش یزد است و یک پایش آمریکا.پسرش با مخارج زری در آمریکا در رشته سخت افزار در دوره دکترا درس میخواند.سلطان مادر زری یک سال یزدست یک سال آمریکا.میگویند سلطان در جلو اتاقش یک سیخ کباب آویزان کرده بود و گاه گاه با نگاه به آن گریه میکرد.حرمله در اوایل انقلاب با پول زری در آمریکا رستوران زد.علیرضا به من گفت مجموعا ۲۹ نفر از فامیل با پول زری در آمریکا شاغلند.سال ۸۳ از علیرضا پرسیدم الان در ایل بزرگ شما اگر دختری شکمش بالا بیاید باز هم داغش میکنید؟ گفت ما حالا عقلمان میرسد که اورا به دکتر ببریم .این آدم ها که چهل سال پیش جهانشان محله پشت باغ یزد بود حالا کره خاکی را وطن خود میدانند.
تحول یعنی این از زری پرسیدم میتوانم آدرس ایمیلش را در کتابم چاپ کنم گفت انشاءالله پس از بازنشستگی.حالا وقت پاسخ دادن ندارم.
این داستان واقعی صرفا جهت احترام به شخصیت والای بانوی ایرانی است.
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمهها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
شاعر : فریدون مشیری
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمهها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
شاعر : فریدون مشیری
با نام هستی بخش
آفریدگار عشق طبیعت ، بهار
زندگی با اولین بهار آغاز داشت
هر سال این زندگی تکرار داشت
این قشنگی ها خبر از راز داشت
راز خًلق ما تکرار این آغاز داشت
بهار می آید و
رنگ ها تابلویی میشوند در لوح طبیعت
عطرها یادی میشوند در لوح خاطره ها
زیبایی ها تصویری میشوند در گلبرگ ها
صداها نشانی میشوند در نغمه های شاد پرنده ها
عشق ها بیدار میشوند به نگاه معشوق ها
آنکه پی بر راز خود بردش همی
بخت خوش بر زندگی دارد همی
آفریدگار ی باش
از
رنگ های شاد بر چهره ها
عطرهای محبت بر مشام ها
زیبا شکوفه ها بر دست ها
نغمه امید بر دل ها
نسیم مهر بر سینه ها
و نشان صداقت بر ذهن ها
و
انسانیت بر انسان ها
بهاری باش
زیبا باش و زیبا بمان
شریف باش و عزتمند بمان
زندگی رازش همین است و بس
از دورها
می سپارم نامه را بر دست این آهن نگار
تا رساند عشق من بر دست یار
مبارک باد این تکرار و این نوروزها
#ع_دباغ
آفریدگار عشق طبیعت ، بهار
زندگی با اولین بهار آغاز داشت
هر سال این زندگی تکرار داشت
این قشنگی ها خبر از راز داشت
راز خًلق ما تکرار این آغاز داشت
بهار می آید و
رنگ ها تابلویی میشوند در لوح طبیعت
عطرها یادی میشوند در لوح خاطره ها
زیبایی ها تصویری میشوند در گلبرگ ها
صداها نشانی میشوند در نغمه های شاد پرنده ها
عشق ها بیدار میشوند به نگاه معشوق ها
آنکه پی بر راز خود بردش همی
بخت خوش بر زندگی دارد همی
آفریدگار ی باش
از
رنگ های شاد بر چهره ها
عطرهای محبت بر مشام ها
زیبا شکوفه ها بر دست ها
نغمه امید بر دل ها
نسیم مهر بر سینه ها
و نشان صداقت بر ذهن ها
و
انسانیت بر انسان ها
بهاری باش
زیبا باش و زیبا بمان
شریف باش و عزتمند بمان
زندگی رازش همین است و بس
از دورها
می سپارم نامه را بر دست این آهن نگار
تا رساند عشق من بر دست یار
مبارک باد این تکرار و این نوروزها
#ع_دباغ
نگاهش به سبزه عید که افتاد رفت توی فکر ...
لحظاتی گذشت ...
وقتی سرشو بالا آورد و فهمید که دارم با تعجب نگاه می کنم، لبخند تلخی زد.
گفتم: " گیله مرد " ! توی سبزه ها چی دیدی که رفتی تو فکر ؟!
کمی سکوت کرد و گفت :
به این دونه های سبز شده نگاه کن ... چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند ...
گفتم : خب !
گفت : سیصد شصت و پنج روز از خدا عمر گرفتیم و آب و غذا و فلک در اختیارمون بود ؛ می ترسم رشد که نکرده باشم هیچ؛ افت هم کرده باشم !
دونه ای که نخواد رشد کنه ؛ هر چقدر آب و آفتاب بهش بدی فقط بیشتر می گنده...
#بزرگ_علوی
📕 گیله مرد
لحظاتی گذشت ...
وقتی سرشو بالا آورد و فهمید که دارم با تعجب نگاه می کنم، لبخند تلخی زد.
گفتم: " گیله مرد " ! توی سبزه ها چی دیدی که رفتی تو فکر ؟!
کمی سکوت کرد و گفت :
به این دونه های سبز شده نگاه کن ... چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند ...
گفتم : خب !
گفت : سیصد شصت و پنج روز از خدا عمر گرفتیم و آب و غذا و فلک در اختیارمون بود ؛ می ترسم رشد که نکرده باشم هیچ؛ افت هم کرده باشم !
دونه ای که نخواد رشد کنه ؛ هر چقدر آب و آفتاب بهش بدی فقط بیشتر می گنده...
#بزرگ_علوی
📕 گیله مرد
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
یک روز قشنگ بارانی، از امانوئل اشمیت
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
فیلم سینمایی فارست گامپ 1994 دوبله فارسی
فیلم دیدنی و با مفاهیمی چون سادگی و مهربانی
https://www.aparat.com/v/Q5k2X
فیلم دیدنی و با مفاهیمی چون سادگی و مهربانی
https://www.aparat.com/v/Q5k2X
Forwarded from پیک (نامه) هشترود
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥 ببینید/ شعرخوانی احد ارسالی شاعر طنزپرداز هشترودی در برنامه "هموطنز" شبکه دو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
♨️ پیک هشترود، بزرگترین و پربازدیدترین رسانه در #هشترود و #چاراویماق 👇
🌐 سایت 👈
peykehashtrood.ir
💠 روبیکا 👈
Rubika.ir/peykehashtrood
🔰 تلگرام 👈
T.me/peykehashtrood
🔰 ایتا 👇
eitaa.com/peykehashtrood
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
♨️ پیک هشترود، بزرگترین و پربازدیدترین رسانه در #هشترود و #چاراویماق 👇
🌐 سایت 👈
peykehashtrood.ir
💠 روبیکا 👈
Rubika.ir/peykehashtrood
🔰 تلگرام 👈
T.me/peykehashtrood
🔰 ایتا 👇
eitaa.com/peykehashtrood
"کتابی باز روی میز توما دیده می شد.در این قهوه خانه هرگز کسی کتاب باز روی میز نگذاشته بود.
ترزا کتاب را همچون نشانه اخوتی پنهانی تلقی کرد.در برابر دنیای پر از وقاحتی که اون را در بر می گرفت،ترزا فقط یک سلاح داشت،کتاب.
او کتاب های زیادی خوانده بود کتاب به او فرصت گریختن از نوعی زندگی را می داد که هیچ گونه رضایت خاطری از آن نداشت.کتاب به عنوان یک شی هم برای اون معنای خاصی داشت:دوست داشت کتاب زیر بغل در خیابان ها گردش کند.
کتاب برای او به منزله ی عصای ظریفی بود که آدم متشخص قرون گذشته به دست می گرفت کتاب او را از دیگران به کلی متمایز می ساخت."
بارهستی
#میلان کوندرا
ترزا کتاب را همچون نشانه اخوتی پنهانی تلقی کرد.در برابر دنیای پر از وقاحتی که اون را در بر می گرفت،ترزا فقط یک سلاح داشت،کتاب.
او کتاب های زیادی خوانده بود کتاب به او فرصت گریختن از نوعی زندگی را می داد که هیچ گونه رضایت خاطری از آن نداشت.کتاب به عنوان یک شی هم برای اون معنای خاصی داشت:دوست داشت کتاب زیر بغل در خیابان ها گردش کند.
کتاب برای او به منزله ی عصای ظریفی بود که آدم متشخص قرون گذشته به دست می گرفت کتاب او را از دیگران به کلی متمایز می ساخت."
بارهستی
#میلان کوندرا
باید یک مکانی باشد
هر مکانی ...
حتی یک مکان خیالی!
تا بتوانیم به آنجا برویم
و از نو زاده شده ، برگردیم ...
📙 پوست انداختن
#کارلوس_فوئنتس
هر مکانی ...
حتی یک مکان خیالی!
تا بتوانیم به آنجا برویم
و از نو زاده شده ، برگردیم ...
📙 پوست انداختن
#کارلوس_فوئنتس
اولین #پزشک_ایرانی
دکتر ابوالقاسم بختیار اولین پزشک ایرانی است که تا سن ٣٩سالگی تحصیلات ابتدایی داشت و خدمتکار یکی از خوانین بزرگ بختیاری بود او هر روز فرزندان خان را به مدرسه میبرد وهمان جا می ماند تا مدرسه تعطیل می شد و دوباره آنها را به منزل میبرد دبیرستانی که فرزندان خان در آن تحصیل می کردند یک کالج آمریکایی (دبیرستان البرز) بود که مدیریت آن برعهده دکتر جردن بود.
دکتر جردن از پنجره دفتر کارش می دید که هر روز جوانی قوی هیکل چند دانش آموز را به مدرسه می آورد.
یکروز که این جوان در شکستن و انبار کردن چوب به خدمتگذار مدرسه کمک کرد دکتر جردن از کار او خوشش آمد واو را به دفتر فرا خواند و از او پرسید که چرا ادامه تحصیل نمی دهد جوان (دکتر ابولقاسم بختیار) گفت که بعلت سن بالا و نداشتن هزینه تحصیل و همچنین با داشتن سه فرزند قادر به این کار نیست ؛
دکتر جردن پذیرفت که خود شخصا آموزش او را در زمانی که باید منتظر بچه های خان باشد بر عهده بگیرد او بعلت استعداد بالا ظرف چند سال موفق به اخذ دیپلم شد و با کمک دکتر جردن برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت وسرانجام در سن ۵۵ سالگی مدرک دکترای پزشکی خود را از دانشگاه نیویورک گرفت دکتر بختیار چهار فرزند داشت که همگی آنها پزشک بودند .
دکتر سامویل مارتین جردن معلم و
مبلغ آمریکایی از سال ١٨٩٩تا١٩۴٠ریاست
کالج آمریکایی در تهران بر عهده داشت
و به پاس خدماتش خیابانی در تهران
بنامش نامگذاری شد.
گاهی یک خدمت ما میتواند سرنوشت فرد
وحتی اجتماعی را تغییر دهد خوبی
خوبیست با هر مذهب ویا هر ملییتی !!!
اینم دلیل نامگذاری خیابان جردن
دکتر ابوالقاسم بختیار اولین پزشک ایرانی است که تا سن ٣٩سالگی تحصیلات ابتدایی داشت و خدمتکار یکی از خوانین بزرگ بختیاری بود او هر روز فرزندان خان را به مدرسه میبرد وهمان جا می ماند تا مدرسه تعطیل می شد و دوباره آنها را به منزل میبرد دبیرستانی که فرزندان خان در آن تحصیل می کردند یک کالج آمریکایی (دبیرستان البرز) بود که مدیریت آن برعهده دکتر جردن بود.
دکتر جردن از پنجره دفتر کارش می دید که هر روز جوانی قوی هیکل چند دانش آموز را به مدرسه می آورد.
یکروز که این جوان در شکستن و انبار کردن چوب به خدمتگذار مدرسه کمک کرد دکتر جردن از کار او خوشش آمد واو را به دفتر فرا خواند و از او پرسید که چرا ادامه تحصیل نمی دهد جوان (دکتر ابولقاسم بختیار) گفت که بعلت سن بالا و نداشتن هزینه تحصیل و همچنین با داشتن سه فرزند قادر به این کار نیست ؛
دکتر جردن پذیرفت که خود شخصا آموزش او را در زمانی که باید منتظر بچه های خان باشد بر عهده بگیرد او بعلت استعداد بالا ظرف چند سال موفق به اخذ دیپلم شد و با کمک دکتر جردن برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت وسرانجام در سن ۵۵ سالگی مدرک دکترای پزشکی خود را از دانشگاه نیویورک گرفت دکتر بختیار چهار فرزند داشت که همگی آنها پزشک بودند .
دکتر سامویل مارتین جردن معلم و
مبلغ آمریکایی از سال ١٨٩٩تا١٩۴٠ریاست
کالج آمریکایی در تهران بر عهده داشت
و به پاس خدماتش خیابانی در تهران
بنامش نامگذاری شد.
گاهی یک خدمت ما میتواند سرنوشت فرد
وحتی اجتماعی را تغییر دهد خوبی
خوبیست با هر مذهب ویا هر ملییتی !!!
اینم دلیل نامگذاری خیابان جردن
Moo Meshki
Garsha Rezaei
Garsha Rezaei - Moo Meshki.mp3
زیبایی های این دنیا را
کنار رنگ گل
کنار صدای آب
کنار آواز پرندگان
کنار بوی خاک
کنار طعم نان
کنار گرمی آفتاب
کنار آرامش شب
کنار چشمان زیبا
کنار آبي دریا
کنار لالایی مادر
کنار گرمی دست پدر
کنار نوازش معشوق
لمس می توان کرد
#ع_دباغ
زیبایی های این دنیا را
کنار رنگ گل
کنار صدای آب
کنار آواز پرندگان
کنار بوی خاک
کنار طعم نان
کنار گرمی آفتاب
کنار آرامش شب
کنار چشمان زیبا
کنار آبي دریا
کنار لالایی مادر
کنار گرمی دست پدر
کنار نوازش معشوق
لمس می توان کرد
#ع_دباغ
عجایب هفتگانه
از یک گروه از دانش اموز خواستد اسامی عجایب هفتگانه را بنویسند...
علی رغم اختلاف نظر ها، اکثرا اینها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند:
اهرام مصر
تاج محل
دره بزرگ (به نام گراند کانیون در امریکا(کانال پاناما
کلیسای پطرس مقدس
دیوار بزرگ چین
آبشار نیاگارا
آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان، متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است.
از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد...
دختر جواب داد : بله کمی مشکل دارم، چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمیدانم کدام را بنویسم!...
آموزگار گفت: آنهایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم...
دخترک با تردید چنین خواند:به نظر من عجایب هفت گانه دنیا عبارتند از:
دیدن
شنیدن
لمس کردن
چشیدن
احساس کردن
خندیدن
دوست داشتن
اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد...!آن چیزهایی که به نظرمان ساده و معمولی میرسند، آنها را نادیده و دست کم میگیریم، حقیقا شگفت انگیزند...با ملایمت به یادمان می آورند که با ارزش ترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آنها را نمیتوان خرید ، آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان بگذرید
از یک گروه از دانش اموز خواستد اسامی عجایب هفتگانه را بنویسند...
علی رغم اختلاف نظر ها، اکثرا اینها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند:
اهرام مصر
تاج محل
دره بزرگ (به نام گراند کانیون در امریکا(کانال پاناما
کلیسای پطرس مقدس
دیوار بزرگ چین
آبشار نیاگارا
آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان، متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است.
از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد...
دختر جواب داد : بله کمی مشکل دارم، چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمیدانم کدام را بنویسم!...
آموزگار گفت: آنهایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم...
دخترک با تردید چنین خواند:به نظر من عجایب هفت گانه دنیا عبارتند از:
دیدن
شنیدن
لمس کردن
چشیدن
احساس کردن
خندیدن
دوست داشتن
اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد...!آن چیزهایی که به نظرمان ساده و معمولی میرسند، آنها را نادیده و دست کم میگیریم، حقیقا شگفت انگیزند...با ملایمت به یادمان می آورند که با ارزش ترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آنها را نمیتوان خرید ، آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان بگذرید
تاجری انگلیسی هر روز اشیا تاریخی مصر را بار شتر می کرد تا به کشتی برساند و به انگلیس ببرد . افسار شتر را هم مرد عربی می کشید که از این که تاریخش به تاراج می رفت ناراحت بود و مدام به زمزمه به تاجر انگلیسی فحش می داد ولی برای مزد هنگفتی که می گرفت راهنمای کاروان هم بود!
تاجر از مترجمش پرسید مرد عرب چه می گوید؟
مترجم گفت :
به شما فحش می دهد و نفرین می کند
تاجر گفت این فحش و نفرین بر کارش هم خللی وارد می کند؟ مترجم پاسخ داد : نه کارش را به خوبی انجام میدهد
تاجر لبخندی زد و گفت بگذار هر چه می تواند نفرین کند
تاجر از مترجمش پرسید مرد عرب چه می گوید؟
مترجم گفت :
به شما فحش می دهد و نفرین می کند
تاجر گفت این فحش و نفرین بر کارش هم خللی وارد می کند؟ مترجم پاسخ داد : نه کارش را به خوبی انجام میدهد
تاجر لبخندی زد و گفت بگذار هر چه می تواند نفرین کند
در زندگی وقتی،
کاری برای انجام دادن
چیزی برای عشق ورزیدن يا
انگیزه ای برای امیدوار بودن داشتی
بدان که فرد خوشبختی خواهی بود ...
#ارسطو
کاری برای انجام دادن
چیزی برای عشق ورزیدن يا
انگیزه ای برای امیدوار بودن داشتی
بدان که فرد خوشبختی خواهی بود ...
#ارسطو