کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram

مداد رنگیها مشغول بودند
به جزمداد سفید !
هیچکس به اوکار نمیداد،
همه میگفتند :
تو به هیچ دردی نمیخوری ...!

یک شب که مدادرنگیها
توسیاهی شب گم شده بودند،
مدادسفیدتاصبح ماه کشید
مهتاب کشید وانقدرستاره کشید که کوچک وکوچکترشد ...
صبح توی جعبه مداد رنگی
جای خالی او با هیچ رنگی  پرنشد !
 
‌‌

ﮔﺎﻫﯽ ﺧﺪا ﺑﺎﺩﺳﺖِﺗـﻮ
ﺩﺳﺖ ِﺩﯾﮕﺮ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ
ﺭﺍ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ
ﺑﺎ ﺍﻧﻔﺎﻕ ﺗﻮ
ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺳﯿﺮ ﻭ
ﻋﺮﯾﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﻮﺷﺎﻧﺪ
ﺑﺎﻗﺪﻡ ﺗﻮ
ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺭﺍﺣﻞ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﺍﺑﻪ ﯾﺎﺭﯼ
ﻣﯿﮕﯿﺮﯼﺩستت دردست
ﺧــﺪﺍﺳﺖ
پس این دستان بوسیدنیست
‌‌‌‌

یازارام

سنه هر گون ایکی رکعت غزل آرتیق یازارام
نامازین قافیه‌سین تئل به تئل آرتیق یازارام

یا اؤزومله آپاریب بیر یاناریق اود ایچره
یا بهشتین مله‌یین بیر گؤزل آرتیق یازارام

یا پاییزلار گیله بیر دسته چیچک یوللایارام
یادا سنسیز باهارا مین خزل آرتیق یازارام

من هونر وورغونویام زیروه‌لره باش چکه‌رک
هر نه یازسام یئنی بیر اینجه دیل آرتیق یازارام

داریخیرسان؟گل اوتور دویغولاریم‌لا اوز-اوزه
سنه سربست‌له‌شیب بیر اؤزل آرتیق یازارام

سن پری‌لرله قونوشسان خیالیم توختایاراق
"آیتای"ین ایلهامینی ایل به ایل آرتیق یازارام.

#مهناز صابونی-آیتای
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد:

که خدا با من است...
که فرشته ها برایم دعا می کنند...
که ستاره ها شب را برایم روشن
خواهند کرد...

یادم باشد:
که قاصدکی در راه است...
که بهار نزدیک است...
که فردا منتظرم می ماند...
که من راه رفتن میدانم و دویدن
و جاد ه ها قدم هایم را شماره
خواهند کرد.

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد:
که خدای من این جاست.
همین نزدیکی ها...
و من تنها نیستم...
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی 
گره از کار فروبسته‌ی ما بگشایی

نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی 
گذری کن که خیالی شدم از تنهایی

گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو 
من به جان آمدم اینک تو چرا می‌نایی

بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال 
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی

همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب 
به که بینم که تویی چشم مرا بینایی

پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید 
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی

جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید 
وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی

گفتی از لب بدهم کام عراقی روزی 
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی


#فخر_الدین_عراقی

همیشه
مثل نمک منحصر به فرد
  باشید.
که وقتی هست وجودش
احساش نمیشه...

اما وقتی نیست
همه چی "بیمزه" میشه
دختر که باشی :

میدونی اولین عشق زندگیت پدرته
دختر که باشی
میدونی که محکم ترین پناهگاه دنیا
آغوش گرم پدرته

دختر که باشی
میدونی مردانه ترین دستی
که میتونی تو دستت بگیری و
دیگه از هیچی نترسی
دستای گرم و مهربون پدرته
دختر که باشی
میدونی هر کجای دنیا هم باشی
چه باشه چه نباشه
قویترین فرشته نگهبان پدرته …
Audio
05 Yarab [JelvehMusic].mp3

رسم دنیا درهمین است آنکه آمد رفتنی ست
بعدِ رفتن نام نیکت بر زبانها ماندنی ست
تا توانی خلق را ازخود مرنجان با سخن
آنکه بالاتر نشیند ، آخرش افتادنی ست
عمر و جانت گرچه عمر نوح هم باشد ولی
شیشه ی عمر گرانم عاقبت بشکستنی ست
تکیه بر ایمان خود کن هم رهِ شیطان مشو
ریسمانِ دست شیطان ظاهراً پوسیدنی ست
ثروتت بند است برشب شهرتت با یک تبی
عاقبت ثروت به دست وارثان بسپردنی ست
دل مبند برمال دنیا ، مالِ دنیا بی وفاست
خرقه ی زرهم بپوشی سیم و زرنابردنی ست
بشنو یک پند از دلِ دلخسته ی این روزگار
رسم دنیا درهمین است پند من بشنفتنی ست


انسان کوچک برای منفعت..
            تلاش می کند

انسان بزرگ برای
                    عدالت

#چگوارا
اگر موفق شدید به کسـے خیانت کنید
آن شخص را احمق فرض نکنید
بلکه بدانید
او خیلـے بیشتر از آنچه لیاقت داشته اید
به شما اعتماد کرده است...

#باب_مارلی


کودکیمان را
در کوچه های زمان
گم کردیم

و مهربانیمان را در میان
سنگ و آجرآرزوهای بزرگسالی
جا گذاشتیم

جهان امروز
به دلهای مهربان و کودکانه
نیاز بیشتری دارد..!
📖 دختر پرتقالی
یوستین گردر
🔃 مهوش خرمی پور
186 صفحه

در این داستان پسر پانزده‌ساله‌ای به طور اتفاقی به دست‌نوشته‌ای از پدرش دست می‌یابد. در حالی که پدرش ۱۱ سال پیش به دلیل ابتلا به بیماری صعب‌العلاجی از دنیا رفته و در آستانه مرگ، نامهٔ دور و درازی برای پسرش از خود به جا گذاشته‌است. به گفته مادرش، بیش‌ترین غم و اندوه پدر در آستانه مرگ این بوده‌است که پیش از آن که بتواند پسرش را بشناسد باید بمیرد. دختر پرتقال گفتگوی فلسفی و شاعرانه بین پدر و پسری است که در دو زمان مختلف زیسته‌اند. پدر ماجرای آشنایی با دختری را به شیوه‌ای جذاب برای پسرش بازگو می‌کند. پسر با خواندن یادداشت‌های پدرش دید جدیدی نسبت به زندگی پیدا می‌کند.
#دختر_پرتقالی
#یوستین_گردر
جهنم هر کس
آنجایی است
که حرف او را نفهمند...

#آلبرت_اینشتین
برای یک احساس بیش از سایر احساسها ترانه‌ها خوانده، شعرها سروده و قلبها شکسته شده است. این احساس، عشق است. من فکر می‌کنم که ما عشق را بیش از حد‌ اسرارآمیز کرده‌ایم، راستش من معتقدم که عشق آموختنی است. بله، آموختن عشق‌ورزی با آموختن دوچرخه سواری فرق دارد، اما عشق آموختنی‌ است و برای همین است که عده‌ای در درس عشق رد می‌شوند. آنها هرگز عشق‌ورزی نیاموخته‌اند.

پله پله تا اوج
#زیگ زیگلار
دل اگر بی غم بود ..

خار خنديد و به گل گفت سلام
و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحمي نزديک آمد،
گل سراسيمه ز وحشت افسرد
ليک آن خار در آن دست خليد و گل از مرگ رهيد
صبح فردا که رسيد
خار با شبنمي از خواب پريد
گل صميمانه به او گفت سلام...
گل اگر خار نداشت
دل اگر بي غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسي تنگ نبود،
زندگي،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتي،
همه بي معنا بود . . . .
میگفت :
هر بامداد که بیدار میشوم میدانم که چه
کسی لقمه حلال خورده و یا حرام؟

پرسیدند چگونه ؟
گفت : آنکه حرام خورده باشد
مرتب صحبتهای بیهوده و لغو کرده
و فحش و غیبت میگوید

و آنکس که حلال خورده زبان به شُکر
و ذکر دارد.

عطار نیشابوری ، تذکره الاولیا
‌‎‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‎‌
پایانی برای قصه ها نیست...
نه بره ها گرگ میشوند،نه گرگها سیر،
خسته ام ازجنس قلابی آدمها...
دار میزنم خاطرات کسی را که،
مرا آزرده،
حالم خوب است،
اما گذشته ام درد میکند...


امام جعفر صادق (عليه ‏السلام):

پدرم مرا به سه چيز ادب_آموخت 
و از سه چيز نهے فرمود.

سه نكته ادب
فرزندم هركس با #دوست_بد بنشيند
سالم نمى ماند

و هر كس گفتارش را كنترل نكند
پشيمان مى شود
و هر كس به جايگاه هاى بد وارد شود
مورد #بدگمانى قرار مى گيرد

و آن سه چيز كه مرا از آن نهى فرمود:

دوستى با كسى كه چشم ديدن
نعمت كسى را ندارد
️و با كسى كه از مصيبت ديگران
شاد مى شود
و دوستے  با سخن_چين
تو هوای سرد زمستون از حموم عمومی در اومدیم و نم نم بارون میزد، خانومی جوون و محجبه بساط لیف و جوراب و ... جلوش پهن بود، تختی رفت جلو و آروم سلام کرد و نصفه بیشتره لیف و جوراباشو خرید! تعجب کردم و پرسیدم: داداش واسه کی میخری؟

ما که تازه از حموم در اومدی، اونم اینهمه! گفت تو این سرما از سر غیرتشه که با دستفروشی خرجشو در میاره، وگرنه میتونست الآن تو یه جای نرم و گرم باشه!!!

پس بخر و بخریم تا شرف و ناموس مملکتمون حفظ شه ، برگشت تو حموم و صدا زد: نصرت اینارو بزار دم دست مردم و بگو صلواتیه ...

خاطره‌ای از شادروان عباس زندی