تو چه غذایی را بیش از همه
دوست داری، پدر بزرگ؟
همهی غذاها را، پسرم، همه را ٬
این گناه بزرگی است که آدم بگوید این غذا خوب است و آن یک بد!
چرا؟ مگر آدم حق ندارد انتخاب کند؟
البته که نه، حق ندارد!
آخر چرا؟
برای اینکه کسانی هستند که گرسنه اند.
#نیکوس_کازانتراکیس
📓 زوربای یونانی
دوست داری، پدر بزرگ؟
همهی غذاها را، پسرم، همه را ٬
این گناه بزرگی است که آدم بگوید این غذا خوب است و آن یک بد!
چرا؟ مگر آدم حق ندارد انتخاب کند؟
البته که نه، حق ندارد!
آخر چرا؟
برای اینکه کسانی هستند که گرسنه اند.
#نیکوس_کازانتراکیس
📓 زوربای یونانی
چه لذتی دارد آغاز !
دمیدنِ سحر !
اولین چمن
وقتی که رنگ سبز
تقریباً از یاد رفته است.
وای، اولین صفحه ی کتاب دلخواه ات! غافل گیری !
آهسته بخوان
بخش ناخوانده اش
خیلی زود باریک خواهد شد !
و نخستین مشتِ آب
بر چهره ی رنگ پریده.
پیراهن پاکیزه ی خنک.
آغاز عشق.
نگاهِ اغواگر.
وای! آغازِ کار.
ریختن روغن در ماشین سرد
نخستین تکان دست
و نخستین غرش و جهش موتور!
و نخستین پُک سیگار
که ریه ها را پر می کند.
آه! یک فکر تازه!
#برتولت_برشت
دمیدنِ سحر !
اولین چمن
وقتی که رنگ سبز
تقریباً از یاد رفته است.
وای، اولین صفحه ی کتاب دلخواه ات! غافل گیری !
آهسته بخوان
بخش ناخوانده اش
خیلی زود باریک خواهد شد !
و نخستین مشتِ آب
بر چهره ی رنگ پریده.
پیراهن پاکیزه ی خنک.
آغاز عشق.
نگاهِ اغواگر.
وای! آغازِ کار.
ریختن روغن در ماشین سرد
نخستین تکان دست
و نخستین غرش و جهش موتور!
و نخستین پُک سیگار
که ریه ها را پر می کند.
آه! یک فکر تازه!
#برتولت_برشت
زنهايى كه چشمى به راهشان نيست
زنهايى كه زيباييشان فقط در اندام نيست
زنهايى كه نه رقابت مي كنند
و نه حسادت، و آرام از كنارت ميگذرند
نه جلب توجه مي كنند و نه
توجهت را مي خواهند
زنهايى كه ساده مي پوشند،
ساده حرف مي زنند و ساده
مي بخشند ..
اينها زنهايى هستند كه
احساساتشان ريشه در آسمان دارد
كه عشق برايشان كافى نيست و
اگر روزى تو را به دنياى خود راه دهند،
خيالِ بازگشت به خودىِ خود از
حافظه ات پاک مي شود
اينها خدايانِ عشقهاى زمينى و
وارثان عشقهاى آسمانى اند…
زنهايى كه زيباييشان فقط در اندام نيست
زنهايى كه نه رقابت مي كنند
و نه حسادت، و آرام از كنارت ميگذرند
نه جلب توجه مي كنند و نه
توجهت را مي خواهند
زنهايى كه ساده مي پوشند،
ساده حرف مي زنند و ساده
مي بخشند ..
اينها زنهايى هستند كه
احساساتشان ريشه در آسمان دارد
كه عشق برايشان كافى نيست و
اگر روزى تو را به دنياى خود راه دهند،
خيالِ بازگشت به خودىِ خود از
حافظه ات پاک مي شود
اينها خدايانِ عشقهاى زمينى و
وارثان عشقهاى آسمانى اند…
لیست عادت های خوبی که اگر
به زندگی اضافه کنیم حالمون رو بهتر میکنه:
۱- هر هفته یک کتاب بخونیم
۲- هر روز نیم ساعت ورزش کنیم
۳- هر شب لیست کارهای فردامون رو بنویسیم
۴- هر شب چند دقیقه روزانه نویسی کنیم
۵- هر روز بیست دقیقه برای یاد گیری یک زبان غیر زبان اصلی مون زمان بذاریم
۶- هر روز ده دقیقه نیایش یا مدیتیشن کنیم
۷- هر روز غذای خونگی و سالم بخوریم
۸- هر روز صبح زودتر بیدار شیم
۹- هر روز حداقل به یک نفر کمک کنیم یا حالش رو خوبتر کنیم
۱۰- تیکه کلام های نامناسبمون رو از صحبت هامون حذف کنیم ...
به زندگی اضافه کنیم حالمون رو بهتر میکنه:
۱- هر هفته یک کتاب بخونیم
۲- هر روز نیم ساعت ورزش کنیم
۳- هر شب لیست کارهای فردامون رو بنویسیم
۴- هر شب چند دقیقه روزانه نویسی کنیم
۵- هر روز بیست دقیقه برای یاد گیری یک زبان غیر زبان اصلی مون زمان بذاریم
۶- هر روز ده دقیقه نیایش یا مدیتیشن کنیم
۷- هر روز غذای خونگی و سالم بخوریم
۸- هر روز صبح زودتر بیدار شیم
۹- هر روز حداقل به یک نفر کمک کنیم یا حالش رو خوبتر کنیم
۱۰- تیکه کلام های نامناسبمون رو از صحبت هامون حذف کنیم ...
شعری از زنده یاد مشفق کاشانی:
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﺩﻧﺠﯽﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ی ﺧﻮﺩﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ....
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ
ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ
ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮشر ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒ
ﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ آﻥ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻗﺰﺡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭد
ﺯﻧﺪﮔﯽ
آﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽ
ﯾﮏ ﺳﺮآﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭد.………. زندگی کن
ﺟﺎﻥِ ﻣﻦﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ﺟﻬﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳﺖ
ﻗﺼﻪ ی ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ ....
ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖ
ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ....
ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ ....ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ
ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ ....ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛
ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ ...
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ... ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﺩﻧﺠﯽﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ی ﺧﻮﺩﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ....
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ
ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ
ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮشر ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒ
ﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ آﻥ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻗﺰﺡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭد
ﺯﻧﺪﮔﯽ
آﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽ
ﯾﮏ ﺳﺮآﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭد.………. زندگی کن
ﺟﺎﻥِ ﻣﻦﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ﺟﻬﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳﺖ
ﻗﺼﻪ ی ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ ....
ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖ
ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ....
ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ ....ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ
ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ ....ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛
ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ ...
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ... ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ
Darya Darya ~ Music-Fa.Com
Garsha Rezaei ~ Music-Fa.Com
گاهی فکر میکنم
تنها چیزی که از این زندگی برامون گذاشتن
یا دنبال نون دویدن و ماندن زیر مشکلاته
یا دنبال پول دویدن و ماندن زیر حرص ٍ ثروته
اون برای عده زیادی
این برای عده کمی
نه اونا
زندگی میکنن
نه اینا
نمی دونم شاید
تعریف زندگی غلط بود
دیگه
اثرى از لحظه های زندگی با شوق تماشای ستاره های آسمان و نشستن دور آتش گرم همدلی ، گفتن قصه های محبت و گرفتن دست همیاری و خنده های از ته دل نیست!!!
مثل اینکه قرار نیست
کمی هم دنبال
اندیشه ها
درستی ها
شرافت ها
نیکی ها
و یا
زندگی ها
برویم !
#ع_دباغ
تنها چیزی که از این زندگی برامون گذاشتن
یا دنبال نون دویدن و ماندن زیر مشکلاته
یا دنبال پول دویدن و ماندن زیر حرص ٍ ثروته
اون برای عده زیادی
این برای عده کمی
نه اونا
زندگی میکنن
نه اینا
نمی دونم شاید
تعریف زندگی غلط بود
دیگه
اثرى از لحظه های زندگی با شوق تماشای ستاره های آسمان و نشستن دور آتش گرم همدلی ، گفتن قصه های محبت و گرفتن دست همیاری و خنده های از ته دل نیست!!!
مثل اینکه قرار نیست
کمی هم دنبال
اندیشه ها
درستی ها
شرافت ها
نیکی ها
و یا
زندگی ها
برویم !
#ع_دباغ
به خدا که بسپاری، حل میشود.
خودم دیدهام؛
وقتی که از همه بریده بودم؛
بی هیچ چشم داشتی
هوایم را داشت، در سکوت و آرامش،
کار خودش را میکرد و
نتیجه را نشانم میداد
که یعنی ببین ! تو تنها نیستی ...
خودم دیدم وقتی همه میگفتند
این آخر خط است،
با اشاره حالیام میکرد که به
دلت بد راه نده !
تا من نخواهم هیچ آخری،
آخر نیست و هیچ آغازی
بدون اذن من سر نمیگیرد !
خودم دیدم وقتی همه سعی
بر زمین زدنم داشتند،
دستان مرا محکم میگرفت و
مرا بالاتر میکشید
تا از گزندشان در امان باشم،
هرکجا آدمها دوستم نداشتند،
او دوستم داشت و خلأ احساس
مرا یکتنه پر میکرد.
اوست از پدر پناه دهندهتر و از مادر،
مهربانتر...
اوست از هرکسی تواناتر.
من کارم را به خدا سپردهام و
او هرگز بندهاش را ناامید نمیکند.
«أَلَیْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ » ؟!
چرا.. کافیست،
به خدا که خدا همه جوره
برای بندهاش کافیست...
"نرگس صرافیان طوفان"
خودم دیدهام؛
وقتی که از همه بریده بودم؛
بی هیچ چشم داشتی
هوایم را داشت، در سکوت و آرامش،
کار خودش را میکرد و
نتیجه را نشانم میداد
که یعنی ببین ! تو تنها نیستی ...
خودم دیدم وقتی همه میگفتند
این آخر خط است،
با اشاره حالیام میکرد که به
دلت بد راه نده !
تا من نخواهم هیچ آخری،
آخر نیست و هیچ آغازی
بدون اذن من سر نمیگیرد !
خودم دیدم وقتی همه سعی
بر زمین زدنم داشتند،
دستان مرا محکم میگرفت و
مرا بالاتر میکشید
تا از گزندشان در امان باشم،
هرکجا آدمها دوستم نداشتند،
او دوستم داشت و خلأ احساس
مرا یکتنه پر میکرد.
اوست از پدر پناه دهندهتر و از مادر،
مهربانتر...
اوست از هرکسی تواناتر.
من کارم را به خدا سپردهام و
او هرگز بندهاش را ناامید نمیکند.
«أَلَیْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ » ؟!
چرا.. کافیست،
به خدا که خدا همه جوره
برای بندهاش کافیست...
"نرگس صرافیان طوفان"
در صداقت عمقی است
که در دریا نیست
و در سادگی بلندایی است
که در کوه نیست
سادگی مقدمه
صداقت است
و فاصله سادگی تا صداقت
دریا دریا معرفت است ...
رستگاری انسان در گرو
صداقت و راستگویی است…
راستگویی به همه چیز
شتاب خواهد بخشید
و جانها را بسوی آرامش هدایت خواهد کرد…
راستگویی،
زاینده اعتبار و احترام آدمی است…
صداقت، راستگویی، کلید گشایش قلب هاست …
پادشاه آن نیست که تاجی بر سر دارد،
پادشاه آن است که زبان به راستی میگشاید
که در دریا نیست
و در سادگی بلندایی است
که در کوه نیست
سادگی مقدمه
صداقت است
و فاصله سادگی تا صداقت
دریا دریا معرفت است ...
رستگاری انسان در گرو
صداقت و راستگویی است…
راستگویی به همه چیز
شتاب خواهد بخشید
و جانها را بسوی آرامش هدایت خواهد کرد…
راستگویی،
زاینده اعتبار و احترام آدمی است…
صداقت، راستگویی، کلید گشایش قلب هاست …
پادشاه آن نیست که تاجی بر سر دارد،
پادشاه آن است که زبان به راستی میگشاید
گویند حضرت آدم نشسته بود، شش
نفر آمدند، سه نفر طرف راستش
نشستند و سه نفر طرف چپ.
به یکی از سمت راستیها گفت: «تو کیستی؟»
گفت: «عقل.»
پرسید: «جای تو کجاست؟»
گفت: «مغز.»
از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: «مهر.»
پرسید: «جای تو کجاست؟»
گفت: «دل.»
از سومی پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: «حیا.»
پرسید: «جایت کجاست؟»
گفت: «چشم.»
سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟»
جواب داد: «تکبر.»
پرسید: «محلت کجاست؟»
گفت: «مغز.»
گفت: «با عقل یک جایید؟»
گفت: «من که آمدم عقل میرود.»
از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
جواب داد: «حسد.»
محلش را پرسید.
گفت: «دل.»
پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟»
گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»
از سومی پرسید: «کیستی؟»
گفت: «طمع.»
پرسید: «مرکزت کجاست؟»
گفت: «چشم.»
گفت: «با حیا یک جا هستید؟»
گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می شود.
نفر آمدند، سه نفر طرف راستش
نشستند و سه نفر طرف چپ.
به یکی از سمت راستیها گفت: «تو کیستی؟»
گفت: «عقل.»
پرسید: «جای تو کجاست؟»
گفت: «مغز.»
از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: «مهر.»
پرسید: «جای تو کجاست؟»
گفت: «دل.»
از سومی پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: «حیا.»
پرسید: «جایت کجاست؟»
گفت: «چشم.»
سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟»
جواب داد: «تکبر.»
پرسید: «محلت کجاست؟»
گفت: «مغز.»
گفت: «با عقل یک جایید؟»
گفت: «من که آمدم عقل میرود.»
از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
جواب داد: «حسد.»
محلش را پرسید.
گفت: «دل.»
پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟»
گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»
از سومی پرسید: «کیستی؟»
گفت: «طمع.»
پرسید: «مرکزت کجاست؟»
گفت: «چشم.»
گفت: «با حیا یک جا هستید؟»
گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می شود.
دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
ز گرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت
بیا که این رمد چشم عاشقان تو ای شاه
نمیرمد مگر از توتیای گرد سیاهت
بیا که جز تو سزاوار این کلاه و کمر نیست
تویی که سوده کمربند کهکشان کلاهت
جمال چون تو به چشم نگاه پاک توان دید
به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت
در انتظار تو میمیرم و در این دم آخر
دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت
اگر به باغ تو گل بر دمید من به دل خاک
اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت
تنور سینه ما را ای آسمان به حذر باش
که روی ماه سیه میکند به دوده آهت
کنون که میدمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوههای سلاطین که میشود پَر کاهت
تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
که سر جهاد توی و خداست پشت و پناهت
خدا و بال جوانی نهد به گردن پیری
تو «شهریار» خمیدی به زیر بار گناهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
ز گرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت
بیا که این رمد چشم عاشقان تو ای شاه
نمیرمد مگر از توتیای گرد سیاهت
بیا که جز تو سزاوار این کلاه و کمر نیست
تویی که سوده کمربند کهکشان کلاهت
جمال چون تو به چشم نگاه پاک توان دید
به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت
در انتظار تو میمیرم و در این دم آخر
دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت
اگر به باغ تو گل بر دمید من به دل خاک
اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت
تنور سینه ما را ای آسمان به حذر باش
که روی ماه سیه میکند به دوده آهت
کنون که میدمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوههای سلاطین که میشود پَر کاهت
تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
که سر جهاد توی و خداست پشت و پناهت
خدا و بال جوانی نهد به گردن پیری
تو «شهریار» خمیدی به زیر بار گناهت
انقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
کاسه صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریور بیچاره حلق اویز شد
مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
انقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
#فرهاد شریفی
کاسه صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریور بیچاره حلق اویز شد
مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
انقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
#فرهاد شریفی
ما رهگذرانی بودیم
که از کوچه شادی ها و غم ها
گاهی خندان
گاهی گریان
گاهی امیدوار
گاهی ناامید
گذشتیم
#ع_دباغ
که از کوچه شادی ها و غم ها
گاهی خندان
گاهی گریان
گاهی امیدوار
گاهی ناامید
گذشتیم
#ع_دباغ
خدا میگوید
کاری که من میخواهم انجام دهی این است که بدون آن که به کسی آزار برسانی، از زندگی لذت ببری ..
*من از تو میخواهم آواز بخوانی و لذت ببری ...*
*از همه چیزهایی که برای تو ساخته ام ...
خانه من در کوهها، جنگلها، رودخانهها، دریاچهها و سواحل است
*من در همه جا با تو زندگی می کنم و عشق خود را به تو ابراز می کنم ...*
*از سرزنش خود در زندگی دست بردار ...*
*من هرگز به تو نمی گویم مشکلی داری یا گناهکاری
*مرا بهخاطر هر آنچه باور تورا برانگیختند سرزنش نکن
*اگر نمیتوانی مرا
*در طلوع آفتاب*
*در منظرهای زیبا*
*در نگاه دوستان*
*در چشمان عزیزان*
*در ذره ذره وجودت دریابی و ببینی*
*مرا در هیچ کتاب مقدسی پیدا نخواهی کرد ...*
*دیگر از من نپرس که چگونه کارم را انجام می دهم*
به عقلت رجوع کن، خواهی فهمید
دست از ترس من بردار
من تورا نه قضاوت میکنم نه انتقاد
نه عصبانی میشوم و نه اذیت میشوم
من عشق خالص هستم
*تقاضای بخشش را متوقف کن، چیزی برای بخشش وجود ندارد
*اگر تو را ساخته ام پر از ...
*احساسات
*محدودیتها
*لذت ها
*نیازها
*ناسازگاریها
*اِراده آزاد
*... و ...
*اندیشمند
*ساخته ام
*اگر به چیزی که در تو قرار داده ام پاسخ دهی، چگونه می توانم تو را سرزنش کنم
*چگونه می توانم تورا مجازات کنم که چرا اینگونه هستی
*به دیگران احترام بگذار
*آنچه را بر خود نمیخواهی برای دیگران هم نخواه
*تنها چیزی که از تو میخواهم همین بی آزاری است...!
*به زندگی خود توجه کن، اندیشه و خرد راهنمای توست
*... محبوب من ..
*این زندگی
*نه امتحان است
*نه یک قدم در راه
*نه یک تمرین
*نه مقدمه ای برای بهشت
*این زندگی در اینجا و اکنون تنها چیزی است که به آن نیاز داری
*من تو را کاملاً با اراده آزاد و عقل و خرد خلق کرده ام
*نه جایزه ...
*نه مجازاتی ...
*نه گناه ...
*نه فضیلتی ...
*... در زندگی کاملاً آزادی
میتوانم یک نکته را به تو بگویم
*طوری زندگی کن که انگار بعد از این زندگی چیزی نیست
*این تنها شانس برای لذت بردن و دوست داشتن است
*بنابر این ...
*اگر بعد از این چیزی وجود نداشته باشد، از فرصتی که به تو داده ام لذت خواهی برد
*و اگر وجود دارد، مطمئن باش که تنها چیزی که می پرسم این است که آیا از زندگی لذت برده ای ؟
*چی یاد گرفتی
*به چه حدی از کمال رسیدی ؟
*آیا کسی را رنجانده ای ؟
*آیا به کسی آزار رسانده ای ؟
*من نمیخواهم تنها به من ایمان داشته باشی، می خواهم که به خود ایمان داشته باشی
*... میخواهم
*وقتی معشوق خود را می بویی
*وقتی فرزند کوچک خود را لمس میکنی
*وقتی عزیز خود را نوازش میکنی
*مرا در خود حس کنی
*نیاز به ستایش ندارم
اگر احساس قدردانی میکنی
این را با مراقبت از خود، حفظ سلامتی، بهبود روابط خود و دنیا ثابت کن
شادی را ابراز کن ...
این راه ستایش من است
*دیگر چیزهای پیچیده را متوقف کن و آنچه را در مورد من آموخته ای یک بار دیگر مرور کن !
به چه معجزهٔ بیشتری نیاز داری
تنها چیز مطمئن این است که تو اینجایی و زنده و این دنیا پر از شگفتی است
*... پس ...
*...انسان باش ...
*... و ...
*... زندگی کن ...
*اسپینوزا
کاری که من میخواهم انجام دهی این است که بدون آن که به کسی آزار برسانی، از زندگی لذت ببری ..
*من از تو میخواهم آواز بخوانی و لذت ببری ...*
*از همه چیزهایی که برای تو ساخته ام ...
خانه من در کوهها، جنگلها، رودخانهها، دریاچهها و سواحل است
*من در همه جا با تو زندگی می کنم و عشق خود را به تو ابراز می کنم ...*
*از سرزنش خود در زندگی دست بردار ...*
*من هرگز به تو نمی گویم مشکلی داری یا گناهکاری
*مرا بهخاطر هر آنچه باور تورا برانگیختند سرزنش نکن
*اگر نمیتوانی مرا
*در طلوع آفتاب*
*در منظرهای زیبا*
*در نگاه دوستان*
*در چشمان عزیزان*
*در ذره ذره وجودت دریابی و ببینی*
*مرا در هیچ کتاب مقدسی پیدا نخواهی کرد ...*
*دیگر از من نپرس که چگونه کارم را انجام می دهم*
به عقلت رجوع کن، خواهی فهمید
دست از ترس من بردار
من تورا نه قضاوت میکنم نه انتقاد
نه عصبانی میشوم و نه اذیت میشوم
من عشق خالص هستم
*تقاضای بخشش را متوقف کن، چیزی برای بخشش وجود ندارد
*اگر تو را ساخته ام پر از ...
*احساسات
*محدودیتها
*لذت ها
*نیازها
*ناسازگاریها
*اِراده آزاد
*... و ...
*اندیشمند
*ساخته ام
*اگر به چیزی که در تو قرار داده ام پاسخ دهی، چگونه می توانم تو را سرزنش کنم
*چگونه می توانم تورا مجازات کنم که چرا اینگونه هستی
*به دیگران احترام بگذار
*آنچه را بر خود نمیخواهی برای دیگران هم نخواه
*تنها چیزی که از تو میخواهم همین بی آزاری است...!
*به زندگی خود توجه کن، اندیشه و خرد راهنمای توست
*... محبوب من ..
*این زندگی
*نه امتحان است
*نه یک قدم در راه
*نه یک تمرین
*نه مقدمه ای برای بهشت
*این زندگی در اینجا و اکنون تنها چیزی است که به آن نیاز داری
*من تو را کاملاً با اراده آزاد و عقل و خرد خلق کرده ام
*نه جایزه ...
*نه مجازاتی ...
*نه گناه ...
*نه فضیلتی ...
*... در زندگی کاملاً آزادی
میتوانم یک نکته را به تو بگویم
*طوری زندگی کن که انگار بعد از این زندگی چیزی نیست
*این تنها شانس برای لذت بردن و دوست داشتن است
*بنابر این ...
*اگر بعد از این چیزی وجود نداشته باشد، از فرصتی که به تو داده ام لذت خواهی برد
*و اگر وجود دارد، مطمئن باش که تنها چیزی که می پرسم این است که آیا از زندگی لذت برده ای ؟
*چی یاد گرفتی
*به چه حدی از کمال رسیدی ؟
*آیا کسی را رنجانده ای ؟
*آیا به کسی آزار رسانده ای ؟
*من نمیخواهم تنها به من ایمان داشته باشی، می خواهم که به خود ایمان داشته باشی
*... میخواهم
*وقتی معشوق خود را می بویی
*وقتی فرزند کوچک خود را لمس میکنی
*وقتی عزیز خود را نوازش میکنی
*مرا در خود حس کنی
*نیاز به ستایش ندارم
اگر احساس قدردانی میکنی
این را با مراقبت از خود، حفظ سلامتی، بهبود روابط خود و دنیا ثابت کن
شادی را ابراز کن ...
این راه ستایش من است
*دیگر چیزهای پیچیده را متوقف کن و آنچه را در مورد من آموخته ای یک بار دیگر مرور کن !
به چه معجزهٔ بیشتری نیاز داری
تنها چیز مطمئن این است که تو اینجایی و زنده و این دنیا پر از شگفتی است
*... پس ...
*...انسان باش ...
*... و ...
*... زندگی کن ...
*اسپینوزا
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
فرار از سیبری، از یوزف مارتین
داستانی واقعی و بسیار هیجانی با نوشتاری جذاب ،
این کتاب در کنار بیان داستان، جنبه های مختلف اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و طبیعت را نیز به تصویر کلمات میکشد
داستانی واقعی و بسیار هیجانی با نوشتاری جذاب ،
این کتاب در کنار بیان داستان، جنبه های مختلف اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و طبیعت را نیز به تصویر کلمات میکشد
چهار چیز را هرگز در زندگی نشکن
صداقت ،
ارتباط ،
قول،
و قلب.
زمان شکستن،
صدایی ندارند اما درد شکستن آنها
تا مدتهای برجا می ماند
"چارلز دیکنز"
صداقت ،
ارتباط ،
قول،
و قلب.
زمان شکستن،
صدایی ندارند اما درد شکستن آنها
تا مدتهای برجا می ماند
"چارلز دیکنز"
گابریل_گارسیا_مارکز
یک روز در حالی که به شدت گرسنه بودم وارد رستوران شدم و گوشهای نشستم، امیدوار بودم در فرصت غذا بتوانم کارهاى کامپيوتريم را هم انجام دهم، غذا را سفارش دادم و لپ تاپم را روشن کردم میخواستم شروع به کار کنم که ناگهان صدای بچگانهای مرا از جایم تکان داد:
➕ آقا شما پول خرد دارید؟
➖ ندارم، بچه...
➕ من فقط میخواهم یک نان بخرم.
➖ باشه خودم یک نان برای تو میخرم.
در صندوق پست الکترونیکی نامه های جدید زیادی داشتم و مشغول باز کردن و خواندن آنها بودم که صدا دوباره گفت:
➕ آقا، ممکن است کمی کره و پنیر هم برای من بگیرید میخواهم با نان بخورم.
➖ باشه اما مزاحم من نشو سرم شلوغه
غذای من را آوردند و برای آن پسر بچه هم غذا سفارش دادم خدمتکار از من پرسید که آیا او را از رستوران بیرون کند؟ مانع او شدم و گفتم اشکال نداره همین جا بمونه ، بعد از چند دقیقه پسرک که در مقابل من نشسته بود پرسید:
➕ آقا دارید چه کار می کنید؟
➖ نامه های الکترونیکیم را چک میکنم یعنی پیام هایی که دیگران از طریق شبکه اینترنت برای من ارسال کردند ، مثل نامه است اما از طریق اینترنت فرستاده می شود.
میدانستم او چیزی درباره اینترنت و حرفهایی که من میزنم نمیفهمد اما امیدوار بودم هر چه زودتر دست از سوال هایش بردارد و رهایم کند
➕ آقا شما شبکه اینترنت دارید؟
➖ بله در دنیای امروز اینترنت مهم است
➕ شبکه اینترنت چیست؟
➖ جایی است که در آنجا میتوانیم چیزهایی مثل خبر و کتاب را بخوانیم، موسیقی بشنویم، فیلم ببینیم و با دوستان جدیدی آشنا بشویم .... در این دنیای مجازی همه چیز وجود دارد !!
➕ مجازی یعنی چه؟؟
سعی می کردم با سادهترین کلمه ها به او توضیح بدهم هر چند که میدانستم زیاد متوجه نمی شود، فقط می خواستم بعد با آسودگی غذایم را بخورم
➖ چیزهای مجازی یعنی چیزهایی که نمیتوانیم آنها را لمس کنیم یا با حواسمان آنها را تجربه کنیم اما در همین دنیای مجازی میتوانیم به تخیلات خودمان باور داشته باشیم
➕ چقدر خوب من هم مجازی را دوست دارم
➖ ببینم پسر تو معنی مجازی را فهمیدی؟
➕ آره آقا من در دنیای مجازی زندگی میکنم
➖ مگر تو هم کامپیوتر داری؟
➕ نه اما دنیای من همین طور است مثل یک دنیای مجازی... مادرم هر صبح تا دیروقت بیرون از خانه کار می کند. من هر روز مواظب برادر کوچکم هستم و هر وقت گرسنه یا تشنه باشد من به او آب میدهم و به دروغ به او میگویم که آش است، خواهرم هر روز بیرون میرود و میگوید که تن فروشی میکند اما وقتی بر میگردد میبینم که تن اش وجود دارد، پدرم خیلی وقت پیش زندانی شد، من قبلا فکر میکردم که خانواده یعنی جایی که همه باهم در یک خانه زندگی میکنند و غذای زیادی دارند، فکر میکردم که هر روز میتوانم به مدرسه بروم و دکتر بشوم... آقا این یک دنیای مجازی است نه؟؟
رایانهام را خاموش کردم و نتوانستم مانع ریختن اشک هایم بشوم ، پس از اینکه پسرک غذایش را خورد حساب کردم و پولی به او دادم، او لبخندی به من زد که در تمام زندگیم خیلی کم لبخندی مثل آن را دیده بودم، گفت:
➕ ممنونم آقا ... شما آدم خوبی هستید.
احساس کردم ما هر روز مدت زیادی در دنیای مسخره مجازی زندگی می کنیم اما به خیلی از حقیقتهای بیرحم اطراف توجهی نمیکنیم !!
یک روز در حالی که به شدت گرسنه بودم وارد رستوران شدم و گوشهای نشستم، امیدوار بودم در فرصت غذا بتوانم کارهاى کامپيوتريم را هم انجام دهم، غذا را سفارش دادم و لپ تاپم را روشن کردم میخواستم شروع به کار کنم که ناگهان صدای بچگانهای مرا از جایم تکان داد:
➕ آقا شما پول خرد دارید؟
➖ ندارم، بچه...
➕ من فقط میخواهم یک نان بخرم.
➖ باشه خودم یک نان برای تو میخرم.
در صندوق پست الکترونیکی نامه های جدید زیادی داشتم و مشغول باز کردن و خواندن آنها بودم که صدا دوباره گفت:
➕ آقا، ممکن است کمی کره و پنیر هم برای من بگیرید میخواهم با نان بخورم.
➖ باشه اما مزاحم من نشو سرم شلوغه
غذای من را آوردند و برای آن پسر بچه هم غذا سفارش دادم خدمتکار از من پرسید که آیا او را از رستوران بیرون کند؟ مانع او شدم و گفتم اشکال نداره همین جا بمونه ، بعد از چند دقیقه پسرک که در مقابل من نشسته بود پرسید:
➕ آقا دارید چه کار می کنید؟
➖ نامه های الکترونیکیم را چک میکنم یعنی پیام هایی که دیگران از طریق شبکه اینترنت برای من ارسال کردند ، مثل نامه است اما از طریق اینترنت فرستاده می شود.
میدانستم او چیزی درباره اینترنت و حرفهایی که من میزنم نمیفهمد اما امیدوار بودم هر چه زودتر دست از سوال هایش بردارد و رهایم کند
➕ آقا شما شبکه اینترنت دارید؟
➖ بله در دنیای امروز اینترنت مهم است
➕ شبکه اینترنت چیست؟
➖ جایی است که در آنجا میتوانیم چیزهایی مثل خبر و کتاب را بخوانیم، موسیقی بشنویم، فیلم ببینیم و با دوستان جدیدی آشنا بشویم .... در این دنیای مجازی همه چیز وجود دارد !!
➕ مجازی یعنی چه؟؟
سعی می کردم با سادهترین کلمه ها به او توضیح بدهم هر چند که میدانستم زیاد متوجه نمی شود، فقط می خواستم بعد با آسودگی غذایم را بخورم
➖ چیزهای مجازی یعنی چیزهایی که نمیتوانیم آنها را لمس کنیم یا با حواسمان آنها را تجربه کنیم اما در همین دنیای مجازی میتوانیم به تخیلات خودمان باور داشته باشیم
➕ چقدر خوب من هم مجازی را دوست دارم
➖ ببینم پسر تو معنی مجازی را فهمیدی؟
➕ آره آقا من در دنیای مجازی زندگی میکنم
➖ مگر تو هم کامپیوتر داری؟
➕ نه اما دنیای من همین طور است مثل یک دنیای مجازی... مادرم هر صبح تا دیروقت بیرون از خانه کار می کند. من هر روز مواظب برادر کوچکم هستم و هر وقت گرسنه یا تشنه باشد من به او آب میدهم و به دروغ به او میگویم که آش است، خواهرم هر روز بیرون میرود و میگوید که تن فروشی میکند اما وقتی بر میگردد میبینم که تن اش وجود دارد، پدرم خیلی وقت پیش زندانی شد، من قبلا فکر میکردم که خانواده یعنی جایی که همه باهم در یک خانه زندگی میکنند و غذای زیادی دارند، فکر میکردم که هر روز میتوانم به مدرسه بروم و دکتر بشوم... آقا این یک دنیای مجازی است نه؟؟
رایانهام را خاموش کردم و نتوانستم مانع ریختن اشک هایم بشوم ، پس از اینکه پسرک غذایش را خورد حساب کردم و پولی به او دادم، او لبخندی به من زد که در تمام زندگیم خیلی کم لبخندی مثل آن را دیده بودم، گفت:
➕ ممنونم آقا ... شما آدم خوبی هستید.
احساس کردم ما هر روز مدت زیادی در دنیای مسخره مجازی زندگی می کنیم اما به خیلی از حقیقتهای بیرحم اطراف توجهی نمیکنیم !!
هر چقدر که دو نفر بیشتر با هم حرف داشته باشند به همان اندازه آهسته تر در کنار هم راه می روند ...
📕 مرد داستان فروش
#یوستین_گردر
📕 مرد داستان فروش
#یوستین_گردر
بعضیها به شعر
بعضی به ترانه
برخی به فیلم
و عدهای هم به کتاب پناه میبرند
اما مدتهاست که آدمها دیگر
به همدیگر پناه نمیبرند...
#اغوز_آتای
بعضی به ترانه
برخی به فیلم
و عدهای هم به کتاب پناه میبرند
اما مدتهاست که آدمها دیگر
به همدیگر پناه نمیبرند...
#اغوز_آتای
تو یک انسانی...
زیبا باش!
لباس خوب بپوش!
ورزش کن!
مواظب هیکل و اندامت باش!
هر سنی که داری خوب و زیبا بگرد!
همیشه بوی عطر بده!
مطالعه کن و آگاهیتو بالا ببر.
خودت را به صرف قهوه ای یا چایی در يک خلوت دنج ميهمان کن!
برای خودت گاهی هديهای بخر!
وقتی به خودت و روحت احترام میگذاری احساس سربلندی میکنى؛
آنوقت ديگر از تنهایی به ديگران پناه نمیبری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی.
يادت باشد:
«برای انسان عزت نفس غوغا ميکند.»
#وین_دایر
زیبا باش!
لباس خوب بپوش!
ورزش کن!
مواظب هیکل و اندامت باش!
هر سنی که داری خوب و زیبا بگرد!
همیشه بوی عطر بده!
مطالعه کن و آگاهیتو بالا ببر.
خودت را به صرف قهوه ای یا چایی در يک خلوت دنج ميهمان کن!
برای خودت گاهی هديهای بخر!
وقتی به خودت و روحت احترام میگذاری احساس سربلندی میکنى؛
آنوقت ديگر از تنهایی به ديگران پناه نمیبری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی.
يادت باشد:
«برای انسان عزت نفس غوغا ميکند.»
#وین_دایر