Forwarded from موسسه خیریه ابرار قائم تبریز
🔸امروز ۲۷ شهریور، روز مهمی در تقویم رسمی ایرانیهاست؛ سالروز درگذشت *"سید محمدحسین بهجت تبریزی، متخلص به شهریار"* در سال ۶۷، که ۱۲ سال بعد، *"روز شعر و ادب فارسی"* نام گذاری شد.
🔷شهریار، شاعری جامعالاطراف است. شاعری که به فارسی و ترکی شعر سرود؛ هم به شعر کلاسیک اهمیت داده و هم به شعر نو. نوع فکر و اندیشه شهریار در اشعار کلاسیک، معطوف به نوع اندیشه در ادبیات کلاسیک فارسی است و وقتی به دوران معاصر میرسد، اندیشهاش را با این دوران سازگار میکند. او شاعر همه دورانهاست. به قالبهای شعری شهریار که نگاه میکنیم، متوجه می شویم همه آن ها از گذشته تا امروز، یک خط سیر دارند. شهریار، هیچ اتفاقی را از نظر دور نگه نمیدارد. برای مثال، شعر او خطاب به اینشتین، تمام نکات مؤثر در زندگی بشر را یک به یک برمیشمارد. او محصور شده در دوران خاصی نیست.
🔶رکن اصلی شعر شهریار، شعر فارسی بوده و اشعار ترکیاش اندک است، اما در عین حال هنرمندی و قوام خاصی دارد که با شعرهای فارسی او برابری میکند. همین منظومه «حیدربابا» که به ۸۰ زبان ترجمه شده، با خیلی از شعرهای فارسی شهریار برابری میکند.
🔷علت انتخاب سالروز درگذشت شهریار به نام روز شعر و ادب فارسی اینست که جاریتر از زبان شهریار در دوره معاصر نداریم. میتوانیم شهریار را نماینده همه شاعران ادبیات فارسی در دوران معاصر بدانیم.
🔷شهریار، شاعری جامعالاطراف است. شاعری که به فارسی و ترکی شعر سرود؛ هم به شعر کلاسیک اهمیت داده و هم به شعر نو. نوع فکر و اندیشه شهریار در اشعار کلاسیک، معطوف به نوع اندیشه در ادبیات کلاسیک فارسی است و وقتی به دوران معاصر میرسد، اندیشهاش را با این دوران سازگار میکند. او شاعر همه دورانهاست. به قالبهای شعری شهریار که نگاه میکنیم، متوجه می شویم همه آن ها از گذشته تا امروز، یک خط سیر دارند. شهریار، هیچ اتفاقی را از نظر دور نگه نمیدارد. برای مثال، شعر او خطاب به اینشتین، تمام نکات مؤثر در زندگی بشر را یک به یک برمیشمارد. او محصور شده در دوران خاصی نیست.
🔶رکن اصلی شعر شهریار، شعر فارسی بوده و اشعار ترکیاش اندک است، اما در عین حال هنرمندی و قوام خاصی دارد که با شعرهای فارسی او برابری میکند. همین منظومه «حیدربابا» که به ۸۰ زبان ترجمه شده، با خیلی از شعرهای فارسی شهریار برابری میکند.
🔷علت انتخاب سالروز درگذشت شهریار به نام روز شعر و ادب فارسی اینست که جاریتر از زبان شهریار در دوره معاصر نداریم. میتوانیم شهریار را نماینده همه شاعران ادبیات فارسی در دوران معاصر بدانیم.
زیباترین قسم سهراب سـپهری:
به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم میگذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ها خواهدماند..
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود،جامه اندوه مـپوشان هرگز...!!
زندگی ذره كاهیست،
كه كوهش كردیم،
زندگی نام نکویی ست،
كه خارش كردیم،
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار،
زندگی نیست بجزدیدن یار
زندگی نیست بجزعشق،
بجزحرف محبت به كسی،
ورنه هرخاروخسی،
زندگی كرده بسی،
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دوسه تاكوچه وپس كوچه واندازه یك عمر بیابان دارد.
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم ...
به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم میگذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ها خواهدماند..
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود،جامه اندوه مـپوشان هرگز...!!
زندگی ذره كاهیست،
كه كوهش كردیم،
زندگی نام نکویی ست،
كه خارش كردیم،
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار،
زندگی نیست بجزدیدن یار
زندگی نیست بجزعشق،
بجزحرف محبت به كسی،
ورنه هرخاروخسی،
زندگی كرده بسی،
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دوسه تاكوچه وپس كوچه واندازه یك عمر بیابان دارد.
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم ...
بر سر قبر کشیشی نوشته شده بود :
کودک که بودم ...
می خواستم دنیا را تغییر دهم
بزرگتر که شدم فهمیدم دنیا بزرگ است
من باید انگلستان را تغییر دهم
بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم
و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم
در سالخوردگی تصمیم گرفتم
خانواده ام را متحول کنم …
اینک که در آستانه ی مرگ هستم
میفهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم
شاید میتوانستم دنیا را هم تغییر دهم
کودک که بودم ...
می خواستم دنیا را تغییر دهم
بزرگتر که شدم فهمیدم دنیا بزرگ است
من باید انگلستان را تغییر دهم
بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم
و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم
در سالخوردگی تصمیم گرفتم
خانواده ام را متحول کنم …
اینک که در آستانه ی مرگ هستم
میفهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم
شاید میتوانستم دنیا را هم تغییر دهم
ناصرالدین شاه شیری داشت که هر هفته یک گوسفند جیره داشت.
به شاه خبر دادند که چه نشستهای که نگهبان شیر، یک ران گوسفند را میدزدد.
شاه دستور داد نگهبانی مواظب اولی باشد. پس از مدتی آن دو با هم ساخت و پاخت کردند و علاوه بر اینکه هر دو ران را میدزدیدند، دل و جگرش را هم میخوردند.شاه خبردار شد و یکی از درباریها را فرستاد که نگهبان آن دو باشد.
این یکی چون درباری بود دو برابر آن دو برمیداشت!!!
پس از مدتی به شاه خبر دادند: «جناب شاه، شیر از گرسنگی دارد میمیرد.»
جستجو کردند و دیدند که این سه با هم ساختهاند و همه اندامهای گوسفند را میبرند و شیر بیچاره فقط دنبه گوسفند برایش میماند. ناچار هر سه را کنار گذاشت و گفت:
اشتباه کردم!
یک نگهبان دزد بهتر از سه نگهبان دزد بود...
به شاه خبر دادند که چه نشستهای که نگهبان شیر، یک ران گوسفند را میدزدد.
شاه دستور داد نگهبانی مواظب اولی باشد. پس از مدتی آن دو با هم ساخت و پاخت کردند و علاوه بر اینکه هر دو ران را میدزدیدند، دل و جگرش را هم میخوردند.شاه خبردار شد و یکی از درباریها را فرستاد که نگهبان آن دو باشد.
این یکی چون درباری بود دو برابر آن دو برمیداشت!!!
پس از مدتی به شاه خبر دادند: «جناب شاه، شیر از گرسنگی دارد میمیرد.»
جستجو کردند و دیدند که این سه با هم ساختهاند و همه اندامهای گوسفند را میبرند و شیر بیچاره فقط دنبه گوسفند برایش میماند. ناچار هر سه را کنار گذاشت و گفت:
اشتباه کردم!
یک نگهبان دزد بهتر از سه نگهبان دزد بود...
تو چه غذایی را بیش از همه
دوست داری، پدر بزرگ؟
همهی غذاها را، پسرم، همه را ٬
این گناه بزرگی است که آدم بگوید این غذا خوب است و آن یک بد!
چرا؟ مگر آدم حق ندارد انتخاب کند؟
البته که نه، حق ندارد!
آخر چرا؟
برای اینکه کسانی هستند که گرسنه اند.
#نیکوس_کازانتراکیس
📓 زوربای یونانی
دوست داری، پدر بزرگ؟
همهی غذاها را، پسرم، همه را ٬
این گناه بزرگی است که آدم بگوید این غذا خوب است و آن یک بد!
چرا؟ مگر آدم حق ندارد انتخاب کند؟
البته که نه، حق ندارد!
آخر چرا؟
برای اینکه کسانی هستند که گرسنه اند.
#نیکوس_کازانتراکیس
📓 زوربای یونانی
چه لذتی دارد آغاز !
دمیدنِ سحر !
اولین چمن
وقتی که رنگ سبز
تقریباً از یاد رفته است.
وای، اولین صفحه ی کتاب دلخواه ات! غافل گیری !
آهسته بخوان
بخش ناخوانده اش
خیلی زود باریک خواهد شد !
و نخستین مشتِ آب
بر چهره ی رنگ پریده.
پیراهن پاکیزه ی خنک.
آغاز عشق.
نگاهِ اغواگر.
وای! آغازِ کار.
ریختن روغن در ماشین سرد
نخستین تکان دست
و نخستین غرش و جهش موتور!
و نخستین پُک سیگار
که ریه ها را پر می کند.
آه! یک فکر تازه!
#برتولت_برشت
دمیدنِ سحر !
اولین چمن
وقتی که رنگ سبز
تقریباً از یاد رفته است.
وای، اولین صفحه ی کتاب دلخواه ات! غافل گیری !
آهسته بخوان
بخش ناخوانده اش
خیلی زود باریک خواهد شد !
و نخستین مشتِ آب
بر چهره ی رنگ پریده.
پیراهن پاکیزه ی خنک.
آغاز عشق.
نگاهِ اغواگر.
وای! آغازِ کار.
ریختن روغن در ماشین سرد
نخستین تکان دست
و نخستین غرش و جهش موتور!
و نخستین پُک سیگار
که ریه ها را پر می کند.
آه! یک فکر تازه!
#برتولت_برشت
زنهايى كه چشمى به راهشان نيست
زنهايى كه زيباييشان فقط در اندام نيست
زنهايى كه نه رقابت مي كنند
و نه حسادت، و آرام از كنارت ميگذرند
نه جلب توجه مي كنند و نه
توجهت را مي خواهند
زنهايى كه ساده مي پوشند،
ساده حرف مي زنند و ساده
مي بخشند ..
اينها زنهايى هستند كه
احساساتشان ريشه در آسمان دارد
كه عشق برايشان كافى نيست و
اگر روزى تو را به دنياى خود راه دهند،
خيالِ بازگشت به خودىِ خود از
حافظه ات پاک مي شود
اينها خدايانِ عشقهاى زمينى و
وارثان عشقهاى آسمانى اند…
زنهايى كه زيباييشان فقط در اندام نيست
زنهايى كه نه رقابت مي كنند
و نه حسادت، و آرام از كنارت ميگذرند
نه جلب توجه مي كنند و نه
توجهت را مي خواهند
زنهايى كه ساده مي پوشند،
ساده حرف مي زنند و ساده
مي بخشند ..
اينها زنهايى هستند كه
احساساتشان ريشه در آسمان دارد
كه عشق برايشان كافى نيست و
اگر روزى تو را به دنياى خود راه دهند،
خيالِ بازگشت به خودىِ خود از
حافظه ات پاک مي شود
اينها خدايانِ عشقهاى زمينى و
وارثان عشقهاى آسمانى اند…
لیست عادت های خوبی که اگر
به زندگی اضافه کنیم حالمون رو بهتر میکنه:
۱- هر هفته یک کتاب بخونیم
۲- هر روز نیم ساعت ورزش کنیم
۳- هر شب لیست کارهای فردامون رو بنویسیم
۴- هر شب چند دقیقه روزانه نویسی کنیم
۵- هر روز بیست دقیقه برای یاد گیری یک زبان غیر زبان اصلی مون زمان بذاریم
۶- هر روز ده دقیقه نیایش یا مدیتیشن کنیم
۷- هر روز غذای خونگی و سالم بخوریم
۸- هر روز صبح زودتر بیدار شیم
۹- هر روز حداقل به یک نفر کمک کنیم یا حالش رو خوبتر کنیم
۱۰- تیکه کلام های نامناسبمون رو از صحبت هامون حذف کنیم ...
به زندگی اضافه کنیم حالمون رو بهتر میکنه:
۱- هر هفته یک کتاب بخونیم
۲- هر روز نیم ساعت ورزش کنیم
۳- هر شب لیست کارهای فردامون رو بنویسیم
۴- هر شب چند دقیقه روزانه نویسی کنیم
۵- هر روز بیست دقیقه برای یاد گیری یک زبان غیر زبان اصلی مون زمان بذاریم
۶- هر روز ده دقیقه نیایش یا مدیتیشن کنیم
۷- هر روز غذای خونگی و سالم بخوریم
۸- هر روز صبح زودتر بیدار شیم
۹- هر روز حداقل به یک نفر کمک کنیم یا حالش رو خوبتر کنیم
۱۰- تیکه کلام های نامناسبمون رو از صحبت هامون حذف کنیم ...
شعری از زنده یاد مشفق کاشانی:
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﺩﻧﺠﯽﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ی ﺧﻮﺩﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ....
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ
ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ
ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮشر ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒ
ﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ آﻥ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻗﺰﺡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭد
ﺯﻧﺪﮔﯽ
آﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽ
ﯾﮏ ﺳﺮآﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭد.………. زندگی کن
ﺟﺎﻥِ ﻣﻦﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ﺟﻬﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳﺖ
ﻗﺼﻪ ی ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ ....
ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖ
ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ....
ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ ....ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ
ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ ....ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛
ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ ...
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ... ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﺩﻧﺠﯽﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ی ﺧﻮﺩﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ....
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ
ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ
ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮشر ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒ
ﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ آﻥ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻗﺰﺡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭد
ﺯﻧﺪﮔﯽ
آﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽ
ﯾﮏ ﺳﺮآﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭد.………. زندگی کن
ﺟﺎﻥِ ﻣﻦﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ﺟﻬﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳﺖ
ﻗﺼﻪ ی ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ ....
ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖ
ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ....
ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ ....ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ
ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ ....ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛
ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ ...
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ... ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ
Darya Darya ~ Music-Fa.Com
Garsha Rezaei ~ Music-Fa.Com
گاهی فکر میکنم
تنها چیزی که از این زندگی برامون گذاشتن
یا دنبال نون دویدن و ماندن زیر مشکلاته
یا دنبال پول دویدن و ماندن زیر حرص ٍ ثروته
اون برای عده زیادی
این برای عده کمی
نه اونا
زندگی میکنن
نه اینا
نمی دونم شاید
تعریف زندگی غلط بود
دیگه
اثرى از لحظه های زندگی با شوق تماشای ستاره های آسمان و نشستن دور آتش گرم همدلی ، گفتن قصه های محبت و گرفتن دست همیاری و خنده های از ته دل نیست!!!
مثل اینکه قرار نیست
کمی هم دنبال
اندیشه ها
درستی ها
شرافت ها
نیکی ها
و یا
زندگی ها
برویم !
#ع_دباغ
تنها چیزی که از این زندگی برامون گذاشتن
یا دنبال نون دویدن و ماندن زیر مشکلاته
یا دنبال پول دویدن و ماندن زیر حرص ٍ ثروته
اون برای عده زیادی
این برای عده کمی
نه اونا
زندگی میکنن
نه اینا
نمی دونم شاید
تعریف زندگی غلط بود
دیگه
اثرى از لحظه های زندگی با شوق تماشای ستاره های آسمان و نشستن دور آتش گرم همدلی ، گفتن قصه های محبت و گرفتن دست همیاری و خنده های از ته دل نیست!!!
مثل اینکه قرار نیست
کمی هم دنبال
اندیشه ها
درستی ها
شرافت ها
نیکی ها
و یا
زندگی ها
برویم !
#ع_دباغ
به خدا که بسپاری، حل میشود.
خودم دیدهام؛
وقتی که از همه بریده بودم؛
بی هیچ چشم داشتی
هوایم را داشت، در سکوت و آرامش،
کار خودش را میکرد و
نتیجه را نشانم میداد
که یعنی ببین ! تو تنها نیستی ...
خودم دیدم وقتی همه میگفتند
این آخر خط است،
با اشاره حالیام میکرد که به
دلت بد راه نده !
تا من نخواهم هیچ آخری،
آخر نیست و هیچ آغازی
بدون اذن من سر نمیگیرد !
خودم دیدم وقتی همه سعی
بر زمین زدنم داشتند،
دستان مرا محکم میگرفت و
مرا بالاتر میکشید
تا از گزندشان در امان باشم،
هرکجا آدمها دوستم نداشتند،
او دوستم داشت و خلأ احساس
مرا یکتنه پر میکرد.
اوست از پدر پناه دهندهتر و از مادر،
مهربانتر...
اوست از هرکسی تواناتر.
من کارم را به خدا سپردهام و
او هرگز بندهاش را ناامید نمیکند.
«أَلَیْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ » ؟!
چرا.. کافیست،
به خدا که خدا همه جوره
برای بندهاش کافیست...
"نرگس صرافیان طوفان"
خودم دیدهام؛
وقتی که از همه بریده بودم؛
بی هیچ چشم داشتی
هوایم را داشت، در سکوت و آرامش،
کار خودش را میکرد و
نتیجه را نشانم میداد
که یعنی ببین ! تو تنها نیستی ...
خودم دیدم وقتی همه میگفتند
این آخر خط است،
با اشاره حالیام میکرد که به
دلت بد راه نده !
تا من نخواهم هیچ آخری،
آخر نیست و هیچ آغازی
بدون اذن من سر نمیگیرد !
خودم دیدم وقتی همه سعی
بر زمین زدنم داشتند،
دستان مرا محکم میگرفت و
مرا بالاتر میکشید
تا از گزندشان در امان باشم،
هرکجا آدمها دوستم نداشتند،
او دوستم داشت و خلأ احساس
مرا یکتنه پر میکرد.
اوست از پدر پناه دهندهتر و از مادر،
مهربانتر...
اوست از هرکسی تواناتر.
من کارم را به خدا سپردهام و
او هرگز بندهاش را ناامید نمیکند.
«أَلَیْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ » ؟!
چرا.. کافیست،
به خدا که خدا همه جوره
برای بندهاش کافیست...
"نرگس صرافیان طوفان"
در صداقت عمقی است
که در دریا نیست
و در سادگی بلندایی است
که در کوه نیست
سادگی مقدمه
صداقت است
و فاصله سادگی تا صداقت
دریا دریا معرفت است ...
رستگاری انسان در گرو
صداقت و راستگویی است…
راستگویی به همه چیز
شتاب خواهد بخشید
و جانها را بسوی آرامش هدایت خواهد کرد…
راستگویی،
زاینده اعتبار و احترام آدمی است…
صداقت، راستگویی، کلید گشایش قلب هاست …
پادشاه آن نیست که تاجی بر سر دارد،
پادشاه آن است که زبان به راستی میگشاید
که در دریا نیست
و در سادگی بلندایی است
که در کوه نیست
سادگی مقدمه
صداقت است
و فاصله سادگی تا صداقت
دریا دریا معرفت است ...
رستگاری انسان در گرو
صداقت و راستگویی است…
راستگویی به همه چیز
شتاب خواهد بخشید
و جانها را بسوی آرامش هدایت خواهد کرد…
راستگویی،
زاینده اعتبار و احترام آدمی است…
صداقت، راستگویی، کلید گشایش قلب هاست …
پادشاه آن نیست که تاجی بر سر دارد،
پادشاه آن است که زبان به راستی میگشاید
گویند حضرت آدم نشسته بود، شش
نفر آمدند، سه نفر طرف راستش
نشستند و سه نفر طرف چپ.
به یکی از سمت راستیها گفت: «تو کیستی؟»
گفت: «عقل.»
پرسید: «جای تو کجاست؟»
گفت: «مغز.»
از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: «مهر.»
پرسید: «جای تو کجاست؟»
گفت: «دل.»
از سومی پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: «حیا.»
پرسید: «جایت کجاست؟»
گفت: «چشم.»
سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟»
جواب داد: «تکبر.»
پرسید: «محلت کجاست؟»
گفت: «مغز.»
گفت: «با عقل یک جایید؟»
گفت: «من که آمدم عقل میرود.»
از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
جواب داد: «حسد.»
محلش را پرسید.
گفت: «دل.»
پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟»
گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»
از سومی پرسید: «کیستی؟»
گفت: «طمع.»
پرسید: «مرکزت کجاست؟»
گفت: «چشم.»
گفت: «با حیا یک جا هستید؟»
گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می شود.
نفر آمدند، سه نفر طرف راستش
نشستند و سه نفر طرف چپ.
به یکی از سمت راستیها گفت: «تو کیستی؟»
گفت: «عقل.»
پرسید: «جای تو کجاست؟»
گفت: «مغز.»
از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: «مهر.»
پرسید: «جای تو کجاست؟»
گفت: «دل.»
از سومی پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: «حیا.»
پرسید: «جایت کجاست؟»
گفت: «چشم.»
سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟»
جواب داد: «تکبر.»
پرسید: «محلت کجاست؟»
گفت: «مغز.»
گفت: «با عقل یک جایید؟»
گفت: «من که آمدم عقل میرود.»
از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
جواب داد: «حسد.»
محلش را پرسید.
گفت: «دل.»
پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟»
گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»
از سومی پرسید: «کیستی؟»
گفت: «طمع.»
پرسید: «مرکزت کجاست؟»
گفت: «چشم.»
گفت: «با حیا یک جا هستید؟»
گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می شود.
دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
ز گرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت
بیا که این رمد چشم عاشقان تو ای شاه
نمیرمد مگر از توتیای گرد سیاهت
بیا که جز تو سزاوار این کلاه و کمر نیست
تویی که سوده کمربند کهکشان کلاهت
جمال چون تو به چشم نگاه پاک توان دید
به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت
در انتظار تو میمیرم و در این دم آخر
دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت
اگر به باغ تو گل بر دمید من به دل خاک
اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت
تنور سینه ما را ای آسمان به حذر باش
که روی ماه سیه میکند به دوده آهت
کنون که میدمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوههای سلاطین که میشود پَر کاهت
تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
که سر جهاد توی و خداست پشت و پناهت
خدا و بال جوانی نهد به گردن پیری
تو «شهریار» خمیدی به زیر بار گناهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
ز گرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت
بیا که این رمد چشم عاشقان تو ای شاه
نمیرمد مگر از توتیای گرد سیاهت
بیا که جز تو سزاوار این کلاه و کمر نیست
تویی که سوده کمربند کهکشان کلاهت
جمال چون تو به چشم نگاه پاک توان دید
به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت
در انتظار تو میمیرم و در این دم آخر
دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت
اگر به باغ تو گل بر دمید من به دل خاک
اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت
تنور سینه ما را ای آسمان به حذر باش
که روی ماه سیه میکند به دوده آهت
کنون که میدمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوههای سلاطین که میشود پَر کاهت
تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
که سر جهاد توی و خداست پشت و پناهت
خدا و بال جوانی نهد به گردن پیری
تو «شهریار» خمیدی به زیر بار گناهت
انقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
کاسه صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریور بیچاره حلق اویز شد
مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
انقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
#فرهاد شریفی
کاسه صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریور بیچاره حلق اویز شد
مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
انقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
#فرهاد شریفی
ما رهگذرانی بودیم
که از کوچه شادی ها و غم ها
گاهی خندان
گاهی گریان
گاهی امیدوار
گاهی ناامید
گذشتیم
#ع_دباغ
که از کوچه شادی ها و غم ها
گاهی خندان
گاهی گریان
گاهی امیدوار
گاهی ناامید
گذشتیم
#ع_دباغ
خدا میگوید
کاری که من میخواهم انجام دهی این است که بدون آن که به کسی آزار برسانی، از زندگی لذت ببری ..
*من از تو میخواهم آواز بخوانی و لذت ببری ...*
*از همه چیزهایی که برای تو ساخته ام ...
خانه من در کوهها، جنگلها، رودخانهها، دریاچهها و سواحل است
*من در همه جا با تو زندگی می کنم و عشق خود را به تو ابراز می کنم ...*
*از سرزنش خود در زندگی دست بردار ...*
*من هرگز به تو نمی گویم مشکلی داری یا گناهکاری
*مرا بهخاطر هر آنچه باور تورا برانگیختند سرزنش نکن
*اگر نمیتوانی مرا
*در طلوع آفتاب*
*در منظرهای زیبا*
*در نگاه دوستان*
*در چشمان عزیزان*
*در ذره ذره وجودت دریابی و ببینی*
*مرا در هیچ کتاب مقدسی پیدا نخواهی کرد ...*
*دیگر از من نپرس که چگونه کارم را انجام می دهم*
به عقلت رجوع کن، خواهی فهمید
دست از ترس من بردار
من تورا نه قضاوت میکنم نه انتقاد
نه عصبانی میشوم و نه اذیت میشوم
من عشق خالص هستم
*تقاضای بخشش را متوقف کن، چیزی برای بخشش وجود ندارد
*اگر تو را ساخته ام پر از ...
*احساسات
*محدودیتها
*لذت ها
*نیازها
*ناسازگاریها
*اِراده آزاد
*... و ...
*اندیشمند
*ساخته ام
*اگر به چیزی که در تو قرار داده ام پاسخ دهی، چگونه می توانم تو را سرزنش کنم
*چگونه می توانم تورا مجازات کنم که چرا اینگونه هستی
*به دیگران احترام بگذار
*آنچه را بر خود نمیخواهی برای دیگران هم نخواه
*تنها چیزی که از تو میخواهم همین بی آزاری است...!
*به زندگی خود توجه کن، اندیشه و خرد راهنمای توست
*... محبوب من ..
*این زندگی
*نه امتحان است
*نه یک قدم در راه
*نه یک تمرین
*نه مقدمه ای برای بهشت
*این زندگی در اینجا و اکنون تنها چیزی است که به آن نیاز داری
*من تو را کاملاً با اراده آزاد و عقل و خرد خلق کرده ام
*نه جایزه ...
*نه مجازاتی ...
*نه گناه ...
*نه فضیلتی ...
*... در زندگی کاملاً آزادی
میتوانم یک نکته را به تو بگویم
*طوری زندگی کن که انگار بعد از این زندگی چیزی نیست
*این تنها شانس برای لذت بردن و دوست داشتن است
*بنابر این ...
*اگر بعد از این چیزی وجود نداشته باشد، از فرصتی که به تو داده ام لذت خواهی برد
*و اگر وجود دارد، مطمئن باش که تنها چیزی که می پرسم این است که آیا از زندگی لذت برده ای ؟
*چی یاد گرفتی
*به چه حدی از کمال رسیدی ؟
*آیا کسی را رنجانده ای ؟
*آیا به کسی آزار رسانده ای ؟
*من نمیخواهم تنها به من ایمان داشته باشی، می خواهم که به خود ایمان داشته باشی
*... میخواهم
*وقتی معشوق خود را می بویی
*وقتی فرزند کوچک خود را لمس میکنی
*وقتی عزیز خود را نوازش میکنی
*مرا در خود حس کنی
*نیاز به ستایش ندارم
اگر احساس قدردانی میکنی
این را با مراقبت از خود، حفظ سلامتی، بهبود روابط خود و دنیا ثابت کن
شادی را ابراز کن ...
این راه ستایش من است
*دیگر چیزهای پیچیده را متوقف کن و آنچه را در مورد من آموخته ای یک بار دیگر مرور کن !
به چه معجزهٔ بیشتری نیاز داری
تنها چیز مطمئن این است که تو اینجایی و زنده و این دنیا پر از شگفتی است
*... پس ...
*...انسان باش ...
*... و ...
*... زندگی کن ...
*اسپینوزا
کاری که من میخواهم انجام دهی این است که بدون آن که به کسی آزار برسانی، از زندگی لذت ببری ..
*من از تو میخواهم آواز بخوانی و لذت ببری ...*
*از همه چیزهایی که برای تو ساخته ام ...
خانه من در کوهها، جنگلها، رودخانهها، دریاچهها و سواحل است
*من در همه جا با تو زندگی می کنم و عشق خود را به تو ابراز می کنم ...*
*از سرزنش خود در زندگی دست بردار ...*
*من هرگز به تو نمی گویم مشکلی داری یا گناهکاری
*مرا بهخاطر هر آنچه باور تورا برانگیختند سرزنش نکن
*اگر نمیتوانی مرا
*در طلوع آفتاب*
*در منظرهای زیبا*
*در نگاه دوستان*
*در چشمان عزیزان*
*در ذره ذره وجودت دریابی و ببینی*
*مرا در هیچ کتاب مقدسی پیدا نخواهی کرد ...*
*دیگر از من نپرس که چگونه کارم را انجام می دهم*
به عقلت رجوع کن، خواهی فهمید
دست از ترس من بردار
من تورا نه قضاوت میکنم نه انتقاد
نه عصبانی میشوم و نه اذیت میشوم
من عشق خالص هستم
*تقاضای بخشش را متوقف کن، چیزی برای بخشش وجود ندارد
*اگر تو را ساخته ام پر از ...
*احساسات
*محدودیتها
*لذت ها
*نیازها
*ناسازگاریها
*اِراده آزاد
*... و ...
*اندیشمند
*ساخته ام
*اگر به چیزی که در تو قرار داده ام پاسخ دهی، چگونه می توانم تو را سرزنش کنم
*چگونه می توانم تورا مجازات کنم که چرا اینگونه هستی
*به دیگران احترام بگذار
*آنچه را بر خود نمیخواهی برای دیگران هم نخواه
*تنها چیزی که از تو میخواهم همین بی آزاری است...!
*به زندگی خود توجه کن، اندیشه و خرد راهنمای توست
*... محبوب من ..
*این زندگی
*نه امتحان است
*نه یک قدم در راه
*نه یک تمرین
*نه مقدمه ای برای بهشت
*این زندگی در اینجا و اکنون تنها چیزی است که به آن نیاز داری
*من تو را کاملاً با اراده آزاد و عقل و خرد خلق کرده ام
*نه جایزه ...
*نه مجازاتی ...
*نه گناه ...
*نه فضیلتی ...
*... در زندگی کاملاً آزادی
میتوانم یک نکته را به تو بگویم
*طوری زندگی کن که انگار بعد از این زندگی چیزی نیست
*این تنها شانس برای لذت بردن و دوست داشتن است
*بنابر این ...
*اگر بعد از این چیزی وجود نداشته باشد، از فرصتی که به تو داده ام لذت خواهی برد
*و اگر وجود دارد، مطمئن باش که تنها چیزی که می پرسم این است که آیا از زندگی لذت برده ای ؟
*چی یاد گرفتی
*به چه حدی از کمال رسیدی ؟
*آیا کسی را رنجانده ای ؟
*آیا به کسی آزار رسانده ای ؟
*من نمیخواهم تنها به من ایمان داشته باشی، می خواهم که به خود ایمان داشته باشی
*... میخواهم
*وقتی معشوق خود را می بویی
*وقتی فرزند کوچک خود را لمس میکنی
*وقتی عزیز خود را نوازش میکنی
*مرا در خود حس کنی
*نیاز به ستایش ندارم
اگر احساس قدردانی میکنی
این را با مراقبت از خود، حفظ سلامتی، بهبود روابط خود و دنیا ثابت کن
شادی را ابراز کن ...
این راه ستایش من است
*دیگر چیزهای پیچیده را متوقف کن و آنچه را در مورد من آموخته ای یک بار دیگر مرور کن !
به چه معجزهٔ بیشتری نیاز داری
تنها چیز مطمئن این است که تو اینجایی و زنده و این دنیا پر از شگفتی است
*... پس ...
*...انسان باش ...
*... و ...
*... زندگی کن ...
*اسپینوزا
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
فرار از سیبری، از یوزف مارتین
داستانی واقعی و بسیار هیجانی با نوشتاری جذاب ،
این کتاب در کنار بیان داستان، جنبه های مختلف اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و طبیعت را نیز به تصویر کلمات میکشد
داستانی واقعی و بسیار هیجانی با نوشتاری جذاب ،
این کتاب در کنار بیان داستان، جنبه های مختلف اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و طبیعت را نیز به تصویر کلمات میکشد