تقدیم به دوست
دوستى، فصل قشنگيست پر از لاله سرخ
دوستى، جمع شعور من و توست
دوستى، رنگ قشنگيست چون رنگ خدا
دوستى، حس عجيبيست ميان من و تو
دوستى، درس بهم تافتن عاطفه هاست
دوستى، رج به رج حذف همه فاصله هاست
دوستى، لمس سر انگشت وفاست
دوستى، يافتن راه ، تا عرش خداست
دوستى، داشتن جمع وجود من و دوست
دوستى، خواستن وداشتن قلب نكوست
دوستى، رحمت يارست چو باران جاريست
دوستى، نذر و دعا بهر كسيست
دوستى، جرعه اى از جام تجلی است
دوستى، سر در ميخانه صاحب كرمست
دوستى، فصل قشنگيست پر از لاله سرخ
دوستى، جمع شعور من و توست
دوستى، رنگ قشنگيست چون رنگ خدا
دوستى، حس عجيبيست ميان من و تو
دوستى، درس بهم تافتن عاطفه هاست
دوستى، رج به رج حذف همه فاصله هاست
دوستى، لمس سر انگشت وفاست
دوستى، يافتن راه ، تا عرش خداست
دوستى، داشتن جمع وجود من و دوست
دوستى، خواستن وداشتن قلب نكوست
دوستى، رحمت يارست چو باران جاريست
دوستى، نذر و دعا بهر كسيست
دوستى، جرعه اى از جام تجلی است
دوستى، سر در ميخانه صاحب كرمست
ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ
ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳـــﺖﺩﺍﺭﻡ …
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﻧﮕﯽ ﺭﻧﮕﯽ
ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻣﯿﺸﻮﻡ …
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ
ﺑﻠﻨﺪ …. ﮐﻭﺗــﺂﻩ ﮐـــﻮﺗــﺂﻩ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﭼﯿﺰ ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺗﺎﻩ
ﻭﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥﻫﺎ ….
همین که با یک موزیک شاد برقصم
با یک ترانه ملایم در اوج احساس روم
وهمنوایی کنم با دلنواز ترین سرود زندگی
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻭﺁﺑﯽ ﻭﺯﺭﺩ
ﻭﺻﻮﺭﺗﯽ ﻭﻗﺮﻣﺰ ﺑﭙﻮﺷﻢ
ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻤﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ
ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻨﻢ
ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺷــﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ
ﺁﺳﺎﻥ ﺑﺨﻨــــﺪﻡ
ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ …
واگر تو هم مانند من یک زنی…
خودت را به صرف قهوه ای در یک
خلوت دنج میهمان کن !
برای خودت گاهی هدیه ای بخر !
وقتی به خودت و روحت احترام می گذاری
احساس سربلندی می کند
آنوقت دیگر از تنهایی به دیگران پناه
نمی بری و اگر قرار است انتخاب کنی
کمتر به اشتباه اعتماد می کنی
یادت باشد ….
برای یک انسان عزت نفس غوغا میکند!
ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ
ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳـــﺖﺩﺍﺭﻡ …
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﻧﮕﯽ ﺭﻧﮕﯽ
ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻣﯿﺸﻮﻡ …
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ
ﺑﻠﻨﺪ …. ﮐﻭﺗــﺂﻩ ﮐـــﻮﺗــﺂﻩ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﭼﯿﺰ ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺗﺎﻩ
ﻭﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥﻫﺎ ….
همین که با یک موزیک شاد برقصم
با یک ترانه ملایم در اوج احساس روم
وهمنوایی کنم با دلنواز ترین سرود زندگی
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻭﺁﺑﯽ ﻭﺯﺭﺩ
ﻭﺻﻮﺭﺗﯽ ﻭﻗﺮﻣﺰ ﺑﭙﻮﺷﻢ
ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻤﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ
ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻨﻢ
ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺷــﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ
ﺁﺳﺎﻥ ﺑﺨﻨــــﺪﻡ
ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ …
واگر تو هم مانند من یک زنی…
خودت را به صرف قهوه ای در یک
خلوت دنج میهمان کن !
برای خودت گاهی هدیه ای بخر !
وقتی به خودت و روحت احترام می گذاری
احساس سربلندی می کند
آنوقت دیگر از تنهایی به دیگران پناه
نمی بری و اگر قرار است انتخاب کنی
کمتر به اشتباه اعتماد می کنی
یادت باشد ….
برای یک انسان عزت نفس غوغا میکند!
برای ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﻛﺰ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺭﻭﺍﻧﻲ ﺭﻓﺘﻢ . . .
ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﺮﻛﺰ ﻏُﻠﻐﻠﻪ ﺑﻮﺩ ، ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺳﺮ ﺟﺎﯼ ﭘﺎﺭﮎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﻘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ !
ﭼﻨﺪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﺴﺎفر بری ﺳﺮ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻋﻮﺍ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﺘﮕﺎﻥ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﻟﻄﻒ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺩﺍﺩﻧﺪ !
ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻼﺣﻈﻪ ﺟﻮﻛﻲ ﺯﺷﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻮﺑﺎﻳﻠﺸﺎﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻢ ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﻭ ﻧﻌﺮﻩ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻧﺪ !
ﺗﻌﺪﺍﺩﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭼﺸﻢ ﭼﺮﺍﻧﻲ ﺑﻮﺩﻧﺪ !
ﻭﺍﺭﺩ ﺣﯿﺎﻁ ﺗﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ ، ﺩﯾﺪﻡ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﭘﺮﺩﺭﺧﺖ ، ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﻬﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻼﻗﺎﺕﮐﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﮔﻔﺖ ﻭ ﮔﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ . . .
ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻣﯽﺭﻭﻡ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﯿﻨﺸﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﯿﺪ !
ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ، ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺯﯾﺮ ﭘﺎ ﻟﻪ ﺷﻮﺩ !
ﺁﻣﺪ ﻭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮐﻒ ﺩﺳﺘﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﻭﺩ !
ﻭ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻢ " ﺗﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ "
ﺍﯾﻨﻮﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ
ﯾﺎ ﺁﻧﻮﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ... ! ؟
ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﺮﻛﺰ ﻏُﻠﻐﻠﻪ ﺑﻮﺩ ، ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺳﺮ ﺟﺎﯼ ﭘﺎﺭﮎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﻘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ !
ﭼﻨﺪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﺴﺎفر بری ﺳﺮ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻋﻮﺍ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﺘﮕﺎﻥ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﻟﻄﻒ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺩﺍﺩﻧﺪ !
ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻼﺣﻈﻪ ﺟﻮﻛﻲ ﺯﺷﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻮﺑﺎﻳﻠﺸﺎﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻢ ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﻭ ﻧﻌﺮﻩ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻧﺪ !
ﺗﻌﺪﺍﺩﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭼﺸﻢ ﭼﺮﺍﻧﻲ ﺑﻮﺩﻧﺪ !
ﻭﺍﺭﺩ ﺣﯿﺎﻁ ﺗﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ ، ﺩﯾﺪﻡ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﭘﺮﺩﺭﺧﺖ ، ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﻬﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻼﻗﺎﺕﮐﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﮔﻔﺖ ﻭ ﮔﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ . . .
ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻣﯽﺭﻭﻡ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﯿﻨﺸﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﯿﺪ !
ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ، ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺯﯾﺮ ﭘﺎ ﻟﻪ ﺷﻮﺩ !
ﺁﻣﺪ ﻭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮐﻒ ﺩﺳﺘﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﻭﺩ !
ﻭ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻢ " ﺗﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ "
ﺍﯾﻨﻮﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ
ﯾﺎ ﺁﻧﻮﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ... ! ؟
💮قیصر امین پور
خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم!
راه رود جاری احساسمان را سد کنیم!!!
عشق، در هر حالتی خوب است؛
خوبِ خوبِ خوب
پس نباید با "اگر" یا "شاید" آن را بد کنیم!!!
دل به دریا میزنم من...
دل به دریا میزنی؟
تا توکّل بر هر آنچه پیش میآید کنیم!!!
جای حسرت خوردن و ماندن،
بیا راهی شویم,
پایمان را نذر راه و قسمتِ مقصد کنیم!!!
میتوانی، میتوانم، میشود؛
نه! شک نکن
باورم کن تا "نباید" را "فقط باید" کنیم!!!
زندگی جاریست؛
بسم الله... از آغاز راه...
نقطههای مشترک را میشود ممتد کنیم!!!
آخرش روزی بهار خندههامان میرسد!
پس بیا با عشق، فصل بغضمان را رد کنیم!!
خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم!
راه رود جاری احساسمان را سد کنیم!!!
عشق، در هر حالتی خوب است؛
خوبِ خوبِ خوب
پس نباید با "اگر" یا "شاید" آن را بد کنیم!!!
دل به دریا میزنم من...
دل به دریا میزنی؟
تا توکّل بر هر آنچه پیش میآید کنیم!!!
جای حسرت خوردن و ماندن،
بیا راهی شویم,
پایمان را نذر راه و قسمتِ مقصد کنیم!!!
میتوانی، میتوانم، میشود؛
نه! شک نکن
باورم کن تا "نباید" را "فقط باید" کنیم!!!
زندگی جاریست؛
بسم الله... از آغاز راه...
نقطههای مشترک را میشود ممتد کنیم!!!
آخرش روزی بهار خندههامان میرسد!
پس بیا با عشق، فصل بغضمان را رد کنیم!!
و تاریخ چیزی نبود جزء لوحی رنگ باخته که آن را پاک می کردند و هربار به گونه ای که صلاح می دانستند بازنویسی می کردند...
#جورج_اورول
#جورج_اورول
کیمیاگری تبدیل مس به طلا نیست،
بلکه تبدیل جهل به آگاهی،
تبدیل نفرت به عشق و تبدیل غم به شادی است؛
پس همه ما میتوانیم با کلام زیبا کیمیاگر باشیم.
📘 #کیمیاگر
#پائولو_کوئلیو
بلکه تبدیل جهل به آگاهی،
تبدیل نفرت به عشق و تبدیل غم به شادی است؛
پس همه ما میتوانیم با کلام زیبا کیمیاگر باشیم.
📘 #کیمیاگر
#پائولو_کوئلیو
بشر تا زمانی که زندگی را به عنوان چیزی مقدس باور نداشته باشد و به همنوعان خود به چشم برادر نگاه نکند زندگی دیگران را تباه خواهد کرد.
#لئو تولستوی
#لئو تولستوی
برای یک روز هم که شده دنبال چیزهایی که نداری نرو!
از چیزهایی که داری لذت ببر ...
📖 زندگی پدرم
#چارلی_چاپلین
از چیزهایی که داری لذت ببر ...
📖 زندگی پدرم
#چارلی_چاپلین
کاش میشد
حالِ خوب را
لبخندِ زیبا را
بعضی دوست داشتنها را ، خشک کرد !
لایِ کتاب گذاشت ،
و نگهشان داشت ...
#معصومه_صابر
حالِ خوب را
لبخندِ زیبا را
بعضی دوست داشتنها را ، خشک کرد !
لایِ کتاب گذاشت ،
و نگهشان داشت ...
#معصومه_صابر
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
دوست داشتم کسی جایی منتظر م باشد، از آنا گاوالدا
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
4_5971824735695143914.pdf
2.6 MB
چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا. میدانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کردهام، که میشود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همانطور که میدانید یکشنبهها مواظب "کولیا" نبودهاید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش در نمیآمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه میگذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها، آهان شصت منهای نوزده روبل میماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزشتر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بیمبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بیتوجهی شما باعث شد کلفتخانه با کفشهای "وانیا" فرار کند. شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تای دیگر کم میکنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
من نگرفتم.
- اما من یادداشت کردهام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و چهرهعرق کردهاش رقتآور به نظر میرسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم میکنیم. میشود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه میگذارم و دارم پولت را میخورم!؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همهاش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت میشود زورگو بود.
متشکرم
آنتوان چخوف
به او گفتم: - بنشینید یولیا. میدانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کردهام، که میشود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همانطور که میدانید یکشنبهها مواظب "کولیا" نبودهاید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش در نمیآمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه میگذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها، آهان شصت منهای نوزده روبل میماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزشتر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بیمبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بیتوجهی شما باعث شد کلفتخانه با کفشهای "وانیا" فرار کند. شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تای دیگر کم میکنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
من نگرفتم.
- اما من یادداشت کردهام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و چهرهعرق کردهاش رقتآور به نظر میرسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم میکنیم. میشود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه میگذارم و دارم پولت را میخورم!؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همهاش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت میشود زورگو بود.
متشکرم
آنتوان چخوف
📝
هرخانه ای
حال و هوای خاص
خودش را دارد
بعضی از خانه ها
همین که وارد میشوی
عجیب آرامت می کنند
انگار که جادویت کرده باشند
بعضی از خانه ها رسم شان است
صبح های جمعه افتاب نزده
تاسرکوچه را آب وجارو میکنند
بعضی از خانه ها ...
هیچ وقت دلتنگی ندارند
بعضی از خانه ها صبح های زود
بوی چای تازه دم ونان برشته می دهند
وظهر ها بوی پیاز داغ ونعنا
وغروب ها بوی هل و دارچین...
بعضی خانه ها
انگار مامن نورند
بعضی از خانه ها
آبروی یک محله اند
راستی چرا
توی قیمت خانه ها
این چیزها حساب نمیشود ؟؟
هرخانه ای
حال و هوای خاص
خودش را دارد
بعضی از خانه ها
همین که وارد میشوی
عجیب آرامت می کنند
انگار که جادویت کرده باشند
بعضی از خانه ها رسم شان است
صبح های جمعه افتاب نزده
تاسرکوچه را آب وجارو میکنند
بعضی از خانه ها ...
هیچ وقت دلتنگی ندارند
بعضی از خانه ها صبح های زود
بوی چای تازه دم ونان برشته می دهند
وظهر ها بوی پیاز داغ ونعنا
وغروب ها بوی هل و دارچین...
بعضی خانه ها
انگار مامن نورند
بعضی از خانه ها
آبروی یک محله اند
راستی چرا
توی قیمت خانه ها
این چیزها حساب نمیشود ؟؟
تمام آن چیزی که دربارهی تو
در سرم هست
دهها کتاب میشود
اما تمام چیزی که در دلم هست
فقط دو کلمه است :
دوستت دارم
#ویکتور_هوگو
در سرم هست
دهها کتاب میشود
اما تمام چیزی که در دلم هست
فقط دو کلمه است :
دوستت دارم
#ویکتور_هوگو
Avaze Man Koja Baran Koja
Homayoun Shajarian
نمی دانستم زندگی، داستان هم دارد !
کودکی هایش شوق پریدن دارد
جوا نی هایش شور عشق به سر دارد
بزرگی هایش غصٌه ها و سختی ها دارد
پیری هایش افسوس و آه دل دارد
نمی دانستم زندگی، ساز هم دارد !
گاه سازش به رقصت می آورد
گاه سوزش به پایت می آورد
نمی دانستم زندگی قصه ها هم دارد
قصه های تنهایی، سکوت ، بی وفایی ، ظلم ...
نمی دانستم زندگی، قشنگی هم دارد !
عشق ورزیدن ، وفادار ی، امید دادن، محبت کردن ، انسان بودن ...
#ع_دباغ
کودکی هایش شوق پریدن دارد
جوا نی هایش شور عشق به سر دارد
بزرگی هایش غصٌه ها و سختی ها دارد
پیری هایش افسوس و آه دل دارد
نمی دانستم زندگی، ساز هم دارد !
گاه سازش به رقصت می آورد
گاه سوزش به پایت می آورد
نمی دانستم زندگی قصه ها هم دارد
قصه های تنهایی، سکوت ، بی وفایی ، ظلم ...
نمی دانستم زندگی، قشنگی هم دارد !
عشق ورزیدن ، وفادار ی، امید دادن، محبت کردن ، انسان بودن ...
#ع_دباغ
زنبور هیچ گاه تخریب نمیکند.
آنچه را که نیاز دارد جمع آوری میکند،
اما به روشی استادانه و با چنان مهارتی
که شکل گل کاملا دست نخورده باقی بماند.
بگونه اي زندگی کن که به هیچ کس آسیب نرساني.
سازنده،ملاحظه گر و هنرمندانه زندگی کن.
با حساسیت و ظرافت زندگی کن
و هیچ گاه دلبسته نشو.
از تجارب زندگی لذت ببر.
از تمام گلهای زندگی لذت ببر.
اما روان باش و در هیچ جایی توقف نکن
تا به خدا برسی .
#اشو
آنچه را که نیاز دارد جمع آوری میکند،
اما به روشی استادانه و با چنان مهارتی
که شکل گل کاملا دست نخورده باقی بماند.
بگونه اي زندگی کن که به هیچ کس آسیب نرساني.
سازنده،ملاحظه گر و هنرمندانه زندگی کن.
با حساسیت و ظرافت زندگی کن
و هیچ گاه دلبسته نشو.
از تجارب زندگی لذت ببر.
از تمام گلهای زندگی لذت ببر.
اما روان باش و در هیچ جایی توقف نکن
تا به خدا برسی .
#اشو
توی یک کوچه ای چهار خیاط بودند…همیشه با هم بحث میکردند..
یک روز، اولین خیاط یک تابلو بالای مغازه اش نصب کرد.
روی تابلو نوشته بود “بهترین خیاط شهر”.
دومین خیاط روی تابلوی بالای سردر مغازش نوشت “بهترین خیاط کشور”.
سومین خیاط نوشت “بهترین خیاط دنیا“
چهارمین خیاط وقتی با این واقعه مواجه شد روی یک برگه کوچک با یک خط معمولی نوشت:
“بهترین خیاط این کوچه”
قرار نیست دنیایمان را بزرگ کنیم که در آن گم شویم در همان دنیایی که هستیم میشود آدم بزرگى باشیم.
توی یک کوچه ای چهار خیاط بودند…همیشه با هم بحث میکردند..
یک روز، اولین خیاط یک تابلو بالای مغازه اش نصب کرد.
روی تابلو نوشته بود “بهترین خیاط شهر”.
دومین خیاط روی تابلوی بالای سردر مغازش نوشت “بهترین خیاط کشور”.
سومین خیاط نوشت “بهترین خیاط دنیا“
چهارمین خیاط وقتی با این واقعه مواجه شد روی یک برگه کوچک با یک خط معمولی نوشت:
“بهترین خیاط این کوچه”
قرار نیست دنیایمان را بزرگ کنیم که در آن گم شویم در همان دنیایی که هستیم میشود آدم بزرگى باشیم.
ذهنزیبا بهترین طبیب شماست!
اگر می خواهید؛
جسم خود را تقویت کنید،
ذهنتان را تقویت کنید.
اگر میخواهید؛
جسم خود را احیا کنید،
ذهنتان را زیبا کنید ...
هیچ طبیبی مانند اندیشهای،
شادی آفرین برای از بین بردن
بیماریهای جسمانی نیست ...
و هیچ داروی آرام بخشی
مانند محبت و مهربانی و نیتخیر،
برای کاهش غم و اندوه وجود ندارد...
اگر می خواهید؛
جسم خود را تقویت کنید،
ذهنتان را تقویت کنید.
اگر میخواهید؛
جسم خود را احیا کنید،
ذهنتان را زیبا کنید ...
هیچ طبیبی مانند اندیشهای،
شادی آفرین برای از بین بردن
بیماریهای جسمانی نیست ...
و هیچ داروی آرام بخشی
مانند محبت و مهربانی و نیتخیر،
برای کاهش غم و اندوه وجود ندارد...