کانال کتاب و کتابخوانی
408 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
کرم شب تاب گفت: رفیق خرگوش، من همیشه می‌کوشم مجلس تاریک دیگران را روشن کنم، جنگل را روشن کنم، اگرچه بعضی از جانوران مسخره‌ام می‌کنند و می‌گویند "با یک گل بهار نمی‌شود، تو بیهوده می‌کوشی با نور ناچیزت جنگل تاریک را روشن کنی." خرگوش گفت: این حرف مال قدیمی‌هاست. ما هم می‌گوییم "هر نوری هر چقدر هم ناچیز باشد، بالاخره روشنایی است."

#اولدوز_و_عروسک_سخنگو
#صمد_بهرنگی
در جستجوی نور
هر روز مدرسه برایم داستانی تازه بود از نیلوفرهای زخمی

نیلوفر (ز ه )  مادرش را در ده سالگی از دست داده بود والان خودش مادر کوچکی برای برادر وخواهر کوچکتر خود بود پارسال مردادماه برای ثبت نام در پایه ی هفتم  به مدرسه شبانه روزی آمد دختری زیبا ولی خسته از حوادث روزگار  ،  اندوهی بزرگ در چهره وچشمانش هویدا بود دستهای بزرگ وپینه بسته اش از کار زیاد در خانه خبر میداد نیلوفر از اسکان در خوابگاه بسیار خوشحال بود وآرزو داشت خوابگاه هیچ وقت تعطیل نشود وحتی خواهر وبرادر کوچکتر نیز در خوابگاه اسکان پیدا کنند

مهر ماه  روزهای آشنایی با بچه ها بود وسعی میکردیم به خاطر اسکان دانش آموزان در خوابگاه بیشتر باجزییات زندگی آنها آشنا شویم وقتی نوبت نیلوفر (زه ) رسید  گفت مشکلی نداریم پدری مهربان داریم که بجای مادر از ما نگهداری می‌کند وهمه چیز خوب است
ولی حقیقت جور دیگر بود نیلوفر در جستجوی نوری بود که زندگی سیاه وتاریک خانواده اش روشن کند وشبها را می‌خوابید شاید مادرش را در خواب ببینید 😔

سرپرست خوابگاه شبها به بررسی مشکلات بچه های خوابگاه مشغول میشد واز جزئیات زندگی بچه ها در روستا خبر می‌گرفت   همسایه ودوست صمیمی نیلوفر تمام جزئیات زندگی ( نیلوفر کوچک  ) را توضیح داده بود

فردا وقتی وارد دفتر شدم سرپرست داستان نیلوفر را برایم تعریف کرد که چگونه در فقر وفلاکت زندگی می‌کند
  با همکاری دوست نیلوفر عکسهایی از خانه ی مسکونی نیلوفر بدست آوردیم
خانه که نه،  مخروبه ای که محل زندگی جانوران وحشرات موذی .مار وموش وعقرب .،،،،،،. وشبها محل خوابی برای سگها وگرگها  بود خانه آنها دیوار حصاری نداشت وحیوانات وحشی شبها به راحتی وارد آنجا می‌شدند  ونیلوفر با پدر وخواهر وبرادر کوچکش در این مخروبه که البته اونهم اجاره ای بود روزگار را سپری می‌کردند
پس از پرس وجو وصحبت با نیلوفر زخمهای درونش را نشان داد ،از آرزوهایش گفت ،که دوست دارم مثل بقیه بچه ها دم عیدی برم خونمون وخونه تکانی داشته باشیم    😔

داستان نیلوفر بین دبیران گفته شدوبا مشاهده عکسهای مخروبه ای خانه این دانش آموز  همه آماده کمک رسانی به نیلوفر شدند
اشک در چشمان تمام دبیران مدرسه پر شده وهمه خواهان کمک به نیلوفر بودند

شرایط زندگیش به ریاست اداره آموزش وپرورش اطلاع دادیم .ورییس اداره با حضور در محل زندگی نیلوفر ومشاهده زندگی مشقت بار آنها تصمیم به حمایت ونجات این دانش آموز گرفت

  با حمایت اداره آموزش وپرورش و خیرین خانه ای در نزدیکی مدرسه برای  نیلوفروخانواده اش تدارک دیده شد 
ادامه دارد ....
نیلوفر زخمی ( زه )
پدر نیلوفر بیمار ومعتاد بود ودر تامین مخارج زندگی دچار مشکل بود
از پدر نیلوفر خواستیم تا اجازه دهد کمکی به فرزندانش بکنیم وآنان را از این شرایط سخت نجات دهیم


   خانواده نیلوفر   از روستای محل زندگی خود به خانه ای مناسب که توسط اداره آموزش وپرورش تهیه شده بود  نقل مکان کردند ،   با همکاری خیرین ودوستان وهمکاران لوازم مورد نیاز برای یک خانه معمولی آماده شد ونیلوفر غرق شادی بود او  روزهای شاد خود را شروع کرد .😍

پدرش شروع به درمان کرده  وبا همکاری کمیته امداد در حال بنای خانه ی جدید برای فرزندانش هست
برادرش از لحاظ بینایی مشکل داشت که قرار است تحت درمان قرار گیرد
خود نیلوفر در حال آموزش خیاطی در کلاسهای هلال احمر است وسعی دارد در شغل خیاطی مهارت پیدا کند وکمک خرج خانواده بشود

الان نیلوفر در روزهای تابستان کنار کادر مدرسه مشغول کمک به کارهای مدرسه است 😁

وقتی از او درباره حس وحالش در زندگی فعلی پرسیدم گفت :  خیلی خوشحالم واز
تلاشش برای برآورده شدن آرزوهایش گفت

  نیلوفر ختم  زیارت عاشورا برداشته بود تا به نور وروشنایی که در زندگی میخواست
برسد
(خواندن زیارت عاشورا در خوابگاه یکی از مهمترین مراسم عبادی مدرسه میباشد که با خواندن این زیارت نامه وتوسل به معصومین اکثرا حاجت روا می‌شوند )
شکر خدا حاجت روا شده بود 💐

با آرزوی توفیق برای تمام تلاشگران مدارس شبانه روزی

خاطره ای از لیلا عزیزیان
مدیر شبانه روزی زینب کبری
آذربایجان شرقی
منطقه مهربان
تابستان ۱۴۰۲
خانه نیلوفر
داستان واقعی در همین نزدیکی ها!
ما چقدر در دورها زندگی میکنیم !!
ملاصدرا میگوید:
خداوند بينهايت است و لامكان و بی زمان
اما به قدر فهم تو كوچك ميشود
و به قدر نياز تو فرود می‌آيد،
و به قدر آرزوی تو گسترده ميشود
و به قدر ايمان تو كارگشا ميشود
و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود
و به قدر دل اميدواران گرم ميشود
پدر میشود يتيمان را
برادر ميشود محتاجانِ برادری را   
طفل ميشود عقيمان را
اميد میشود نااميدان را
راه ميشود گم‌گشتگان را
خداوند همه چيز ميشود به شرط طهارت روح
بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا
و زبان‌هايتان را از هر گفتارِ ناپاک
و بپرهيزيد از ناجوانمردی‌ها
ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!
 
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند،
چگونه بر سفره‌ی شما،
با كاسه‌ یی خوراک و تكه‌ای نان مينشيند
و بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد،
و در دكان شما كفه‌های ترازويتان را ميزان ميكند 
و در كوچه‌های خلوت شب با شما آواز ميخواند
مگر از زندگی چه ميخواهيد
كه در خدایی خدا يافت نميشود؟
كه در عشق يافت نميشود،
كه به نفرت پناه ميبريد
از بزرگی پرسیدند؛
بهترین دین کدام است؟

کمی درنگ کرد لبخندی زد آنگاه گفت:
بهترین دین آن است که
از تو آدم بهتری بسازد ...
دینی که این کار را برای شما بکند
بهترین دین است !
جملات زیبا از چارلی چاپلین

اگر می خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید.

انسان اگر فقیر و گرسنه باشد بهتر از آن است که
پست و بی عاطفه باشد.

خوشبختی فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر است …

آموخته ام … که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
Gheseye Berkeo Mahi ~ Music-Fa.Com
Garsha Rezaei ~ Music-Fa.Com
برای یاد در صفحه ها
به چند سطر خاطره
بس است 
به داستان ها زندگی را مرور کردیم
یادمان بود
آبی دریا
تنهایی برکه
غربت ماهی
صافی آسمان
وسعت دشت ها
گرمی آفتاب



بمان
به آبی ش نگاه
به صافی اش دل
به وسعتش مهر
بخوان سرود هستی را
به شوق زندگی کن
به رنگ ها زیبا کن
به دست ها یاری کن
به امید وفا کن
زندگی را
دنیا را
به خوبی هایت
به شادی هایت
خیره کن..

از ما یک کلمه بر کتاب ها می ماند

مهربانی

#ع_دباغ
چه فرقی می کند که امروز ؛
طولانی ترین روزِ سال باشد ،
یا کوتاه ترینش ؟!
گرم ترینش باشد ،
یا سرد ترینش ؟!
عید باشد ،
یا یک روزِ معمولی ؟!
آدمی که بخواهد شاد باشد ؛
دنبالِ بهانه نمی گردد ،
و کاری به تقویم و مناسبت ها ندارد ...
بی دلیل و بی مناسبت ،
می خندد و با درخششِ چشمانش ؛
امید را به دل هایِ خسته و نا امید ،
تزریق می کند ...
آدم هایِ مثبت را دوست دارم ،
آدم هایی که غصه هایشان را برایِ
خودشان نگه می دارند ،
و لبخندشان را تویِ خیابان هایِ شهر ؛
حراج می کنند ،
آدم هایی امن و آرام و خواستنی ؛
که دریچه ی نگاهشان ؛
به بالاترین قسمتِ کائنات ؛
راه دارد ...

"نرگس‌صرافیان‌طوفان"
پروفسور حسابی می گفت؛
لذت بردن را یادمان ندادند!!!

از گرما مینالیم،از سرما فرار میکنیم.
در جمع از شلوغی کلافه میشویم.
و درخلوت از تنهایی بغض میکنیم.
تمام هفته منتظر رسیدن تعطیلی هستیم
و آخر هفته هم بی حوصله ایم...
همیشه به انتظار به پایان رسیدن
روزها هستیم
که بهترین روزهای زندگیمان بودند.
زندگی همان لحظاتی بود که
میخواستیم بگذرند..
ولی ما همیشه به چیز دیگری فکر میکنیم
بی آنکه بدانیم این روزها تکرار نمیشوند
1
Forwarded from Deleted Account
کتابخانه هايى در دنيا هست كه به جاى كتاب می‌تونید يك آدم رو كه داوطلبانه اومده انتخاب کنید و به عنوان كتاب زنده به داستانش گوش کنید

این کتابخانه ها Human Library نام دارند.
1
روزی چـــهارشــمع درخانه ای
تاریک روشن بودند ...

اولین آنها که ایمان بود گفت:
دراین دور و زمـــانه مردم دیگر
چندان ایمان ندارند و با گفتن
این جمله خاموش شد.

شمع دومی که بخـــشش بود،گفت:
دراین زمانه مردم دیگر به هـــم
کـــمک نمی کنند و بخشش از یاد
مردم رفته است.
و او هم خاموش شـــد.

شمع سوم که زندگی بود،گفت:
مردم ،دیگر به زندگی هم ایمان ندارند
و با گفتن آن خاموش شد.
درهمین هنگام پسرکی وارد اتاق شد
و شمع چهارم رابرداشت و
سه شمع دیگر را روشن کرد.

سه شمع دیگر از چهارمین
شمع پرسیدند تو چه هستی؟
گفت: من امیدم !
وقتی انسانها همه درهارابه
روی خود بسته می بینند من تمام
چراغهای راهشان را روشن می کنم
تا به راه زندگی خودادامه دهند...

دوست خوب من :خوشبختی نگاه خداست ،آرزو دارم ،خداوند هرگز از
تو چشم بر ندارد، و شعله شمع امیدت همواره روشن بماند...
خداوندا
نه آنقدر پاکم که مرا کمک کنی
و نه آنقدر بدم که رهایم کنی
میان این دو گم شده ام
هم خودم و هم تو را آزار می دهم …
هر چه تلاش کردم نتوانستم
آنی شوم که تو می خواهی
و هرگز دوست ندارم
آنی شوم که تو رهایم کنی …
خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن ...

" امین یارب العالمین
فریدون مشیری"
رک بگویم... از همه رنجیده ام!
از غریب و آشنا ترسیده ام

با مرام و معرفت بیگانه اند
من به هر ساز ی که شد رقصیده ام

در زمستانِِ سکوتم بارها...
با نگاه سردتان لرزیده ام

رد پای مهربانی نیست...نیست
من تمام کوچه را گردیده ام

سالها از بس که خوش بین بوده ام...
هر کلاغی را کبوتر دیده ام

وزن احساس شما را بارها...
با ترازوی خودم سنجیده ام

بی خیال سردی آغوشها...
من به آغوش خودم چسبیده ام

من شما را بارها و بارها...
لا به لای هر دعا بخشیده ام
به ما گفتند باید بازی کنید.
گفتیم با کی؟ گفتند با دنیا.
تا خواستیم بپرسیم بازی چی ؟
سوت اغاز بازی رو زدن,
فقط فهمیدم خدا تو تیم ماست.
بازی شروع شد و دنیا پشت سر هم
به ما گل میزد ولی نمیدونم چرا
هر وقت به نتیجه نگاه میکردم,
امتیازها برابر بود.
تو همین فکر بودم که خدا
زد به پشتم, خندید و گفت:
نگران نباش تو وقت اضافه میبریم
حالا بازی کن! گفتم اخه چطوری ؟
بازم خندید و گفت: خیلی ساده
فقط پاس بده به من, باقیش با من. ...
پسر بچه فقیری وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست.
خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت. پسر پرسید:
بستنی شکلاتی چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت. پسرک پول خردهایش را شمرد بعد پرسید بستی معمولی چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پرشده بود و عده نیز بیرون کافی شاپ منتظر بودن با بی حوصلگی گفت :35 سنت
پسر گفت برای من بستنی معمولی بیاورید.
خدمتکار بی حوصله یک بستنی از ته مانده های بستنی های دیگران آورد و صورت حساب را به پسرک دادو رفت،
پسر بستنی را تمام کرد صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق پرداخت کرد و رفت..
هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت گریه اش گرفت ،پسر بچه درروی میز در کنار بشقاب خالی 15سنت انعام گذاشته بود در صورتی که میتوانست بستنی شکلاتی بخرد.

🔻شکسپیر چه زیبا میگوید:
بعضی بزرگ زاده می شوند،
برخی بزرگی را بدست می آورند، و بعضی بزرگی را بدون اینکه بخواهند با خود دارند
روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که نباشم.

#احمد شاملو
تو نیکی میکن و در دجله انداز، رضا شیرازی
میزان اهمیت ما به شکم و مغزهامون از مقایسه تعداد کتابسراها و کبابسراهای شهرمون مشخص میشه.
افسوسِ قضیه در اینه که بیشترین جایی که ما به مغز اهمیت می دیم تو کله پاچه فروشیه
اونم نه برای فکر کردن، بلکه برای خوردن!

📚 گیله مرد
# بزرگ علوی