اگر روزی
عقل را بخرند و بفروشند
خیلی ها
به خیال اینکه زیادی دارند
فروشنده خواهند بود نه خریدار...
اونایی که بین " دل و عقل "
عقل رو انتخاب میکنن
شاید کار درستی میکنن ولی
هیچوقت حال دلشون خوب نیست!
عقل را بخرند و بفروشند
خیلی ها
به خیال اینکه زیادی دارند
فروشنده خواهند بود نه خریدار...
اونایی که بین " دل و عقل "
عقل رو انتخاب میکنن
شاید کار درستی میکنن ولی
هیچوقت حال دلشون خوب نیست!
مردی ثروتمند وارد رستورانی شد....
نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت و دید زنی سیاه پوست در گوشهای نشسته است. به سوی پیشخوان رفت و کیف پولش را در آورد و خطاب به گارسون فریاد زد، برای همه کسانی که اینجا هستند غذا میخرم، غیر از آن زن سیاهی که آنجا نشسته است!
🍃گارسون پول را گرفته و به همه کسانی که در آنجا بودند غذای رایگان داد، جز آن زن سياه پوست.
🍃زن به جای آن که مکدر شود و چین بر جبین آشکار نماید، سرش را بالا گرفت و نگاهی به مرد کرده با لبخندی گفت، تشکّر میکنم.
🍃مرد ثروتمند خشمگین شد. دیگربار نزد گارسون رفت و کیف پولش را در آورد و به صدای بلند گفت، این دفعه یک پرس غذا به اضافۀ غذای مجّانی برای همه کسانی که اینجا هستند غیر از آن سياه که در آن گوشه نشسته است.
🍃دوباره گارسون پول را گرفت و شروع به دادن غذا و پرس اضافی به افراد حاضر در رستوران کرد و آن زن سياه را مستثنی نمود. وقتی کارش تمام شد و غذا به همه داده شد، زن لبخندی دیگر زد و آرام به مرد گفت، سپاسگزارم.
🍃مرد از شدت خشم دیوانه شد. به سوی گارسون خم شد و از او پرسید،این زن سیاهپوست دیوانه است؟ من برای همه غذا و نوشیدنی خریدم غیر از او و او به جای آن که عصبانی شود از من تشکر میکند و لبخند میزند و از جای خود تکان نمیخورد.
🍃گارسون لبخندی به مرد ثروتمند زد و گفت، خیر قربان. او دیوانه نیست. او صاحب این رستوران است.
شاید کارهایی که دشمنان ما در حق ما میکنند نادانسته به نفع ما باشد...
نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت و دید زنی سیاه پوست در گوشهای نشسته است. به سوی پیشخوان رفت و کیف پولش را در آورد و خطاب به گارسون فریاد زد، برای همه کسانی که اینجا هستند غذا میخرم، غیر از آن زن سیاهی که آنجا نشسته است!
🍃گارسون پول را گرفته و به همه کسانی که در آنجا بودند غذای رایگان داد، جز آن زن سياه پوست.
🍃زن به جای آن که مکدر شود و چین بر جبین آشکار نماید، سرش را بالا گرفت و نگاهی به مرد کرده با لبخندی گفت، تشکّر میکنم.
🍃مرد ثروتمند خشمگین شد. دیگربار نزد گارسون رفت و کیف پولش را در آورد و به صدای بلند گفت، این دفعه یک پرس غذا به اضافۀ غذای مجّانی برای همه کسانی که اینجا هستند غیر از آن سياه که در آن گوشه نشسته است.
🍃دوباره گارسون پول را گرفت و شروع به دادن غذا و پرس اضافی به افراد حاضر در رستوران کرد و آن زن سياه را مستثنی نمود. وقتی کارش تمام شد و غذا به همه داده شد، زن لبخندی دیگر زد و آرام به مرد گفت، سپاسگزارم.
🍃مرد از شدت خشم دیوانه شد. به سوی گارسون خم شد و از او پرسید،این زن سیاهپوست دیوانه است؟ من برای همه غذا و نوشیدنی خریدم غیر از او و او به جای آن که عصبانی شود از من تشکر میکند و لبخند میزند و از جای خود تکان نمیخورد.
🍃گارسون لبخندی به مرد ثروتمند زد و گفت، خیر قربان. او دیوانه نیست. او صاحب این رستوران است.
شاید کارهایی که دشمنان ما در حق ما میکنند نادانسته به نفع ما باشد...
موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش ديد. به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند: تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد.
ماری در تله افتاد
و زن مزرعه دار را گزيد.
از مرغ برايش سوپ درست کردند.
گوسفند را برای عيادت کنندگان سر بريدند.
گاو را برای مراسم ترحيم کشتند
و در اين مدت موش از سوراخ ديوار نگاه میکرد و به مشکلی که به ديگران ربط نداشت فکر میکرد!
📚کلیله و دمنه
ماری در تله افتاد
و زن مزرعه دار را گزيد.
از مرغ برايش سوپ درست کردند.
گوسفند را برای عيادت کنندگان سر بريدند.
گاو را برای مراسم ترحيم کشتند
و در اين مدت موش از سوراخ ديوار نگاه میکرد و به مشکلی که به ديگران ربط نداشت فکر میکرد!
📚کلیله و دمنه
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
کتابخانه بابل و 23 داستان دیگر، خورخه لویس بورخس
در وين پايتخت اتريش با بانوي گلف بازي كه از قهرمانان اين رشته ورزشي بود و شهرتي به هم زده بود گفتگو مي كردم. او به نكته جالبي اشاره مي كرد و مي گفت كه هر شب قبل از خوابيدن اين سخنان را با اخلاص و ايمان كامل به زبان مي آوردم: "من آرام آرام هستم، متعادل و پيش از هر بازي كاملا آرام. نيروي درونم مرا پيروز مي كند. بازي عالي و زيبايي خواهم داشت و افتخار كسب مي كنم و باز هم برنده خواهم شد."
او البته تمرين هاي خود را مرتبا انجام مي داد و بازيكني با نظم و ترتيب بود و دستورهاي مربيانش را با دقت اجرا مي كرد ولي هر شب نيز از تمرين هاي روحيش غافل نمي ماند. او هنوز هم يكي از ممتاز ترين بازيكنان گلف اتريش است و از شهرتي بسزا برخوردار.
درون است كه بر برون حكمفرمايي مي كند. هرگز نمي توانيد كسي را دوست داشته باشيد مگر اينكه ابتدا طعم عشق را در خود چشيده باشيد و افكار مهرآلود و آميخته با مهرباني را نخست در خود تجربه كرده باشيد.
#هفت_معجزه_عشق
#ژوزف_مورفي
او البته تمرين هاي خود را مرتبا انجام مي داد و بازيكني با نظم و ترتيب بود و دستورهاي مربيانش را با دقت اجرا مي كرد ولي هر شب نيز از تمرين هاي روحيش غافل نمي ماند. او هنوز هم يكي از ممتاز ترين بازيكنان گلف اتريش است و از شهرتي بسزا برخوردار.
درون است كه بر برون حكمفرمايي مي كند. هرگز نمي توانيد كسي را دوست داشته باشيد مگر اينكه ابتدا طعم عشق را در خود چشيده باشيد و افكار مهرآلود و آميخته با مهرباني را نخست در خود تجربه كرده باشيد.
#هفت_معجزه_عشق
#ژوزف_مورفي
زنى به شهر کوچکی رفته بود تا آنجا زندگی کند.
کمی بعد، زن از سرویسدهی ضعیف داروخانهی شهر به همسایهی خود اعتراض کرد. او امیدوار بود همسایهاش به خاطر آشنایی با صاحب داروخانه، این انتقاد را به گوش او برساند.
وقتی که این زن دوباره به داروخانه رفت، صاحب آنجا با لبخند و گشادهرویی با او احوالپرسی کرد و گفت که چقدر از دیدنش خوشحال است و اینکه امیدوار ست از شهر آنان خوشش آمده باشد و سريع داروها راطبق نسخه به او تحویل داد.
زن بلافاصله رفتار عجیب و باورنکردنی او را با دوستش در میان گذاشت.
زن گفت: « فکر میکنم تو به او بابت سرویسدهی ضعیفش تذکر دادهای»
همسایه گفت: « نه. اگر ناراحت نمیشوی، به او گفتم که تو چقدر از عملکرد مثبت او راضی هستی و معتقدی که چقدر خوب میتواند تنها داروخانهی این شهر را اداره کند.
به او گفتم که داروخانهی او بهترین داروخانهای هست که تو تا به حال دیدهای.»
زن همسایه میدانست که افراد به احترام، پاسخی مثبت می دهند.
در حقیقت اگر با دیگران محترمانه رفتار کنید
تقریباً هر کاری که از دستشان بربیاد، برایتان انجام خواهند داد.
این رفتار به آنها نشان میدهد که احساساتشان مهم، علایقشان محترم و نظراتشان با ارزش است.
کتاب: #چگونه_فردی_با_نفوذ_باشیم
#جان_سی_مکسول #جیم_دورنان
کمی بعد، زن از سرویسدهی ضعیف داروخانهی شهر به همسایهی خود اعتراض کرد. او امیدوار بود همسایهاش به خاطر آشنایی با صاحب داروخانه، این انتقاد را به گوش او برساند.
وقتی که این زن دوباره به داروخانه رفت، صاحب آنجا با لبخند و گشادهرویی با او احوالپرسی کرد و گفت که چقدر از دیدنش خوشحال است و اینکه امیدوار ست از شهر آنان خوشش آمده باشد و سريع داروها راطبق نسخه به او تحویل داد.
زن بلافاصله رفتار عجیب و باورنکردنی او را با دوستش در میان گذاشت.
زن گفت: « فکر میکنم تو به او بابت سرویسدهی ضعیفش تذکر دادهای»
همسایه گفت: « نه. اگر ناراحت نمیشوی، به او گفتم که تو چقدر از عملکرد مثبت او راضی هستی و معتقدی که چقدر خوب میتواند تنها داروخانهی این شهر را اداره کند.
به او گفتم که داروخانهی او بهترین داروخانهای هست که تو تا به حال دیدهای.»
زن همسایه میدانست که افراد به احترام، پاسخی مثبت می دهند.
در حقیقت اگر با دیگران محترمانه رفتار کنید
تقریباً هر کاری که از دستشان بربیاد، برایتان انجام خواهند داد.
این رفتار به آنها نشان میدهد که احساساتشان مهم، علایقشان محترم و نظراتشان با ارزش است.
کتاب: #چگونه_فردی_با_نفوذ_باشیم
#جان_سی_مکسول #جیم_دورنان
پرنده های مهاجر
دور از خانه
نیز
در پرواز
آواز عشق میخوانند
پرنده کوچک گفت
مادر چرا باید رفت ?
به دورها
به غربت ها
به خطر ها
گفت باید
چشم ها را بست
باید رفت و به غربت ها زد
به امید یافتن غذا
به امید زندگی ها
به امید برگشتن ها
پرنده کوچک م
همواره بخاطر بسپار
امید و شوق بازگشت ها
به سفرها ست که با معنی ست
آواز عشق به پروازها
به رسیدن عشق ها خواندنی ست !
به امید برگشت بهار ها
باید بال ها به آسمان ها زد
به امید تابش آفتاب گرم بر خانه ها
باید پرواز بر اوج ها کرد !
به شوق دیدن گل های شکفته در راه خانه
به پرواز بال هایت دوام کن !
#ع_دباغ
دور از خانه
نیز
در پرواز
آواز عشق میخوانند
پرنده کوچک گفت
مادر چرا باید رفت ?
به دورها
به غربت ها
به خطر ها
گفت باید
چشم ها را بست
باید رفت و به غربت ها زد
به امید یافتن غذا
به امید زندگی ها
به امید برگشتن ها
پرنده کوچک م
همواره بخاطر بسپار
امید و شوق بازگشت ها
به سفرها ست که با معنی ست
آواز عشق به پروازها
به رسیدن عشق ها خواندنی ست !
به امید برگشت بهار ها
باید بال ها به آسمان ها زد
به امید تابش آفتاب گرم بر خانه ها
باید پرواز بر اوج ها کرد !
به شوق دیدن گل های شکفته در راه خانه
به پرواز بال هایت دوام کن !
#ع_دباغ
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
رمان معروف کیمیاگر، از پائولو کویلیو
من اگر میدانستم زندگی دایرهایست که باید در آن چرخید و رقصید و کامی از لذتهایش گرفت، هرگز نه میجنگیدم و نه کسی را از خود میرنجاندم و نه به هر اتفاق خوب، با تردید نگاه میکردم.
و شعور را مثل نان، جزء جدانشدنیِ رفتارم میدانستم و کمی به خودم و آدمهای زندگیم فضا میدادم تا آزادانه دقیقههای بودنشان را آنطور که دلشان میخواهد زندگی کنند، نه آنطور که من میخواهم.
و بطور قطع به آنهایی که درگیر حسد و بخل و کینه بودند، اجازهی حضور در زندگیم نمیدادم.
من اگر میدانستم زندگی آفرینشِ فضایی سرخوشانه از بودن است، به تمام بایدها پشت میکردم و رها میشدم.
رها و رها و رها...
#شیما سبحانی
#مَن
و شعور را مثل نان، جزء جدانشدنیِ رفتارم میدانستم و کمی به خودم و آدمهای زندگیم فضا میدادم تا آزادانه دقیقههای بودنشان را آنطور که دلشان میخواهد زندگی کنند، نه آنطور که من میخواهم.
و بطور قطع به آنهایی که درگیر حسد و بخل و کینه بودند، اجازهی حضور در زندگیم نمیدادم.
من اگر میدانستم زندگی آفرینشِ فضایی سرخوشانه از بودن است، به تمام بایدها پشت میکردم و رها میشدم.
رها و رها و رها...
#شیما سبحانی
#مَن
▫️شازده کوچولو: تو سواد داری ؟
▪️روباه:سواد مال آدماست، من شعور دارم !
دیالوگ فیلم شازده کوچولو
( The Little Prince)
مارک اوزبورن
▪️روباه:سواد مال آدماست، من شعور دارم !
دیالوگ فیلم شازده کوچولو
( The Little Prince)
مارک اوزبورن
همچنان که مسن می شوید، در خواهید یافت که شما دو دست دارید، یکی برای کمک به خود ، و دیگری برای کمک به دیگران ..
#اودری هپبرن
👆
#اودری هپبرن
👆
ﻓﺮﺩﯼ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺳﺎﻝ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻣﯽ
ﻓﻨﻮﻥ ﻭ ﻫﻨﺮ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺖ.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﻭ ﻣﻦ
ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﻡ.
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻓﮑﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﺭﺳﯿﺪ، ﯾﮏ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ
ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺁﻧﺮﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ،
ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻗﻠﻤﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺭﻫﮕﺬﺭﺍﻥ
ﺧﻮﺍﻫﺶ ﮐﺮﺩ
ﺍﮔﺮ ﻫﺮﺟﺎﯾﯽ ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ ﯾﮏ ﻋﻼﻣﺖ ﺑﺰﻧﻨﺪ...
ﻏﺮﻭﺏ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻋﻼﻣﺖ ﺧﻮﺭﺩﻩ
ﺍﺳﺖ!
ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﺮﺩ.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﻋﯿﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ
ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﮑﺸﯽ؟
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﺎﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ
ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ...
ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻗﻠﻢ ﺭﺍ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﺘﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ :
"ﺍﮔﺮ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻗﻠﻢ
ﺍﺻﻼﺡ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ "
ﻏﺮﻭﺏ ﺑﺮﮔﺸﺘﻨﺪ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ !
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ :
ﻫﻤﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻗﺪﺭﺕ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﺟﺮﺍﺕ ﺍﺻﻼﺡ ﻧﻪ.
ﻓﻨﻮﻥ ﻭ ﻫﻨﺮ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺖ.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﻭ ﻣﻦ
ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﻡ.
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻓﮑﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﺭﺳﯿﺪ، ﯾﮏ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ
ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺁﻧﺮﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ،
ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻗﻠﻤﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺭﻫﮕﺬﺭﺍﻥ
ﺧﻮﺍﻫﺶ ﮐﺮﺩ
ﺍﮔﺮ ﻫﺮﺟﺎﯾﯽ ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ ﯾﮏ ﻋﻼﻣﺖ ﺑﺰﻧﻨﺪ...
ﻏﺮﻭﺏ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻋﻼﻣﺖ ﺧﻮﺭﺩﻩ
ﺍﺳﺖ!
ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﺮﺩ.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﻋﯿﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ
ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﮑﺸﯽ؟
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﺎﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ
ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ...
ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻗﻠﻢ ﺭﺍ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﺘﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ :
"ﺍﮔﺮ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻗﻠﻢ
ﺍﺻﻼﺡ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ "
ﻏﺮﻭﺏ ﺑﺮﮔﺸﺘﻨﺪ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ !
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ :
ﻫﻤﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻗﺪﺭﺕ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﺟﺮﺍﺕ ﺍﺻﻼﺡ ﻧﻪ.
زندگی را بستند
آب را بستند
راه را بستند
امید را بستند
لب تشنگان را ندیدند
دل خستگان را ندیدند
دلیر مردی را ندیدند
رحمی بر کسی نکردند
بچه ها را کشتند
دست ها را بریدند
سرها به نیزه کردند
چادر ها آتش زدند
میدانی چرا ?
چون !!
مقام را
پول را
حکومت را
شهرت را
ایمان با ریا را
خود خواهی را
دنیا را
پرستیدند !
چون
عشق به حق را ندیدند
ایمان واقعی را نخواستند
دین را وسیله ساختند
نماز و تظاهر به ایمان را نمایش دادند
چون
هراسی از ظلم نداشتند
رحمی به انسان ها نداشتند
اعتقادی به آزاده گی نداشتند
حسین و یاران ، مسلک آزادگی را کشتند !
می گرییم
بر حسین و یاران
بر تشنگی لبها
بر تن های زخم خورده
آری باید گریست
نه بر تشنگی ها
نه بر زخم ها
نه بر کودکان اسیر
نه بر سرهای بریده
که حسین و یارانش
درس دادند و مردانه رفتند
بر جنت ها نشستند
رستگار پرودگار شدند
باید گریست
بر حال شور بختان
آنان که
مردانگی را
آزادگی را
شرافت را
رحم را
انسانیت را
آخرت را
دین و ایمان را
به بهای ناچیز دنیایی فانی
فروختند
باید گریست آری !
ولی
بیشتر باید آموخت
بیشتر باید شناخت
بیشتر باید اصلاح شد
بیشتر باید حقیقت را یافت
بیشتر باید انسان شد
بیشتر باید یاری کرد
بیشتر باید شعور داشت
بیشتر باید آزاده شد
آنوقت است که خادم دربار حسینی میتوان بود
و فریاد ها زد
بر ظلم ها
بر گریه های مظلومان
بر آه یتیمان
بر دستهای ناامید از زندگی
آیا یاری گری هست یاریمان کند ?
خواسته ای همیشگی
گر دست یاریگر هر زمان از تاریخ بودی حسینی هستی
باید بر سینه ها زد
تا هر چه
ریا
دنیا پرستی
بی مهری
خودخواهی ست
برون رود!
شاید آن زمان میتوان گفت
یا حسین
ماییم راهرو و یاریگر تو
ای پروردگار تاریخ ها
به حرمت حسین ها و این روزها
به راستی ها هدایتمان فرما
دلی آزاده
اندیشه ای انسان وار
زندگی شرافتمند
درستکاری و صداقت
دلی مهربان
ایمانی واقعی به آفريدگار
هدیه عاشورای مان کن
#ع_دباغ
آب را بستند
راه را بستند
امید را بستند
لب تشنگان را ندیدند
دل خستگان را ندیدند
دلیر مردی را ندیدند
رحمی بر کسی نکردند
بچه ها را کشتند
دست ها را بریدند
سرها به نیزه کردند
چادر ها آتش زدند
میدانی چرا ?
چون !!
مقام را
پول را
حکومت را
شهرت را
ایمان با ریا را
خود خواهی را
دنیا را
پرستیدند !
چون
عشق به حق را ندیدند
ایمان واقعی را نخواستند
دین را وسیله ساختند
نماز و تظاهر به ایمان را نمایش دادند
چون
هراسی از ظلم نداشتند
رحمی به انسان ها نداشتند
اعتقادی به آزاده گی نداشتند
حسین و یاران ، مسلک آزادگی را کشتند !
می گرییم
بر حسین و یاران
بر تشنگی لبها
بر تن های زخم خورده
آری باید گریست
نه بر تشنگی ها
نه بر زخم ها
نه بر کودکان اسیر
نه بر سرهای بریده
که حسین و یارانش
درس دادند و مردانه رفتند
بر جنت ها نشستند
رستگار پرودگار شدند
باید گریست
بر حال شور بختان
آنان که
مردانگی را
آزادگی را
شرافت را
رحم را
انسانیت را
آخرت را
دین و ایمان را
به بهای ناچیز دنیایی فانی
فروختند
باید گریست آری !
ولی
بیشتر باید آموخت
بیشتر باید شناخت
بیشتر باید اصلاح شد
بیشتر باید حقیقت را یافت
بیشتر باید انسان شد
بیشتر باید یاری کرد
بیشتر باید شعور داشت
بیشتر باید آزاده شد
آنوقت است که خادم دربار حسینی میتوان بود
و فریاد ها زد
بر ظلم ها
بر گریه های مظلومان
بر آه یتیمان
بر دستهای ناامید از زندگی
آیا یاری گری هست یاریمان کند ?
خواسته ای همیشگی
گر دست یاریگر هر زمان از تاریخ بودی حسینی هستی
باید بر سینه ها زد
تا هر چه
ریا
دنیا پرستی
بی مهری
خودخواهی ست
برون رود!
شاید آن زمان میتوان گفت
یا حسین
ماییم راهرو و یاریگر تو
ای پروردگار تاریخ ها
به حرمت حسین ها و این روزها
به راستی ها هدایتمان فرما
دلی آزاده
اندیشه ای انسان وار
زندگی شرافتمند
درستکاری و صداقت
دلی مهربان
ایمانی واقعی به آفريدگار
هدیه عاشورای مان کن
#ع_دباغ
هیچگاه دل آنان که بیصدا
گریه میکنند را نشکنید
اینها کسی را
برای پاک کردن
اشک هایشان نـــدارند...
#حسین پناهی
گریه میکنند را نشکنید
اینها کسی را
برای پاک کردن
اشک هایشان نـــدارند...
#حسین پناهی
# رهی معیری
اشکم ولی به پای عزیزان چکیدهام
خارم ولی به سایهٔ گل آرمیدهام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر به گریبان کشیدهام
چون خاک در هوای تو از پا فتادهام
چون اشک در قفای تو با سر دویدهام
من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیدهام
از جام عافیت می نابی نخوردهام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیدهام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریدهام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریدهام
گر میگریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردمندیدهام
اشکم ولی به پای عزیزان چکیدهام
خارم ولی به سایهٔ گل آرمیدهام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر به گریبان کشیدهام
چون خاک در هوای تو از پا فتادهام
چون اشک در قفای تو با سر دویدهام
من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیدهام
از جام عافیت می نابی نخوردهام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیدهام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریدهام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریدهام
گر میگریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردمندیدهام
بعضي آدمها دنيارو زيباميکنند"؛
آدمايي که هروقت ازشون بپرسي چطوري؟ ميگن خوبم.
وقتی بهشون زنگ میزنی وبیدارشون میکنی! میگن بیداربودم !! یا میگن خوب شدزنگ زدی..
وقتي ميبينن يه گنجشک داره رو زمين غذا ميخوره راهشون روکج ميکنن که اون نپره اگه يخ ام بزنن،دستتو ول نميکنن بزارن تو جيبشون.
ادم هايي که با صد تا غصه تو دلشون بازم صبورانه پاي درد دلات مي شينن!
همينها هستند که دنيارا جاي بهتري ميکنند؛
مثل آن راننده تاکسي ای که حتي اگردر ماشينش را محکم ببندي بلند ميگويد: روزخوبي داشته باشي..
آدمهايي که توي اتوبوس وقتي تصادفي چشم درچشمشان ميشوي، روبرنميگردانند لبخند ميزنند وهنوز نگاه ميکنند.
دوستهايي که بدون مناسبت کادو ميخرندوميگويند اين شال پشت ويترين انگارمال توبود.
يا گاهي دفتر يادداشتي، کتابي..
آدمهايي که ازسرچهارراه، نرگس نوبرانه ميخرند و با گل ميروند خانه
"کسانيکه غم هيچکس راتاب نمياورند و تو رابه خاطرخودت ميخواهند و خلاصه در یک کلام ،بامعرفتن.
ای کاش میشد این ادم هارو قاب کرد و به در ودیوار شهر زد.
آدمايي که هروقت ازشون بپرسي چطوري؟ ميگن خوبم.
وقتی بهشون زنگ میزنی وبیدارشون میکنی! میگن بیداربودم !! یا میگن خوب شدزنگ زدی..
وقتي ميبينن يه گنجشک داره رو زمين غذا ميخوره راهشون روکج ميکنن که اون نپره اگه يخ ام بزنن،دستتو ول نميکنن بزارن تو جيبشون.
ادم هايي که با صد تا غصه تو دلشون بازم صبورانه پاي درد دلات مي شينن!
همينها هستند که دنيارا جاي بهتري ميکنند؛
مثل آن راننده تاکسي ای که حتي اگردر ماشينش را محکم ببندي بلند ميگويد: روزخوبي داشته باشي..
آدمهايي که توي اتوبوس وقتي تصادفي چشم درچشمشان ميشوي، روبرنميگردانند لبخند ميزنند وهنوز نگاه ميکنند.
دوستهايي که بدون مناسبت کادو ميخرندوميگويند اين شال پشت ويترين انگارمال توبود.
يا گاهي دفتر يادداشتي، کتابي..
آدمهايي که ازسرچهارراه، نرگس نوبرانه ميخرند و با گل ميروند خانه
"کسانيکه غم هيچکس راتاب نمياورند و تو رابه خاطرخودت ميخواهند و خلاصه در یک کلام ،بامعرفتن.
ای کاش میشد این ادم هارو قاب کرد و به در ودیوار شهر زد.
داستان کوتاه
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ میکرد. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﻪ تنهایی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ شد ﻭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩ ...
ﺁﺧﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ،ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺪ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻋﺖ، ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ نگهبان ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ.
پس از بهبود حالش، ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮ ﺯد ...
ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
ﻣﻦ 35 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ که ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ورود با من ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ من خداحافظی ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ؛ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎ ﺑﺎ من ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﯿﺴتم.
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ روزهای ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ سری ﺑﺰﻧﻢ.
ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮسی ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ چون ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ...
ﻣﺘﻮﺍضعانه تر و دوستانه تر وجود هم را لمس کنیم
بی تفاوت بودن خصلت زیبایی نیست...
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ میکرد. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﻪ تنهایی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ شد ﻭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩ ...
ﺁﺧﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ،ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺪ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻋﺖ، ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ نگهبان ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ.
پس از بهبود حالش، ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮ ﺯد ...
ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
ﻣﻦ 35 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ که ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ورود با من ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ من خداحافظی ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ؛ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎ ﺑﺎ من ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﯿﺴتم.
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ روزهای ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ سری ﺑﺰﻧﻢ.
ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮسی ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ چون ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ...
ﻣﺘﻮﺍضعانه تر و دوستانه تر وجود هم را لمس کنیم
بی تفاوت بودن خصلت زیبایی نیست...