اين نوشته رو خيلی دوست دارم
ميان آرزوی تو و معجزه خداوند، ديواري است به نام اعتماد.
پس اگر دوست داري به آرزويت برسي با تمام وجود به او اعتماد کن.
هيچ کودکی نگران وعده بعدی غذايش نيست
زيرا به مهربانی مادرش ايمان دارد.
ايکاش ايمانی از جنس کودکانه داشته باشيم به خدا...
رحمت خدا ممکن است کمی تاخیر داشته باشد اما حتمی است.
ميان آرزوی تو و معجزه خداوند، ديواري است به نام اعتماد.
پس اگر دوست داري به آرزويت برسي با تمام وجود به او اعتماد کن.
هيچ کودکی نگران وعده بعدی غذايش نيست
زيرا به مهربانی مادرش ايمان دارد.
ايکاش ايمانی از جنس کودکانه داشته باشيم به خدا...
رحمت خدا ممکن است کمی تاخیر داشته باشد اما حتمی است.
مرد آهسته درِ گوش فرزندِ تازه به بلوغ رسیده اش گفت:
پسرم، در دنیا فقط یک گناه هست و آن دزدیست، در زندگی هرگز دزدی نکن.
پسر متعجب و مبهوت به پدر نگاه کرد، بدین معنا که او هرگز دست کج نداشته.
پدر به نگاه متعجب فرزند، لبخندی زد و ادامه داد:
در زندگی دروغ نگو، چرا که اگر گفتی، صداقت را دزدیده ای. خیانت نکن، که اگر کردی، عشق را دزدیده ای.
خشونت نکن،
که اگر کردی، محبت را دزدیده ای.
ناحق نگو،
که اگر گفتی، حق را دزدیده ای،
بی حیایی نکن، که اگر کردی، شرافت را دزدیده ای،
پس در زندگی فقط دزدی نکن...
پسرم، در دنیا فقط یک گناه هست و آن دزدیست، در زندگی هرگز دزدی نکن.
پسر متعجب و مبهوت به پدر نگاه کرد، بدین معنا که او هرگز دست کج نداشته.
پدر به نگاه متعجب فرزند، لبخندی زد و ادامه داد:
در زندگی دروغ نگو، چرا که اگر گفتی، صداقت را دزدیده ای. خیانت نکن، که اگر کردی، عشق را دزدیده ای.
خشونت نکن،
که اگر کردی، محبت را دزدیده ای.
ناحق نگو،
که اگر گفتی، حق را دزدیده ای،
بی حیایی نکن، که اگر کردی، شرافت را دزدیده ای،
پس در زندگی فقط دزدی نکن...
ماجرای معلم و ده توت فرنگی یکر نمره!
در یکی از روستاهای کوهستانی "دیاربکر" ترکیه آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش میگوید که اگر در یک کاسه ۱۰ عدد توت فرنگی باشد، در ۵ کاسه چند عدد توت فرنگی داریم.
دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟
معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟
دانش آموزان: ما تابحال توت فرنگی ندیدهایم.
معلم فکری به نظرش میرسد،
مقداری از خاک آن روستا را به یک موسسه کشت و صنعت در شهر "بورسا" فرستاده و از آنها سوال میکند که آیا این خاک برای کشت توت فرنگی مناسب است یا نه؟
آن موسسه پاسخ میدهد که این خاک و آب و هوای دیاربکر برای کشت توت فرنگی مناسب بوده و همچنین مقداری بوته توت فرنگی و دستورالعمل کاشت و داشت محصول را برای وی میفرستد.
معلم بچه ها را به حیاط مدرسه برده و طرز کاشتن بوتههای توت فرنگی را به دانش آموزان یاد میدهد.
و به آنها میگوید: که امسال از شما امتحان ریاضی نخواهم گرفت،
بجای آن به هر کدام از شما چهار بوته توت فرنگی میدهم که آنها را به خانه برده و کاشت آنها را همانطوریکه یاد گرفتهاید، به پدر و مادرتان یاد بدهید،
وقتی که توت فرنگیها رسیدند آنها را توی بشقاب گذاشته و به مدرسه میآورید. برای هر ۱۰ عدد توت فرنگی یک نمره خواهید گرفت.
وقتی میوهها رسیدند، بچهها آنها را در بشقابی گذاشته و به مدرسه میآورند.
معلم میپرسد که مزهشان چطور بود؟
بچه ها میگویند که چون پای نمره در میان بود، اصلا از آنها نخورده ایم !!.
معلم میخندد و میگوید همه شما نمره کامل را میگیرید.
میتوانید بخورید
بچهها با ولعی شیرین توت فرنگیها را میخورند.
بعد از دوسال از آن ماجرا، مردم آن روستایی که تا به آن زمان توت فرنگی ندیده بودند، در بازارهای محلیشان، توت فرنگی میفروشند.
معلم بودن یعنی این ....
فقط روی تخته سیاه آموزش ضرب وتقسیم نیست،
معلم بودن شاید از خود اثری برجا گذاشتن باشد.
در یکی از روستاهای کوهستانی "دیاربکر" ترکیه آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش میگوید که اگر در یک کاسه ۱۰ عدد توت فرنگی باشد، در ۵ کاسه چند عدد توت فرنگی داریم.
دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟
معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟
دانش آموزان: ما تابحال توت فرنگی ندیدهایم.
معلم فکری به نظرش میرسد،
مقداری از خاک آن روستا را به یک موسسه کشت و صنعت در شهر "بورسا" فرستاده و از آنها سوال میکند که آیا این خاک برای کشت توت فرنگی مناسب است یا نه؟
آن موسسه پاسخ میدهد که این خاک و آب و هوای دیاربکر برای کشت توت فرنگی مناسب بوده و همچنین مقداری بوته توت فرنگی و دستورالعمل کاشت و داشت محصول را برای وی میفرستد.
معلم بچه ها را به حیاط مدرسه برده و طرز کاشتن بوتههای توت فرنگی را به دانش آموزان یاد میدهد.
و به آنها میگوید: که امسال از شما امتحان ریاضی نخواهم گرفت،
بجای آن به هر کدام از شما چهار بوته توت فرنگی میدهم که آنها را به خانه برده و کاشت آنها را همانطوریکه یاد گرفتهاید، به پدر و مادرتان یاد بدهید،
وقتی که توت فرنگیها رسیدند آنها را توی بشقاب گذاشته و به مدرسه میآورید. برای هر ۱۰ عدد توت فرنگی یک نمره خواهید گرفت.
وقتی میوهها رسیدند، بچهها آنها را در بشقابی گذاشته و به مدرسه میآورند.
معلم میپرسد که مزهشان چطور بود؟
بچه ها میگویند که چون پای نمره در میان بود، اصلا از آنها نخورده ایم !!.
معلم میخندد و میگوید همه شما نمره کامل را میگیرید.
میتوانید بخورید
بچهها با ولعی شیرین توت فرنگیها را میخورند.
بعد از دوسال از آن ماجرا، مردم آن روستایی که تا به آن زمان توت فرنگی ندیده بودند، در بازارهای محلیشان، توت فرنگی میفروشند.
معلم بودن یعنی این ....
فقط روی تخته سیاه آموزش ضرب وتقسیم نیست،
معلم بودن شاید از خود اثری برجا گذاشتن باشد.
#قطعه_ای_کتاب
زندگی فقط در رسيدن به هدف خلاصه نشده
مابه اشتباه اينگونه ميانديشيم:
درسم تمام شود راحت شوم
غذايم را بپزم راحت شوم
اتاقم را تميز کنم راحت شوم
بالاخره رسيدم.... راحت شدم
اوه چه پروژه ای... تمام شود راحت شوم
تمام شود که چه شود؟
مادامی که زنده هستيم و زندگی ميکنم هيچ فعاليتی تمام شدنی نيست بلکه آغاز فعاليتی ديگر است....
پس چه بهتر که در حين انجام دادن هر کاری لذت بردن را فراموش نکنيم نه مانند يک ربات فقط به انجام دادن بپردازيم به تمام شدن و فارغ شدن....
حتی هنگاميکه دستها را ميشوييم نيز ميتوانيم بالذت اينکار را انجام دهيم
يکبار امتحان کنيد
آب چه زيبا آرام پوست دستتان را نوازش ميکند
به آب نگاه کنيد و لذت ببريد
وآنجاست که احساس خوب زندگی کم کم به سراغتان ميايد...
لذت باعث قدرتمند شدن ميشود به طرز باور نکردنی باعث بالا رفتن اعتماد به نفس ميشود...
لذت بردن هدف زندگی است
تا ميتوانی همه کارها را با لذت همراه کن... حتی نفس کشيدن که کمترين فعاليت توست.
#دارن_هاردی
اثر مرکب
زندگی فقط در رسيدن به هدف خلاصه نشده
مابه اشتباه اينگونه ميانديشيم:
درسم تمام شود راحت شوم
غذايم را بپزم راحت شوم
اتاقم را تميز کنم راحت شوم
بالاخره رسيدم.... راحت شدم
اوه چه پروژه ای... تمام شود راحت شوم
تمام شود که چه شود؟
مادامی که زنده هستيم و زندگی ميکنم هيچ فعاليتی تمام شدنی نيست بلکه آغاز فعاليتی ديگر است....
پس چه بهتر که در حين انجام دادن هر کاری لذت بردن را فراموش نکنيم نه مانند يک ربات فقط به انجام دادن بپردازيم به تمام شدن و فارغ شدن....
حتی هنگاميکه دستها را ميشوييم نيز ميتوانيم بالذت اينکار را انجام دهيم
يکبار امتحان کنيد
آب چه زيبا آرام پوست دستتان را نوازش ميکند
به آب نگاه کنيد و لذت ببريد
وآنجاست که احساس خوب زندگی کم کم به سراغتان ميايد...
لذت باعث قدرتمند شدن ميشود به طرز باور نکردنی باعث بالا رفتن اعتماد به نفس ميشود...
لذت بردن هدف زندگی است
تا ميتوانی همه کارها را با لذت همراه کن... حتی نفس کشيدن که کمترين فعاليت توست.
#دارن_هاردی
اثر مرکب
#قطعهای_کتاب
اگر روزی بمیرم تمام کتاب هایی را که دوست دارم با خودم خواهم برد.
قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم.
دراز می کشم ، سیگاری روشن می کنم و به خاطر همه دخترانی که دوست داشتم در آغوش بگیرم گریه خواهم کرد اما درون هر لذت، ترسی بزرگ پنهان شده است .
ترس از اینکه صبح زود کسی شانه ات را تکان بدهد و بگوید:
_ بلند شو سابیر!
باید برویم سر کار….
#سابیر_هاکا
#میترسم_بعد_از_مرگ_هم_کارگر_باشم
اگر روزی بمیرم تمام کتاب هایی را که دوست دارم با خودم خواهم برد.
قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم.
دراز می کشم ، سیگاری روشن می کنم و به خاطر همه دخترانی که دوست داشتم در آغوش بگیرم گریه خواهم کرد اما درون هر لذت، ترسی بزرگ پنهان شده است .
ترس از اینکه صبح زود کسی شانه ات را تکان بدهد و بگوید:
_ بلند شو سابیر!
باید برویم سر کار….
#سابیر_هاکا
#میترسم_بعد_از_مرگ_هم_کارگر_باشم
هر قدر زندگی خود را سادهتر کنی، خوشبختتری.
والدن
✍ هنری دیوید ثورو
والدن
✍ هنری دیوید ثورو
#عمرمادر....عمر پروانه
آهسته چند ضربه به در حمام زدم و گفتم مادر جان چیزی لازم ندارید
مادر از زادگاه دیدن فرزندانش آمده بود اینبار مهمان خانه من بود
دلم آشوب بود درحمام را باز کردم مادرم را دیدم که گیسوان درهم تنیده سپیدش را شانه می کشد نرم کننده را روی سرش خالی کردم ...موهایش به نرمی شانه شد مادرم گفت خدا خیرت بدهد این دیگر چه بود از خودم خجالت کشیدم سالها بود که نرم کننده موی سر در بازار آمده بود و طفلک مادرم سرش را به سختی شانه می کرد بدون اینکه از او اجازه بگیرم لیف را پُر از کف صابون کردم و به تن نحیفش کشیدم دردش آمده بود و می گفت کافیست دلم آشوب بود گوش به حرفش نمی دادم درست مثل وقتی که من بچه بودم و مرا به حمام می برد درست مثل موقعی که مرا کیسه می کشید و من دردم می آمد و او وعده سینما به من میداد که ساکت شوم درست مثل همان روزها مادر پیرم را شستم حوله سپیدی را به دور تن نحیفش کشیدم مثل یک شاخه گل روی تختم نشاندمش موهایش را با سشوار خشک کردم لباسهایش را تنش کردم به زور یک ماتیک قرمز به روی لبهایش کشیدم ... دلم آشوب بود هفته بعد مادرم پر زد اما لیف ماند ...تار موهای سپبدش در شانه ماند ... دخترم گفت مادر چرا صدای گریه ات در حمام قطع نمی شود گفتم بخاطر اینکه عُمر لیف حتی این شانه از عُمر مادر من بیشتر بود
#نسرین بهجتی
آهسته چند ضربه به در حمام زدم و گفتم مادر جان چیزی لازم ندارید
مادر از زادگاه دیدن فرزندانش آمده بود اینبار مهمان خانه من بود
دلم آشوب بود درحمام را باز کردم مادرم را دیدم که گیسوان درهم تنیده سپیدش را شانه می کشد نرم کننده را روی سرش خالی کردم ...موهایش به نرمی شانه شد مادرم گفت خدا خیرت بدهد این دیگر چه بود از خودم خجالت کشیدم سالها بود که نرم کننده موی سر در بازار آمده بود و طفلک مادرم سرش را به سختی شانه می کرد بدون اینکه از او اجازه بگیرم لیف را پُر از کف صابون کردم و به تن نحیفش کشیدم دردش آمده بود و می گفت کافیست دلم آشوب بود گوش به حرفش نمی دادم درست مثل وقتی که من بچه بودم و مرا به حمام می برد درست مثل موقعی که مرا کیسه می کشید و من دردم می آمد و او وعده سینما به من میداد که ساکت شوم درست مثل همان روزها مادر پیرم را شستم حوله سپیدی را به دور تن نحیفش کشیدم مثل یک شاخه گل روی تختم نشاندمش موهایش را با سشوار خشک کردم لباسهایش را تنش کردم به زور یک ماتیک قرمز به روی لبهایش کشیدم ... دلم آشوب بود هفته بعد مادرم پر زد اما لیف ماند ...تار موهای سپبدش در شانه ماند ... دخترم گفت مادر چرا صدای گریه ات در حمام قطع نمی شود گفتم بخاطر اینکه عُمر لیف حتی این شانه از عُمر مادر من بیشتر بود
#نسرین بهجتی
طفلی به نام شادی،
دیریست گم شدهست
با چشمهای روشنِ براق
با گیسویی بلند، به بالای آرزو
هر کس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشانِ ما
یک سو خلیج فارس
سوی دیگر خزر...
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
دیریست گم شدهست
با چشمهای روشنِ براق
با گیسویی بلند، به بالای آرزو
هر کس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشانِ ما
یک سو خلیج فارس
سوی دیگر خزر...
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
حتی افرادی هم که معتقدند سرنوشت همه از قبل تعیین شده و قابل تغییر نیست ، موقع رد شدن از خیابان ابتدا دو طرف آن را نگاه می کنند.
# استیون هاوکینگ
# استیون هاوکینگ
مراقب افكارت باش،كه گفتارت ميشود
مراقب گفتارت باش،كه رفتارت ميشود
مراقب رفتارت باش،كه عادتت ميشود
مراقب عادتت باش،كه شخصيتت ميشود
مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت ميشود
"امام علي
مراقب گفتارت باش،كه رفتارت ميشود
مراقب رفتارت باش،كه عادتت ميشود
مراقب عادتت باش،كه شخصيتت ميشود
مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت ميشود
"امام علي
دوست بدارید و بگذارید که
دوست داشته شوید آدم بدونِ این بساط ها
زندگی از گلویَش پایین نمیرود ...!
#مریم_قهرمانلو
دوست داشته شوید آدم بدونِ این بساط ها
زندگی از گلویَش پایین نمیرود ...!
#مریم_قهرمانلو
آسایش دو گیتى تفسیر این دو حرف است :
با دوستان مروّت ، با دشمنان مدارا
پیامبر اسلام ( ﷺ )
مدارا و نرمی نیمی از زندگی است.
مدارا در کنار هر چیزی باشد آن را زینت می دهد ، و از هر چیزی برداشته شود زشتش می سازد.
آن خانه که خشت آن ز مهر است
مانند ستاره در سپهر است
در خانه اگر تعادلی نیست
باغیست که اندر آن گلی نیست
با دوستان مروّت ، با دشمنان مدارا
پیامبر اسلام ( ﷺ )
مدارا و نرمی نیمی از زندگی است.
مدارا در کنار هر چیزی باشد آن را زینت می دهد ، و از هر چیزی برداشته شود زشتش می سازد.
آن خانه که خشت آن ز مهر است
مانند ستاره در سپهر است
در خانه اگر تعادلی نیست
باغیست که اندر آن گلی نیست
ما به دنیا می آییم
بدون اینکه چیزی با خودمان بیاوریم
ما خواهیم مُرد ،
بدون اینکه چیزی با خودمان
به آن دنیا ببریم، واقعا هیچی !
و چقدر غم انگیز است که
در فاصله بین تولد و مرگ
ما برای چیزهایی می جنگیم که
نه با خودمان آورده ایم و نه با
خودمان خواهیم برد.
بدون اینکه چیزی با خودمان بیاوریم
ما خواهیم مُرد ،
بدون اینکه چیزی با خودمان
به آن دنیا ببریم، واقعا هیچی !
و چقدر غم انگیز است که
در فاصله بین تولد و مرگ
ما برای چیزهایی می جنگیم که
نه با خودمان آورده ایم و نه با
خودمان خواهیم برد.
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
هر جا عشق هست خدا هست، از لئو تولستوی
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
hr_ja_eshgh_hst_khda_hst.pdf
717.6 KB
خان ننه همیشه می گفت: قلب مثل گوله اتیش می مونه که همیشه خاموشه تا یکی نیاد اون گوله رو اتیش بزنه همونجوری خاموش هم می مونه.
می گفت: ادمها خوی حیوانی دارن و وقتی همین خو شروع می کنه به جاه طلبی ، میدره
خان ننه ۹۰سالش بود و همیشه حرف هایی میزد که هممون دوس داشتیم ساعت ها بهش گوش بدیم
اون روز کنار شومینه نشسته بودیم
و خان ننه داشت از جونی هاش و همون روزهایی که لپاش تازه گل انداخته بود بهممون می گفت؛
اون می گفت و ما چشمامون برق میزد
خان ننه دندون هاش همه ریخته بودن و همین نمیذاشت متوجه بشیم دقیق چی میگه برای همین هر حرفشو هزار بار می پرسیدیم و اون باز باخنده تکرارشون می کرد
می گفت : سه تا خواستگار داشته
یکیش همون لحظه که گفتن دختره دلش باتو نیست راهشو کشید و رفت
نه اصرار کرد نه جنگید.
سنش بقدری بود که این هارو درک کنه و بفهمه نمی شه به زور چیزی رو داشت اونم نه شی بلکه ادم...
ازش راضی بود و تا همین الانم دعاش می کرد
اون یکی خواستگار سمجی بوده که قرار بوده درو از جاش بکنه. ننه تعریف می کرد و لابه لاش وسط خنده گونه هاش خیس هم میشد
گفتم ننه می خوای بمونه برای فردا!؟
نه ننه جون! امروز باید تموم بشه دیگه خیلی طولش دادم بزار بکنیم بندازیم دور راحت شیم ننه جون
بازم شروع ب صحبت کرد
از بین این سه تا خواستگار که گفتم اولی که رفت مرد اهلی بود و خدا یه زندگی اروم هم نصیبش کرد
دومی امونم رو بریده بود
سومی رو اما
هم دیگرو دوس داشتیم
همو کامل می کردیم ننه!
از همون جمله هایی که شما میگین ما که اون موقه بلد نبودیم ولی اینو می فهمیدیم که همو می فهمیم و می تونیم کنار هم خوب باشیم
ای ننه مگه یه زن چی می خواد غیر ارامش و درک شدن!
اینا که قدیم و جدید نداره
سمجه اسمش محمود بود
محمود انگار قسم خورده باشه نزاره یه اب خوش از گلوی من پایین بره
تموم جونی رو برای من و عباس اقا زهرمار کرد
عباس همونی بود که همو می فهمیدیم
یه روز محمود رفته بود پیش اقا جون خدا بیامرزم و بهش گفته بود دخترت تاج گل برو با عباس دیدم داشتن بالای تپه شکوفه میچیدن برای هم
دیدم که گرم صحبت بودن
تو کل ده چو انداخته بود که تاج گل و عباس محرم نشده محرمی کردن
ای ننه اون موقع مثل الان نبود که بشه انداخت پشت گوش و گفت حرف مردم مهم نیست
تازه از خونه بیرون رفتنی با انگشت نشونممیدادن
همینه
تاج گل ایشونه
اره اره اینه
همون دختره که ابرو نذاشته برا خانوادش
همین هارو میگفتن و اقا جونم روز به روز کمرش خم تر میشد...
ابرو قدیم و جدید نداره ننه بخوان بریزن بخواد بریزه دیگه نمیشه سر راست کرد
عباس رو بی ابرو تر از من کردن
بساطش رو جم کرد و از ده رفت که رفت
اینورم یه ماه نشده ما جم کردیم و رفتیم
نه دهی بود نه عباسی بود
حالا نه محمودی
بی ابرو کرد و حالا خودش هم نمونده بود تا این بی ابرو بودن رو جبران کنه
ته دلم خوشحال بودم که نبود
ولی ای ننه عباسم چیشد!؟
رفت که رفت
اون هم عاشق بود
نبود ننه
پای ادم موندن که بلدی نمیخواد برای یه عاشق
محمودم که همون خوی حیوانی بود که تهش زندگیمو درید
همون محمود شده بود کابوس زندگیم و حیون وحشی که قد شغال حروم بود و نفهممم...
اون روز ته باغ بزرگنشسته بودم و
اقاجون قدماش نزدیک شد
گفت چته تاج گل بابا!؟
گفتم عباس نموند خب باشه عاشق نبود
محمود که کلی نقشه چید منو به دست بیاره
خودشو داستان سرهم کرد و تحویل شما و ده داد پس اون چرا؟
صدای بابام هنوزم تو گوشمه که سه بار تکرار کرد
تاج گل بابا
"خوشا باغی که شغالش کند قهر"
الان دختر من بخاطر همچین ادمی غصه می خوره؟
پاشو بابا پاشو بیا تو.
خنده هاش و صداش هنوزم توگوشه
خوشا باغی که شغالش کند قهر(:
#یگانه
می گفت: ادمها خوی حیوانی دارن و وقتی همین خو شروع می کنه به جاه طلبی ، میدره
خان ننه ۹۰سالش بود و همیشه حرف هایی میزد که هممون دوس داشتیم ساعت ها بهش گوش بدیم
اون روز کنار شومینه نشسته بودیم
و خان ننه داشت از جونی هاش و همون روزهایی که لپاش تازه گل انداخته بود بهممون می گفت؛
اون می گفت و ما چشمامون برق میزد
خان ننه دندون هاش همه ریخته بودن و همین نمیذاشت متوجه بشیم دقیق چی میگه برای همین هر حرفشو هزار بار می پرسیدیم و اون باز باخنده تکرارشون می کرد
می گفت : سه تا خواستگار داشته
یکیش همون لحظه که گفتن دختره دلش باتو نیست راهشو کشید و رفت
نه اصرار کرد نه جنگید.
سنش بقدری بود که این هارو درک کنه و بفهمه نمی شه به زور چیزی رو داشت اونم نه شی بلکه ادم...
ازش راضی بود و تا همین الانم دعاش می کرد
اون یکی خواستگار سمجی بوده که قرار بوده درو از جاش بکنه. ننه تعریف می کرد و لابه لاش وسط خنده گونه هاش خیس هم میشد
گفتم ننه می خوای بمونه برای فردا!؟
نه ننه جون! امروز باید تموم بشه دیگه خیلی طولش دادم بزار بکنیم بندازیم دور راحت شیم ننه جون
بازم شروع ب صحبت کرد
از بین این سه تا خواستگار که گفتم اولی که رفت مرد اهلی بود و خدا یه زندگی اروم هم نصیبش کرد
دومی امونم رو بریده بود
سومی رو اما
هم دیگرو دوس داشتیم
همو کامل می کردیم ننه!
از همون جمله هایی که شما میگین ما که اون موقه بلد نبودیم ولی اینو می فهمیدیم که همو می فهمیم و می تونیم کنار هم خوب باشیم
ای ننه مگه یه زن چی می خواد غیر ارامش و درک شدن!
اینا که قدیم و جدید نداره
سمجه اسمش محمود بود
محمود انگار قسم خورده باشه نزاره یه اب خوش از گلوی من پایین بره
تموم جونی رو برای من و عباس اقا زهرمار کرد
عباس همونی بود که همو می فهمیدیم
یه روز محمود رفته بود پیش اقا جون خدا بیامرزم و بهش گفته بود دخترت تاج گل برو با عباس دیدم داشتن بالای تپه شکوفه میچیدن برای هم
دیدم که گرم صحبت بودن
تو کل ده چو انداخته بود که تاج گل و عباس محرم نشده محرمی کردن
ای ننه اون موقع مثل الان نبود که بشه انداخت پشت گوش و گفت حرف مردم مهم نیست
تازه از خونه بیرون رفتنی با انگشت نشونممیدادن
همینه
تاج گل ایشونه
اره اره اینه
همون دختره که ابرو نذاشته برا خانوادش
همین هارو میگفتن و اقا جونم روز به روز کمرش خم تر میشد...
ابرو قدیم و جدید نداره ننه بخوان بریزن بخواد بریزه دیگه نمیشه سر راست کرد
عباس رو بی ابرو تر از من کردن
بساطش رو جم کرد و از ده رفت که رفت
اینورم یه ماه نشده ما جم کردیم و رفتیم
نه دهی بود نه عباسی بود
حالا نه محمودی
بی ابرو کرد و حالا خودش هم نمونده بود تا این بی ابرو بودن رو جبران کنه
ته دلم خوشحال بودم که نبود
ولی ای ننه عباسم چیشد!؟
رفت که رفت
اون هم عاشق بود
نبود ننه
پای ادم موندن که بلدی نمیخواد برای یه عاشق
محمودم که همون خوی حیوانی بود که تهش زندگیمو درید
همون محمود شده بود کابوس زندگیم و حیون وحشی که قد شغال حروم بود و نفهممم...
اون روز ته باغ بزرگنشسته بودم و
اقاجون قدماش نزدیک شد
گفت چته تاج گل بابا!؟
گفتم عباس نموند خب باشه عاشق نبود
محمود که کلی نقشه چید منو به دست بیاره
خودشو داستان سرهم کرد و تحویل شما و ده داد پس اون چرا؟
صدای بابام هنوزم تو گوشمه که سه بار تکرار کرد
تاج گل بابا
"خوشا باغی که شغالش کند قهر"
الان دختر من بخاطر همچین ادمی غصه می خوره؟
پاشو بابا پاشو بیا تو.
خنده هاش و صداش هنوزم توگوشه
خوشا باغی که شغالش کند قهر(:
#یگانه
از یک دراز و نشست ورزش را شروع کنید !
با پرداخت یکی از بدهی های تان
بهبود وضعیت اقتصادی را شروع کنید !
با مطالعه یک صفحه کتاب خواندن را
آغاز کنید !
با پاک کردن نا امید ی ها ، امید به زندگی را آغاز کنید
با یک دور راه رفتن پیاده روی را شروع کنید ! با نوشتن فقط یک پاراگراف، نویسندگی را
آغاز کنید !
با کشیدن یک منظره نقاشی را شروع کنید !
ولی همین امروز شروع کنید و
فردا همه این کارها را تکرار کنید ..
با پرداخت یکی از بدهی های تان
بهبود وضعیت اقتصادی را شروع کنید !
با مطالعه یک صفحه کتاب خواندن را
آغاز کنید !
با پاک کردن نا امید ی ها ، امید به زندگی را آغاز کنید
با یک دور راه رفتن پیاده روی را شروع کنید ! با نوشتن فقط یک پاراگراف، نویسندگی را
آغاز کنید !
با کشیدن یک منظره نقاشی را شروع کنید !
ولی همین امروز شروع کنید و
فردا همه این کارها را تکرار کنید ..