کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
زندگی باید ڪرد
گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه با سوسوی امیدی‌کم رنگ
زندگی باید کرد

گاه باید خندید
بر غمی بی پایان

لحظه هایت بی غم
روزگارت آرام


#فروغ_فرخزاد
گاه مسافری را میمانم
که اندکی دیر به ایستگاه قطار رسیدست،
کیف امید ها در دستم ،
قلبی پر آشوب در سینه ام
اشک حسرت در چشمانم
حیران
می ایستم
و خیره می شوم 
بر
ریلهای آهنی مسیر سرنوشت
گوش میسپارم بر
صدای چرخهای آهنی
چه زود می گذرند
قطار آرزو ها 
قطار رسیدن ها ی شاد
قطار دوری های غم ...


و ناگهان
بخود می ایم
من ماندم و
ایستگاهی پر از سکوت قطار رفته زندگی ..

#ع_دباغ
سه شنبه ها با موری، میچ آلبوم
داستان خواندنی از
سخنان و سرگذشت استادی در روزهای اخر زندگی درشرایط بیماری
با یک کارت کتابخانه
بیش از
گواهینامه‌ی رانندگی
می‌توانید
به جلو حرکت کنید

#روبن_مارتینز
سخت بود
فراموش کردن کسی
که با او
همه چیز و همه کس را
فراموش می‌کردم...

#ایلهان_برک
در گذشته ها ، نوشته ها، گفته ها
دنبال معجزه ها بودم

چه زیبا
نشانم دادی
در کنارم ی

دیگر چه نیازی به معجزه در کتاب هاست !

#ع_دباغ
رویاهای بزرگ داشته باش!
هیچ محدودیتی درباره ی اینکه تو چقدر میتوانی خوب باشی و چقدر رشد کنی وجود نداره...

#برایان_تریسی
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ،
ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ،
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ،
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸود از زندگی گفت،
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد،
ﻭﻟﯽ،
ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس،
ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ،
ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ،
ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ،
ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !

یک ضرب المثل چینی می گوید:
برنج سرد را می توان خورد،
چای سرد را می توان نوشید
اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد...
از یک دراز و نشست ورزش را شروع کنید !
با پرداخت یکی از بدهی های تان
بهبود وضعیت اقتصادی را شروع کنید !

با مطالعه یک صفحه کتاب خواندن را
آغاز کنید !
با پاک کردن نا امید ی ها ، امید به زندگی را آغاز کنید

با یک دور راه رفتن پیاده روی را شروع کنید ! با نوشتن فقط یک پاراگراف، نویسندگی را
آغاز کنید !
با کشیدن یک منظره نقاشی را شروع کنید !

ولی همین امروز شروع کنید و
فردا همه این کارها را تکرار کنید ..
روزی اسب پیرمردی فرار کرد،
مردم گفتند: چقدر بدشانسی!
پیر مرد گفت : ازکجا معلوم.

فردا اسب پیر مرد با چند اسب وحشی برگشت.
مردم گفتند: چقدر خوش شانسی!
پیرمرد گفت: از کجا معلوم.

پسر پیرمرد از روی یکی از اسبها افتاد و پایش شکست.
مردم گفتند: چقدر بدشانسی!
پیرمرد گفت از کجا معلوم!

فردایش از شهر آمدند و تمام مردهای جوان را به جنگ بردند به جز پسر پیرمرد که پایش شکسته بود.
مردم گفتند : چقدر خوش شانسی!
پیرمرد گفت : از کجا معلوم!

زندگی پر از خوش شانسی ها و بدشانسی های ظاهری است، شاید بدترین بدشانسی های امروزتان مقدمه خوش شانسی های فردایتان باشد.
از کجا معلوم؟!
دیگر نه می پرسم ،
نه اعتراض می کنم ،
نه افسوس می خورم ...
فقط می بینم ،
نفسی عمیق می کشم و عبور می کنم .
که عبور ،
تنها مرهمِ زخمِ بی انصافیِ آدم هاست .
همیشه نباید ترمیم کرد ،
همیشه نباید فرصت داد ،
باید پذیرفت که آدم ها عوض نمی شوند ،
باید قبول کرد ؛
که بعضی ها وصله ی دنیایِ آدم نیستند ،
که بعضی ها ؛
فقط به دردِ فراموش شدن می خورند ...

"نرگس‌صرافیان‌طوفان"
از گابریل گارسیا می پرسند: اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره امید بنویسی، چه می نویسی؟
گفت:
99 صفحه رو خالی میذارم.صفحه آخر، سطر آخر
می نویسم:
"یادت باشه دنیا گرده،
هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی
شاید در نقطه شروع باشی"
زندگی ساختنی است؛
نه ماندنی..
بمان برای ساختن»
نساز برای«ماندن».

منتطرنباش کسی برایت گل بیاورد!
خاک را زیر و روکن...
بذر را بکار، 
از آن مراقبت کن،
گل خواهد داد..
وقتیکه راه نمی روی!
          یا نمی دَوی!
          زمین هم نمی خوری!!!

و این " زمین نخوردن" ...
محصول سُکون است!
                   نه مَهارت! ...

          وقتیکه تصمیمی نمی گیری!
          و کاری نمی کنی!
          پس اشتباه هم نمی کنی!!!

و این " اشتباه نکردن" ...
محصول اِنفعال است!
                  نه انتخاب! ...

          خوب بودن ...
          به این معنی نیست که ...
          درهای تجربه را برخود ببندی!
          و فقط پرهیز کنی،
          خوب بودن ...
          در انتخابهای ماست ...
          که معنا پیدا می کند ...
          و شکل می گیرد ...
چه جالب...
ناز را می کشیم؛
آه را می کشیم؛
انتظار را می کشیم؛
فریاد را می کشیم؛
درد را می کشیم؛
ولی بعد از این همه سال آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم دست بکشیم!
    " از هر آنچه آزارمان میدهد"

ديروز قصد داشتم دست اتفاق را بگيرم تا نيفتد ! اما امروز فهميدم که اتفاق خواهد افتاد،
اين ما هستيم که نبايد با او بيفتيم ...!


روزگارتون  پر از اتفاقهای قشنگ.....
هیچکس و هیچ چیز، بر زنی که با خواندن کتاب و شعر، گوش دادن به موسیقی و نوشیدن قهوه حالش خوب می شود، پیروز نخواهد شد.

#جبران_خلیل_جبران
Taem Eshgh 2 [Nex1Music.IR]
Mohsen Onikzi
گاهی
تنها چیزی که برای خوبی حالم می ماند
رفتن پای کوه
قدم زدن در کنار شقایق های بهار
نشستن در کنار اونها
بوییدن عطر شون
لمس گلبرگهای قرمز
و حرف زدن
با زنبورهای نشسته بر گلهاست
چه میشود کرد
باید خود و شقایق ها رو به باد بهاری سپرد
شاید آسمان هنوز حالٍ شنیدن حرفهای دلمان را دارد!

#ع_دباغ
مارتین لوتر کینگ، مبارز بزرگ آمریکایی در کتاب خاطراتش ﻣﻰنویسد:

روزی در بدترين حالت روحی بودم، فشارها و سختىﻫﺎ جانم را به تنگ آورده بود. سر در گم و درمانده بودم. مستأصل و نگران، با حالتی غريب و روحى ﺑﻰجان و ﺑﻰتوان به زندگی خود ادامه ﻣﻰدادم.

همسرم مرا ديد به من نگاه کرد و از من دور شد، چند دقيقه بعد با لباس سر تا پا سياه روی سکوى خانه نشست. دعا خواند و سوگوارى کرد!
با تعجب پرسيدم: چرا سياه پوشيدهﺍی؟ چرا سوگواری ﻣﻰکنی؟
همسرم گفت: مگر ﻧﻤﻰدانی او مُرده است؟
پرسيدم: چه کسی؟
همسرم گفت: خدا... خدا مُرده است!
با تعجب پرسيدم: مگر خدا هم ﻣﻰمیرد؟ اين چه حرفی است که ﻣﻰزنی؟
همسرم گفت: رفتار امروزت به من گفت که خدا مُرده و من چقدر غصه دارم، حيف از آرزوهايم...
اگر خدا نمُرده پس تو چرا اينقدر غمگين و ناراحتی؟

او در ادامه ﻣﻰنويسد: در آن لحظه بود که به زانو در آمدم گريستم.
راست ﻣﻰگفت، گويا خدای درون دلم مُرده بود...
بلند شدم و براى ناامیدیﺍم از خدا طلب بخشش کردم.
پیرمردی هر روز تومحله پسرکی رو با پای برهنه می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد. روزی رفت و یه کفش کتونی نو خرید و اومد به پسرک گفت: بیا این کفشا رو بپوش. پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خدایید؟ پیرمرد لبش را گزید و گفت نه پسرجان. پسرک گفت: پس دوست خدایی، چون من دیشب فقط به خدا گفتم کفش ندارم....

#دوست خدا بودن سخت نيست"
شخصی نزد سقراط آمد و گفت:
میدانی راجع به شاگردت چه شنیده ام؟
سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن.

آیا کاملا مطمئنی که آنچه که
می خواهی بگویی حقیقت دارد؟
مرد: نه، فقط در موردش شنیده ام.
سقراط: آیا خبرخوبی است؟
مرد پاسخ داد: نه، برعکس.
سقراط: آیا آنچه که می خواهی بگویی،
برایم سودمند است؟
مرد: نه واقعا.

سقراط: اگر می خواهی به من چیزی را
بگویی که نه حقیقت دارد،
نه خبر خوبی است و نه حتی
سودمند است، پس چرا اصلا آن را به
من می گویی؟

مراقب نقل قولهایمان باشیم .
درخت سایه اش را بی دریغ
به تو می بخشد ..
و خورشید گرمایش را …
و گل شمیم خوشش را …
باران طراوتش را …
و آسمان برکتش را …
و رود قطره قطره آبش را …
و پرنده نوای دل انگیزش را …
و همه و همه بخشیدن را از
خدایی آموخته اند که آنها را زیبا آفریده

زیباترین آفریده خدا انسان است
تو برای بخشیدن چه داری ؟
ثروتت ؟ دانشت ؟ وقتت؟ جانت ؟

همه اینها خوب است اما چرا از گنج
بی پایانی که در وجودمان داریم
خرج نکنیم
"محبت "
حاضری آنرا ببخشی؟!!
ميليون ها درخت
در جهان به طور اتفاقی
توسط سنجابهايی کاشته شدند

که دانه هایی را خاک کردند
و جای آن را فراموش کردند

خوبی کن و فراموش کن....
روزی رشد خواهد کرد...
‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌
یک روز بیشتر ، میچ آلبوم