رودخانه حركت میكند،
در راه به درختی زيبا بر میخورد،
از زيبايی درخت لذت میبرد،
آنرا تحسين میكند.
و دوباره به راهش ادامه میدهد.
رودخانه به درخت نمی چسبد؛
زيرا در اينصورت، حركتش متوقف میگردد.
به كوهی زيبا میرسد؛ به خاطر لذتِ گذر از چنين كوه زيبايی، سپاسگزاری میكند و به راهش ادامه میدهد.
رودخانه همينطور به راهش ادامه میدهد...
مشكلِ انسان اين است كه وقتی درختی زيبا میبيند، دوست دارد خانهاش را همانجا بسازد و آنجا زندگی كند.
«به هيچ چيز نچسبيد، »
و وابسته نشويد،
نه اينكه از زندگی لذت نبريد.
در واقع با چسبيدن و وابسته شدن،
نمیتوانيد لذتی ببريد.
لذت واقعی از عدم وابستگی ناشی میشود.
"اشو"
در راه به درختی زيبا بر میخورد،
از زيبايی درخت لذت میبرد،
آنرا تحسين میكند.
و دوباره به راهش ادامه میدهد.
رودخانه به درخت نمی چسبد؛
زيرا در اينصورت، حركتش متوقف میگردد.
به كوهی زيبا میرسد؛ به خاطر لذتِ گذر از چنين كوه زيبايی، سپاسگزاری میكند و به راهش ادامه میدهد.
رودخانه همينطور به راهش ادامه میدهد...
مشكلِ انسان اين است كه وقتی درختی زيبا میبيند، دوست دارد خانهاش را همانجا بسازد و آنجا زندگی كند.
«به هيچ چيز نچسبيد، »
و وابسته نشويد،
نه اينكه از زندگی لذت نبريد.
در واقع با چسبيدن و وابسته شدن،
نمیتوانيد لذتی ببريد.
لذت واقعی از عدم وابستگی ناشی میشود.
"اشو"
#حکایت_آموزنده
روزي حضرت داوود از يك آبادي ميگذشت. پيرزني را ديد بر سر قبري زجه زنان. نالان و گريان. پرسيد: مادر چرا گريه مي كني؟ پيرزن گفت: فرزندم در اين سن كم از دنيا رفت. داوود گفت: مگر چند سال عمر كرد؟ پيرزن جواب داد:350 سال!! داوود گفت: مادر ناراحت نباش.
پيرزن گفت: چرا؟ پيامبر فرمود: بعد از ما گروهي بدنيا مي آيند كه بيش از صد سال عمر نميكنند. پيرزن حالش دگرگون شد و از حضرت داوود پرسيد: آنها براي خودشان خانه هم ميسازند، آيا وقت خانه درست كردن دارند؟ حضرت داوود فرمود: بله آنها در اين فرصت كم با هم در خانه سازي رقابت ميكنند. پيرزن تعجب كرد و گفت: اگر جاي آنها بودم تمام صد سال را به عبادت و خوشحال کردن دیگران ميپرداختم.
روزي حضرت داوود از يك آبادي ميگذشت. پيرزني را ديد بر سر قبري زجه زنان. نالان و گريان. پرسيد: مادر چرا گريه مي كني؟ پيرزن گفت: فرزندم در اين سن كم از دنيا رفت. داوود گفت: مگر چند سال عمر كرد؟ پيرزن جواب داد:350 سال!! داوود گفت: مادر ناراحت نباش.
پيرزن گفت: چرا؟ پيامبر فرمود: بعد از ما گروهي بدنيا مي آيند كه بيش از صد سال عمر نميكنند. پيرزن حالش دگرگون شد و از حضرت داوود پرسيد: آنها براي خودشان خانه هم ميسازند، آيا وقت خانه درست كردن دارند؟ حضرت داوود فرمود: بله آنها در اين فرصت كم با هم در خانه سازي رقابت ميكنند. پيرزن تعجب كرد و گفت: اگر جاي آنها بودم تمام صد سال را به عبادت و خوشحال کردن دیگران ميپرداختم.
در آستانه بهار می خواهم دعا کنم ؛
برای آبادانیِ کشورم ،
برایِ شادیِ دل هایِ بی قرار ،
و برایِ سامان گرفتنِ روزگارِ مردمی که به امیدِ فرداهایی بهتر ، سختیِ امروزهایشان را به جان خریده اند ...
می خواهم دعا کنم ؛
برایِ شفایِ تمامِ بیماران ، برایِ سلامتیِ تمامِ آدم ها و برایِ خوشبختی و حالِ خوبِ هرکس که به معجزه ی امید ، ایمان دارد ...
من روزهای خوب را ،
من آرزویِ تمامِ مردمِ سرزمینم را آرزو می کنم ...
و می دانم که یکی از این روزهای بهاری ،تمامِ اتفاقاتِ خوب ، خواهند افتاد و درختانِ تحول ، جوانه خواهند زد
من بالای آسمانِ این شهر ، خدایی دیده ام که هر غیر ممکنی را ممکن می کند ،
می دانم که روزی می رسد که خاطراتِ روزهای سخت را مرور خواهیم کرد ، نفسی عمیق خواهیم کشید و آرام , زمزمه خواهیم کرد ؛ " تمام شد " ...
من به معجزه ی امید و عشق ،
من به بزرگیِ پروردگارم،،، ایمان دارم ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
برای آبادانیِ کشورم ،
برایِ شادیِ دل هایِ بی قرار ،
و برایِ سامان گرفتنِ روزگارِ مردمی که به امیدِ فرداهایی بهتر ، سختیِ امروزهایشان را به جان خریده اند ...
می خواهم دعا کنم ؛
برایِ شفایِ تمامِ بیماران ، برایِ سلامتیِ تمامِ آدم ها و برایِ خوشبختی و حالِ خوبِ هرکس که به معجزه ی امید ، ایمان دارد ...
من روزهای خوب را ،
من آرزویِ تمامِ مردمِ سرزمینم را آرزو می کنم ...
و می دانم که یکی از این روزهای بهاری ،تمامِ اتفاقاتِ خوب ، خواهند افتاد و درختانِ تحول ، جوانه خواهند زد
من بالای آسمانِ این شهر ، خدایی دیده ام که هر غیر ممکنی را ممکن می کند ،
می دانم که روزی می رسد که خاطراتِ روزهای سخت را مرور خواهیم کرد ، نفسی عمیق خواهیم کشید و آرام , زمزمه خواهیم کرد ؛ " تمام شد " ...
من به معجزه ی امید و عشق ،
من به بزرگیِ پروردگارم،،، ایمان دارم ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
دکتر آیشان، پزشک و جراح مشهور پاکستانی، روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت او بخاطر دستاوردهای پزشکیاش برگزار میشد؛
با عجله به فرودگاه رفت.
بعد از پرواز، ناگهان اعلان کردند؛
که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه،
که باعث از کار افتادن یکی از موتورهای هواپیما شده،
مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم ...
بعد از فرود هواپیما،
دکتر بلافاصله به دفتر فرودگاه رفت؛
و خودش را معرفی کرد؛
و گفت:
هر ساعت، برای من برابر با جان چند بیمار است؛
و شما میخواهید من 16 ساعت، در این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم؟
یکی از کارکنان گفت:
جناب دکتر، اگر خیلی عجله دارید؛
میتوانید یک ماشین دربست بگیرید؛
تا مقصد شما، سه ساعت بیشتر نمانده است...
دکتر آیشان، با کمی درنگ پذیرفت؛
و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد؛
که ناگهان در وسط راه، اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد؛
بطوریکه ادامه راه مقدور نبود ...
ساعتی گذشت تا اینکه احساس کرد راه را گم کرده است ...
خسته و کوفته و درمانده و با نا امیدی براهش ادامه داد ...
که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد ...
کنار آن کلبه توقف کرد و در را زد؛
صدای پیرزنی را شنید:
بفرما داخل، هر که هستی در بازه ...
دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود؛ خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند.
پیرزن گفت:
کدام تلفن فرزندم؟
اینجا نه برقی هست و نه تلفنی ...
ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تا خستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری ...
دکتر از پیرزن تشکر کرد؛
و مشغول خوردن شد؛
در حالیکه پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود ...
که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود؛
که هر از گاهی بین نمازهایش، او را تکان می داد.
پیرزن مدتی به نماز و دعا مشغول بود.
بعد از اتمام نماز و دعا، دکتر رو به او کرد و گفت:
مادر جان، من شرمنده این لطف و محبت شما شدم؛
امیدوارم که دعاهایتان مستجاب شود.
پیرزن گفت:
شما رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش میهمان نوازیتان را کرده است.
من همه دعاهایم قبول شده، بجز یک دعا ...
دکتر آیشان می پرسد:
چه دعایی؟
پیرزن می گوید:
این طفل معصومی که جلو چشم شماست؛
نوه من هست که نه پدر داره و نه مادر،
به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه پزشکان اینجا، ازعلاج آن عاجز هستند ...
به من گفتهاند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر آیشان هست؛
که او قادر به علاجش هست، ...
ولی هم او خیلی از ما دور هست؛
و دسترسی به او مشکل هست؛
و هم میگویند هزینه عمل جراحی او خیلی گران است؛
و من از پس آن برنمیآیم ...
می ترسم این طفل بیچاره و مسکین، خوار و گرفتار شود ...
پس از خدا خواستهام که چاره ای برای این مشکل جلویم بگذارد؛
و کارم را آسان کند!
دکتر آیشان در حالیکه گریه می کرد؛
گفت:
به والله که دعای تو،
هواپیماها را از کار انداخت؛
و باعث زدن صاعقه ها شد؛
و آسمان را به باریدن وا داشت ...
تا اینکه منِ دکتر را بسوی تو بکشاند.
من هرگز باور نداشتم؛
که الله عزوجل با یک دعا،
این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا می کند؛
و بسوی آنها روانه می کند.
وقتی که دستها، از همه اسبابها کوتاه میشود؛
و امید، حتی در تاریکی ها همچنان ادامه دارد؛
فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان بجا میماند؛
و راه ها از جایی که هیچ انتظارش را ندارید؛
باز میشود.
هر جایی که امید ادامه دارد؛
تمام کائنات در راستای خواسته او تلاش میکنند.
گابریل گارسیا مارکز:
باور نمیكنم خدا به كسی بگويد:
" نه...! "
خدا فقط سه پاسخ دارد:
١- چشم....
٢- یه کم صبر کن....
٣- پيشنهاد بهتری برايت دارم....
همیشه در فشار زندگی اندوهگین مشو...
برای تمام رنجهایی که میبری صبر کن!
صبر، اوج احترام به حکمت خداست.
فقط خدا مارا بس است.
با عجله به فرودگاه رفت.
بعد از پرواز، ناگهان اعلان کردند؛
که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه،
که باعث از کار افتادن یکی از موتورهای هواپیما شده،
مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم ...
بعد از فرود هواپیما،
دکتر بلافاصله به دفتر فرودگاه رفت؛
و خودش را معرفی کرد؛
و گفت:
هر ساعت، برای من برابر با جان چند بیمار است؛
و شما میخواهید من 16 ساعت، در این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم؟
یکی از کارکنان گفت:
جناب دکتر، اگر خیلی عجله دارید؛
میتوانید یک ماشین دربست بگیرید؛
تا مقصد شما، سه ساعت بیشتر نمانده است...
دکتر آیشان، با کمی درنگ پذیرفت؛
و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد؛
که ناگهان در وسط راه، اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد؛
بطوریکه ادامه راه مقدور نبود ...
ساعتی گذشت تا اینکه احساس کرد راه را گم کرده است ...
خسته و کوفته و درمانده و با نا امیدی براهش ادامه داد ...
که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد ...
کنار آن کلبه توقف کرد و در را زد؛
صدای پیرزنی را شنید:
بفرما داخل، هر که هستی در بازه ...
دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود؛ خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند.
پیرزن گفت:
کدام تلفن فرزندم؟
اینجا نه برقی هست و نه تلفنی ...
ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تا خستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری ...
دکتر از پیرزن تشکر کرد؛
و مشغول خوردن شد؛
در حالیکه پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود ...
که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود؛
که هر از گاهی بین نمازهایش، او را تکان می داد.
پیرزن مدتی به نماز و دعا مشغول بود.
بعد از اتمام نماز و دعا، دکتر رو به او کرد و گفت:
مادر جان، من شرمنده این لطف و محبت شما شدم؛
امیدوارم که دعاهایتان مستجاب شود.
پیرزن گفت:
شما رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش میهمان نوازیتان را کرده است.
من همه دعاهایم قبول شده، بجز یک دعا ...
دکتر آیشان می پرسد:
چه دعایی؟
پیرزن می گوید:
این طفل معصومی که جلو چشم شماست؛
نوه من هست که نه پدر داره و نه مادر،
به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه پزشکان اینجا، ازعلاج آن عاجز هستند ...
به من گفتهاند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر آیشان هست؛
که او قادر به علاجش هست، ...
ولی هم او خیلی از ما دور هست؛
و دسترسی به او مشکل هست؛
و هم میگویند هزینه عمل جراحی او خیلی گران است؛
و من از پس آن برنمیآیم ...
می ترسم این طفل بیچاره و مسکین، خوار و گرفتار شود ...
پس از خدا خواستهام که چاره ای برای این مشکل جلویم بگذارد؛
و کارم را آسان کند!
دکتر آیشان در حالیکه گریه می کرد؛
گفت:
به والله که دعای تو،
هواپیماها را از کار انداخت؛
و باعث زدن صاعقه ها شد؛
و آسمان را به باریدن وا داشت ...
تا اینکه منِ دکتر را بسوی تو بکشاند.
من هرگز باور نداشتم؛
که الله عزوجل با یک دعا،
این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا می کند؛
و بسوی آنها روانه می کند.
وقتی که دستها، از همه اسبابها کوتاه میشود؛
و امید، حتی در تاریکی ها همچنان ادامه دارد؛
فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان بجا میماند؛
و راه ها از جایی که هیچ انتظارش را ندارید؛
باز میشود.
هر جایی که امید ادامه دارد؛
تمام کائنات در راستای خواسته او تلاش میکنند.
گابریل گارسیا مارکز:
باور نمیكنم خدا به كسی بگويد:
" نه...! "
خدا فقط سه پاسخ دارد:
١- چشم....
٢- یه کم صبر کن....
٣- پيشنهاد بهتری برايت دارم....
همیشه در فشار زندگی اندوهگین مشو...
برای تمام رنجهایی که میبری صبر کن!
صبر، اوج احترام به حکمت خداست.
فقط خدا مارا بس است.
پیشه ام نقاشی است
گاهگاهی قفسی میسازم
می فروشم به شما
تا به آواز شقایق
که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
#سهراب_سپهری
گاهگاهی قفسی میسازم
می فروشم به شما
تا به آواز شقایق
که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
#سهراب_سپهری
برای همه خوب باش
آنکس که فهمید
همیشه در کنارت خواهد بود.
و آنکس که نفهمید،روزی
دلش برای تمام خوبی هایت
تنگ می شود...
#فروغ_فرخزاد
آنکس که فهمید
همیشه در کنارت خواهد بود.
و آنکس که نفهمید،روزی
دلش برای تمام خوبی هایت
تنگ می شود...
#فروغ_فرخزاد
به قول سهراب ؛
باغبانی پيرم ... ،
كه به غير از گلها ، از همه دلگيرم....
كوله ام غرق غم است....
آدم خوب كم است ....
عده ای بیخبرند ، عده ای كور و كرند ...
اندکی هم پكرند .... !!
... و ميان رفقا ... عده ای مثل شما ...
تاج سرند......!!
باغبانی پيرم ... ،
كه به غير از گلها ، از همه دلگيرم....
كوله ام غرق غم است....
آدم خوب كم است ....
عده ای بیخبرند ، عده ای كور و كرند ...
اندکی هم پكرند .... !!
... و ميان رفقا ... عده ای مثل شما ...
تاج سرند......!!
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد
به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمیارزد
به کوی می فروشانش به جامی بر نمیگیرند
زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمیارزد
رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمیارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمیارزد
چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزد
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان گیری غم لشکر نمیارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمیارزد
#حافظ
به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمیارزد
به کوی می فروشانش به جامی بر نمیگیرند
زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمیارزد
رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمیارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمیارزد
چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزد
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان گیری غم لشکر نمیارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمیارزد
#حافظ
مرد سرمایه داری در شهری زندگی میکرد
اما به هیچکس ریالی کمک نمیکرد.
فرزندی هم نداشت. و تنها با همسرش زندگی میکرد.
در عوض قصابی در آن شهر بود که به نیازمندان گوشت رایگان میداد.
روز به روز نفرت مردم از شخص سرمایه دار بیشتر میشد
مردم هرچه او را نصیحت میکردند که این سرمایه را برای چه کسی میخواهی؟
در جواب میگفت نیاز شما ربطی به من ندارد.
بروید از قصاب بگیرید...
تا اینکه او مریض شد
احدی به عیادتش نرفت و در نهایت در تنهایی جان داد.
هیچ کس حاضر نشد به تشییع جنازه او برود...
همسرش به تنهایی او را دفن کرد
اما از فردای آن روز اتفاق عجیبی در شهر افتاد
دیگر قصاب به کسی گوشت رایگان نداد.
او گفت کسی که پول گوشت را پرداخت میکرد دیروز از دنیا رفت...!
اما به هیچکس ریالی کمک نمیکرد.
فرزندی هم نداشت. و تنها با همسرش زندگی میکرد.
در عوض قصابی در آن شهر بود که به نیازمندان گوشت رایگان میداد.
روز به روز نفرت مردم از شخص سرمایه دار بیشتر میشد
مردم هرچه او را نصیحت میکردند که این سرمایه را برای چه کسی میخواهی؟
در جواب میگفت نیاز شما ربطی به من ندارد.
بروید از قصاب بگیرید...
تا اینکه او مریض شد
احدی به عیادتش نرفت و در نهایت در تنهایی جان داد.
هیچ کس حاضر نشد به تشییع جنازه او برود...
همسرش به تنهایی او را دفن کرد
اما از فردای آن روز اتفاق عجیبی در شهر افتاد
دیگر قصاب به کسی گوشت رایگان نداد.
او گفت کسی که پول گوشت را پرداخت میکرد دیروز از دنیا رفت...!
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
دختری در قطار، از پائولا هاوکینز
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
4_5809825028920836264.pdf
9.3 MB
#دختری_در_قطار
#پائولا_هاوکینز
دختری در قطار (۲۰۱۵) (به انگلیسی: The Girl on the Train) یک رمان دلهرهآور اثر پائولا هاوکینز نویسنده بریتانیایی است.
رمان «دختری در قطار» که عنوان پرفروشترین کتاب سال ۲۰۱۵ در جهان را داراست و چند ماه پس از انتشار، رکورد فروش افسانهای کتاب هری پاتر را شکسته است.
«دختری در قطار» نهتنها یک رمان مهیج و پلیسی، بلکه تریلری روانشناختانه است، که موفق شد خیلی زود رکورد پرفروشترینهایی چون هری پاتر را بشکند و همچنان در صدر باقی بماند.
«دختری در قطار» با روایتی مدرن، سراغ موضوعی کلاسیک میرود تا اینبار، وحشت و خون را از میان درد و ترومای زنانه بیرون بکشد. ریچل که زنی دائمالخمر است برای خودش ارزشی قائل نیست؛ از نظر او زنان فقط از دو وجه قابلتوجهاند: وضعیت ظاهری و نقش مادریشان. پس با این حساب، او که ظاهری معمولی دارد و نازاست، نمیتواند موردتوجه مردی واقع شود؛ موهبتی که احتمالاً از نظر او، زنهای دیگر قصه ـ آنا و مگان ـ از آن بهرهمندند.
ریچل بیش از آنکه در واقعیت زندگی کند، در خیال و بین آدمهای خیالییی که فقط خودش آنها را میبیند سیر میکند؛ آنقدر که درگیر حوادث بینشان میشود؛ حوادثی که هیچوقت رخ ندادهاند. اما چه اتفاقی میافتد که زندگیِ زنهای این داستان، در هم تنیده میشود؟ پائولا هاوکینز برای بیان این داستان کار مهمی کرده؛ او دقیق و موشکافانه به اطرافش وآدمها ـ آدمهای معمولی ـ چشم دوخته. داستان او روایتی مدرن و چندصدایی از ماجرای سه زن است، که هر کس از زاویهی دید خودش آنرا برایمان تعریف میکند.
#پائولا_هاوکینز
دختری در قطار (۲۰۱۵) (به انگلیسی: The Girl on the Train) یک رمان دلهرهآور اثر پائولا هاوکینز نویسنده بریتانیایی است.
رمان «دختری در قطار» که عنوان پرفروشترین کتاب سال ۲۰۱۵ در جهان را داراست و چند ماه پس از انتشار، رکورد فروش افسانهای کتاب هری پاتر را شکسته است.
«دختری در قطار» نهتنها یک رمان مهیج و پلیسی، بلکه تریلری روانشناختانه است، که موفق شد خیلی زود رکورد پرفروشترینهایی چون هری پاتر را بشکند و همچنان در صدر باقی بماند.
«دختری در قطار» با روایتی مدرن، سراغ موضوعی کلاسیک میرود تا اینبار، وحشت و خون را از میان درد و ترومای زنانه بیرون بکشد. ریچل که زنی دائمالخمر است برای خودش ارزشی قائل نیست؛ از نظر او زنان فقط از دو وجه قابلتوجهاند: وضعیت ظاهری و نقش مادریشان. پس با این حساب، او که ظاهری معمولی دارد و نازاست، نمیتواند موردتوجه مردی واقع شود؛ موهبتی که احتمالاً از نظر او، زنهای دیگر قصه ـ آنا و مگان ـ از آن بهرهمندند.
ریچل بیش از آنکه در واقعیت زندگی کند، در خیال و بین آدمهای خیالییی که فقط خودش آنها را میبیند سیر میکند؛ آنقدر که درگیر حوادث بینشان میشود؛ حوادثی که هیچوقت رخ ندادهاند. اما چه اتفاقی میافتد که زندگیِ زنهای این داستان، در هم تنیده میشود؟ پائولا هاوکینز برای بیان این داستان کار مهمی کرده؛ او دقیق و موشکافانه به اطرافش وآدمها ـ آدمهای معمولی ـ چشم دوخته. داستان او روایتی مدرن و چندصدایی از ماجرای سه زن است، که هر کس از زاویهی دید خودش آنرا برایمان تعریف میکند.
🌿سخت است برای کسی که اتش گرفته توضیح بدهی که نباید بدود.
دنیا ،به شایستگی هایت پاسخ میدهد نه به ارزوهایت، پس شایسته ی ارزوهایت باش.
🌿چه بسیار انسانها دیدم تنشان لباس نبود و چه بسیار لباسها دیدم که درونش انسانی نبود
هر فردی بهترین هم که باشد ، اگر زمانی که باید باشد ، نباشد همان بهتر که نباشد...
هرگز منتظر فردای خیالی نباش، سهمت را از شادیهای زندگی، همین امروز بگیر...
🌿 زندگی پانتومیم است، حرف دلت را به زبان اوری باخته ای...
سکوت دوستی است که هرگز خیانت نمیکند...
به هر کس نیکی کنی او را ساخته ای، و
🌿به هر کس بدی کنی به او باخته ای، پس بیا بسازیم و نبازیم...ً
دنیا ،به شایستگی هایت پاسخ میدهد نه به ارزوهایت، پس شایسته ی ارزوهایت باش.
🌿چه بسیار انسانها دیدم تنشان لباس نبود و چه بسیار لباسها دیدم که درونش انسانی نبود
هر فردی بهترین هم که باشد ، اگر زمانی که باید باشد ، نباشد همان بهتر که نباشد...
هرگز منتظر فردای خیالی نباش، سهمت را از شادیهای زندگی، همین امروز بگیر...
🌿 زندگی پانتومیم است، حرف دلت را به زبان اوری باخته ای...
سکوت دوستی است که هرگز خیانت نمیکند...
به هر کس نیکی کنی او را ساخته ای، و
🌿به هر کس بدی کنی به او باخته ای، پس بیا بسازیم و نبازیم...ً
هیچ وقت بابت عشقهایی که نثار دیگران کردهاید و بعدها به این نتیجه رسیدهاید که ذرهای برای عشق شما ارزش قائل نبودهاند، افسوس نخورید. شما آن چیزی را که باید به زندگی ببخشید، بخشیدید. و چه چیزی زیباتر از عشق...
#شل_سیلوراستاین
#شل_سیلوراستاین
میخواهم به یادِ من باشی،
اگر تو به یادِ من باشی، عینِ خیالم نیست که همه فراموشم کنند!
# هاروکی موراکامی
اگر تو به یادِ من باشی، عینِ خیالم نیست که همه فراموشم کنند!
# هاروکی موراکامی
با نام آفریدگار سبز بهار
زندگی با اولین بهار آغاز داشت
هر سال این زندگی تکرار داشت
باز می آید بهار
تا بگوید راز را
چیست این راز ?
نمیدانم شاید
راز خًلق ما تکرار این آغاز داشت !
بهار می آید
رنگ ها تابلویی میشوند در لوح طبیعت
عطرها یادی میشوند در لوح خاطره ها
زیبایی ها تصویری میشوند در گلبرگ ها
صداها نشانی میشوند در نغمه های شاد پرنده ها
سبزها سبز میشوند در بستر باران دیده خاک
تخم ها زنده میشوند به شوق روی مادر
عشق ها بیدار میشوند به نگاه معشوق ها
چه زیبا خلقتی ست بهار
چه پنهان رازی ست این بهار
آنکه پی بر راز خود بردش همی
بخت خوش بر زندگی دارد همی
آفریدگار
رنگ های شاد بر چهره ها
عطرهای محبت بر مشام ها
زیبا شکوفه ها بر دست ها
نغمه امید بر دل ها
نسیم مهر بر سینه ها
و نشان
صداقت بر عمرها
انسانیت بر انسان ها
باش
خالق باش
بهار باش
زیبا باش و زیبا بمان
زندگی رازش همین است و بس
می سپارم نامه را بر دست این آهن نگار
تا رساند عشق من بر دست یار
مبارک بادا این عید
#ع_دباغ
زندگی با اولین بهار آغاز داشت
هر سال این زندگی تکرار داشت
باز می آید بهار
تا بگوید راز را
چیست این راز ?
نمیدانم شاید
راز خًلق ما تکرار این آغاز داشت !
بهار می آید
رنگ ها تابلویی میشوند در لوح طبیعت
عطرها یادی میشوند در لوح خاطره ها
زیبایی ها تصویری میشوند در گلبرگ ها
صداها نشانی میشوند در نغمه های شاد پرنده ها
سبزها سبز میشوند در بستر باران دیده خاک
تخم ها زنده میشوند به شوق روی مادر
عشق ها بیدار میشوند به نگاه معشوق ها
چه زیبا خلقتی ست بهار
چه پنهان رازی ست این بهار
آنکه پی بر راز خود بردش همی
بخت خوش بر زندگی دارد همی
آفریدگار
رنگ های شاد بر چهره ها
عطرهای محبت بر مشام ها
زیبا شکوفه ها بر دست ها
نغمه امید بر دل ها
نسیم مهر بر سینه ها
و نشان
صداقت بر عمرها
انسانیت بر انسان ها
باش
خالق باش
بهار باش
زیبا باش و زیبا بمان
زندگی رازش همین است و بس
می سپارم نامه را بر دست این آهن نگار
تا رساند عشق من بر دست یار
مبارک بادا این عید
#ع_دباغ
همه میخواهند
بشریت را عوض کنند...!!
دریغــا
که هیچ کس ؛
در این اندیشه نیست
که خود را عوض کند....
بشریت را عوض کنند...!!
دریغــا
که هیچ کس ؛
در این اندیشه نیست
که خود را عوض کند....
برایت سال خوبی آرزو دارم
برایت یک بغل آرامش، امنیّت
برایت عشق، ثروت، دلخوشی، لبخند، آزادی🌱
برایت سرزمینی، غرق آبادی...
برایت حالِ خوبی آرزو دارم!
برایت آشناییهای تازه، حرفهای ناب،
برایت سینهای بیتاب...
و میخواهم که امسالت، پر از سیر و سفر باشد،
خوشیهایت بماند، غصههایت در گذر باشد،
و لبخندت؛ ز هر سالی، عمیقا بیشتر باشد...
برایت لذتِ آغوش میخواهم
و شورِ مبتلا بودن
و شوقی بیهوا از اینکه تنها نیستی در این دیار بیسرانجامی
و دوری از شکست و رنج و ناکامی...
برایت جسم سالم، حال خوش، ذهنی پر از ایده
برایت نور عشقی، بر شبِ تاریک، تابیده...
برایت سال خوبی آرزو دارم...❤️
#نرگس_صرافیان_طوفان
برایت یک بغل آرامش، امنیّت
برایت عشق، ثروت، دلخوشی، لبخند، آزادی🌱
برایت سرزمینی، غرق آبادی...
برایت حالِ خوبی آرزو دارم!
برایت آشناییهای تازه، حرفهای ناب،
برایت سینهای بیتاب...
و میخواهم که امسالت، پر از سیر و سفر باشد،
خوشیهایت بماند، غصههایت در گذر باشد،
و لبخندت؛ ز هر سالی، عمیقا بیشتر باشد...
برایت لذتِ آغوش میخواهم
و شورِ مبتلا بودن
و شوقی بیهوا از اینکه تنها نیستی در این دیار بیسرانجامی
و دوری از شکست و رنج و ناکامی...
برایت جسم سالم، حال خوش، ذهنی پر از ایده
برایت نور عشقی، بر شبِ تاریک، تابیده...
برایت سال خوبی آرزو دارم...❤️
#نرگس_صرافیان_طوفان