کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
بعضی‌ها عجیب هستند. با یک اتفاق می‌آیند و می ‌نشینند ته ته دلت‌، و
با هزار بهانه و تلخی و اخم و تخم
و دلیل دیگر از دلت نمی روند .

خوب می خندند ؛ خوب گوش می کنند ؛
اصلا انگار آمده ‌اند که مایه دلگرمیت باشند .
حتی اگر نباشند‌؛ رد پایشان روی دلت
می ماند تا تمام عمر عشق می ورزند،
حتی متلک هایشان به جانت می نشیند .

بعضی ها عجیب خوبند . یادشان که
می‌افتی روحت جانی دوباره می گیرد.
یادشان که می ‌افتی بی‌ اراده لبخند به
لبانت می نشیند‌.

بعضی‌ها را کم می بینی و حتی اگر
نبینی باز با تو هستند .

بعضی‌ها عجیب می‌آیند و عجیب‌ تر
آن که دیگر نمی روند حتی وقتی که
از کنارت رفته‌ اند .می مانند ؛ لبخندشان... تصویرشان... صدایشان... حرف هایشان...
همه را پیشت امانت می گذارند و
تو می مانی و یاد و آرزوی دیدار
دوباره آن ها
بعضی‌ها عجیب خوبند...

♡ آدم خوبه‌ ى زندگی خودت باش
به خدا که بسپاری، حل می‌شود. خودم دیده‌ام؛ وقتی که از همه بریده بودم؛ بی هیچ چشم‌داشتی هوایم را داشت، در سکوت و آرامش، کار خودش را می‌کرد و نتیجه را نشانم می‌داد که یعنی ببین!
تو تنها نیستی.

خودم دیدم وقتی همه می‌گفتند این آخر خط است، با اشاره حالی‌ام می‌کرد که به دلت بد راه نده! تا من نخواهم هیچ‌ آخری، آخر نیست .
خودم دیدم وقتی همه سعی بر زمین زدنم داشتند، دستان مرا محکم می‌گرفت و مرا بالاتر می‌کشید
اوست از پدر پناه دهنده‌تر و از مادر، مهربان‌تر.
اوست از هرکسی تواناتر.
من کارم را به خدا سپرده‌ام و او هرگز بنده‌اش را ناامید نمی‌کند.
«أَلَیْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ » ؟!
چرا.. کافی‌ست، به خدا که خدا همه‌جوره برای بنده‌اش کافی‌ست.

#نرگس_صرافیان_طوفان
مادرم مدرک پزشکی ندارد؛
ولی دستهایش کاری میکنند
که هزار قرص و دوا نمیکند...

شماره نظام مهندسی ندارد؛
ولی از منِ ویرانه
با حرف هایش یک آدم نو می سازد...

نقاش نیست؛
ولی با یک کلام
لبخندی روی لبهایم میکشد
که هزار نقاش از پسش بر نمی آیند...

ندیده ام توی استودیو ضبط صدا وقت بگذراند،
ولی آهنگِ صدایش
از هر موسیقی گوش نواز تر است...

مادرم سر آشپز و رستوران دار نیست؛
ولی عطرِ و طعم غذاهایش
هوش از سر میپراند...

بهشت را زیر پایش ندیدم،
ولی شک ندارم بهشت زیر پایش نیست
بهشت نعمتِ وجودش است...
اگر در هر بهار
کامل‌تر از بهار گذشته نباشی،
عمرت را تلف کرده‌ای ...

#افلاطون
حق با بهار بود، با همان ساقه‌های لخت. بر این پهنه‌ی خاک چیزی هست که به رغم ما ادامه می‌دهد. خوب است که جلوه‌های بودن را به غم و شادی ما نبسته‌اند.

#هوشنگ_گلشیری
📗 آینه های دردار
نام کتاب: زنان کوچک
نویسنده: لوییزا می الکوت

ماجرای کتاب زنان کوچک، در بوستون و درست پس از پایان جنگ داخلی، اتفاق می‌افتد و داستان چهار خواهری را تعریف می کند که برای غلبه بر فقر و تبدیل شدن به زنانی مفید و خودکفا، سخت در تلاش اند و ...

چهار خواهر، به همراه مادر خود و در انتظار پدری که به جنگ رفته است، زندگی می‌کنند. مگ، بزرگ‌ترین خواهر، دختری زیبا اما غرق در آرزوهای مادی است؛ جو، دختری خوش قلب و شبیه پسرهاست که به نویسندگی علاقه دارد؛ بث، خجالتی و مهربان است و به موسیقی عشق می ورزد؛ و ایمی، کوچک‌ترین خواهر، اندکی خودخواه، اما بسیار اجتماعی و خوش مشرب است. با این‌که این شخصیت ها مانند همه‌ ی برادرها و خواهرها، گه‌گاهی با هم مشکل دارند، اما محیط پرعشق خانه را با کمک یکدیگر حفظ می‌کنند و بی صبرانه منتظر بازگشت پدرشان از جنگ هستند و ...

▫️زنان کوچک، نام رمان بلندی از لوییزا می الکوت (زاده ۱۸۳۲، درگذشت ۱۸۸۸)، نویسنده آمریکایی است. زنان کوچک به بیش از ۵۰ زبان ترجمه شده و توانسته از مرزهای فرهنگی و مذهبی عبور کند. داستان درباره زندگی چهار خواهر: مگی، کتی، بتی و سارا مارچ است که با الهام از زندگی واقعی نویسنده و سه خواهرش نوشته شده‌ است.
عاشق کسانی باشید که شما را دیدند،
وقتی برای هرکس دیگری ناپیدا بودید.

#گابریل_گارسیا_مارکز
وقتی كتابی توی جيبت يا توی كيفت داری، مخصوصا وقت‌هايی كه غمگينی و غصه‌دار، مثل اين است كه صاحب يك دنيای ديگر هستی! دنيايی كه می‌تواند شادی را به تو برگرداند!

#اورهان_پاموک
در این دنیا، آدم‌هایی که بیشتر بدانند،
آرام‌تر و ساکت‌ترند...

#ملت_عشق
#الیف_شافاک
To Bashi o Baran
Mohsen Onikzi
#بوی_باران

دلم بوی باران می خواهد
تنم یک هوا خیس باران می خواهد
چشمانم به آسمان، رنگین کمان می خواهد
نگاهم به زیبایی ، گلی نسترن می خواهد
دلم به پروازها، بالی پُر ز نقش عشق می خواهد
لبانم به لبخند،  کمی شوق می خواهد
صدایم به آواز  ، کمی شادی می خواهد
پاهایم به راه ، اندکی امید می خواهد
سینه ام به پاکی، کمی نفس می خواهد

بیش انتظاری نیست !

دلم به روزگار ها
فقط
کمی زندگی می خواهد !!

#ع_دباغ
فقر در فرهنگ چیست ؟؟؟؟  

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﺑﺮﯾﺰﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻤﯿﺰﯼ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﻬﺎﯼ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﯽ.
ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺗﻮﻣﺎﻧﯽ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺸﯽ ﻭ ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺭﻭ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﻧﮑﻨﯽ.

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﻭﺭﺯﺵ ﻧﮑﻨﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻨﺎﺳﺐ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩﻥ ﻭ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭ ﺩﺍﺭﻭ ﮐﻤﮏ ﺑﮕﯿﺮﯼ.
ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﺩﺭ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻓﺮﺍﻏﺘﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻥ ﭼﺮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﺑﺪﻧﺖ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﯽ.
ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﺕ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﺨﭽﺎﻟﺖ ﺑﺎﺷﻪ.
ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﮐﻤﮑﻪ، ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺖ ﺭﻭ ﺩﺭﺑﯿﺎﺭﯼ ﻭ ﺍﺯﺵ ﻓﯿﻠﻢ ﻭ ﻋﮑﺲ ﺑﮕﯿﺮﯼ.
شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست:
برای خاطر بیچارگان نیاسودن
بکاخ دهر که آلایش است بنیادش
مقیم گشتن و دامان خود نیالودن
همی ز عادت و کردار زشت کم کردن
هماره بر صفت و خوی نیک افزودن
ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن
برای خدمت تن، روح را نفرسودن
برون شدن ز خرابات زندگی هشیار
ز خود نرفتن و پیمانه‌اي نپیمودن
رهی که گمرهیش در پی است نسپردن
دریکه فتنه‌اش اندر پس است نگشودن

#پروین_اعتصامی
گوشه ای از اعتقادات زیبای
سرخپوستان :

۱. ما جزئى از طبيعت هستيم نه رئيس آن
۲. ما هيچگاه گياهى را با ريشه از خاك
نمى كنيم.
۳. ما موقع ساختن خانه، خاك را زياد جابه جا نمى كنيم.
۴. ما در فصل بهار، آرام روى زمين قدم
بر مى داريم چون مادر طبيعت باردار است.
۵. ما هرگز به درختان آسيب نمى رسانيم
ما فقط درختان پير و خشك را قطع
مى كنيم و قبل از قطع كردن
براى آرامش روحش دعا مى كنيم.

۶. حتى حيواناتى كه براى مايحتاج غذايى در حد نياز از آن‌ها استفاده مى كنيم را نيز با اجازه و دعا براى آرامش روحش او را از چرخه ى هستى جدا ميكنيم.
۷. به اندازه ى مصرفمان درخت مى بريم
و گوشت تهيه مى كنيم.
۸. هرگز هيزم ها را اسراف نمى كنيم.
۹. اگر حتى يك درخت جوان و سرسبز
را قطع كنيم ، همه ى درختان ديگر
جنگل، اشك مى ريزند
و اشک آنها در دل ما نفوذ می کند و وجودمان را مجروح می کند و قلبمان آرام آرام تاریک می شود.
۱۰. خاک مادر ما و آسمان پدر ماست.
۱۱. باران عاشقانه ترین سرود هستی است.
۱۲. طبیعت روح دارد و مهربانی را می‌فهمد.
طبیعت و دامنه کوه ها با مراتع سرسبز و پهناور
گوسفندانی رنگارنگ ، با سرود عشق به علف های سبز
بزهای سفید ، زنگوله های پر صدا
سگ های زیرک،  با چشمان تیز
تک درختانی منتظر به راه در دل دشت
گندمزار زرد ، سنبله های موج سوار
آري
زمانی اینها منظره ای زیبا و چشم نواز میساختند
که از دورها میشد به تماشا نشست
بدون
دیوار ها
آجر ها
بلوکها و سیمان ها
تورهای سیم
ساختمان های زمخت
آري میشد
از دیوارهای شهر دمی گریخت و
به طبیعت آرام گرفت
و تا چشم توان داشت به نظاره زیبایی ایستاد
ولی دوست من
اینک این ما هستیم با ساختن ها در طبیعت و مزرعه ها
ما نسلی هستیم ، فرهنگی ساختیم ، رسمی ساختیم، رقابتی ساختیم ...
در
ساختن دیوارها ، بلوکها، سیمانها، تورها، آجر ها ....
قرار است تفاوتی نباشد
بین شهر با  مرتع ، جنگل و مزرعه ها !!
قرار است از دیوارهای شهر به دیوارهای طبیعت پناه ببریم !!
ما نسلی شدیم در تمنای خودخواهی و سود ها
چه مفهومی دارد طبیعت برای همه گان !!
هر که غنی تر ، طبیعت داخل حصارش بیشتر !!
مثل آن قدیم ها نمیتوانم بنگرم به وسعت دشتهای پر علف ،
خوابیده گله بر تنش ،
خوش آهنگ بال ها بر دلش ،
دنبال وجب خاکی متعلق به خدا باید گشت
چه زیبا گفته او :
به کجا چنین شتابان !!

هر کسی زیر دلیلی
به یکی خوش به کبابی ..
آن یکی سود کلانی ..
دیگری شاه شهرتی ..
آخرش چیست ?
طبیعت رفته به تاراج !
سبزی رفته به دیوار !
گندمی زیر کانکسی !
چشم حسرت به طبیعت !

واقعا نمیدانم دوست
شاید شما بدانید
راهی که میرویم ما !
آيا
هر جا خاک پر باری ست ، آبي ست، قشنگی ست،
باید به حصار ها زد !

آيا میتوان روزی این آجرها ، سیمانها..را از خاک ها تمیز کرد، دوباره مزرعه ای ساخت ، مرتع سبزی پهن کرد ، جنگل پر درختی بپا کرد ،
این وظيفه سنگین را به دوش بچه هامان خواهیم گذاشت، ميراثى ماندگار !
بیا ای دوست
فرهنگی دگر ، رسمی دگر، راهی دگر ، چاره ای دگر ... بیندیشیم
برای ساختن خواسته هامان ، زیبایی ها ی طبیعی را نابود نکنیم .
وسعت چمنزارها را به دیوارها نشکنیم
برای سبزی خود ، منظر سبز همه گان را نبندیم
بدانیم ما موقتیم در این سیر طبیعت
نسل ها همچو تاریخ دراز
خواهند آمد و شوقی خواهند داشت
برای دیدن
مزرعه های پر حاصل
جنگلهای پر درخت
چمنزارهای پر علف !
بیا
این ما نباشیم
که شوقی را
زیبایی را
ببندیم ...

روز درخت کاری فقط کاشتن درختی !
نگهداشتن ش ! یا رها کردن بعدی اش !
نیست
این روز اشاره ای ست برای احترام به درختان و طبیعت و زندگی در پناه طبیعت

#ع_دباغ
رودخانه حركت می‌كند،
در راه به درختی زيبا بر می‌خورد،
از زيبايی درخت لذت می‌برد،
آنرا تحسين می‌كند.
و دوباره به راهش ادامه می‌دهد.

رودخانه به درخت نمی چسبد؛
زيرا در اينصورت، ‌حركتش متوقف می‌گردد.
به كوهی زيبا می‌رسد؛ به خاطر لذتِ گذر از چنين كوه زيبايی، سپاسگزاری می‌كند و به راهش ادامه می‌دهد.
رودخانه همينطور به راهش ادامه می‌دهد...

مشكلِ انسان اين است كه وقتی درختی زيبا می‌بيند، دوست دارد خانه‌اش را همانجا بسازد و آنجا زندگی كند.

«به هيچ چيز نچسبيد، »
و وابسته نشويد،
نه اينكه از زندگی لذت نبريد.
در واقع با چسبيدن و وابسته شدن،
نمی‌توانيد لذتی ببريد.
لذت واقعی از عدم وابستگی ناشی می‌شود.

"اشو"
#حکایت_آموزنده
روزي حضرت داوود از يك آبادي ميگذشت. پيرزني را ديد بر سر قبري زجه زنان. نالان و گريان. پرسيد: مادر چرا گريه مي كني؟ پيرزن گفت: فرزندم در اين سن كم از دنيا رفت. داوود گفت: مگر چند سال عمر كرد؟ پيرزن جواب داد:350 سال!! داوود گفت: مادر ناراحت نباش.

پيرزن گفت: چرا؟ پيامبر فرمود: بعد از ما گروهي بدنيا مي آيند كه بيش از صد سال عمر نميكنند. پيرزن حالش دگرگون شد و از حضرت داوود پرسيد: آنها براي خودشان خانه هم ميسازند، آيا وقت خانه درست كردن دارند؟  حضرت داوود فرمود: بله آنها در اين فرصت كم با هم در خانه سازي رقابت ميكنند. پيرزن تعجب كرد و گفت: اگر جاي آنها بودم تمام صد سال را به عبادت و خوشحال کردن دیگران ميپرداختم.
در آستانه بهار می خواهم  دعا کنم ؛
برای آبادانیِ کشورم ،
برایِ شادیِ دل هایِ بی قرار ،
و برایِ سامان گرفتنِ روزگارِ مردمی که به امیدِ فرداهایی بهتر ، سختیِ امروزهایشان را به جان خریده اند ...
می خواهم دعا کنم ؛
برایِ شفایِ تمامِ بیماران ، برایِ سلامتیِ تمامِ آدم ها و برایِ خوشبختی و حالِ خوبِ هرکس که به معجزه ی امید ، ایمان دارد ...
من روزهای خوب را ،
من آرزویِ تمامِ مردمِ سرزمینم را آرزو می کنم ...
و می دانم که یکی از این روزهای بهاری ،تمامِ اتفاقاتِ خوب ، خواهند افتاد و درختانِ تحول ، جوانه خواهند زد
من بالای آسمانِ این شهر ، خدایی دیده ام که هر غیر ممکنی را ممکن می کند ،
می دانم که روزی می رسد که خاطراتِ روزهای سخت را مرور خواهیم کرد ، نفسی عمیق خواهیم کشید و آرام , زمزمه خواهیم کرد ؛ " تمام شد " ...
من به معجزه ی امید و عشق ،
من به بزرگیِ پروردگارم،،، ایمان دارم ...

#نرگس_صرافیان_طوفان
دکتر آیشان، پزشک و جراح مشهور پاکستانی، روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت او بخاطر دستاوردهای پزشکی‌اش برگزار می‌شد؛
با عجله به فرودگاه رفت.

بعد از پرواز، ناگهان اعلان کردند؛
که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه،
که باعث از کار افتادن یکی از موتورهای هواپیما شده،
مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم ...

بعد از فرود هواپیما،
دکتر بلافاصله به دفتر فرودگاه رفت؛
و خودش را معرفی کرد؛
و گفت:
هر ساعت، برای من برابر با جان چند بیمار است؛
و شما می‌خواهید من 16 ساعت، در این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم؟

یکی از کارکنان گفت:
جناب دکتر، اگر خیلی عجله دارید؛
می‌توانید یک ماشین دربست بگیرید؛
تا مقصد شما، سه ساعت بیشتر نمانده است...

دکتر آیشان، با کمی درنگ پذیرفت؛
و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد؛
که ناگهان در وسط راه، اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد؛
بطوری‌که ادامه راه مقدور نبود ...

ساعتی گذشت تا این‌که احساس کرد راه را گم کرده است ...

خسته و کوفته و درمانده و با نا امیدی براهش ادامه داد ...

که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد ...

کنار آن کلبه توقف کرد و در را زد؛
صدای پیرزنی را شنید:
بفرما داخل، هر که هستی در بازه ...

دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود؛ خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند.
پیرزن گفت:
کدام تلفن فرزندم؟
اینجا نه برقی هست و نه تلفنی ...
ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تا خستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری ...

دکتر از پیرزن تشکر کرد؛
و مشغول خوردن شد؛
در حالیکه پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود ...
که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود؛
که هر از گاهی بین نمازهایش، او را تکان می داد.

پیرزن مدتی به نماز و دعا مشغول بود.
بعد از اتمام نماز و دعا، دکتر رو به او کرد و گفت:
مادر جان، من شرمنده این لطف و محبت شما شدم؛
‌ امیدوارم که دعاهایتان مستجاب شود.

پیرزن گفت:
شما رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش میهمان نوازیتان را کرده است.
من همه دعاهایم قبول شده، بجز یک دعا ...

دکتر آیشان می پرسد:
چه دعایی؟

پیرزن می گوید:
این طفل معصومی که جلو چشم شماست؛
نوه من هست که نه پدر داره و نه مادر،
به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه پزشکان اینجا، ازعلاج آن عاجز هستند ...
به من گفته‌اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر آیشان هست؛
که او قادر به علاجش هست، ...
ولی هم او خیلی از ما دور هست؛
و دسترسی به او مشکل هست؛
‌ و هم می‌گویند هزینه عمل جراحی او خیلی گران است؛
و من از پس آن برنمی‌آیم ...
می ترسم این طفل بیچاره و مسکین، خوار و گرفتار شود ...
پس از خدا خواسته‌ام که چاره ای برای این مشکل جلویم بگذارد؛
و کارم را آسان کند!

دکتر آیشان در حالی‌که گریه می کرد؛
گفت:
به والله که دعای تو،
هواپیماها را از کار انداخت؛
و باعث زدن صاعقه ها شد؛
و آسمان را به باریدن وا داشت ...
تا اینکه منِ دکتر را بسوی تو بکشاند.
من هرگز باور نداشتم؛
که الله عزوجل با یک دعا،
این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا می کند؛
و بسوی آنها روانه می کند.

وقتی که دست‌ها، از همه اسباب‌ها کوتاه می‌شود؛
و امید، حتی در تاریکی ها همچنان ادامه دارد؛
فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان بجا می‌ماند؛
و راه ها از جایی که هیچ انتظارش را ندارید؛
‌ باز می‌شود.

هر جایی که امید ادامه دارد؛
تمام کائنات در راستای خواسته او تلاش می‌کنند.


گابریل گارسیا مارکز:
باور نمی‌كنم خدا به كسی بگويد:
" نه...! "


خدا فقط سه پاسخ دارد:
١- چشم....
٢- یه کم صبر کن....
٣- پيشنهاد بهتری برايت دارم....


همیشه در فشار زندگی اندوهگین مشو...

برای تمام رنجهایی که می‌بری صبر کن!

صبر، اوج احترام به حکمت خداست.
فقط خدا مارا بس است.
پیشه ام نقاشی است
گاهگاهی قفسی میسازم

می فروشم به شما
تا به آواز شقایق

که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود

#سهراب_سپهری