خواستیم نشد
خواستیم دورها رو نزدیک کنیم نشد
خواستیم دیر ها رو زود کنیم نشد
خواستیم غربتها رو نزدیک کنیم نشد
خواستیم غصه ها رو دور کنیم نشد
خواستیم شادی ها رو زود کنیم نشد
خواستیم آرزو ها رو بغل کنیم نشد
خواستیم شوخی با زندگی کنیم نشد
خواستیم دل را عاشق ش کنیم نشد
خواستیم آغوش بر بالینش کنیم نشد
خواستیم خیره در نگاه ش کنیم نشد
خواستیم دست در دست ش کنیم نشد
خواستیم ..
خوب چه میشد کرد !!
پس
به دورها نگاه کردیم
به دیرها امید کردیم
به زودها عادت کردیم
به غصه ها لبخند کردیم
به آرزو ها رویا کردیم
به زیبایی ها عشق کردیم
به آغوش ها پرواز کردیم
به قلب ها محبت کردیم
به نگاه ها شادی کردیم
به شادی ها شوق کردیم
تا
تا بمانیم !!
تا بدانیم
جملگی رمزی ست بر پنهان ٍ درٌ قلب ها
تا شاید قفلش بشکند
آنوقت
هیچ دوری دور نیست
هیچ دیری دیر نیست
هیچ ...
همگی عشق ست و زیبایی
نیکویی است و دانایی
و تو هستی
همان درٌ انسانیت !!
#ع_دباغ
خواستیم دورها رو نزدیک کنیم نشد
خواستیم دیر ها رو زود کنیم نشد
خواستیم غربتها رو نزدیک کنیم نشد
خواستیم غصه ها رو دور کنیم نشد
خواستیم شادی ها رو زود کنیم نشد
خواستیم آرزو ها رو بغل کنیم نشد
خواستیم شوخی با زندگی کنیم نشد
خواستیم دل را عاشق ش کنیم نشد
خواستیم آغوش بر بالینش کنیم نشد
خواستیم خیره در نگاه ش کنیم نشد
خواستیم دست در دست ش کنیم نشد
خواستیم ..
خوب چه میشد کرد !!
پس
به دورها نگاه کردیم
به دیرها امید کردیم
به زودها عادت کردیم
به غصه ها لبخند کردیم
به آرزو ها رویا کردیم
به زیبایی ها عشق کردیم
به آغوش ها پرواز کردیم
به قلب ها محبت کردیم
به نگاه ها شادی کردیم
به شادی ها شوق کردیم
تا
تا بمانیم !!
تا بدانیم
جملگی رمزی ست بر پنهان ٍ درٌ قلب ها
تا شاید قفلش بشکند
آنوقت
هیچ دوری دور نیست
هیچ دیری دیر نیست
هیچ ...
همگی عشق ست و زیبایی
نیکویی است و دانایی
و تو هستی
همان درٌ انسانیت !!
#ع_دباغ
#پسرک_واکسی
حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می خواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، ولی از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت. کفش ها را درآوردم. کارش را شروع کرد و اول کفشها را به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و کم کم کفش را به واکس آغشته کرد. آنقدر دقت می کرد که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد. وقتی کفش ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
نگاهی بمن کرد و گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود.» در مدتی که کار می کرد با خودم فکر می کردم که همین بچه با همین سن، در همین ساعت صبح چقدر سعی مي کند! کارش که به پایان رسید، کفش ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟» گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.» گفتم: «بگو چقدر؟» گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.» گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟» پسرک محکم جواب داد: «یا علی.»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با همین حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت. تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته اش را به سوی بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من که گفتم هر چه دادی قبول.» گفتم: «بله می دانم، می خواستم امتحانت کنم!» نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم. گفت: «تو؟ تو می خواهی مرا امتحان کنی؟»
کلمه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد ولی با اکراه. وقتی که می رفت از پشت سر، شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه هایی فراخ، گام هایی استوار و اراده ای محکم. مردی که معنی سخاوت و بزرگی را در شغل به من آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی همان مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی پروردگار!
حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می خواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، ولی از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت. کفش ها را درآوردم. کارش را شروع کرد و اول کفشها را به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و کم کم کفش را به واکس آغشته کرد. آنقدر دقت می کرد که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد. وقتی کفش ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
نگاهی بمن کرد و گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود.» در مدتی که کار می کرد با خودم فکر می کردم که همین بچه با همین سن، در همین ساعت صبح چقدر سعی مي کند! کارش که به پایان رسید، کفش ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟» گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.» گفتم: «بگو چقدر؟» گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.» گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟» پسرک محکم جواب داد: «یا علی.»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با همین حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت. تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته اش را به سوی بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من که گفتم هر چه دادی قبول.» گفتم: «بله می دانم، می خواستم امتحانت کنم!» نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم. گفت: «تو؟ تو می خواهی مرا امتحان کنی؟»
کلمه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد ولی با اکراه. وقتی که می رفت از پشت سر، شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه هایی فراخ، گام هایی استوار و اراده ای محکم. مردی که معنی سخاوت و بزرگی را در شغل به من آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی همان مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی پروردگار!
تو یک انسانی...
زیبا باش!
لباس خوب بپوش!
ورزش کن!
مواظب هیکل و اندامت باش!
هر سنی که داری خوب و زیبا بگرد!
همیشه بوی عطر بده!
مطالعه کن و آگاهیتو بالا ببر.
خودت را به صرف قهوه ای یا چایی در يک خلوت دنج ميهمان کن!
برای خودت گاهی هديهای بخر!
وقتی به خودت و روحت احترام میگذاری احساس سربلندی میکنى؛
آنوقت ديگر از تنهایی به ديگران پناه نمیبری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی.
يادت باشد:
«برای انسان عزت نفس غوغا ميکند.»
#وین_دایر
زیبا باش!
لباس خوب بپوش!
ورزش کن!
مواظب هیکل و اندامت باش!
هر سنی که داری خوب و زیبا بگرد!
همیشه بوی عطر بده!
مطالعه کن و آگاهیتو بالا ببر.
خودت را به صرف قهوه ای یا چایی در يک خلوت دنج ميهمان کن!
برای خودت گاهی هديهای بخر!
وقتی به خودت و روحت احترام میگذاری احساس سربلندی میکنى؛
آنوقت ديگر از تنهایی به ديگران پناه نمیبری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی.
يادت باشد:
«برای انسان عزت نفس غوغا ميکند.»
#وین_دایر
عجایب هفتگانه
از یک گروه از دانش اموز خواستد اسامی عجایب هفتگانه را بنویسند...
علی رغم اختلاف نظر ها، اکثرا اینها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند:
اهرام مصر
تاج محل
دره بزرگ (به نام گراند کانیون در امریکا(کانال پاناما
کلیسای پطرس مقدس
دیوار بزرگ چین
آبشار نیاگارا
آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان، متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است.
از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد...
دختر جواب داد : بله کمی مشکل دارم، چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمیدانم کدام را بنویسم!...
آموزگار گفت: آنهایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم...
دخترک با تردید چنین خواند:به نظر من عجایب هفت گانه دنیا عبارتند از:
دیدن
شنیدن
لمس کردن
چشیدن
احساس کردن
خندیدن
دوست داشتن
اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد...!آن چیزهایی که به نظرمان ساده و معمولی میرسند، آنها را نادیده و دست کم میگیریم، حقیقا شگفت انگیزند...با ملایمت به یادمان می آورند که با ارزش ترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آنها را نمیتوان خرید ، آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان بگذرید
از یک گروه از دانش اموز خواستد اسامی عجایب هفتگانه را بنویسند...
علی رغم اختلاف نظر ها، اکثرا اینها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند:
اهرام مصر
تاج محل
دره بزرگ (به نام گراند کانیون در امریکا(کانال پاناما
کلیسای پطرس مقدس
دیوار بزرگ چین
آبشار نیاگارا
آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان، متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است.
از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد...
دختر جواب داد : بله کمی مشکل دارم، چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمیدانم کدام را بنویسم!...
آموزگار گفت: آنهایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم...
دخترک با تردید چنین خواند:به نظر من عجایب هفت گانه دنیا عبارتند از:
دیدن
شنیدن
لمس کردن
چشیدن
احساس کردن
خندیدن
دوست داشتن
اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد...!آن چیزهایی که به نظرمان ساده و معمولی میرسند، آنها را نادیده و دست کم میگیریم، حقیقا شگفت انگیزند...با ملایمت به یادمان می آورند که با ارزش ترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آنها را نمیتوان خرید ، آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان بگذرید
تعدادی حشره کوچک در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند...
آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند؛ یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد، همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او میشود، چون هر حشره ای که بیرون رفته بود برنگشته بود...!
وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.
وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود؛ حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود.
سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود؛ تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد ولی نمی توانست وارد آب شود چون به موجود دیگری تبدیل شده بود...!!
تلاش برای رفتن به سوی کمال عالی
#اريک_امانوئل_اشمیت
آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند؛ یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد، همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او میشود، چون هر حشره ای که بیرون رفته بود برنگشته بود...!
وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.
وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود؛ حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود.
سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود؛ تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد ولی نمی توانست وارد آب شود چون به موجود دیگری تبدیل شده بود...!!
تلاش برای رفتن به سوی کمال عالی
#اريک_امانوئل_اشمیت
دانه ﻫﺎﯼ ﺗﻤﺸﮏ
ببر ﮔﺮﺳﻨﻪای ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ میکند... ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺩﻭﺍﻥ ﺩﻭﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ "ﮔﻮﺩﺍﻟﯽ ﺑﺰﺭﮒ" میرﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﯿﺐ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺭﻫﺎ میکند... ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ میشوﺩ "ﺗﻤﺴﺎﺣﯽ" ﺩﺭ "ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﮔﻮﺩﺍﻝ" ﺩﻫﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ "ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ" ﺍﻭست...!
ﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺭﺍﻩ ﺷﯿﺐ ﮔﻮﺩﺍﻝ، ﻣﺮﺩ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ "ﺑﻮﺗﻪ ﺗﻤﺸﮑﯽ" میگیرد ﻭ ﻣﮑﺚ میکند... "ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻭﻡ ﯾﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ؟!" ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺗﻪ ﭼﻨﺪ ﺩﺍﻧﻪ "ﺗﻤﺸﮏ ﺧﻮﺷﺮﻧﮓ" ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﺧﻮﺩ میگوﯾﺪ: «ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺯ "ﻟﺬﺕ" ﺍﯾﻦ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻤﺸﮏ "ﺑﻬﺮﻩ" ﺑﺒﺮﻡ ﻭ ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺑﺒﺮ ﻭ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺷﻢ» ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻤﺸﮏ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺍﻧﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ میگذﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ میشوﺩ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺑﺒﺮ "ﭘﺸﺖ ﺳﺮ" "ﺧﺒﺮﯼ" ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﺩﺭ "ﭘﯿﺶ ﺭﻭ!"
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ... ﺑﺒﺮ ﯾﮏ "ﮔﺬﺷﺘﻪ ﮔﺮﺳﻨﻪ" ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺗﻮﺳﺖ ﻭ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﯾﮏ "ﺁﯾﻨﺪﻩ ﮔﺮﺳﻨﻪ" ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺗﻮ... " ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻤﺸﮏ ﺭﺍ ﺩرﯾﺎﺏ "... ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﻫﻤﻨﻮﺍ ﻭ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﺑﺎﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﺍﺳﺖ... عقب ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﻭ ﺟﻠﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﺗﻮ "ﺳمفوﻧﯽ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ" ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ نمیرﯾﺰﺩ...
ببر ﮔﺮﺳﻨﻪای ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ میکند... ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺩﻭﺍﻥ ﺩﻭﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ "ﮔﻮﺩﺍﻟﯽ ﺑﺰﺭﮒ" میرﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﯿﺐ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺭﻫﺎ میکند... ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ میشوﺩ "ﺗﻤﺴﺎﺣﯽ" ﺩﺭ "ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﮔﻮﺩﺍﻝ" ﺩﻫﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ "ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ" ﺍﻭست...!
ﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺭﺍﻩ ﺷﯿﺐ ﮔﻮﺩﺍﻝ، ﻣﺮﺩ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ "ﺑﻮﺗﻪ ﺗﻤﺸﮑﯽ" میگیرد ﻭ ﻣﮑﺚ میکند... "ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻭﻡ ﯾﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ؟!" ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺗﻪ ﭼﻨﺪ ﺩﺍﻧﻪ "ﺗﻤﺸﮏ ﺧﻮﺷﺮﻧﮓ" ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﺧﻮﺩ میگوﯾﺪ: «ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺯ "ﻟﺬﺕ" ﺍﯾﻦ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻤﺸﮏ "ﺑﻬﺮﻩ" ﺑﺒﺮﻡ ﻭ ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺑﺒﺮ ﻭ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺷﻢ» ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻤﺸﮏ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺍﻧﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ میگذﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ میشوﺩ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺑﺒﺮ "ﭘﺸﺖ ﺳﺮ" "ﺧﺒﺮﯼ" ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﺩﺭ "ﭘﯿﺶ ﺭﻭ!"
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ... ﺑﺒﺮ ﯾﮏ "ﮔﺬﺷﺘﻪ ﮔﺮﺳﻨﻪ" ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺗﻮﺳﺖ ﻭ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﯾﮏ "ﺁﯾﻨﺪﻩ ﮔﺮﺳﻨﻪ" ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺗﻮ... " ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻤﺸﮏ ﺭﺍ ﺩرﯾﺎﺏ "... ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﻫﻤﻨﻮﺍ ﻭ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﺑﺎﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﺍﺳﺖ... عقب ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﻭ ﺟﻠﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﺗﻮ "ﺳمفوﻧﯽ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ" ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ نمیرﯾﺰﺩ...
پسر بچه فقیری وارد کافی شاپ شد..
و پشت میز نشست؛
خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت، پسرک پرسید:
بستنی شکلاتی چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت، پسرک پول خردهایش را شمرد بعد پرسید: بستنی معمولی چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پرشده بود و عده نیز بیرون کافی شاپ منتظر بودن با بی حوصلگی گفت : 35 سنت !
پسر گفت برای من بستنی معمولی بیاورید.
خدمتکار بی حوصله یک بستنی از ته مانده های بستنی های دیگران آورد و صورت حساب را به پسرک داد و رفت،
پسر بستنی را تمام کرد صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق پرداخت کرد و رفت...
هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت گریه اش گرفت ،پسر بچه بر روی میز در کنار بشقاب خالی 15سنت انعام گذاشته بود در صورتی که میتوانست بستنی شکلاتی بخرد...!
شکسپیر زیبا میگوید:
بعضی بزرگ زاده می شوند،
برخی بزرگی را بدست می آورند، و بعضی بزرگی را بدون اینکه بخواهند با خود دارند.
و پشت میز نشست؛
خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت، پسرک پرسید:
بستنی شکلاتی چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت، پسرک پول خردهایش را شمرد بعد پرسید: بستنی معمولی چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پرشده بود و عده نیز بیرون کافی شاپ منتظر بودن با بی حوصلگی گفت : 35 سنت !
پسر گفت برای من بستنی معمولی بیاورید.
خدمتکار بی حوصله یک بستنی از ته مانده های بستنی های دیگران آورد و صورت حساب را به پسرک داد و رفت،
پسر بستنی را تمام کرد صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق پرداخت کرد و رفت...
هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت گریه اش گرفت ،پسر بچه بر روی میز در کنار بشقاب خالی 15سنت انعام گذاشته بود در صورتی که میتوانست بستنی شکلاتی بخرد...!
شکسپیر زیبا میگوید:
بعضی بزرگ زاده می شوند،
برخی بزرگی را بدست می آورند، و بعضی بزرگی را بدون اینکه بخواهند با خود دارند.
فقط دو روز مانده بود تا تولد بهترین دوستم. فکر و ذکرم شده بود انتخاب هدیه برای او
می دانستم دلش اسیر یک جعبه ی مداد رنگی بیست و چهارتایی ست، چون بارها درباره اش با من حرف زده بود اما من فقط هشت سالم بود.
پول تو جیبی هایم کفاف این هدیه را نمی داد.
فقط یک راه داشتم، اینکه به سراغ قلکم بروم.
قلکی که چند ماهِ تمام امانت دار پول تو جیبی هایم شده بود تا بتوانم اسکیت بخرم، اما من می خواستم دوستم را به آرزویش برسانم.
قلکم را بالا بردم و به زمین کوبیدم.
آرزوی خودم را شکاندم .
می دانستم وقتی هدیه ی من را باز کند خوشحال ترین آدم دنیا می شود
ولی...
ولی آنقدر هدیه ی خوب برایش آورده بودند که اصلا هدیه ی من به چشمش نیامد. حتی یک تشکر هم نکرد.
من برای خوشحال کردنش از آرزوی خودم گذشته بودم؛ همه ی پس اندازی که مدت ها برایش از خواسته هایم زده بودم را خرج برآورده شدن آرزوی او کرده بودم اما او هرگز نفهمید
من ماندم و یک قلک شکسته ی خالی...
حالا بعد از این همه سال به این فکر می کنم که آدم ها هر کدام قلک هایی دارند که در آن چیزهایی مهم تر از پول را پس انداز می کنند.
محبت، وفاداری و عشق را ذخیره می کنند تا در زمان مناسب خرجش کنند..
اما گاهی قلکشان را برای آدم اشتباهی می شکنند.
کسی که چشمهایش به روی محبت و فداکاری و عشق آن ها بسته ست...
کاش حواسمان باشد قلکمان را برای چه کسی می شکنیم زیرا قلکی که خالی شود خیلی سخت پر می شود.
می دانستم دلش اسیر یک جعبه ی مداد رنگی بیست و چهارتایی ست، چون بارها درباره اش با من حرف زده بود اما من فقط هشت سالم بود.
پول تو جیبی هایم کفاف این هدیه را نمی داد.
فقط یک راه داشتم، اینکه به سراغ قلکم بروم.
قلکی که چند ماهِ تمام امانت دار پول تو جیبی هایم شده بود تا بتوانم اسکیت بخرم، اما من می خواستم دوستم را به آرزویش برسانم.
قلکم را بالا بردم و به زمین کوبیدم.
آرزوی خودم را شکاندم .
می دانستم وقتی هدیه ی من را باز کند خوشحال ترین آدم دنیا می شود
ولی...
ولی آنقدر هدیه ی خوب برایش آورده بودند که اصلا هدیه ی من به چشمش نیامد. حتی یک تشکر هم نکرد.
من برای خوشحال کردنش از آرزوی خودم گذشته بودم؛ همه ی پس اندازی که مدت ها برایش از خواسته هایم زده بودم را خرج برآورده شدن آرزوی او کرده بودم اما او هرگز نفهمید
من ماندم و یک قلک شکسته ی خالی...
حالا بعد از این همه سال به این فکر می کنم که آدم ها هر کدام قلک هایی دارند که در آن چیزهایی مهم تر از پول را پس انداز می کنند.
محبت، وفاداری و عشق را ذخیره می کنند تا در زمان مناسب خرجش کنند..
اما گاهی قلکشان را برای آدم اشتباهی می شکنند.
کسی که چشمهایش به روی محبت و فداکاری و عشق آن ها بسته ست...
کاش حواسمان باشد قلکمان را برای چه کسی می شکنیم زیرا قلکی که خالی شود خیلی سخت پر می شود.
تنها معیار برای آنکه بدانیم «انسان» به حقیقت رسیده است یا نه، این است که:
انسانی که به حقیقت رسیده باشد، هرگز ناراضی نیست. رضایت او رضایت مطلق است. شما نمیتوانید او را از رضایتش جدا کنید. شادی او به هیچ چیزی وابسته نیست، نمیتوانید او را ناشاد کنید، نمیتوانید شادی و رضایتمندی را از او بگیرید.
هر چه پیش بیاید، او همچنان راضی و شاد باقی میماند؛ پیروزی یا شکست، زندگی یا مرگ ، با معشوق یا بدون معشوق، تفاوتی ندارد... حالت آرامش و راحتی او مطلق و تغییر ناپذیر است. زیرا او مرکزیت یافته است.
#اشو
انسانی که به حقیقت رسیده باشد، هرگز ناراضی نیست. رضایت او رضایت مطلق است. شما نمیتوانید او را از رضایتش جدا کنید. شادی او به هیچ چیزی وابسته نیست، نمیتوانید او را ناشاد کنید، نمیتوانید شادی و رضایتمندی را از او بگیرید.
هر چه پیش بیاید، او همچنان راضی و شاد باقی میماند؛ پیروزی یا شکست، زندگی یا مرگ ، با معشوق یا بدون معشوق، تفاوتی ندارد... حالت آرامش و راحتی او مطلق و تغییر ناپذیر است. زیرا او مرکزیت یافته است.
#اشو
بعضیها عجیب هستند. با یک اتفاق میآیند و می نشینند ته ته دلت، و
با هزار بهانه و تلخی و اخم و تخم
و دلیل دیگر از دلت نمی روند .
خوب می خندند ؛ خوب گوش می کنند ؛
اصلا انگار آمده اند که مایه دلگرمیت باشند .
حتی اگر نباشند؛ رد پایشان روی دلت
می ماند تا تمام عمر عشق می ورزند،
حتی متلک هایشان به جانت می نشیند .
بعضی ها عجیب خوبند . یادشان که
میافتی روحت جانی دوباره می گیرد.
یادشان که می افتی بی اراده لبخند به
لبانت می نشیند.
بعضیها را کم می بینی و حتی اگر
نبینی باز با تو هستند .
بعضیها عجیب میآیند و عجیب تر
آن که دیگر نمی روند حتی وقتی که
از کنارت رفته اند .می مانند ؛ لبخندشان... تصویرشان... صدایشان... حرف هایشان...
همه را پیشت امانت می گذارند و
تو می مانی و یاد و آرزوی دیدار
دوباره آن ها
بعضیها عجیب خوبند...
♡ آدم خوبه ى زندگی خودت باش
با هزار بهانه و تلخی و اخم و تخم
و دلیل دیگر از دلت نمی روند .
خوب می خندند ؛ خوب گوش می کنند ؛
اصلا انگار آمده اند که مایه دلگرمیت باشند .
حتی اگر نباشند؛ رد پایشان روی دلت
می ماند تا تمام عمر عشق می ورزند،
حتی متلک هایشان به جانت می نشیند .
بعضی ها عجیب خوبند . یادشان که
میافتی روحت جانی دوباره می گیرد.
یادشان که می افتی بی اراده لبخند به
لبانت می نشیند.
بعضیها را کم می بینی و حتی اگر
نبینی باز با تو هستند .
بعضیها عجیب میآیند و عجیب تر
آن که دیگر نمی روند حتی وقتی که
از کنارت رفته اند .می مانند ؛ لبخندشان... تصویرشان... صدایشان... حرف هایشان...
همه را پیشت امانت می گذارند و
تو می مانی و یاد و آرزوی دیدار
دوباره آن ها
بعضیها عجیب خوبند...
♡ آدم خوبه ى زندگی خودت باش
به خدا که بسپاری، حل میشود. خودم دیدهام؛ وقتی که از همه بریده بودم؛ بی هیچ چشمداشتی هوایم را داشت، در سکوت و آرامش، کار خودش را میکرد و نتیجه را نشانم میداد که یعنی ببین!
تو تنها نیستی.
خودم دیدم وقتی همه میگفتند این آخر خط است، با اشاره حالیام میکرد که به دلت بد راه نده! تا من نخواهم هیچ آخری، آخر نیست .
خودم دیدم وقتی همه سعی بر زمین زدنم داشتند، دستان مرا محکم میگرفت و مرا بالاتر میکشید
اوست از پدر پناه دهندهتر و از مادر، مهربانتر.
اوست از هرکسی تواناتر.
من کارم را به خدا سپردهام و او هرگز بندهاش را ناامید نمیکند.
«أَلَیْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ » ؟!
چرا.. کافیست، به خدا که خدا همهجوره برای بندهاش کافیست.
#نرگس_صرافیان_طوفان
تو تنها نیستی.
خودم دیدم وقتی همه میگفتند این آخر خط است، با اشاره حالیام میکرد که به دلت بد راه نده! تا من نخواهم هیچ آخری، آخر نیست .
خودم دیدم وقتی همه سعی بر زمین زدنم داشتند، دستان مرا محکم میگرفت و مرا بالاتر میکشید
اوست از پدر پناه دهندهتر و از مادر، مهربانتر.
اوست از هرکسی تواناتر.
من کارم را به خدا سپردهام و او هرگز بندهاش را ناامید نمیکند.
«أَلَیْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ » ؟!
چرا.. کافیست، به خدا که خدا همهجوره برای بندهاش کافیست.
#نرگس_صرافیان_طوفان
مادرم مدرک پزشکی ندارد؛
ولی دستهایش کاری میکنند
که هزار قرص و دوا نمیکند...
شماره نظام مهندسی ندارد؛
ولی از منِ ویرانه
با حرف هایش یک آدم نو می سازد...
نقاش نیست؛
ولی با یک کلام
لبخندی روی لبهایم میکشد
که هزار نقاش از پسش بر نمی آیند...
ندیده ام توی استودیو ضبط صدا وقت بگذراند،
ولی آهنگِ صدایش
از هر موسیقی گوش نواز تر است...
مادرم سر آشپز و رستوران دار نیست؛
ولی عطرِ و طعم غذاهایش
هوش از سر میپراند...
بهشت را زیر پایش ندیدم،
ولی شک ندارم بهشت زیر پایش نیست
بهشت نعمتِ وجودش است...
ولی دستهایش کاری میکنند
که هزار قرص و دوا نمیکند...
شماره نظام مهندسی ندارد؛
ولی از منِ ویرانه
با حرف هایش یک آدم نو می سازد...
نقاش نیست؛
ولی با یک کلام
لبخندی روی لبهایم میکشد
که هزار نقاش از پسش بر نمی آیند...
ندیده ام توی استودیو ضبط صدا وقت بگذراند،
ولی آهنگِ صدایش
از هر موسیقی گوش نواز تر است...
مادرم سر آشپز و رستوران دار نیست؛
ولی عطرِ و طعم غذاهایش
هوش از سر میپراند...
بهشت را زیر پایش ندیدم،
ولی شک ندارم بهشت زیر پایش نیست
بهشت نعمتِ وجودش است...
حق با بهار بود، با همان ساقههای لخت. بر این پهنهی خاک چیزی هست که به رغم ما ادامه میدهد. خوب است که جلوههای بودن را به غم و شادی ما نبستهاند.
#هوشنگ_گلشیری
📗 آینه های دردار
#هوشنگ_گلشیری
📗 آینه های دردار
نام کتاب: زنان کوچک
نویسنده: لوییزا می الکوت
ماجرای کتاب زنان کوچک، در بوستون و درست پس از پایان جنگ داخلی، اتفاق میافتد و داستان چهار خواهری را تعریف می کند که برای غلبه بر فقر و تبدیل شدن به زنانی مفید و خودکفا، سخت در تلاش اند و ...
چهار خواهر، به همراه مادر خود و در انتظار پدری که به جنگ رفته است، زندگی میکنند. مگ، بزرگترین خواهر، دختری زیبا اما غرق در آرزوهای مادی است؛ جو، دختری خوش قلب و شبیه پسرهاست که به نویسندگی علاقه دارد؛ بث، خجالتی و مهربان است و به موسیقی عشق می ورزد؛ و ایمی، کوچکترین خواهر، اندکی خودخواه، اما بسیار اجتماعی و خوش مشرب است. با اینکه این شخصیت ها مانند همه ی برادرها و خواهرها، گهگاهی با هم مشکل دارند، اما محیط پرعشق خانه را با کمک یکدیگر حفظ میکنند و بی صبرانه منتظر بازگشت پدرشان از جنگ هستند و ...
▫️زنان کوچک، نام رمان بلندی از لوییزا می الکوت (زاده ۱۸۳۲، درگذشت ۱۸۸۸)، نویسنده آمریکایی است. زنان کوچک به بیش از ۵۰ زبان ترجمه شده و توانسته از مرزهای فرهنگی و مذهبی عبور کند. داستان درباره زندگی چهار خواهر: مگی، کتی، بتی و سارا مارچ است که با الهام از زندگی واقعی نویسنده و سه خواهرش نوشته شده است.
نویسنده: لوییزا می الکوت
ماجرای کتاب زنان کوچک، در بوستون و درست پس از پایان جنگ داخلی، اتفاق میافتد و داستان چهار خواهری را تعریف می کند که برای غلبه بر فقر و تبدیل شدن به زنانی مفید و خودکفا، سخت در تلاش اند و ...
چهار خواهر، به همراه مادر خود و در انتظار پدری که به جنگ رفته است، زندگی میکنند. مگ، بزرگترین خواهر، دختری زیبا اما غرق در آرزوهای مادی است؛ جو، دختری خوش قلب و شبیه پسرهاست که به نویسندگی علاقه دارد؛ بث، خجالتی و مهربان است و به موسیقی عشق می ورزد؛ و ایمی، کوچکترین خواهر، اندکی خودخواه، اما بسیار اجتماعی و خوش مشرب است. با اینکه این شخصیت ها مانند همه ی برادرها و خواهرها، گهگاهی با هم مشکل دارند، اما محیط پرعشق خانه را با کمک یکدیگر حفظ میکنند و بی صبرانه منتظر بازگشت پدرشان از جنگ هستند و ...
▫️زنان کوچک، نام رمان بلندی از لوییزا می الکوت (زاده ۱۸۳۲، درگذشت ۱۸۸۸)، نویسنده آمریکایی است. زنان کوچک به بیش از ۵۰ زبان ترجمه شده و توانسته از مرزهای فرهنگی و مذهبی عبور کند. داستان درباره زندگی چهار خواهر: مگی، کتی، بتی و سارا مارچ است که با الهام از زندگی واقعی نویسنده و سه خواهرش نوشته شده است.