تنها دو فعالیت وجود دارد که در حین آن می توان بی نفسی را براحتی تجربه کرد:
یکی خنده و دیگری رقص.
رقص یک روش فیزیولوژیک و جسمانی است برای احساس بی نفسی. زمانیکه رقصنده در رقص خویش گم شده باشد، او دیگر وجود ندارد، تنها رقص وجود دارد.
خنده قدری ظریفتر از رقص است، قدری درونی تر است ولی عطر ان همان است. وقتی می خندی، خنده ات باید از ته دل باشد. فقط نباید سطحی باشد، نباید از روی اجبار و آداب معاشرت باشد.
#اشو
یکی خنده و دیگری رقص.
رقص یک روش فیزیولوژیک و جسمانی است برای احساس بی نفسی. زمانیکه رقصنده در رقص خویش گم شده باشد، او دیگر وجود ندارد، تنها رقص وجود دارد.
خنده قدری ظریفتر از رقص است، قدری درونی تر است ولی عطر ان همان است. وقتی می خندی، خنده ات باید از ته دل باشد. فقط نباید سطحی باشد، نباید از روی اجبار و آداب معاشرت باشد.
#اشو
انعکاس چیزی باش ،
که میخواهی در دیگران ببینی !
اگر عشق میخواهی ، عشق بورز
اگر صداقت میخواهی ، راستگو باش
و اگر احترام میخواهی ، احترام بگذار
#مهاتما_گاندی
که میخواهی در دیگران ببینی !
اگر عشق میخواهی ، عشق بورز
اگر صداقت میخواهی ، راستگو باش
و اگر احترام میخواهی ، احترام بگذار
#مهاتما_گاندی
هر کس که بتواند
در زمینی که پیشتر تنها
یک دسته ذرت یا یک تیغهی علف بود
دو دسته ذرت یا دو تیغهی علف
به عمل بیاورد،
بیشتر از تمامی مجموعهیِ سیاستمداران
شایستگی دارد.
و خدمتی اساسیتر از آنها به
کشورش کرده است . . .!
#جاناتانسویفت
در زمینی که پیشتر تنها
یک دسته ذرت یا یک تیغهی علف بود
دو دسته ذرت یا دو تیغهی علف
به عمل بیاورد،
بیشتر از تمامی مجموعهیِ سیاستمداران
شایستگی دارد.
و خدمتی اساسیتر از آنها به
کشورش کرده است . . .!
#جاناتانسویفت
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
#خاکستر_و_الماس
نویسنده #یرژی_آندره_یوسکی
یرژی آندره یوسکی برجسته ترین نویسنده معاصر لهستان ، در نوزدهم اوت سال ۱۹۰۹ در ورشو به دنیا آمد و تا به امروز در همان شهر زندگی میکند .
آندره یوسکی خاکستر و الماس را در ۱۹۴۸ نوشت که شهرتی جهانگیر برایش به ارمغان آورد و ساختن فیلمی از روی آن توسط ” آندره یی وایدا ” کارگردان بزرگ سینمای مدرن لهستان ، بر شهرت و محبوبیت او افزود.
درست در روز آزادی از زیر یوغ نازیهای اشغاگر، تازه مشکلات لهستان جدید آغاز میشود. گروههای ناسیونالیست و کمونیست که در جنگ جهانی دوم کنار یکدیگر مبارزه کردهاند، حالا روبهروی هم قرار میگیرند. یک عضو سابق نهضت مقاومت و فرمانبر گروه مخالف حکومت نوپا (سیبولسکی)، دستور میگیرد یک دبیر حزب کمونیست را به قتل برساند...
نویسنده #یرژی_آندره_یوسکی
یرژی آندره یوسکی برجسته ترین نویسنده معاصر لهستان ، در نوزدهم اوت سال ۱۹۰۹ در ورشو به دنیا آمد و تا به امروز در همان شهر زندگی میکند .
آندره یوسکی خاکستر و الماس را در ۱۹۴۸ نوشت که شهرتی جهانگیر برایش به ارمغان آورد و ساختن فیلمی از روی آن توسط ” آندره یی وایدا ” کارگردان بزرگ سینمای مدرن لهستان ، بر شهرت و محبوبیت او افزود.
درست در روز آزادی از زیر یوغ نازیهای اشغاگر، تازه مشکلات لهستان جدید آغاز میشود. گروههای ناسیونالیست و کمونیست که در جنگ جهانی دوم کنار یکدیگر مبارزه کردهاند، حالا روبهروی هم قرار میگیرند. یک عضو سابق نهضت مقاومت و فرمانبر گروه مخالف حکومت نوپا (سیبولسکی)، دستور میگیرد یک دبیر حزب کمونیست را به قتل برساند...
"برای داشتن چشم زیبا،
زیبایی های مردم را ببینید
برای داشتن لب زیبا،
مهربانانه صحبت کنید
و برای داشتن اندام زیبا،
غذای خود را با فقرا تقسیم کنید."
#آدری هپبورن
زیبایی های مردم را ببینید
برای داشتن لب زیبا،
مهربانانه صحبت کنید
و برای داشتن اندام زیبا،
غذای خود را با فقرا تقسیم کنید."
#آدری هپبورن
برای هر کسی،
یه اسم توی زندگیش هست که
تا ابد هر جایی اونو بشنوه،
ناخودآگاه برمیگرده به همون سمت؛
یا از روی ذوق،
یا از روی حسرت،
یا از روی نفرت ...
📚 کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
یه اسم توی زندگیش هست که
تا ابد هر جایی اونو بشنوه،
ناخودآگاه برمیگرده به همون سمت؛
یا از روی ذوق،
یا از روی حسرت،
یا از روی نفرت ...
📚 کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
مهم اين نیست که زیبا باشی،
زیبایی در این است که مهم باشی
حتی برای یک نفر ...
نلسون ماندلا
زیبایی در این است که مهم باشی
حتی برای یک نفر ...
نلسون ماندلا
اغلب مردم تعریف و تمجیدها را ظرف چند دقیقه فراموش میکنند، اما یک اهانت را سالها به خاطر میسپارند.
آنها مانند آشغالجمع کنهایی هستند که هنوز توهینی را که مثلا بیست سال پیش به آنها شده با خود حمل میکنند و بوی ناخوشایند این زبالهها همواره آنان را میآزارد.
برای شاد بودن باید بر «افکار شاد» تمرکز کنید.
و باید ذهن خود را از زبالههای تنفر، خشم، نگرانی و ترس رها کنید.
راز شاد زیستن
اندرو متیوس
آنها مانند آشغالجمع کنهایی هستند که هنوز توهینی را که مثلا بیست سال پیش به آنها شده با خود حمل میکنند و بوی ناخوشایند این زبالهها همواره آنان را میآزارد.
برای شاد بودن باید بر «افکار شاد» تمرکز کنید.
و باید ذهن خود را از زبالههای تنفر، خشم، نگرانی و ترس رها کنید.
راز شاد زیستن
اندرو متیوس
غم انگیزترین چیز دنیا از خواب بیدار شدن است، وقتی میبینی هیچ چیز عوض نشده و باید ادامه بدهی.
📚سگ خارجی
#سمیرا رشیدپور
📚سگ خارجی
#سمیرا رشیدپور
اینكه خوشبختی را از دست داده باشی، بدبختی نيست.
بدبختی تازه وقتی آغاز می شود كه ديگر خوشبختی يادت نيايد.
📚 فرجام نیچه
#هارتموت لانگه
بدبختی تازه وقتی آغاز می شود كه ديگر خوشبختی يادت نيايد.
📚 فرجام نیچه
#هارتموت لانگه
آیداى خوب نازنینم!
مدت هاست که برایت چیزى ننوشته ام.
زندگى مجال نمى دهد: غم نان!
با وجود این، خودت بهتر مى دانى:
نفسى که مى کشم تو هستى؛
خونى که در رگ هایم مى دود و حرارتى که نمى گذارد یخ کنم.
امروز بیشتر از دیروز دوستت مى دارم و فردا بیشتر از امروز.
و این، ضعف من نیست
قدرت تو است...
#احمد_شاملو
📗 از نامه ها به آیدا
مدت هاست که برایت چیزى ننوشته ام.
زندگى مجال نمى دهد: غم نان!
با وجود این، خودت بهتر مى دانى:
نفسى که مى کشم تو هستى؛
خونى که در رگ هایم مى دود و حرارتى که نمى گذارد یخ کنم.
امروز بیشتر از دیروز دوستت مى دارم و فردا بیشتر از امروز.
و این، ضعف من نیست
قدرت تو است...
#احمد_شاملو
📗 از نامه ها به آیدا
در زندگی ات سه چیز را تجربه کن
دوست داشتن را برای تجربه
عاشق شدن را برای هدف
فراموش کردن را برای قبول واقعیت
دوست داشتن را برای تجربه
عاشق شدن را برای هدف
فراموش کردن را برای قبول واقعیت
تو و با لاله رویان گل ز شاخ عیش چیدنها
من و چون غنچه از دست تو, پیراهن دریدنها
من و از طعنه اغیار, چون بلبل فغان کردن
تو و در دامن هر خار
چون گل آرمیدنها
من و پیوند مهر ، از جان بریدن در تمنایت
تو و از مهربانان، رشته الفت بریدنها
من و همچون غبار از ناتوانی, ره نشین گشتن
تو و همچون صبا , بر خاک من دامن کشیدنها
به من بفروش ناز
ای نارگل, چندانکه می خواهی
که تا جان و دلی دارم، من و نازت خریدنها
اگر غیر از حدیث یار و جز دیدار او باشد
چه حاصل جز ندامت، از شنیدنها و دیدنها
شعری از رهی معیری
من و چون غنچه از دست تو, پیراهن دریدنها
من و از طعنه اغیار, چون بلبل فغان کردن
تو و در دامن هر خار
چون گل آرمیدنها
من و پیوند مهر ، از جان بریدن در تمنایت
تو و از مهربانان، رشته الفت بریدنها
من و همچون غبار از ناتوانی, ره نشین گشتن
تو و همچون صبا , بر خاک من دامن کشیدنها
به من بفروش ناز
ای نارگل, چندانکه می خواهی
که تا جان و دلی دارم، من و نازت خریدنها
اگر غیر از حدیث یار و جز دیدار او باشد
چه حاصل جز ندامت، از شنیدنها و دیدنها
شعری از رهی معیری
#رقص
چشم ها به نگاه #محبت زیباست
صداها به آهنگ دوستی دل نشین است
سخن ها به طعم مهر شیرین است
دستها به گرفتن دستها باز است
دل ها به گرفتن #عشق گرم است
برای چنین #زندگی !
فقط
به آهنگ عشق برقص
به ساز خوبی ها برقص
به شوق وصل ها برقص
به صدای محبت ها برقص
به ملودی زندگی ها برقص
کجاست آن زیبا رقص ?
میدونی
یک عمر به امید رقص هم پای ت
چه سختی ها که کشیدم
چه سالها که انتظار نشستم !
روزی لحظه ای
فقط یک بار
با من برقص
بگذار به یاد رقصت
بمانم !
شاد
زنده
عاشق !
باید رقصید تا دنیا را زیبا کرد
و
اگر روزی خسته شدی
آن وقت
به یاد رقص ها زنده بمان !!
#ع_دباغ
چشم ها به نگاه #محبت زیباست
صداها به آهنگ دوستی دل نشین است
سخن ها به طعم مهر شیرین است
دستها به گرفتن دستها باز است
دل ها به گرفتن #عشق گرم است
برای چنین #زندگی !
فقط
به آهنگ عشق برقص
به ساز خوبی ها برقص
به شوق وصل ها برقص
به صدای محبت ها برقص
به ملودی زندگی ها برقص
کجاست آن زیبا رقص ?
میدونی
یک عمر به امید رقص هم پای ت
چه سختی ها که کشیدم
چه سالها که انتظار نشستم !
روزی لحظه ای
فقط یک بار
با من برقص
بگذار به یاد رقصت
بمانم !
شاد
زنده
عاشق !
باید رقصید تا دنیا را زیبا کرد
و
اگر روزی خسته شدی
آن وقت
به یاد رقص ها زنده بمان !!
#ع_دباغ
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حالِ همـه خوب است، مـن امـا نگرانم
در فکرِ تو بستم چمدان را، و همین فکر
مثـلِ خوره افتـاده بـه جانم، کـه بمانم
چیزۍکه میانِ منوتو نیست غریبۍست
صد بار تـو را دیـده ام ای غم بـه گمانم
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر کـه خالی شده بعد از تـو جهانم
از سایـه ی سنگینِ تـو من کمترم آیـا؟
بگـذار بـه دنبـالِ تـو خـود را بکشانم
ای عشق، مـرا بیشتر از پیـش بمیـران
آنقـدر کـه تـا دیـدنِ او زنـده بمـانـم
فاضل_نظری
حالِ همـه خوب است، مـن امـا نگرانم
در فکرِ تو بستم چمدان را، و همین فکر
مثـلِ خوره افتـاده بـه جانم، کـه بمانم
چیزۍکه میانِ منوتو نیست غریبۍست
صد بار تـو را دیـده ام ای غم بـه گمانم
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر کـه خالی شده بعد از تـو جهانم
از سایـه ی سنگینِ تـو من کمترم آیـا؟
بگـذار بـه دنبـالِ تـو خـود را بکشانم
ای عشق، مـرا بیشتر از پیـش بمیـران
آنقـدر کـه تـا دیـدنِ او زنـده بمـانـم
فاضل_نظری
بدبختترین افراد کسانی هستند
که به خاطر منافعشان
نه حرف حق میزنند
نه حرف حق میشنوند
و نه حتی حق را میبینند .
علی_شریعتی
که به خاطر منافعشان
نه حرف حق میزنند
نه حرف حق میشنوند
و نه حتی حق را میبینند .
علی_شریعتی
بعضی وقتها دوست داشتن، حیاتی دیگر است. زنده نگه داشتن کسی درونت، حتی با وجود فاصلهای دور …
دی ماه ۱۳۵۳ استاندار وقت کرمان در دفترش پذیرای زوجی بود، زوج میانسال پولداری، ساکن تهران که به تازگی از مسافرت طولانی به دور دنیا و شهرهایِ ایران برگشته بودند. هیچوقت کسی ندونست چرا از بینِ این همه شهر کرمان رو انتخاب کردند. مرد مهندس کشاورزی و تحصیلکرده ی دانشگاه تهران و بعدا پاریس بود. خیلی پولدار بودند، پولی که حاصل کارِ مرد از تجارت و تخصصش بود نه ارثیه ی فامیلی.
مرد به استاندار وقت گفت: "سالهاست زندگی میکنیم و متاسفانه فرزندی نداریم و وارثی. تصمیم گرفتیم با پولی که داریم در کرمان چیزی بسازیم. "استاندار خیلی خوشحال شد. فوری پیشنهاد داد: "بیمارستان بسازین. کرمان بیمارستان کافی نداره."
مرد گفت: "نه!"
استاندار پیشنهاد داد: "هتل! کرمان فقط یک هتل داره."
—نه!
—مدرسه؟ مسجد؟ مرکزِ خرید؟
و جوابِ همه نه بود. همسرِ مرد توضیح داد: ما تصمیم گرفته ایم در کرمان دانشگاهی بسازیم. با همه ی امکانات!
و مرد کلامِ همسرش رو کامل کرد: ما یه دانشگاه اینجا میسازیم اونوقت هتل و مسجد و بیمارستان و مرکزِ خرید و مرکزِ جذبِ توریست هم در کنارِ اون دانشگاه ساخته میشه. ما دانشگاهی در کرمان میسازیم برایِ بچههایی که نداریم و میتونستیم داشته باشیم.
اون روز و تمامِ هفته ی بعد اون زوجِ میانسال در ماشین استانداری تمامِ کرمان رو برایِ پیدا کردنِ زمین مناسب برایِ ساختن اون دانشگاه زیر و رو کردند. هر جا بردنشون، چیزی پسند نکردند.
روزِ آخر در حومه ی کرمان در بیابونِ برهوتِ کویری کرمان، راننده کلافه دمی ایستاد تا خستگی در کنند و آبی بنوشند.
راننده بعدها تعریف کرد که: " تا مرد پیاده شد که قدمی بزند، زیر پاش یک سکه ی یک ریالی پیدا کرد. برش داشت و به من گفت همین زمین رو میخوام. برکت داره. پیدا کردنِ این سکه نشونه ی خوبیست. اینجا دانشگاه رو میسازم. " راننده می گفت بهشون گفتم: "اینجا؟؟ اینجا بیابونه. بیرونِ کرمانه، نه آب داره و نه برق. خیلی فاصله داره تا شهر." ولی مرد سکه ی یک ریالی رو گذاشته بود جیبش و اصرار کرده بود که نه فقط همین زمین رو میخوام. همه ی زمینِ این منطقه رو برام بخرین. دانشگاه رو اینجا میسازم."اون زمین خریده شد، و احداثِ دانشگاهِ کرمان از همون ماه با هزینه و نظارتِ مستقیم اون مرد شروع شد. اتاق کوچکی در اون زمین ساخته شد و تصویرِ کوچکی از اون مرد رویِ یکی از دیوارها بود. کسی تو کرمان اصلا اونو نمیشناختش. سالها گذشت، خیلی اتفاقها افتاد. انقلاب شد، جنگ شد. ولی هیچ چیز و هیچ کس نتونست، مشکلات شخصی، بیماری، و حتی در اوج جنگ هرگز اجازه نداد ساختنِ اون دانشگاه متوقف شه. و در تمام این مراحل همسرش در کنارش بود و لحظهای ترکش نکرد. اون دانشگاه ساخته شد. یکی از زیباترین، مجهزترین دانشگاههای ایران. شامل دانشکدههای مختلف تقریبا در تمامی رشته ها. سرانجام در ۲۴ شهریور ۱۳۶۴ در حضور خودش و همسرش ، اون دانشگاه افتتاح شد. دانشگاهِ شهید باهنرِ کرمان! نامی از او بر هیچ جا نبود غیرِ از همون عکسِ کوچیکِ قدیمی تو اون اتاق کوچیک. وقتِ سخنرانی افتتاحیه گفته بود که چقدر خوشحاله که اون دانشگاه رو ساخته و حس میکنه که این فرزندانِ خودش هستند که به اون دانشگاه میان. و آرزو کرده بود که اتاقِ کوچکی در ورودی اون دانشگاه داشت که با همسرش اونجا زندگی میکرد و میتونست آمد و رفتِ هر روزه ی فرزندانش رو ببینه. اتاقی به اون داده نشد. ولی او ادامه برایِ اتمامِ اون دانشگاه رو هرگز متوقف نکرد. دانشکدههای مختلف یکی بعد از دیگری شروع به کار کردند.
آخرین دانشکده ، دانشکدهِ پزشکی بود. در کنارِ این دانشکده او و همسرش یک بیمارستانِ ۳۵۰ تخت خوابی هم ساخته بودند.
روز افتتاحِ اون دانشکده دقیقا با فارغ التحصیلی من در....... افتتاحیه رفتم، همه ی دانشجوها از رشتههای مختلف اومده بودند. جا برایِ سوزن انداختن نبود. کسی حتی نمیدونست که اونا اومدن یا نه. بیشترِ ماها هیچ تصویری از اونا ندیده بودیم.وقتی رئیس دانشگاه کرمان سخنرانی کرد و گفت به پاسِ تمامِ تلاشها و کاری که کرده اند دانشکده و بیمارستانِ دانشگاهِ کرمان به نام او نامگذاری شده، و با اصرار از او و همسرش خواست که پشت تریبون بیان و شروع به کارِ اونجا رو رسما اعلام کنند، اون وقت ما زوجِ پیر و کوچیک و لاغر اندامی رو دیدیم که از پلهها بالا رفتند. هیچ سخنرانی نکردند و هیچ نگفتند. فقط اونجا ایستادند و دانشجوها همه بدونِ هیچ هماهنگی قبلی همه با هم به احترامشون بلند شدند و برایِ بیشتر از ۲۰ دقیقه فقط دست زدند. و اونا فقط نگاه کردند و گریه کردند. زنده یادان فاخره صبا و علیرضا افضلی پور.هم اکنون هر دو در کنار هم و در قبرستان ظهیرالدوله آرمیده اند.
#سمانه
مرد به استاندار وقت گفت: "سالهاست زندگی میکنیم و متاسفانه فرزندی نداریم و وارثی. تصمیم گرفتیم با پولی که داریم در کرمان چیزی بسازیم. "استاندار خیلی خوشحال شد. فوری پیشنهاد داد: "بیمارستان بسازین. کرمان بیمارستان کافی نداره."
مرد گفت: "نه!"
استاندار پیشنهاد داد: "هتل! کرمان فقط یک هتل داره."
—نه!
—مدرسه؟ مسجد؟ مرکزِ خرید؟
و جوابِ همه نه بود. همسرِ مرد توضیح داد: ما تصمیم گرفته ایم در کرمان دانشگاهی بسازیم. با همه ی امکانات!
و مرد کلامِ همسرش رو کامل کرد: ما یه دانشگاه اینجا میسازیم اونوقت هتل و مسجد و بیمارستان و مرکزِ خرید و مرکزِ جذبِ توریست هم در کنارِ اون دانشگاه ساخته میشه. ما دانشگاهی در کرمان میسازیم برایِ بچههایی که نداریم و میتونستیم داشته باشیم.
اون روز و تمامِ هفته ی بعد اون زوجِ میانسال در ماشین استانداری تمامِ کرمان رو برایِ پیدا کردنِ زمین مناسب برایِ ساختن اون دانشگاه زیر و رو کردند. هر جا بردنشون، چیزی پسند نکردند.
روزِ آخر در حومه ی کرمان در بیابونِ برهوتِ کویری کرمان، راننده کلافه دمی ایستاد تا خستگی در کنند و آبی بنوشند.
راننده بعدها تعریف کرد که: " تا مرد پیاده شد که قدمی بزند، زیر پاش یک سکه ی یک ریالی پیدا کرد. برش داشت و به من گفت همین زمین رو میخوام. برکت داره. پیدا کردنِ این سکه نشونه ی خوبیست. اینجا دانشگاه رو میسازم. " راننده می گفت بهشون گفتم: "اینجا؟؟ اینجا بیابونه. بیرونِ کرمانه، نه آب داره و نه برق. خیلی فاصله داره تا شهر." ولی مرد سکه ی یک ریالی رو گذاشته بود جیبش و اصرار کرده بود که نه فقط همین زمین رو میخوام. همه ی زمینِ این منطقه رو برام بخرین. دانشگاه رو اینجا میسازم."اون زمین خریده شد، و احداثِ دانشگاهِ کرمان از همون ماه با هزینه و نظارتِ مستقیم اون مرد شروع شد. اتاق کوچکی در اون زمین ساخته شد و تصویرِ کوچکی از اون مرد رویِ یکی از دیوارها بود. کسی تو کرمان اصلا اونو نمیشناختش. سالها گذشت، خیلی اتفاقها افتاد. انقلاب شد، جنگ شد. ولی هیچ چیز و هیچ کس نتونست، مشکلات شخصی، بیماری، و حتی در اوج جنگ هرگز اجازه نداد ساختنِ اون دانشگاه متوقف شه. و در تمام این مراحل همسرش در کنارش بود و لحظهای ترکش نکرد. اون دانشگاه ساخته شد. یکی از زیباترین، مجهزترین دانشگاههای ایران. شامل دانشکدههای مختلف تقریبا در تمامی رشته ها. سرانجام در ۲۴ شهریور ۱۳۶۴ در حضور خودش و همسرش ، اون دانشگاه افتتاح شد. دانشگاهِ شهید باهنرِ کرمان! نامی از او بر هیچ جا نبود غیرِ از همون عکسِ کوچیکِ قدیمی تو اون اتاق کوچیک. وقتِ سخنرانی افتتاحیه گفته بود که چقدر خوشحاله که اون دانشگاه رو ساخته و حس میکنه که این فرزندانِ خودش هستند که به اون دانشگاه میان. و آرزو کرده بود که اتاقِ کوچکی در ورودی اون دانشگاه داشت که با همسرش اونجا زندگی میکرد و میتونست آمد و رفتِ هر روزه ی فرزندانش رو ببینه. اتاقی به اون داده نشد. ولی او ادامه برایِ اتمامِ اون دانشگاه رو هرگز متوقف نکرد. دانشکدههای مختلف یکی بعد از دیگری شروع به کار کردند.
آخرین دانشکده ، دانشکدهِ پزشکی بود. در کنارِ این دانشکده او و همسرش یک بیمارستانِ ۳۵۰ تخت خوابی هم ساخته بودند.
روز افتتاحِ اون دانشکده دقیقا با فارغ التحصیلی من در....... افتتاحیه رفتم، همه ی دانشجوها از رشتههای مختلف اومده بودند. جا برایِ سوزن انداختن نبود. کسی حتی نمیدونست که اونا اومدن یا نه. بیشترِ ماها هیچ تصویری از اونا ندیده بودیم.وقتی رئیس دانشگاه کرمان سخنرانی کرد و گفت به پاسِ تمامِ تلاشها و کاری که کرده اند دانشکده و بیمارستانِ دانشگاهِ کرمان به نام او نامگذاری شده، و با اصرار از او و همسرش خواست که پشت تریبون بیان و شروع به کارِ اونجا رو رسما اعلام کنند، اون وقت ما زوجِ پیر و کوچیک و لاغر اندامی رو دیدیم که از پلهها بالا رفتند. هیچ سخنرانی نکردند و هیچ نگفتند. فقط اونجا ایستادند و دانشجوها همه بدونِ هیچ هماهنگی قبلی همه با هم به احترامشون بلند شدند و برایِ بیشتر از ۲۰ دقیقه فقط دست زدند. و اونا فقط نگاه کردند و گریه کردند. زنده یادان فاخره صبا و علیرضا افضلی پور.هم اکنون هر دو در کنار هم و در قبرستان ظهیرالدوله آرمیده اند.
#سمانه