کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
غم چشمان پدر  را نه تو دیدی ونه من
بغض عریان پدر را  نه تو دیدی  ونه  من

سالها رفته ولی  زخم دلم  خوب نشد
زخم دستان  پدر را  نه تو دیدی  ونه من

دلش آتشکده ای بود که  دایم  می سوخت
آه سوزان پدر را  نه تو دیدی  ونه  من

شعر دلبند نگاهش شده سودای دلم
درد پنهان  پدر را  نه تو دیدی  ونه من

شرمسارم که نشد همدم دردش بشوم
که غم نان  پدر را  نه  تودیدی  ونه  من

کاش می شد بزنم  بوسه به دستش شب وروز
پای لرزان پدر را  نه تو دیدی  ونه من

روی خاکش بنویسیم پدر تنها بود
آتش جان  پدر  را  نه تو دیدی  ونه  من

"خنده ی تلخ من ازگریه غم انگیز تراست"
چشم گریان  پدر را  نه تو دیدی  ونه من

#زهراضیایی
دختری با پدرش می‌خواستند از یک پُل چوبی رد شوند.پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم. دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر.پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میکند؟ مهم این است که دستم را بگیری و با هم رد شویم. دخترک گفت: فرقش این است که اگر من دست تو را بگیرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم، اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی کرد...
این دقیقا مانند داستان رابطه‌ی ما با خداوند است، هرگاه ما دست او را بگیریم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهی دستش را رها کنیم، اما اگر از او بخواهیم دست ‌مان را بگیرد، هرگز دست ‌مان را رها نخواهد کرد! و این یعنی عشق...
دعا میکنم خــدا دستمونو بگیره
از : تهمینه میلانی
داستانی خواندنی و واقعی از زندگی روزمره

ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.

پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.

بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.


دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .

صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.

برای یک لحظه خشکم زد.

ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.

اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.

برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!

شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟

گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.

گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.

گفت:
حالا مگه چی شده؟

گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.

پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟

تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !

پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.

وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.

مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

پدر و مادرم هردو فوت کردند.

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟

آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.

واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:

"من آدم زمختی هستم"

زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.

حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟

آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .

پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.

من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
زمخت نباشیم
پدرِ من کارگر بود
پدرِ او معلم

ما پولِ جهاز نداشتیم
آنها پولِ عروسی

به هم نرسیدیم

سالها سپری شد
او پزشک شدو من معلم ورزش

دخترش دانش آموزم شده
و گاهی من بیمارش میشوم

اما آنچه هم "درد" و هم "درمان"مان شد
پولِ کمِ حلالِ پدرانمان بود.
پدر
با پ اش
پناه من  در بی پناهی ها
پا به پای من در سخت راه ها
پشتوانه ام در شیب زندگی ها
با د اش
دوست دار من در واقعیت ها
دست گیر من در سخت روز ها
دادخواه من در بی عدالتی ها
دل دار من در غمگین روزها
دست مهربان من بر شانه ها
با ر اش
راهنمای من در گذر گاه ها
روشنی بخش من در تاریکی ها
رمان من در تمام زندگی ....
آری
تا پدر هست
رود نیرومند عشق جاریست
باید به رود زد
غرق عشقش شد
چون شاید روزی نباشد
ولی باز
آن عشق جاریست
زنده باشی پدر
یادت بخیر پدر

#ع_دباغ
" اللهم اجعل نفسی اول كريمة تنتزعها من كرائمی"

"خدایا کاری کن که از چیزهای ارزشمند زندگی، جانم اولین چیزی باشد که از من می گیری"

یعنی نکند قبل از اینکه جانم را بگیری، شرفم، انسانيتم، عدالتم، و....
گرفته شده باشد و تبدیل به یک تفاله ای شده باشم که تو جانم را می گیری.
و این همان جمله معروف است که می گوید: ما آمده ایم تا زندگی کنیم و قیمت و ارزش پیدا کنیم؛ نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم.

"نهج البلاغه خطبه 215"
اسرار کوانتومی اشرف مخلوقات...


تفاوت كشورهای ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست.
براي مثال كشور مصر بيش از ۳۰۰۰ سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است!

اما كشورهای جديدی مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه ۱۵۰ سال پيش وضعيت قابل توجهی نداشتند، اكنون كشورهایی توسعه‌يافته و ثروتمند هستند.

تفاوت كشورهای فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعی قابل استحصال آنها هم نيست.

ژاپن كشوری است كه سرزمين بسيار محدودی دارد كه ۸۰ درصد آن كوه‌هایی است كه مناسب كشاورزی و دامداری نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوری می ‌باشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر می‌كند.

مثال بعدی کشور سوئيس است.

كشوری كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نمی‌آيد اما بهترين شكلات‌های جهان را توليد و صادر مي‌كند. در سرزمين كوچك و سرد سوئيس كه تنها در چهار ماه سال مي‌توان كشاورزی و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد می‌شود.
سوئيس كشوری است كه به امنيت، نظم و سختكوشی مشهور است و به همين خاطر به گاوصندوق دنيا مشهور شده‌است (بانك‌های سوئيس).

افراد تحصيل ‌کرده‌ای كه از كشورهای ثروتمند با همتايان خود در كشورهای فقير برخورد دارند برای ما مشخص می‌كنند كه سطح هوش و فهم نيز تفاوت قابل توجهی در اين ميان ندارد.

نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند. زيرا مهاجرانی كه در كشور خود برچسب تنبلی می گيرند، در كشورهای اروپایی به نيروهای مولد و فعال تبديل می‌شوند.


پس تفاوت در چيست؟
تفاوت در رفتارهایی است كه در طول سال‌ها فرهنگ و دانش نام گرفته است.

وقتی كه رفتارهای مردم كشورهای پيشرفته و ثروتمند را تحليل می‌كنيم، متوجه می‌شويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگی خود پيروی می‌كنند:

۱ .اخلاق به عنوان اصل پايه.
۲.وحدت.
۳.مسئوليت پذيری.
۴.احترام به قانون و مقررات.
۵.احترام به حقوق شهروندان ديگر.
۶.عشق به كار.
۷.تحمل سختی‌ها به منظور سرمايه‌گذاری روي آينده.
۸.ميل به ارائه كارهای برتر و فوق‌العاده.
۹.نظم ‌پذيری.
۱۰.دروغ کثیف‌ترین فعل غیر انسانی دنیا است.

اما در كشورهای فقير تنها عده قليلی از مردم از اين اصول پيروی می‌كنند.


در کشور ما کسی که زیاد کار کند تراکتور نامیده می شود

کسی که به قوانین احترام بگذارد بچه مثبت است

کسی که اخلاقیات را رعایت کند برچسب پاستوریزه خواهد گرفت
 
کسانی که حقوق دیگران را زیر پا می گذارند و افراد قالتاق، آدمهای زرنگ خوانده می شوند

انسانهای منظم و منطقی افراد خشک وحوصله سر بر هستند

انسانهای با ادب و مبادی آداب متملق به حساب می آیند.

جوانان بسیار ساعی وکوشا، خرخوان نامیده میشوند.

همه به دنبال یک شبه رفتن ره صد ساله هستند.


و......... شما بگوئید...!!


باید از خودمان شروع کنیم و از همین لحظه،

ما براي آموختن و رعايت اصول فوق كه (توسط كشورهای پيشرفته شناسایی شده است) فاقد اهتمام لازم هستيم.

یک کار خوب هر چند کوچک در دراز مدت نتیجه بزرگ دارد .
ما آدم ها گاهی یادمان می رود
که باید برای همدیگر جان دهیم
و از خطاهای هم بگذریم

یادمان می رود زندگی آنقدر
کوتاه ست که فرصت برگشت
برای جبران نداریم.

یادمان می رود که خطاهای
کوچک است که اشتباهات بزرگ را
رقم می زند

یادمان می رود توی دلمان جایی
را برای بخشیدن آدم هایی که دوستشان داریم خالی بگذاریم.

یادمان می رود عشق
همراه با اعتماد است که زندگی را می سازد.

یادمان می رود گاهی خودخواهی هایمان به قیمت نابودیمان تمام می شود.

یادمان می رود فرزندانمان با کنار هم بودنمان است
که کنار دیگران بودن را یاد می گیرند.

یادمان می رود جدایی بهترین راه
برای تلافی خطاهایمان نیست...
بزرگترین درسی که از زندگی گرفتم

ترس و وحشت زیردریایی را در برگرفته بود.
من آن‌چنان ترسیده بودم که به سختی نفس می‌کشیدم. مرتبا به خود می‌گفتم این مرگ است! مرگ.

با وجود اینکه همه‌ی دستگاه‌های خنک کننده و بادبزن‌های برقی را از کار انداخته بودیم و دما به بیش از صد درجه فارنهایت رسیده بود، باز هم می‌لرزیدم و عرق سرد از سر و صورتم جاری بود و با همه‌ی تلاشی که می‌کردم قادر نبودم از به‌هم خوردن دندان‌هایم جلوگیری کنم.

من درچنین شرایطی بودم که یکباره حمله قطع شد گویا تمام ذخایر کشتی مین‌انداز تمام شده بود و ترجیح داده بود که حمله را متوقف کند و آنجا را ترک کند .

آن پانزده ساعت که مورد حمله قرار گرفته بودیم، برایم 15 ‏میلیون سال طول کشید.

تمام خاطرات گذشته و کارهایی را که ‏مرتکب شده بودم مقابل چشمانم مجسم می‌کردم . مثلا قبل از اینکه به ارتش ملحق شوم، کارمند بانک بودم و همیشه از حقوق کم، کار زیاد و پیشرفت‌های کوچک و محدود نگران بودم.

ناراحت از اینکه قادر نبودم بنا به سلیقه و میل خود زندگی کنم، چرا قادر به خریدن یک اتومبیل نبودم، چرا نمی‌توانستم برای زنم لباسی گران‌قیمت تهیه کنم؟ و بدتر از همه اخلاق بد و خشن رئیسم، وضع موجود را برایم طاقت‌فرسا کرده بود.

‏همه‌ی این ماجراها مثل فیلم از مقابل چشمانم می‌گذشت. به خاطر می‌آوردم که چطور شب‌ها خسته و عصبی به خانه می‌رفتم و به خاطر کوچک‌ترین مسئله‌ای با زنم بگومگو می‌کردم،
یا هر وقت روبروی آینه قرار می‌گرفتم، آن زخم کوچک روی صورتم که بر اثر تصادف با اتومبیل به جا مانده بود، چگونه باعث ناراحتی‌ام می‌شد و غمگینم می‌کرد.

‏قبل از این ماجرا همه‌ی این مسائل برایم بسیار پررنگ و با اهمیت بود، اما وقتی در اعماق اقیانوس با مرگ دست و پنجه نرم می‌کردم، به خودم قول دادم که اگر از این مهلکه جان سالم به دربردم و بار دیگر چشمم به خورشید و یا ماه و ستارگان افتاد، دیگر مجالی به نگرانی ندهم و هیچگاه نگران این‌گونه مسائل بی‌اهمیت نباشم . هرگز! هرگز! هرگز!

‏بله در آن پانزده ساعت پرمخاطره بسیار بیشتر از آن چهار سالی که در دانشگاه سیکاکیوز مشغول تحصیل بودم و کتاب‌های زیادی را مطالعه کرده بودم، درس زندگی را آموختم!

#آيين_زندگی
#دیل_کارنگی
پروردگارا
آنانکه به خشم تکه ای از زمین جان را به آسمان ها دادند، به لطفت بیامرز و روانشان را شاد گردان، بر ماندگان صبر و شفا مرحمت فرما،
همگان را در پناهت گیر
از بدی ها مان بگذر
آرامش ت را بر قلب بی تاب زمین و بر دل های خفته در غفلت مان ارزانی فرما
امین
ما موجوداتی الهی هستیم که در تجربه ای موقت،
خودمان را در انواع فرم ها و رنگ ها می بینیم که به صورت هایی جداگانه تصور مى شويم.

اما در عمق،
"حقیقت"، یک واحدِ نور را در انواع اَشکال تابانیده است
و اَشکال را با آن نورِ واحد روشن کرده است...

#سوفیا_ساناندا
انسانهای خوش بین و بدبین؛
هر دو برای جامعه مفیدند...
خوش بین هواپیما را اختراع میکند
و بدبین چتر نجات را...!

#جرج برنارد شاو
تنها دو فعالیت وجود دارد که در حین آن می توان بی نفسی را براحتی تجربه کرد:
یکی خنده و دیگری رقص.

رقص یک روش فیزیولوژیک و جسمانی است برای احساس بی نفسی. زمانیکه رقصنده در رقص خویش گم شده باشد، او دیگر وجود ندارد، تنها رقص وجود دارد.

خنده قدری ظریفتر از رقص است، قدری درونی تر است ولی عطر ان همان است. وقتی می خندی، خنده ات باید از ته دل باشد. فقط نباید سطحی باشد، نباید از روی اجبار و آداب معاشرت باشد.

#اشو
انعکاس چیزی باش ،
که می‌خواهی در دیگران ببینی !
اگر عشق می‌خواهی ، عشق بورز
اگر صداقت می‌خواهی ، راستگو باش
و اگر احترام می‌خواهی ، احترام بگذار

#مهاتما_گاندی
هر کس که بتواند
در زمینی که پیشتر تنها
یک دسته ذرت یا یک تیغه‌ی علف بود
دو دسته ذرت یا دو تیغه‌ی علف
به عمل بیاورد،
بیشتر از تمامی مجموعه‌یِ سیاستمداران
شایستگی دارد.
و خدمتی اساسی‌تر از آنها به
کشورش کرده است . . .!

#جاناتان‌سویفت
#خاکستر_و_الماس
نویسنده #یرژی_آندره_یوسکی

یرژی آندره یوسکی برجسته ترین نویسنده معاصر لهستان ، در نوزدهم اوت سال ۱۹۰۹ در ورشو به دنیا آمد و تا به امروز در همان شهر زندگی میکند .
آندره یوسکی خاکستر و الماس را در ۱۹۴۸ نوشت که شهرتی جهانگیر برایش به ارمغان آورد و ساختن فیلمی از روی آن توسط ” آندره یی وایدا ” کارگردان بزرگ سینمای مدرن لهستان ، بر شهرت و محبوبیت او افزود.
درست در روز آزادی از زیر یوغ نازی‌های اشغاگر، تازه مشکلات لهستان جدید آغاز می‌شود. گروه‌های ناسیونالیست و کمونیست که در جنگ جهانی دوم کنار یکدیگر مبارزه کرده‌اند، حالا روبه‌روی هم قرار می‌گیرند. یک عضو سابق نهضت مقاومت و فرمانبر گروه مخالف حکومت نوپا (سیبولسکی)، دستور می‌گیرد یک دبیر حزب کمونیست را به قتل برساند...
"برای داشتن چشم زیبا،
زیبایی های مردم را ببینید
برای داشتن لب زیبا،
مهربانانه صحبت کنید
و برای داشتن اندام زیبا،
غذای خود را با فقرا تقسیم کنید."

#آدری هپبورن
برای هر کسی،
یه اسم توی زندگیش هست که
تا ابد هر جایی اونو بشنوه،
ناخودآگاه برمیگرده به همون سمت؛
یا از روی ذوق،
یا از روی حسرت،
یا از روی نفرت ...

📚 کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
مهم اين نیست که زیبا باشی،
زیبایی در این است که مهم باشی
حتی برای یک نفر ...

نلسون ماندلا