کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
#متن زیبا بصورت داستان کوتاه

کودکی که آماده ی تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید؛اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو درنظر گرفته ام؛او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
- اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می تونم بفهمم مردم چه می گویند،وقتی زبان آنهارا نمیدانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و بادقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات،دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه از اینکه دیگر نمی توانم شمارا ببینم ناراحت خواهم بود!
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا کرد: خدایا! اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید؟
خداوند شانه ی اورا نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد؛ به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.

# لوییز ال هی
به‌ آلبوم ‌، شبی‌ تا سحر نظر کردم
به یادِ عمرِ گذشته ‌، شبی‌ سحر کردم‌

به‌ یادبود عزیزان ‌، دمی‌ به سر بردم‌
شبی‌، دو مرتبه‌ با عمرِ رفته‌ سر کردم‌

مناظری‌ ز حیات‌ گذشته‌ را دیدم‌
بدیدم‌ آن‌ همه‌ و «دیده‌» پر گهر کردم‌

به‌ کوه‌ و باغ‌ و در و دشت‌ و بوستان‌ رفتم‌
سفر ، به‌ قریه‌ ی «پاریز» و بوم‌ و بر کردم‌

قدم‌ به‌ دوره ی‌ طفلی‌ نهادم‌ و از شوق‌
دوباره‌ دیدنی از مادر و پدر کردم‌

معلمان‌ و مدیران‌ و اوستادان‌ را
به‌ نظم‌ رتبه‌، به‌ یک‌ صفحه‌ مستقر کردم‌

به یادم‌ آمد ، شب‌های‌ امتحان‌ که‌ به‌ جهد
به‌ شوق‌ «درس‌ و هنر» ترک‌ خواب‌ و خور کردم‌

در امتحان‌ گذراندم‌ بهار عمر و خزان
به‌ سخره‌ گفت‌: چرا کار بی‌ثمر کردم‌؟

به‌ سوی‌ سامان‌ رفتند دیگران‌ چون‌ آب
منم‌ که‌ در «ته‌جو» ریگ‌سان‌ مقر کردم‌

ز عکس‌ او که‌ به جانم‌ فکند آتش‌ و رفت
به‌ بوسه‌ای‌ دهن‌ تلخ‌ ، پر شکر کردم‌

به یادم‌ آمد آن‌ شب‌ که‌ پیش‌ او در باغ‌
نیاز بردم‌ و از بخت ،‌ شکوه‌ سر کردم‌

به‌ پای‌ او سرِ تسلیم‌ و بندگی‌ سودم‌
به‌ عشق‌ او به‌ دیار وفا سفر کردم‌

به‌ گریه‌ راز دل‌ خود، چنان‌ به‌ او گفتم‌
که‌ گِردِ نرگس‌ او را ز اشک‌ ، تَر کردم‌

نظر به‌ ماه‌ فلک‌ بستم‌ و ز روزنِ عشق
به‌ تابناکی‌ آینده‌ام ‌، نظر کردم‌

قرار آتیه ،‌ با تار زلف‌ او ، بستم‌
به‌ مُهر بوسه‌اش‌ «امضای‌ معتبر» کردم‌

به شوخی‌ آن‌ سر گیسو گرفتم‌ و گفتم‌:
که‌ روز خویش‌ ازین‌ شب‌ سیاه‌تر کردم‌

هنوزم‌ آن‌ همه‌ ی خاطرات‌ در یاد است‌
خواطری‌ که‌ در آن‌ ، عمر را هدر کردم‌

ولی‌ طراوتِ عکسِ گذشته‌ام‌ می‌گفت‌:
به‌ هر حساب‌، در این‌ ماجرا ضرر کردم‌

به‌ هر دری‌ که‌ شدم‌، بی‌نتیجه‌ برگشتم‌
دری‌ گشوده‌ نشد، خویش‌ در به در کردم‌

سیاهه‌ای‌ست‌ ز عمر، آلبوم‌ و من‌ هر سال‌
ز عکس‌ تازه‌ چو عمرش‌ سیاه‌تر کردم‌

حیاتِ ما، همه‌ غیر از فسانه‌ چیزی‌ نیست‌
من‌ این‌ فسانه‌ در این‌ جزوه‌ مختصر کردم‌

"محمدابراهیم باستانی پاریزی"
الگوی زیبایی برای دیگران باش
سعی کن کسی که تو را می بیند، آرزو کند مثل تو باشد
از ایمان سخن نگو!
بگذار از نوری که بر چهره داری، آن را احساس کند.
از عقیده برایش نگو!
بگذار با پایبندی تو آن را بپذیرد.
از عبادت برایش نگو!
بگذار آن را جلوی چشمش ببیند.
از اخلاق برایش نگو!
بگذار آن را از طریق مشاهده ی تو بپذیرد.
از تعهد برایش نگو!
بگذار با دیدن تو، از حقیقت آن لذت ببرد.
"بگذار مردم با اعمال تو خوب بودن را بشناسند.
بی بی خدابیامرز میگفت :
هرکسی نون دلش و میخوره
هر وقت نون دلت رو خوردی برکت سرازیر میشه تو زندگیت
بی بی میگفت :
فکر نکنی برکت فقط پوله ها
همین که دلت خوش باشه یعنی برکت به حالت
همین که شب که از سر کار میای خونه و چراغ خونت روشن باشه و بوی غذا از آشپزخونت بیاد بیرون یعنی برکت
هرجا که زانوهات تاب سنگینی بار مشکلات رو نداشت و عزیزی زیر بازوانت رو گرفت که بلند شی یعنی برکت
اگر اولاد اهل داشتی و زنی داشتی که با کم و زیادت ساخت یعنی برکت
بی بی میگفت : برکت زندگی به شمار دستهاییه که تو سفرت باز میشه
برکت به تعداد قلبهاییه که توشون جا داری و  برات می تپه
همین که کسی تو زندگیت اومد و کلی از بار زندگیت و ناخواسته به عهده گرفت یعنی برکت
این که آنقدر عمر با عزت داشته باشی که نوه و نتیجه هات و دور و برخودت خوش ببینی یعنی برکت
بی بی خدابیامرز میگفت : اره عزیز دلم
برکت فقط به پول نیست . برکت به دل خوش و آدمهای سبز توی زندگیته
  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌

‎‌‌‌‎‌
سنش را نپرسید ،
او خودش را در اوجِ جوانی اش جا گذاشته ،
جایی که دخترانگی هایش هنوز نفس می کشید ،
جایی که هنوز به رسم نجابت و ایثار ، «مادر» نشده بود
آنجا که هنوز هم خودش را به خاطر داشت ...
شما را جانِ تمامِ پاکی ها ؛
از یک «مادر» سنش را نپرسید !
او فداکارترین موجودِ این جهانِ خاکی ست ...
باورکنید از روزی که مادر شد دیگر خودش را زندگی نکرد ...
او نمی داند چند بهار از دخترانگی اش گذشته ...
او را همان دخترکی بدانید که دارد برای عروسکش ؛
مادری می کند !

#نرگس صرافیان طوفان


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
*دکتر الهی قمشه ای*

وقتی از آستانه پنجاه سالگیم گذشت فهمیدم هر چه زیستم اشتباه بود!
هر چه برایم با ارزش بود کم ارزش شد .
حالا می فهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظه حال ، با اهمیت‌تر از شادی نیست .
حالا می فهمم دستاوردهایم معادل چیزهایی که در مسیر به دست آوردن همان دست آوردها از دست دادم ، نیستند .
حالا می فهمم استرس، تشویش ، دلهره، ترس از آزمون کنکور و استخدام، اضطراب سربازی، ترس از آینده ، وحشت از عقب ماندن ، دلهره تنهایی ، نگرانی از غربت، غصه های عصر جمعه ، اول مهر ، ۱۴ فروردین ، بیکاری و . . . .
هرگز نه ماندگار بودند و نه ارزش لحظه های هدر رفته ام را داشتند .
حالا می فهمم یک کبد سالم چند برابر لیسانسم ارزشمند است .
کلیه هایم از تمامی کارهایم ، دیسک کمرم از متراژ خانه ، تراکم استخوانم از غروب های جمعه ، روحم از تمام نگرانیهایم ، زمانم از همه ناشناخته‌های آینده های نیامده ام ،
شادیم از تمام لحظه های عبوسم ،
امیدم از همه یاس هایم ، با ارزش تر بودند .
حالا می فهمم چقدر موهایم قیمتی بودند
و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار فرزندم زنده بمانم ارزش تمام شغل های دنیا را دارد .
هیچگاه به دنبال خبرهای بد و حرفهای اعصاب خُردی نباشید . چون تمامی ندارد .
دنبال شادی باشید.
بگذارید ذهنتان نفس بکشد.
جای خدا نباشیم!

روزی در نماز جماعت موبایل یه نفر زنگ خورد.
زنگ موبایل آن مرد آهنگی بود.
بعد از نماز همه او را سرزنش کردند
و او دیگر آنجا به نماز نرفت.

همان مرد به کافه ای رفت و ناگهان قلیان از دستش افتاد و شکست. مرد کافه چی با خوشرویی گفت اشکال نداره، فدای سرت...
او از آن روز مشتری دائمی آن کافه شد.

حکایت ماست:
جای خدا مجازات میکنیم،
جای خدا میبخشیم،
جای خدا...

اون خدایی که من میشناسم اگه بنده اش اشتباهی بکنه، اینجوری باهاش برخورد نمیکنه.
شما جای خدا نیستی
پیامبر گرامی (ص)

هر کسی که مومنی را غمگین کند، آن گاه
دنیا را به او بدهد، این بخشش حتی کفاره
عمل او نخواهد بود و برای او پاداشی به
دنبال نخواهد داشت.

امام صادق (ع)

اگر شما دلی را شکستید نمی توانید جبران
آن دل شکستگی را بکنید حتی اگر همه ی
دنیا را به او بدهید.
یک روز بیشتر ، میچ آلبوم
فقر چیزی است که همه جا سر می کشد،
فقر، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست،
فقر چیزی را " نداشتن" است،
ولی آن چیز پول نیست، طلا و غذا نیست،

فقر همان گرد وخاکی است
که بر کتابهای فروش نرفتهِ یک
کتابفروشی می نشیند،
فقر، تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خورد میکند،

فقر، کتیبه سه هزار ساله ی است
که روی آن یادگاری نوشته اند!
فقر، پوست موزی است که از پنجره
یک ماشین به خیابان انداخته می شود،
فقر همه جا سر میکشد،
فقر، شب را "بی غذا" سر کردن نیست،
فقر، روز را "بی اندیشه"سر کردن است...!

#صمد بهرنگی
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم !
 
#حسین پناهی
سخت است آزاد کردن انسان‌هایی که زنجیر خود را می‌پرستند.

#ولتر
برای از بین بردن تاریکی، شمشیر نکش. خشمگین نشو.. فریاد نزن...

برای از بین تاریکی، چراغ روشن کن.
تاریک اندیشی؛ قفلی است که تنها با کلید روشن اندیشی باز می شود..

#امیر_کبیر
موزه بی گناهی، از اورهان پاموک
کسی که ثروتش را از دست می‌دهد، چیز زیادی را از دست می‌دهد؛ کسی که دوستش را از دست می‌دهد، چیز بیشتری را از دست می‌دهد؛ ولی کسی که شهامت خود را از دست می‌دهد، همه چیز را از دست می‌دهد...

#میگل_د_سروانتس
ﺷﺎﺯﺩﻩ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﻭ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻣﺪﻧﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﺸﻪ، ﭼﯿﻪ؟

ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺮﯼ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﻧﺸﻪ.

#شازده_کوچولو
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
رسالت من اين است كه متعهدانه زندگي كنم و در زندگي ديگران تاثير داشته باشم.
براي رسيدن به اين رسالت نامه و پيام فردي:
احسان مي كنم: بدون توجه به موقعيت و وضعيت افراد، آن ها را پيدا مي كنم و دوست دارم.
ايثار مي كنم: وقت، استعدادها و منابع خود را وقف رسالتم مي كنم.
الهام مي بخشم: نمونه و الگويي مي شوم براي اينكه نشان بدهم ما همگي بندگان خداي مهربان هستيم و مي توانيم با توكل بر او بر هر انديشه شيطاني و بدي غلبه كنيم.
مؤثر واقع مي شوم: هر كاري انجام مي دهم، در زندگي ديگران تفاوتي را ايجاد مي كند.

كتاب:هفت_عادت_مردمان_موثر  #استفن_كاوي
زندگی دفتری از خاطره هاست ....
یکنفر در دل شب .... یکنفر در دل خاک....
یکنفر همسفر سختیها ....
یکنفر همدم خوشبختیهاست ....
چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ...
ما همه همسفر و همگذریم ...
آنچه باقیست ... فقط خوبیهاست..!!

#فروغ فرخزاد
دوست بدارید و بگذارید که
دوست داشته شوید آدم بدونِ این بساط ها
زندگی از گلویَش پایین نمیرود ...!

#مریم_قهرمانلو