آدمهای بیخود و بیمصرفی شدهایم.
دیگر حتی متاثر هم نمیشویم.
دلمان به حال خودمان هم نمیسوزد و این عجیب و غمانگیز است!
#اریش ماریا رمارک
دیگر حتی متاثر هم نمیشویم.
دلمان به حال خودمان هم نمیسوزد و این عجیب و غمانگیز است!
#اریش ماریا رمارک
چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا. میدانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کردهام، که میشود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همانطور که میدانید یکشنبهها مواظب "کولیا" نبودهاید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش در نمیآمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه میگذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها، آهان شصت منهای نوزده روبل میماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزشتر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بیمبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بیتوجهی شما باعث شد کلفتخانه با کفشهای "وانیا" فرار کند. شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تای دیگر کم میکنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
من نگرفتم.
- اما من یادداشت کردهام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و چهرهعرق کردهاش رقتآور به نظر میرسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم میکنیم. میشود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه میگذارم و دارم پولت را میخورم!؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همهاش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت میشود زورگو بود.
متشکرم
آنتوان چخوف
به او گفتم: - بنشینید یولیا. میدانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کردهام، که میشود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همانطور که میدانید یکشنبهها مواظب "کولیا" نبودهاید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش در نمیآمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه میگذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها، آهان شصت منهای نوزده روبل میماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزشتر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بیمبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بیتوجهی شما باعث شد کلفتخانه با کفشهای "وانیا" فرار کند. شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تای دیگر کم میکنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
من نگرفتم.
- اما من یادداشت کردهام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و چهرهعرق کردهاش رقتآور به نظر میرسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم میکنیم. میشود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه میگذارم و دارم پولت را میخورم!؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همهاش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت میشود زورگو بود.
متشکرم
آنتوان چخوف
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
در دست گلی دارم ،
اینبار که می آیم
کانرا به تو بسپارم ،
اینبار که می آیم
در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم ،
اینبار که مى آیم
هم هر کس و هم هر چیز ،
جز عشق تو پالوده است
از صفحه پندارم،
اینبار که می ایم
خواهی که اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت
از هر چه سبکبارم ،
اینبار که می آیم
سقفم ندهی باری، جایی بسپار آري
در سایه دیوارم ،
اینبار که می آیم
باور کن از آن تصویر،
آن خستگی ، آن تخدیر
بیزارم و بیزارم ،
اینبار که می ایم
دیروز بهل جانا، با تو همه از فردا
یک سینه سخن دارم ،
اینبار که میآیم
# حسین منزوی
اینبار که می آیم
کانرا به تو بسپارم ،
اینبار که می آیم
در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم ،
اینبار که مى آیم
هم هر کس و هم هر چیز ،
جز عشق تو پالوده است
از صفحه پندارم،
اینبار که می ایم
خواهی که اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت
از هر چه سبکبارم ،
اینبار که می آیم
سقفم ندهی باری، جایی بسپار آري
در سایه دیوارم ،
اینبار که می آیم
باور کن از آن تصویر،
آن خستگی ، آن تخدیر
بیزارم و بیزارم ،
اینبار که می ایم
دیروز بهل جانا، با تو همه از فردا
یک سینه سخن دارم ،
اینبار که میآیم
# حسین منزوی
آینه اتاقم را ...
با آینه اتاقت عوض میکنی؟
این فقط
مرا نشان میدهد...!!!
من
میخواهم "تو" را ببینم.
با آینه اتاقت عوض میکنی؟
این فقط
مرا نشان میدهد...!!!
من
میخواهم "تو" را ببینم.
اگر جای دانه هایت را
که روزی کاشته ای فراموش کردی
باران روزی به تو
خواهد گفت کجا کاشته ای …
پس نیکی را بکار بالای هر زمینی…
و زیر هر آسمانی….برای هر کسی...
تو نمیدانی کی و کجا
آن را خواهی یافت
که کار نیک
هر جا که کاشته شود
به بار می نشیند
اثر زیبا باقی می ماند
حتی اگر روزی صاحب اثر
دیگر حضور نداشته باشد...
که روزی کاشته ای فراموش کردی
باران روزی به تو
خواهد گفت کجا کاشته ای …
پس نیکی را بکار بالای هر زمینی…
و زیر هر آسمانی….برای هر کسی...
تو نمیدانی کی و کجا
آن را خواهی یافت
که کار نیک
هر جا که کاشته شود
به بار می نشیند
اثر زیبا باقی می ماند
حتی اگر روزی صاحب اثر
دیگر حضور نداشته باشد...
خانه بوی نارنگی می دهد، نارنگی های نارسِ روزهای اول پاییز، نوستالوژی سالهای کودکی در من بیدار می شود.
هوا بوی پاییزهای کودکی ام را می دهد، پاییزهایی که هر روزش باران می آمد و زمین پر می شد از برگهای نارنجی و خرمالوهای نارس که زیر پا له می شدند؛ پاییزهایی که خبر از آلودگی هوا و سرب و دود نبود...
📕 انگار خودم نیستم
#یاسمن_خلیلی_فرد
هوا بوی پاییزهای کودکی ام را می دهد، پاییزهایی که هر روزش باران می آمد و زمین پر می شد از برگهای نارنجی و خرمالوهای نارس که زیر پا له می شدند؛ پاییزهایی که خبر از آلودگی هوا و سرب و دود نبود...
📕 انگار خودم نیستم
#یاسمن_خلیلی_فرد
"زیبا پاییز"
پاییز به رنگش زیباست
پاییز به مهرش ماندنی ست
پاییز به زردی نارون هایش دلربا ست
پاییز به سرخی چنارهایش دل گرمی ست
پاییز به غم برگ هایش دلتنگی ست
پاییز به پرواز پرندگانش پریدنی ست
پاییز به ناله درختان ش شنیدنی ست
پاییز به غروب آفتابش تنهایی ست
پاییز به جدایی سیب هایش رفتنی ست
پاییز به خاطره های تابستانش خواندنی ست
پاییز به طعم چایی تلخش خوردنی ست
پاییز به عطر داوودی هایش بوییدنی ست
پاییز به خاک خیس بارانش مست شدنی ست
پاییز به شب های کنار یارش نشستنی ست
پاییز به اشک ابرهایش خیس شدنی ست
پاییز به سوز بادهایش ریختنی ست
پاییز به ناگفته حرف های دل گفتنی ست
پاییز به تنهایی هایش
پاییز به باهم بودن هایش
بخاطر ماندنی ست
پاییز به قصه های عشقش سرودنی ست
پاییز به غروب عصرهایش دیدنی ست
پاییز به پاییزی قلب هایش عاشقانه ست
پاییز
به زیبایی هایش
دوست داشتنی ست !
#ع_دباغ
پاییز به رنگش زیباست
پاییز به مهرش ماندنی ست
پاییز به زردی نارون هایش دلربا ست
پاییز به سرخی چنارهایش دل گرمی ست
پاییز به غم برگ هایش دلتنگی ست
پاییز به پرواز پرندگانش پریدنی ست
پاییز به ناله درختان ش شنیدنی ست
پاییز به غروب آفتابش تنهایی ست
پاییز به جدایی سیب هایش رفتنی ست
پاییز به خاطره های تابستانش خواندنی ست
پاییز به طعم چایی تلخش خوردنی ست
پاییز به عطر داوودی هایش بوییدنی ست
پاییز به خاک خیس بارانش مست شدنی ست
پاییز به شب های کنار یارش نشستنی ست
پاییز به اشک ابرهایش خیس شدنی ست
پاییز به سوز بادهایش ریختنی ست
پاییز به ناگفته حرف های دل گفتنی ست
پاییز به تنهایی هایش
پاییز به باهم بودن هایش
بخاطر ماندنی ست
پاییز به قصه های عشقش سرودنی ست
پاییز به غروب عصرهایش دیدنی ست
پاییز به پاییزی قلب هایش عاشقانه ست
پاییز
به زیبایی هایش
دوست داشتنی ست !
#ع_دباغ
سراپا اگر زرد و پژمردهایم
ولی دل به پاییز نسپردهایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترکخوردهایم
اگر داغ دل بود، ما دیدهایم
اگر خون دل بود، ما خوردهایم
اگر دل دلیل است، آوردهایم
اگر داغ شرط است، ما بردهایم
اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گُردهایم
گواهی بخواهید، اینک گواه
همین زخمهایی که نشمردهایم
دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر بردهایم
#قیصر_امین_پور
ولی دل به پاییز نسپردهایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترکخوردهایم
اگر داغ دل بود، ما دیدهایم
اگر خون دل بود، ما خوردهایم
اگر دل دلیل است، آوردهایم
اگر داغ شرط است، ما بردهایم
اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گُردهایم
گواهی بخواهید، اینک گواه
همین زخمهایی که نشمردهایم
دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر بردهایم
#قیصر_امین_پور
پاییز
یک غزل مانده که من شاعر پاییز شوم
از خودم دل بکنم سرد و غم انگیز شوم
یک قدم مانده که تا خشک شود خاک تنم
ناله ی سرد گل و نعره ی جالیز شوم
شاخه ام لانه ی عشق و غزل و خاطره بود
باید از جور زمان بی کس و ناچیزشوم
پُرم از نعره ی خاموش و پراز خش خش برگ
وقت آن است که از فاجعه لبریز شوم
زیر شلاق خزان برگ و برم می ریزد
یک قدم مانده که با مرگ گلاویز شوم
یک غزل مانده که من شاعر پاییز شوم
از خودم دل بکنم سرد و غم انگیز شوم
یک قدم مانده که تا خشک شود خاک تنم
ناله ی سرد گل و نعره ی جالیز شوم
شاخه ام لانه ی عشق و غزل و خاطره بود
باید از جور زمان بی کس و ناچیزشوم
پُرم از نعره ی خاموش و پراز خش خش برگ
وقت آن است که از فاجعه لبریز شوم
زیر شلاق خزان برگ و برم می ریزد
یک قدم مانده که با مرگ گلاویز شوم
"بهتر کن پاییز را"
پاییزٍ روزگار را
پاییزٍ دل ها را
به
زیبایی نگاه ها
گرمی دست ها
شیرینی سخن ها
سرخی عشق ها
میتوان بهاری کرد
پس
نگاه را به محبت زیباتر
دست ها را به یاری گرم تر
سخن ها را به امید شیرین تر
و دل ها را به عشق سرخ تر
کن
همچون پاییز باش
رنگارنگ زیبا
جدای دل داده
دلگیر دل نشین
باش !
آنچه خوبی ست
آن
باش !
#ع_دباغ
#پاییز #عشق #دل #زیبایی #شیرین #سخن
پاییزٍ روزگار را
پاییزٍ دل ها را
به
زیبایی نگاه ها
گرمی دست ها
شیرینی سخن ها
سرخی عشق ها
میتوان بهاری کرد
پس
نگاه را به محبت زیباتر
دست ها را به یاری گرم تر
سخن ها را به امید شیرین تر
و دل ها را به عشق سرخ تر
کن
همچون پاییز باش
رنگارنگ زیبا
جدای دل داده
دلگیر دل نشین
باش !
آنچه خوبی ست
آن
باش !
#ع_دباغ
#پاییز #عشق #دل #زیبایی #شیرین #سخن
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله میدیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما!
کاش میدانستیم
هیچ پروانهای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمیآورد.
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب میمیریم
از خانه که میآئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزیده شعر فروغ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!
دکلمه: #خسرو_شکیبایی
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله میدیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما!
کاش میدانستیم
هیچ پروانهای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمیآورد.
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب میمیریم
از خانه که میآئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزیده شعر فروغ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!
دکلمه: #خسرو_شکیبایی
غم چشمان پدر را نه تو دیدی ونه من
بغض عریان پدر را نه تو دیدی ونه من
سالها رفته ولی زخم دلم خوب نشد
زخم دستان پدر را نه تو دیدی ونه من
دلش آتشکده ای بود که دایم می سوخت
آه سوزان پدر را نه تو دیدی ونه من
شعر دلبند نگاهش شده سودای دلم
درد پنهان پدر را نه تو دیدی ونه من
شرمسارم که نشد همدم دردش بشوم
که غم نان پدر را نه تودیدی ونه من
کاش می شد بزنم بوسه به دستش شب وروز
پای لرزان پدر را نه تو دیدی ونه من
روی خاکش بنویسیم پدر تنها بود
آتش جان پدر را نه تو دیدی ونه من
"خنده ی تلخ من ازگریه غم انگیز تراست"
چشم گریان پدر را نه تو دیدی ونه من
#زهراضیایی
بغض عریان پدر را نه تو دیدی ونه من
سالها رفته ولی زخم دلم خوب نشد
زخم دستان پدر را نه تو دیدی ونه من
دلش آتشکده ای بود که دایم می سوخت
آه سوزان پدر را نه تو دیدی ونه من
شعر دلبند نگاهش شده سودای دلم
درد پنهان پدر را نه تو دیدی ونه من
شرمسارم که نشد همدم دردش بشوم
که غم نان پدر را نه تودیدی ونه من
کاش می شد بزنم بوسه به دستش شب وروز
پای لرزان پدر را نه تو دیدی ونه من
روی خاکش بنویسیم پدر تنها بود
آتش جان پدر را نه تو دیدی ونه من
"خنده ی تلخ من ازگریه غم انگیز تراست"
چشم گریان پدر را نه تو دیدی ونه من
#زهراضیایی
گوشه ای از اعتقادات زیبای
سرخپوستان :
۱. ما جزئى از طبيعت هستيم نه رئيس آن
۲. ما هيچگاه گياهى را با ريشه از خاك
نمى كنيم.
۳. ما موقع ساختن خانه، خاك را زياد جابه جا نمى كنيم.
۴. ما در فصل بهار، آرام روى زمين قدم
بر مى داريم چون مادر طبيعت باردار است.
۵. ما هرگز به درختان آسيب نمى رسانيم
ما فقط درختان پير و خشك را قطع
مى كنيم و قبل از قطع كردن
براى آرامش روحش دعا مى كنيم.
۶. حتى حيواناتى كه براى مايحتاج غذايى در حد نياز از آنها استفاده مى كنيم را نيز با اجازه و دعا براى آرامش روحش او را از چرخه ى هستى جدا ميكنيم.
۷. به اندازه ى مصرفمان درخت مى بريم
و گوشت تهيه مى كنيم.
۸. هرگز هيزم ها را اسراف نمى كنيم.
۹. اگر حتى يك درخت جوان و سرسبز
را قطع كنيم ، همه ى درختان ديگر
جنگل، اشك مى ريزند
و اشک آنها در دل ما نفوذ می کند و وجودمان را مجروح می کند و قلبمان آرام آرام تاریک می شود.
۱۰. خاک مادر ما و آسمان پدر ماست.
۱۱. باران عاشقانه ترین سرود هستی است.
۱۲. طبیعت روح دارد و مهربانی را میفهمد.
سرخپوستان :
۱. ما جزئى از طبيعت هستيم نه رئيس آن
۲. ما هيچگاه گياهى را با ريشه از خاك
نمى كنيم.
۳. ما موقع ساختن خانه، خاك را زياد جابه جا نمى كنيم.
۴. ما در فصل بهار، آرام روى زمين قدم
بر مى داريم چون مادر طبيعت باردار است.
۵. ما هرگز به درختان آسيب نمى رسانيم
ما فقط درختان پير و خشك را قطع
مى كنيم و قبل از قطع كردن
براى آرامش روحش دعا مى كنيم.
۶. حتى حيواناتى كه براى مايحتاج غذايى در حد نياز از آنها استفاده مى كنيم را نيز با اجازه و دعا براى آرامش روحش او را از چرخه ى هستى جدا ميكنيم.
۷. به اندازه ى مصرفمان درخت مى بريم
و گوشت تهيه مى كنيم.
۸. هرگز هيزم ها را اسراف نمى كنيم.
۹. اگر حتى يك درخت جوان و سرسبز
را قطع كنيم ، همه ى درختان ديگر
جنگل، اشك مى ريزند
و اشک آنها در دل ما نفوذ می کند و وجودمان را مجروح می کند و قلبمان آرام آرام تاریک می شود.
۱۰. خاک مادر ما و آسمان پدر ماست.
۱۱. باران عاشقانه ترین سرود هستی است.
۱۲. طبیعت روح دارد و مهربانی را میفهمد.
چقدر خوب است همیشه در زندگیتان کسی را داشته باشید که حتی در نبودنش هم باعث لبخندتان شود .
کتاب :
دوست داشتم کسی جايي منتظرم باشد
#آنا گاوالدا
کتاب :
دوست داشتم کسی جايي منتظرم باشد
#آنا گاوالدا