ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﯾﺖ
ﭼﻪ ﻗﺸﻨﮓ سرود :
ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺩﻭﺩ ﻭ ﺍﻟﮑﻞ ﺟﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ....
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ...
ﺭﻭﺣﻤﺎﻥ ﺁﺑﺴﺘﻦ ﯾﮏ ﻗﺮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ ....
ﻃﻔﻞ ﺣﺴﺮﺕ ﻧﻮﺵ ﻣﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ....
ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺧﻮﺩﺕ" ﻫﺎ" ﮐﻦ ﺍﮔﺮ ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺍﺯ ﻟﺐ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ " ﻫﺎ"ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ...
ﻫﻀﻢ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻮﺝ ﺁﺳﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺁﺏ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﯽ ﺳﺒﺐ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ...
ﯾﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺑﺎﺵ ﯾﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﺎﻥ ...
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺳﻤﺖ ﺩﻝ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ
ﭼﻪ ﻗﺸﻨﮓ سرود :
ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺩﻭﺩ ﻭ ﺍﻟﮑﻞ ﺟﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ....
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ...
ﺭﻭﺣﻤﺎﻥ ﺁﺑﺴﺘﻦ ﯾﮏ ﻗﺮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ ....
ﻃﻔﻞ ﺣﺴﺮﺕ ﻧﻮﺵ ﻣﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ....
ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺧﻮﺩﺕ" ﻫﺎ" ﮐﻦ ﺍﮔﺮ ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺍﺯ ﻟﺐ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ " ﻫﺎ"ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ...
ﻫﻀﻢ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻮﺝ ﺁﺳﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺁﺏ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﯽ ﺳﺒﺐ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ ...
ﯾﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺑﺎﺵ ﯾﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﺎﻥ ...
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺳﻤﺖ ﺩﻝ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ
متنی که جزو 10 متن برتر از نگاه مجله معتبر فوربس است، این متن سه مرتبه در این لیست در مقام اول قرار گرفته است.
یک پسر و دختر کوچک مشغول بازی با یکدیگر بودند، پسر کوچولو یه سری تیله و دختر چنتایی شیرینی داشت، پسر گفت: من همه تیله هامو بهت میدم و تو هم همه شیرینی هاتو به من بده، دختر قبول کرد...
پسر بزرگترین و زیباترین تیله رو یواشکی برداشت و بقیه را به دختر داد، اما دختر کوچولو همانطور که قول داده بود تمام شیرینی ها رو به پسرک داد.
اون شب دختر کوچولو خوابید و تمام شب خواب بازی با تیله های رنگارنگ رو دید... اما پسر کوچولو تمام شب نتونست بخوابه به این فکر میکرد که حتما دخترک هم یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه رو بهش نداده...
عذاب مال کسی است که صادق نیست... و آرامش از آن کسانی است که صادقند...
لذت دنیا مال کسی نیست که با افراد صادق زندگی میکند، از آن کسانی است که با وجدان صادق زندگی میکنند.دروغگو اول به خودش آسیب میزند
یک پسر و دختر کوچک مشغول بازی با یکدیگر بودند، پسر کوچولو یه سری تیله و دختر چنتایی شیرینی داشت، پسر گفت: من همه تیله هامو بهت میدم و تو هم همه شیرینی هاتو به من بده، دختر قبول کرد...
پسر بزرگترین و زیباترین تیله رو یواشکی برداشت و بقیه را به دختر داد، اما دختر کوچولو همانطور که قول داده بود تمام شیرینی ها رو به پسرک داد.
اون شب دختر کوچولو خوابید و تمام شب خواب بازی با تیله های رنگارنگ رو دید... اما پسر کوچولو تمام شب نتونست بخوابه به این فکر میکرد که حتما دخترک هم یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه رو بهش نداده...
عذاب مال کسی است که صادق نیست... و آرامش از آن کسانی است که صادقند...
لذت دنیا مال کسی نیست که با افراد صادق زندگی میکند، از آن کسانی است که با وجدان صادق زندگی میکنند.دروغگو اول به خودش آسیب میزند
Forwarded from نیکوکاری دستهای مهربان
تصویری واقعی از ۲ انسان در سال ۱۸۸۹ در دمشق.
فرد قد کوتاه معلول مسيحی بنام سمیر بر دوش دوست نابینای مسلمان خود بنام عبدالله بود سمير بر دوش عبدالله در رفت و آمدهایش به او وابسته بود و نقش چشم عبدالله نابینا را داشت و در کوچه پس کوچه های دمشق با راهنمایی وی،عبدالله از چاله ها و پستی بلندی ها می گذشت. یکی می دید، و دیگری راه می رفت، اینچنین همدیگر را کامل وبر قساوت زندگی غلبه می کردند مسیحی معلول بود و مسلمان روشندل,هر دو درکودکی یتیم شده بودند و بدون سرپرست دراتاقی با هم زندگی وبا هم کار می کردندسمیر مسیحی قصه گو بود و در یکی از قهوه خانه های قدیمی و معروف دمشق برای مردم قصه میگفت،وعبدالله روشندل روبروی همان قهوه خانه نخود و لوبیای داغ می فروخت و به قصه های دوستش گوش می داد.اینچنین زندگی خود را می گذراندند سمير پس از سالها زندگی مشترک قبل از عبدالله درگذشت، وعبدالله به شدت متاثر شد، طوری که یک هفته تمام در اتاقش گریست، تا جائی که جسد بی جانش را که از شدت اندوه فوت شده بود،دراتاقش پیدا کردند این دو مرد ساده دل،که دین یکدیگر را نفهمیدند،با هم زندگی کردند تا فارغ ازدین,به ما درس زندگی بدهند.
فرد قد کوتاه معلول مسيحی بنام سمیر بر دوش دوست نابینای مسلمان خود بنام عبدالله بود سمير بر دوش عبدالله در رفت و آمدهایش به او وابسته بود و نقش چشم عبدالله نابینا را داشت و در کوچه پس کوچه های دمشق با راهنمایی وی،عبدالله از چاله ها و پستی بلندی ها می گذشت. یکی می دید، و دیگری راه می رفت، اینچنین همدیگر را کامل وبر قساوت زندگی غلبه می کردند مسیحی معلول بود و مسلمان روشندل,هر دو درکودکی یتیم شده بودند و بدون سرپرست دراتاقی با هم زندگی وبا هم کار می کردندسمیر مسیحی قصه گو بود و در یکی از قهوه خانه های قدیمی و معروف دمشق برای مردم قصه میگفت،وعبدالله روشندل روبروی همان قهوه خانه نخود و لوبیای داغ می فروخت و به قصه های دوستش گوش می داد.اینچنین زندگی خود را می گذراندند سمير پس از سالها زندگی مشترک قبل از عبدالله درگذشت، وعبدالله به شدت متاثر شد، طوری که یک هفته تمام در اتاقش گریست، تا جائی که جسد بی جانش را که از شدت اندوه فوت شده بود،دراتاقش پیدا کردند این دو مرد ساده دل،که دین یکدیگر را نفهمیدند،با هم زندگی کردند تا فارغ ازدین,به ما درس زندگی بدهند.
ملانصرالدین از محلى رد میشد دید كه ۳ نفر به دعوا كردن مشغولند. پرسید چی شده؟ گفتند ۷ تا گردو داریم میخواهيم بین هم تقسیم کنیم. و ملا را بین خودشان قاضی کردن
ملا گفت خدایی تقسیم کنم یا انسانی؟
گفتند خوب معلوم است خدایی تقسیم کن!
ملا به اولی ۵ تا گردو داد به دومی ۲ تا و یك پسگردنی هم زد به سومی
گفتند این دیگر چه جور تقسیم کردنی بود؟!
ملا گفت اگر به دقت نگاه کنید ، خداوند نعمتهايش را اينگونه بین بندگانش تقسیم کرده است...!
عدالت با مساوات يكى نيست.
ملا گفت خدایی تقسیم کنم یا انسانی؟
گفتند خوب معلوم است خدایی تقسیم کن!
ملا به اولی ۵ تا گردو داد به دومی ۲ تا و یك پسگردنی هم زد به سومی
گفتند این دیگر چه جور تقسیم کردنی بود؟!
ملا گفت اگر به دقت نگاه کنید ، خداوند نعمتهايش را اينگونه بین بندگانش تقسیم کرده است...!
عدالت با مساوات يكى نيست.
آن کس که فکرش بزرگ باشد و چیزهایی را ببیند و بفهمد که دیگران قادر به ادراک آن نیستند، طبعا و الزاما، تحت شکنجه و آزار توده و مردم عوام قرار میگیرد...
#موریس_مترلینگ
#موریس_مترلینگ
روباه: انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموشش کنی.
تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی!
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
📕 شازده کوچولو
تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی!
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
📕 شازده کوچولو
دلا فرزانگی کردن مهم است
خدا را بندگی کردن مهم است
چه مدت زندگی کردن مهم نیست
چگونه زندگی کردن مهم است
دلا این زندگی جز یک سفر نیست
گذرگاه است و راهش بی خطر نیست
چو خواهی با صفا باشی و صادق
به جز راه خدا راهی دگر نیست
غم بیچارگان خوردن مهم است
دلی از خود نیازردن مهم است
چه مدت زندگی كردن مهم نیست
چگونه زندگی کردن مهم است
دلا با نفس جنگیدن مهم است
عیوب خویش را دیدن مهم است
خطا باشد ز مردم عیب جویی
خطای خلق بخشیدن مهم است
دلا درد آشنا بودن مهم است
به مردم عشق ورزیدن مهم است
چه مدت زندگی کردن مهم نیست
چگونه زندگی کردن مهم است...
خدا را بندگی کردن مهم است
چه مدت زندگی کردن مهم نیست
چگونه زندگی کردن مهم است
دلا این زندگی جز یک سفر نیست
گذرگاه است و راهش بی خطر نیست
چو خواهی با صفا باشی و صادق
به جز راه خدا راهی دگر نیست
غم بیچارگان خوردن مهم است
دلی از خود نیازردن مهم است
چه مدت زندگی كردن مهم نیست
چگونه زندگی کردن مهم است
دلا با نفس جنگیدن مهم است
عیوب خویش را دیدن مهم است
خطا باشد ز مردم عیب جویی
خطای خلق بخشیدن مهم است
دلا درد آشنا بودن مهم است
به مردم عشق ورزیدن مهم است
چه مدت زندگی کردن مهم نیست
چگونه زندگی کردن مهم است...
وقتی ظرف میشویی دعا کن ...!
شکر کن ...!
به خاطر اینکه ظرفهایی داری که بشویی !
یعنی غذایی در کار بوده ...
یعنی کسی را سیر کردی ...
یعنی با محبت، با عشق، از یکی دو نفر مراقبت کردی ...
برایشان آشپزی کردی، میز چیدهای ...
تصور کن چند میلیون نفر در این لحظه ،
ظرفی برای شستن ندارند ...!
یا کسی را ندارند که برایشان میز بچینند !
#پائولو_کوئلیو
شکر کن ...!
به خاطر اینکه ظرفهایی داری که بشویی !
یعنی غذایی در کار بوده ...
یعنی کسی را سیر کردی ...
یعنی با محبت، با عشق، از یکی دو نفر مراقبت کردی ...
برایشان آشپزی کردی، میز چیدهای ...
تصور کن چند میلیون نفر در این لحظه ،
ظرفی برای شستن ندارند ...!
یا کسی را ندارند که برایشان میز بچینند !
#پائولو_کوئلیو
گلی در اعماق جنگل میشکفد، بدون آن که کسی قدرش را بداند یا رایحهاش را ببوید!
بدون آن که کسی بگوید: «زیباست»
اما گل به شکوفایی ادامه میدهد و رایحهاش را تقدیم هستی میکند، زیرا شکفتن و عطرافشانی کردن، ماهیت گل است.
#اشو
بدون آن که کسی بگوید: «زیباست»
اما گل به شکوفایی ادامه میدهد و رایحهاش را تقدیم هستی میکند، زیرا شکفتن و عطرافشانی کردن، ماهیت گل است.
#اشو
در اساطیر یونانی موجودی هست بنام مدوسا. ویژگی مدوسا این است که اگر در چشمانش خیره شوی به سنگ تبدیل میشوی. به چیزی سرد. به چیزی خالی از انسانیت و همدردی و همدلی. به چیزی که از آن بیزاری.
هر کدام از ما مدوسایی داریم که باید از خیره شدن در چشمانش بترسیم. مدوسا برای یکی درسی است که خوانده. برای یکی ثروت و خانه و زندگی. برای یکی چهار نفری که برایش هورا میکشند، برای یکی شهرت.
خیره شدن در چشم اینها ضعفهایمان را از خاطرمان میبرد. فراموش میکنیم که چقدر فاصلهمان با فروپاشی کم است. یادمان میرود که کجای کاریم.
به مدوسا باید از دور نگاه کرد، با فاصله، با فاصله خیلی زیاد. هیچ چیز ارزش سنگ شدن ندارد.
هر کدام از ما مدوسایی داریم که باید از خیره شدن در چشمانش بترسیم. مدوسا برای یکی درسی است که خوانده. برای یکی ثروت و خانه و زندگی. برای یکی چهار نفری که برایش هورا میکشند، برای یکی شهرت.
خیره شدن در چشم اینها ضعفهایمان را از خاطرمان میبرد. فراموش میکنیم که چقدر فاصلهمان با فروپاشی کم است. یادمان میرود که کجای کاریم.
به مدوسا باید از دور نگاه کرد، با فاصله، با فاصله خیلی زیاد. هیچ چیز ارزش سنگ شدن ندارد.
درکانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احضار کردند.
پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد:
خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم، قاضی گفت:
تو خودت می دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت میکنم، درآن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و درخواست کرد به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود سپس ایستاد و به حاضرین در جلسه گفت:
همه شما محکوم هستید و باید هرکدام ده دلار:جریمه پرداخت کنید چون شما در شهری زندگی میکنید که فقیری مجبور می شود تکه ای نان دزدی کند؛ درآن جلسه دادگاه ۴٨٠ دلار جمع شد و قاضی آن را به پیرمرد بخشید.
اجازه ندهیم انسانیت در ما بمیرد
پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد:
خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم، قاضی گفت:
تو خودت می دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت میکنم، درآن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و درخواست کرد به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود سپس ایستاد و به حاضرین در جلسه گفت:
همه شما محکوم هستید و باید هرکدام ده دلار:جریمه پرداخت کنید چون شما در شهری زندگی میکنید که فقیری مجبور می شود تکه ای نان دزدی کند؛ درآن جلسه دادگاه ۴٨٠ دلار جمع شد و قاضی آن را به پیرمرد بخشید.
اجازه ندهیم انسانیت در ما بمیرد
بعضي آدمها دنيارو زيباميکنند؛
آدمايي که هروقت ازشون بپرسي چطوري؟
ميگن :با تو حاااالم عاااالیه!!!
وقتی بهشون زنگ میزنی وبیدارشون میکنی!
میگن بیداربودم !!! یا میگن خوب شد زنگ زدی...
وقتي ميبينن يه گنجشک داره رو زمين غذا ميخوره راهشون روکج ميکنن که اون نپره...
اگه يخم بزنن،دستتو ول نميکنن بزارن تو جيبشون...
آدم هايي که با صد تا غصه تو دلشون بازم صبورانه پاي درد دلات مي شينن!
همينها هستند که دنيارا جاي بهتري ميکنند؛
آدمهايي که توي اتوبوس وقتي تصادفي چشم در چشمشان ميشوي، رو برنميگردانند لبخند ميزنند و هنوز نگاه ميکنند...
دوستهايي که بدون مناسبت کادو ميخرند و ميگويند اين شال پشت ويترين انگارمال توبود...
يا گاهي دفتر يادداشتي، کتابي...
آدمهايي که از سرچهارراه، نرگس نوبرانه ميخرندو باگل ميروند خانه,
آدمهاي پيامکهاي آخرشب،
که يادشان نميرودگاهي قبل ازخواب؛
به دوستانشان يادآوري کنندکه چه عزيزند...
آدمهاي پيامکهاي پُرمهر بي بهانه،
حتي اگربا آنها بدخلقي و بيحوصلگي کرده باشي...
کسانيکه غم هيچکس راتاب نمياورند و تو رابه خاطرخودت ميخواهند.
آدم هايى كه پيششان ميتوانى لبريز از خودت باشى
زندگیتون پر از این ادمهای امن و دوست داشتنی
آدمايي که هروقت ازشون بپرسي چطوري؟
ميگن :با تو حاااالم عاااالیه!!!
وقتی بهشون زنگ میزنی وبیدارشون میکنی!
میگن بیداربودم !!! یا میگن خوب شد زنگ زدی...
وقتي ميبينن يه گنجشک داره رو زمين غذا ميخوره راهشون روکج ميکنن که اون نپره...
اگه يخم بزنن،دستتو ول نميکنن بزارن تو جيبشون...
آدم هايي که با صد تا غصه تو دلشون بازم صبورانه پاي درد دلات مي شينن!
همينها هستند که دنيارا جاي بهتري ميکنند؛
آدمهايي که توي اتوبوس وقتي تصادفي چشم در چشمشان ميشوي، رو برنميگردانند لبخند ميزنند و هنوز نگاه ميکنند...
دوستهايي که بدون مناسبت کادو ميخرند و ميگويند اين شال پشت ويترين انگارمال توبود...
يا گاهي دفتر يادداشتي، کتابي...
آدمهايي که از سرچهارراه، نرگس نوبرانه ميخرندو باگل ميروند خانه,
آدمهاي پيامکهاي آخرشب،
که يادشان نميرودگاهي قبل ازخواب؛
به دوستانشان يادآوري کنندکه چه عزيزند...
آدمهاي پيامکهاي پُرمهر بي بهانه،
حتي اگربا آنها بدخلقي و بيحوصلگي کرده باشي...
کسانيکه غم هيچکس راتاب نمياورند و تو رابه خاطرخودت ميخواهند.
آدم هايى كه پيششان ميتوانى لبريز از خودت باشى
زندگیتون پر از این ادمهای امن و دوست داشتنی
بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می رفت و می نشست و به آب نگاه می کرد و با گل های کنار رودخانه خانه می ساخت . یک بار در حال انجام این کار صدای پایی شنید دید همسر خلیفه هست از بهلول پرسید چه می کنی ؟ او با لحنی جدی گفت بهشت می سازم همسر خلیفه که می دانست بهلول شوخی می کند گفت آنرا می فروشی ؟ جواب داد به صد دینار می فروشم . بهلول صد دینار را گرفت و گفت این بهشت مال تو و به طرف شهر رفت بین راه به هر فقیری می رسید یک سکه به او می داد وقتی همه دینارها را صدقه داد با خیال راحت به خانه بازگشت .
همان شب همسر خلیفه در خواب دید وارد باغ بزرگ و زیبایی شده در آنجا یک ورق طلایی رنگ به او دادند و گفتند این همان قباله بهشتی است که از بهلول خریده ای . او بعد از بیدار شدن در حالی که خیلی خوشحال بود ماجرا را برای همسرش تعریف کرد . مشتاق شد تا او هم یکی از همان بهشت ها را از بهلول بخرد اما بهلول به هیچ قیمتی حاضر به فروش نشد . وقتی با ناراحتی علتش را از بهلول پرسید او جواب داد :
همسر شما آن بهشت را ندیده خرید اما تو می دانی و می خواهی بخری من به تو نمی فروشم ...
همان شب همسر خلیفه در خواب دید وارد باغ بزرگ و زیبایی شده در آنجا یک ورق طلایی رنگ به او دادند و گفتند این همان قباله بهشتی است که از بهلول خریده ای . او بعد از بیدار شدن در حالی که خیلی خوشحال بود ماجرا را برای همسرش تعریف کرد . مشتاق شد تا او هم یکی از همان بهشت ها را از بهلول بخرد اما بهلول به هیچ قیمتی حاضر به فروش نشد . وقتی با ناراحتی علتش را از بهلول پرسید او جواب داد :
همسر شما آن بهشت را ندیده خرید اما تو می دانی و می خواهی بخری من به تو نمی فروشم ...
آدمهای بیخود و بیمصرفی شدهایم.
دیگر حتی متاثر هم نمیشویم.
دلمان به حال خودمان هم نمیسوزد و این عجیب و غمانگیز است!
#اریش ماریا رمارک
دیگر حتی متاثر هم نمیشویم.
دلمان به حال خودمان هم نمیسوزد و این عجیب و غمانگیز است!
#اریش ماریا رمارک
چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا. میدانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کردهام، که میشود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همانطور که میدانید یکشنبهها مواظب "کولیا" نبودهاید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش در نمیآمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه میگذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها، آهان شصت منهای نوزده روبل میماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزشتر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بیمبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بیتوجهی شما باعث شد کلفتخانه با کفشهای "وانیا" فرار کند. شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تای دیگر کم میکنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
من نگرفتم.
- اما من یادداشت کردهام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و چهرهعرق کردهاش رقتآور به نظر میرسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم میکنیم. میشود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه میگذارم و دارم پولت را میخورم!؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همهاش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت میشود زورگو بود.
متشکرم
آنتوان چخوف
به او گفتم: - بنشینید یولیا. میدانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کردهام، که میشود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همانطور که میدانید یکشنبهها مواظب "کولیا" نبودهاید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش در نمیآمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه میگذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها، آهان شصت منهای نوزده روبل میماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزشتر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بیمبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بیتوجهی شما باعث شد کلفتخانه با کفشهای "وانیا" فرار کند. شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تای دیگر کم میکنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
من نگرفتم.
- اما من یادداشت کردهام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و چهرهعرق کردهاش رقتآور به نظر میرسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم میکنیم. میشود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه میگذارم و دارم پولت را میخورم!؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همهاش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت میشود زورگو بود.
متشکرم
آنتوان چخوف