وقتی دلم میگیرد ، به یاد دلهای خسته ای میافتم که در آرزوي ذره محبتی بی تابی میکنند، چقدر زیباست آرامشی که با سیر مهربانیها بر دل گرفته ام می نشیند،
#ع.دباغ
#ع.دباغ
شاید صبحی باشد ، تا چشم باز کنم، ببینم باد سحری از پنجره کلبه زندگی به لنگه ها یش تلنگر ی میزند تا شاید باز کند آن چفت را، تا بوی مهربانیها و مژده آمدن بهاری ناتمام به درون خانه دل راه یابد.
#ع.دباغ
#ع.دباغ
خیره ام به افق ، شاید نشانی از او بیابم، کجاست ارام دهنده قلبم، نگاهي مرا زنده میکند، ایکاش بتوان دید،
#ع.دباغ
#ع.دباغ
تاریکی با نور حق چه روشنایی تابناکی ست، روشنایی در عین تاریکی دل چه سیاهی تیره ایست
#ع.دباغ
#ع.دباغ
Hma Fard:
ماجرای معلم و ده توت فرنگی یکر نمره!
در یکی از روستاهای کوهستانی "دیاربکر" ترکیه آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش میگوید که اگر در یک کاسه ۱۰ عدد توت فرنگی باشد، در ۵ کاسه چند عدد توت فرنگی داریم.
دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟
معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟
دانش آموزان: ما تابحال توت فرنگی ندیدهایم.
معلم فکری به نظرش میرسد،
مقداری از خاک آن روستا را به یک موسسه کشت و صنعت در شهر "بورسا" فرستاده و از آنها سوال میکند که آیا این خاک برای کشت توت فرنگی مناسب است یا نه؟
آن موسسه پاسخ میدهد که این خاک و آب و هوای دیاربکر برای کشت توت فرنگی مناسب بوده و همچنین مقداری بوته توت فرنگی و دستورالعمل کاشت و داشت محصول را برای وی میفرستد.
معلم بچه ها را به حیاط مدرسه برده و طرز کاشتن بوتههای توت فرنگی را به دانش آموزان یاد میدهد.
و به آنها میگوید: که امسال از شما امتحان ریاضی نخواهم گرفت،
بجای آن به هر کدام از شما چهار بوته توت فرنگی میدهم که آنها را به خانه برده و کاشت آنها را همانطوریکه یاد گرفتهاید، به پدر و مادرتان یاد بدهید،
وقتی که توت فرنگیها رسیدند آنها را توی بشقاب گذاشته و به مدرسه میآورید. برای هر ۱۰ عدد توت فرنگی یک نمره خواهید گرفت.
وقتی میوهها رسیدند، بچهها آنها را در بشقابی گذاشته و به مدرسه میآورند.
معلم میپرسد که مزهشان چطور بود؟
بچه ها میگویند که چون پای نمره در میان بود، اصلا از آنها نخورده ایم !!.
معلم میخندد و میگوید همه شما نمره کامل را میگیرید.
میتوانید بخورید
بچهها با ولعی شیرین توت فرنگیها را میخورند.
بعد از دوسال از آن ماجرا، مردم آن روستایی که تا به آن زمان توت فرنگی ندیده بودند، در بازارهای محلیشان، توت فرنگی میفروشند.
معلم بودن یعنی این ....
فقط روی تخته سیاه آموزش ضرب وتقسیم نیست،
معلم بودن شاید از خود اثری برجا گذاشتن باشد.
ماجرای معلم و ده توت فرنگی یکر نمره!
در یکی از روستاهای کوهستانی "دیاربکر" ترکیه آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش میگوید که اگر در یک کاسه ۱۰ عدد توت فرنگی باشد، در ۵ کاسه چند عدد توت فرنگی داریم.
دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟
معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟
دانش آموزان: ما تابحال توت فرنگی ندیدهایم.
معلم فکری به نظرش میرسد،
مقداری از خاک آن روستا را به یک موسسه کشت و صنعت در شهر "بورسا" فرستاده و از آنها سوال میکند که آیا این خاک برای کشت توت فرنگی مناسب است یا نه؟
آن موسسه پاسخ میدهد که این خاک و آب و هوای دیاربکر برای کشت توت فرنگی مناسب بوده و همچنین مقداری بوته توت فرنگی و دستورالعمل کاشت و داشت محصول را برای وی میفرستد.
معلم بچه ها را به حیاط مدرسه برده و طرز کاشتن بوتههای توت فرنگی را به دانش آموزان یاد میدهد.
و به آنها میگوید: که امسال از شما امتحان ریاضی نخواهم گرفت،
بجای آن به هر کدام از شما چهار بوته توت فرنگی میدهم که آنها را به خانه برده و کاشت آنها را همانطوریکه یاد گرفتهاید، به پدر و مادرتان یاد بدهید،
وقتی که توت فرنگیها رسیدند آنها را توی بشقاب گذاشته و به مدرسه میآورید. برای هر ۱۰ عدد توت فرنگی یک نمره خواهید گرفت.
وقتی میوهها رسیدند، بچهها آنها را در بشقابی گذاشته و به مدرسه میآورند.
معلم میپرسد که مزهشان چطور بود؟
بچه ها میگویند که چون پای نمره در میان بود، اصلا از آنها نخورده ایم !!.
معلم میخندد و میگوید همه شما نمره کامل را میگیرید.
میتوانید بخورید
بچهها با ولعی شیرین توت فرنگیها را میخورند.
بعد از دوسال از آن ماجرا، مردم آن روستایی که تا به آن زمان توت فرنگی ندیده بودند، در بازارهای محلیشان، توت فرنگی میفروشند.
معلم بودن یعنی این ....
فقط روی تخته سیاه آموزش ضرب وتقسیم نیست،
معلم بودن شاید از خود اثری برجا گذاشتن باشد.
Forwarded from کانال گیزمیز 💯
🔻صدها نفر از مردم ساوتهمپتون در جنوب انگلیس، برای کمک به اثاثکشی یک کتابفروشی، زنجیرهی انسانی تشکیل دادند و هزاران کتاب را دستبهدست از محل قدیمی کتابفروشی به محل جدید منتقل کردند.
🔹اینجوری برای کتاب احترام قائلن، ما همین دو تا کتابفروشی که مونده رو داریم به قهوه خونه تبدیل میکنیم!
🆔 @GizmizTel 💯
🔹اینجوری برای کتاب احترام قائلن، ما همین دو تا کتابفروشی که مونده رو داریم به قهوه خونه تبدیل میکنیم!
🆔 @GizmizTel 💯
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
#قطعه_ای_کتاب ☕️📚
اگر بتوانی همواره در اکنون بمانی،
آدم شادی هستی.
آن وقت می فهمی که در صحرا،
زندگی هست؛ آسمان ستاره دارد؛
جنگجویان می جنگند.
چون این بخشی از زندگی بشر است.
زندگی یک جشن است؛
جشنی عظیم؛
چون همواره در همان لحظه ای است که در آن می زی ایم و فقط در همان لحظه...
#پائولو_کوئیلو
کیمیاگر
اگر بتوانی همواره در اکنون بمانی،
آدم شادی هستی.
آن وقت می فهمی که در صحرا،
زندگی هست؛ آسمان ستاره دارد؛
جنگجویان می جنگند.
چون این بخشی از زندگی بشر است.
زندگی یک جشن است؛
جشنی عظیم؛
چون همواره در همان لحظه ای است که در آن می زی ایم و فقط در همان لحظه...
#پائولو_کوئیلو
کیمیاگر
بزرگترین چیز در زندگی این است که یاد بگیری چطور عشقت را به همه هدیه کنی و چطور اجازه بدهی عشق به وجودت راه پیدا کند.
از موری
از موری
#قطعه_ای_کتاب
بپذیر، هم آن چه را که قادر به انجام اش هستی هم آن چه را که قادر به انجام اش نیستی؛ گذشته را همان گونه که گذشته، بپذیر، بی آن که در صدد نفی اش برآیی، بی آنکه خواهان خلاصی و فرار از آن باشی؛ بخشایش خود و دیگران را بیاموز؛ تصور نکن که دیگر برای انجامش دیر شده.
از کتاب سه شنبه ها با موری/میچ آلبوم
بپذیر، هم آن چه را که قادر به انجام اش هستی هم آن چه را که قادر به انجام اش نیستی؛ گذشته را همان گونه که گذشته، بپذیر، بی آن که در صدد نفی اش برآیی، بی آنکه خواهان خلاصی و فرار از آن باشی؛ بخشایش خود و دیگران را بیاموز؛ تصور نکن که دیگر برای انجامش دیر شده.
از کتاب سه شنبه ها با موری/میچ آلبوم
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
بی شک روزی آفتاب رو به پنجره کلبه زندگی طلوع میکند،
نور زردش به پشت پرده اسرار دلها میتابد ،
گرمی محبتش در سردی صبحگاه شوق دویدن در حیاط سبز م خواهد شد،
بی شک صدایی آشنا از رویای اشفتگیها بیدارم خواهد کرد.
#ع_دباغ
نور زردش به پشت پرده اسرار دلها میتابد ،
گرمی محبتش در سردی صبحگاه شوق دویدن در حیاط سبز م خواهد شد،
بی شک صدایی آشنا از رویای اشفتگیها بیدارم خواهد کرد.
#ع_دباغ
بهترین آدمهای زندگی،
همان هایی هستند که وقتی کنارشان می نشینی چایی ات سرد می شود و دلت گرم!
همان هایی هستند که وقتی کنارشان می نشینی چایی ات سرد می شود و دلت گرم!
گاهی سر کوچه زمان به انتظار مینشینم، تا از آنهايي که از گذشته ها می آيند بپرسم آيا از من در گذشته ها عطری به مشام شان یا رد پایی به دیده شان مانده است.
#ع_دباغ
#ع_دباغ
امیدوار باش!
تا وقتی چشمی هست
که با تو اشک میریزد،
میتوان رنج زندگی را تحمل کرد ...
📙 ژان کریستف
✍🏻 #رومن_رولان
تا وقتی چشمی هست
که با تو اشک میریزد،
میتوان رنج زندگی را تحمل کرد ...
📙 ژان کریستف
✍🏻 #رومن_رولان