کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
با خستگی راه می‌رفتم
پشتِ سرم را نگاه کردم
بنظر می‌آمد که دارم با طنابی می‌کشم
تپه‌ی اندوه را با دستِ راستم
و کوهِ امید را با دستِ چپم...

#مرام_المصری
📙 آزادی عریان می آید
ای دنیا !
اگر جای خالی داشتی
آن را با
درختان سبز برگ
پرندگان خوش آواز
آهو ان زیبا چشم
رودخانه های آبی رنگ
برکه های نیلوفر
مراتع زرد گل ..


دنیا !
اگر جای خالی داشتی
آن را با
بچه هایی شاد
مردان و زنانی آزاده
مردمانی زیبا فکر

و اگر
روزی توانستی
آن را با
درستی
آزادی
مهربانی
و عشق ..

پر کن!

#ع_دباغ
در دبیرستانی در شیراز که آقای دکتر "مهدی حمیدی" دبیر ادبیات آن بود ثبت نام کرده بودم. اولین انشا را با این مضمون دادند: دیوان حافظ بهتر است یا مولوی ؟

برداشتم نوشتم: من یک بچه قشقایی از عشایر هستم. بهتر است از بنده بپرسید: میش چند ماهه می زاید؟ اسب بیشتر بار می برد یا خر؟ تا برای من کاملا روشن باشد. ... و تقریبا شرح مفصلی از حیوانات که جز لاینفک زندگی عشایر بود، ارائه دادم و قلمفرسایی کردم و در پایان نوشتم: من دیوان حافظ و مولوی را بیشتر در ویترین کتاب فروشی ها دیده ام. چگونه می توانم راجع به فرق و برتری این با آن انشا بنویسم؟

وقتی شروع به خواندن انشا کردم، خنده بچه ها گوش فلک ر ا پر کرد؛ ولی آقای حمیدی فکورانه به آن گوش کرد و به من نمره بیست داد. در کمال تعجب و ناباوری گفت: اتفاقا این جوان، نویسنده بزرگی خواهد شد. ...

محمد بهمن بیگی
پایه گذار آموزش عشایر ایران
نویسنده کتاب ایل من بخارای من
برنده جوایز یونسکو
نرگسِ مردم‌فریبی داشت شبنم می‌فروخت
باهمان چشمی که می‌زد زخم مرهم می‌فروخت

زندگی چون برده‌داری پیر در بازارِ عمر
داشت یوسف را به مُشتی خاکِ عالم می‌فروخت

زندگی این تاجرِ طماعِ ناخن‌خشکِ پیر
مرگ را همچون شراب ناب کم‌کم می‌فروخت

در تمام سال‌های رفته بر ما روزگار
شادمانی می‌خرید از ما و ماتم می‌فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه‌ها
گل‌فروش ای کاش با آن‌ها مرا هم می‌فروخت

#فاضل_نظری
گاهی فقط بی‌خیال باش...
وقتی قادر به تغییرِ بعضی چیزها نیستی؛
روزت را برایِ عذابِ داشتن‌ها و
افسوسِ نداشتن‌ها خراب نکن!
دنیا همین است؛ همه‌ی بادهای آن موافق،
همه‌ی اتفاقات آن دلنشین،
و همه‌ی روزهای آن خوب نیست!
اینجا گاهی حتی آب هم سربالا می‌رود...
پس تعجبی ندارد اگر آدم‌ها جوری باشند که
تو دوست نداری!
گاه‌گاهی در انتخاب‌هایت تجدید نظر کن.
فراموش نکن؛
تو مجاز به انتخابِ آدم‌هایی، نه تغییرِ آنها...

#نرگس_صرافیان_طوفان
دقت کردیدانسانهای صادق به
صداقت حرف هیچکس شک نمیکنند
و حرفِ همه را باور دارند ؟!
انسانهای دروغگو تقریبا حرف هیچکس
را باور ندارند و معتقدند که همه دروغ
میگویند !
انسانهای امیدوار همواره در حال
امیدوار کردن دیگرانند.
انسانهای نا امید همیشه آیه یاس میخوانند !
انسانهای حیله گر معتقدند که
همه مشغول توطئه هستند
انسانهای شریف همه را شرافتمند میدانند !
انسانهای بزرگوار بیشترین کلامشان،
تشکر از دیگران است.
انسانهای نظر بلند هرکاری برای
هرکسی میکنند بازهم با شرمندگی
میگویند:
ببخشید که بیشتر از این از دستم
بر نیامد.
انسانهای تنگ نظر هرکاری برای
هرکس انجام دهند چندین برابر
می بینندش.
انسانهای بامحبت در نهایت مهربانی
همه را با جانم، عمرم، عزیزم خطاب میکنند.
انسانهای متواضع تقریبا در مقابل
خواسته همه دوستان میگویند:
چشم سعی میکنم
انسانهای پرتوقع انتظار دارند همه
در مقابل حرف هایشان بگویند چشم.
انسانهای حسود همیشه فکر میکنند
که همه به آنها حسادت میکنند.
انسانهای دانا در جواب بیشتر
سوالات میگویند: نمیدانم.
انسانهای نادان تقریبا در مورد
هر چیزی میگویند: من بهترمیدانم ..!
من فکر میکنم موقعیت‌هایی در زندگی پیش می‌آید که انسان باید سکان کشتی خود را
به دست جریان سرنوشت بسپارد،
درست مثل اینکه قدرت مقابله
در برابر امواج آن را ندارد.

در این صورت ممکن است خیلی زود متوجه شود
که جریان آب رودخانه، به نفع او بوده است ...
این موقعیت را تنها خود او درک میکند
ممکن است شخص دیگری صحنه را ببیند
و فکر کند که کشتی در حال غرق شدن است،
غافل از اینکه هرگز آن کشتی چنین
ناخدای استوار و محکمی نداشته است...!

کتاب : دخمه
#ژوزه_ساراماگو
‏وقتی مفهوم "دیگری بودن" ریشه می‌دواند، باورنکردنی ترین اتفاقها امکان‌پذیر می‌شود.

#بالکان_اکسپرس
‏زیستن در دنیایی که هیچ‌کس بخشوده نمی‌شود و هر نوع رهایی غیر ممکن است، زیستن در جهنم است.

#شوخی
#میلان_کوندرا
اورهان‌ پاموک‌ با این‌ کلمات‌ آغاز می‌شود: «روزی‌ کتابی‌ خواندم‌ و کل‌ زندگی‌ام‌ عوض‌ شد.»

#زندگی_نو
#اورهان_پاموک
اگر قرار است
برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ،
بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند
و یا نوازشی عاشقانه کنیم .

#شكسپير
پاییز

یک غزل مانده که من شاعر پاییز شوم
از خودم دل بکنم سرد و غم انگیز شوم

یک قدم مانده که تا خشک شود خاک تنم
ناله ی سرد گل و نعره ی جالیز شوم

شاخه ام لانه ی عشق و غزل و خاطره بود
باید از جور زمان بی کس و ناچیزشوم

پُرم از نعره ی خاموش و پراز خش خش برگ
وقت آن است که از فاجعه لبریز شوم

زیر شلاق خزان برگ و برم می ریزد
یک قدم مانده که با مرگ گلاویز شوم
دفتر نقاشی خدا همیشه زیباست
اما فصل پاییز را برای خودت
آرامتر ورق بزن
و تمامی رنگها را به خاطر بسپار
که عشق لابلای همین رنگهای زیباست
#بوی_باران

دلم بوی باران می خواهد
تنم یک هوا خیس باران می خواهد
چشمانم به آسمان، رنگین کمان می خواهد
نگاهم به زیبایی ، گلی نسترن می خواهد
دلم به رویاها، عشقی ناب می خواهد
لبانم به لبخند، کمی شوق می خواهد
صدایم به آواز ، کمی شادی می خواهد
پاهایم به راه ، اندکی امید می خواهد
سینه ام به پاکی، کمی نفس می خواهد

بیش انتظاری نیست !

دلم به روزگار ها
فقط
کمی زندگی می خواهد !!

#ع_دباغ
کتاب های تربیتی کودکان ، چاپ دهه 50