کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
گرگ ها هرگز گریه نمی کنند؛
اما گاهی چنان عرصه ی زندگی بر آنان تنگ می شود،
که برفراز بلندترین کوهها می روند
و دردناکترین زوزه ها را می کشند!

#ارنستو_چگوارا
حكايت كوتاه


شیر و گرگ و روباهی با هم به شکار می روند. آن ها با همراهی هم یک گاو وحشی، بز و خرگوش شکار کردند

شیر به گرگ می گوید این سه شکار را تقسیم کن. گرگ گفت گاو وحشی که بزرگتر است از آن شماست. من از بز استفاده می کنم و خرگوش هم قسمت روباه باشد. شیر گفت چه گفتی؟ در جایی که من وجود دارم تو اظهار وجود می کنی
پیشتر بیا. گرگ که پیش آمد شیر با پنجه های نیرومندش او را در هم درید.
سپس شیر رو به روباه کرد و گفت حالا تو این شکارها را تقسیم کن.

روباه گفت سرورم این گاو فربه برای صبحانه شما، این بز هم غذای وسط روز شما و خرگوش هم برای شام مناسب است. شیر گفت تو این تقسیم کردن را از که آموختی؟
روباه گفت از سر بریده گرگ!!!
بوی باران دیده خاک
بوی اتش دیده نان
بوی شبنم دیده گل
بوی گیسو دیده یار
بوی عاشق دیده دل

وقت رفتن !
ماندگار

با دلی اتش نگار
میکنم خاطر به یاد
ان نگاهٍ پٍی خمار و گرمیٍ لبخند یار

#ع_دباغ
رسم بازاریان قدیم بر این بود که اول صبح وقتی دکان را باز می کردند،
کرسی کوچکی را بیرون مغازه می گذاشتند اولین مشتری که می آمد جنس به او می فروخت وبلافاصله کرسی را به داخل مغازه می آورد (یعنی دشت نمودم )،
مشتری دوم که می آمد و جنسی می خواست حتی اگر خودش آن جنسی را داشت نگاه به بیرون می کرد که ببیند کدام‌ مغازه هنوز کرسی اش بیرون است و دشت نکرده است آن وقت اشاره می کرد که برو آن دکان (که کرسی اش بیرون است) جنس دارد و از او بخر که او هم دشت اول را کرده باشد.

و بدین شکل هوای هم دیگر را داشتند...
و اینگونه جوانمردی و انصاف می چرخید و
می چرخید ...وسط زندگی ها؛؛ سفره ها...
‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟
راستش زور من ِ خسته به طوفان نرسید

گر چه گفتند بهاران برسد مال منی
قصه آخر شد و پایان زمستان نرسید

من گذشتم که به تقدیر خودم تکیه کنم
جگرم سوخت ولی عشق به عصیان نرسید..

#شهریار
👍1
زمانی برای ما خواهد رسید که
زنجیرها از هم خواهند گسست.
با تولدِ عشقی که آزاد خواهد بود
رویاهایی که از دیرباز محکوم به انکار بودند شکوفا خواهند شد
و عشقی را که اکنون باید پنهان کنیم آشکار خواهد گشت
زمانی برای من و تو سرانجام خواهد رسید
تا زندگی کنیم آنچنان‌که شایسته‌ی ماست…


#رومئو_ژولیت
#ویلیام_شکسپیر
مردی خانه ای زیبا با حیاطی
پر از درختان میوه داشت.

در همسایگی او مردی حسود منزل
داشت و همیشه سعی می کرد اوقات
او را تلخ کند و بنحوی او را آزار دهد.

همسایه خوب یک روز صبح که خواست
از در خانه خارج شود دید یک سطل پر
از زباله کنار در است. فهمید که مال مرد
حسود همسایه است , پس سطل را تمیز
کرد و آن را از میوه های حیاط خود پر
کرد تا برای همسایه ببرد.
وقتی همسایه صدای در زدن او را
شنید خوشحال شد و پیش خود فکر
کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است.
وقتی در را باز کرد مرد میوه های
تازه را به او داد و گفت:

هرکس آن چیزی رابا دیگری
قسمت میکند که از آن بیشتر دارد
آنانکه با افکاری پاک وفطرتی زیبا
در قلب دیگران جای دارند را هرگز
هراسی از فراموشی نیست، چرا که جاودانند

# کوروش کبیر

7 آبان بزرگداشت خالق ادبیات
«گفتار نیک،پندارنیک،کردارنیک»
کوروش بزرگ گرامی باد
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ
ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮ
ﺧﯿﻠﯽ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺩ؛
ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ
دو ﺑﺎﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻔﺖ
ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻧﻤﺎ ﺷﺪ ...
ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﺁﺩﻣﻬﺎ
ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ کشند ...
خانه های بزرگ اما خانواده های کوچک داریم،
مدرک تحصیلی بالا اما درک پایینی داریم،
بی هیچ ملاحظه ای روزها را میگذرانیم اما دلمان
عمر نوح میخواهد!
کم میخندیم و زود عصبانی میشویم،

کم مطالعه میکنیم اما همه چیز را میدانیم،
زیاد دروغ میگوییم اما همه از دروغ متنفریم،
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم
اما زندگی کردن را نه!
ساختمانهای بلند داریم اما طبعمان کوتاه است،
بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم،
بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم!

فضای بیرون را فتح کرده ایم اما فضای درون را نه،
بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر عمل میکنیم،
عجله کردن را آموخته ایم
و نه صبر کردن را...!

مگر بیشتر از یکبار فرصت
زندگی کردن داریم...؟!
من اگر پیامبربودم
رسالتم شادمانی بود
بشارتم آزادی
ومعجزه ام خنداندن کودکان

نه ازجهنمی میترساندم
و نه به بهشتی وعده میدادم
تنهامی آموختم
اندیشیدن را
و انسان بودن را

#چارلی_چاپلین
با خستگی راه می‌رفتم
پشتِ سرم را نگاه کردم
بنظر می‌آمد که دارم با طنابی می‌کشم
تپه‌ی اندوه را با دستِ راستم
و کوهِ امید را با دستِ چپم...

#مرام_المصری
📙 آزادی عریان می آید
ای دنیا !
اگر جای خالی داشتی
آن را با
درختان سبز برگ
پرندگان خوش آواز
آهو ان زیبا چشم
رودخانه های آبی رنگ
برکه های نیلوفر
مراتع زرد گل ..


دنیا !
اگر جای خالی داشتی
آن را با
بچه هایی شاد
مردان و زنانی آزاده
مردمانی زیبا فکر

و اگر
روزی توانستی
آن را با
درستی
آزادی
مهربانی
و عشق ..

پر کن!

#ع_دباغ
در دبیرستانی در شیراز که آقای دکتر "مهدی حمیدی" دبیر ادبیات آن بود ثبت نام کرده بودم. اولین انشا را با این مضمون دادند: دیوان حافظ بهتر است یا مولوی ؟

برداشتم نوشتم: من یک بچه قشقایی از عشایر هستم. بهتر است از بنده بپرسید: میش چند ماهه می زاید؟ اسب بیشتر بار می برد یا خر؟ تا برای من کاملا روشن باشد. ... و تقریبا شرح مفصلی از حیوانات که جز لاینفک زندگی عشایر بود، ارائه دادم و قلمفرسایی کردم و در پایان نوشتم: من دیوان حافظ و مولوی را بیشتر در ویترین کتاب فروشی ها دیده ام. چگونه می توانم راجع به فرق و برتری این با آن انشا بنویسم؟

وقتی شروع به خواندن انشا کردم، خنده بچه ها گوش فلک ر ا پر کرد؛ ولی آقای حمیدی فکورانه به آن گوش کرد و به من نمره بیست داد. در کمال تعجب و ناباوری گفت: اتفاقا این جوان، نویسنده بزرگی خواهد شد. ...

محمد بهمن بیگی
پایه گذار آموزش عشایر ایران
نویسنده کتاب ایل من بخارای من
برنده جوایز یونسکو
نرگسِ مردم‌فریبی داشت شبنم می‌فروخت
باهمان چشمی که می‌زد زخم مرهم می‌فروخت

زندگی چون برده‌داری پیر در بازارِ عمر
داشت یوسف را به مُشتی خاکِ عالم می‌فروخت

زندگی این تاجرِ طماعِ ناخن‌خشکِ پیر
مرگ را همچون شراب ناب کم‌کم می‌فروخت

در تمام سال‌های رفته بر ما روزگار
شادمانی می‌خرید از ما و ماتم می‌فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه‌ها
گل‌فروش ای کاش با آن‌ها مرا هم می‌فروخت

#فاضل_نظری
گاهی فقط بی‌خیال باش...
وقتی قادر به تغییرِ بعضی چیزها نیستی؛
روزت را برایِ عذابِ داشتن‌ها و
افسوسِ نداشتن‌ها خراب نکن!
دنیا همین است؛ همه‌ی بادهای آن موافق،
همه‌ی اتفاقات آن دلنشین،
و همه‌ی روزهای آن خوب نیست!
اینجا گاهی حتی آب هم سربالا می‌رود...
پس تعجبی ندارد اگر آدم‌ها جوری باشند که
تو دوست نداری!
گاه‌گاهی در انتخاب‌هایت تجدید نظر کن.
فراموش نکن؛
تو مجاز به انتخابِ آدم‌هایی، نه تغییرِ آنها...

#نرگس_صرافیان_طوفان