کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
ميخواهم برگردم به پنجره‌هايی كه انتظار می‌فهميدند،
و كلوخ‌هايی كه عشق را به شيشه‌ها می‌رساندند.
ميخواهم برگردم به دوست داشتن‌های واقعی،
و نگاه‌هايی كه با دلهره از بالای بام‌ها، در لابلای آويز رخت‌ها، به كوچه خيز برمی‌داشت،
و تنها يک رهگذر بوی آمدن میداد. می‌خواهم برگردم به بوسه‌هايی كه مجازی نبودند،
و عشق‌هايی كه فقط يک نفر را ميشناختند. فقط یک نفر …
زوجی تنها دو سال از زندگی‌شان گذشته بود به تدریج با مشکلاتی در جریان مراودات خود مواجه شدند به گونه‌ای که زن معتقد بود
از این زندگی بی معنا بیزار است
زیرا همسرش رمانتیک نبود، بدین سبب روزی از روزها به شوهرش گفت که باید ازهم جدا شویم.
اما شوهر پرسید چرا؟

زن جواب داد من از این زندگی سیر شده‌ام دلیل دیگری وجود ندارد.

تمام عصر آنروز شوهر به آرامی روی مبل نشسته بود و حرفی نمی‌زد.
زن بسیار غمگین شده در این اندیشه بود که شوهرش حتی برای ماندنش ، او را متقاعد نمی‌سازد.

تا اینکه شوهر از او پرسید:
چطور می‌توانم تو را از تصمیم منصرف کنم؟

زن در جواب گفت تو باید به یک سوال من پاسخ دهی اگر پاسخ تو مرا راضی کند من از تصمیم خود منصرف خواهم شد

سپس ادامه داد من گلی در کنار پرتگاه را بسیار دوست دارم
اما نتیجه‌ی چیدن آن گل ، "مرگ "خواهد بود
آیا تو آنرا برای من خواهی چید؟

شوهر کمی فکر کرد و گفت فردا صبح پاسخ این سوال تورا می‌دهم .

صبح روز بعد زن بیدار شد و متوجه شد که شوهرش در خانه نیست و روی میز نوشته‌ایی زیر فنجان شیر گرم دیده می‌شود.

زن شروع به خواندن نوشته‌ی شوهرش کرد که می‌گفت:
عزیزم ، من آن گل را نخواهم چید اما بگذار علت آنرا برایت توضیح دهم.

اول اینکه تو هنگامی که با کامپیوتر تایپ می‌کنی مرتکب اشتباهات مکرر می‌شوی
و بجز گریه چاره‌ی دیگری نداری
به همین دلیل من باید باشم تا بتوانم اشتباه تو را تصحیح کنم.

دوم اینکه تو همیشه کلید را فراموش می‌کنی
من باید باشم تا در را برای تو باز کنم.

سوم اینکه تو همیشه به کامپیوتر خیره نگاه می‌کنی و این نشان می‌دهد تو نزدیک بین هستی
من باید باشم تا روزی که پیر می‌شوی ناخن‌های تورا کوتاه کنم.

به همین دلیل مطمئنم کسی وجود ندارد که بیشتر از من عاشق تو باشد و من هرگز آن گل را نخواهم چید.
اشک‌های زن جاری شد وی به خواندن نامه ادامه داد:

عزیزم اگر تو از پاسخ من خرسند شدی
لطفا در را باز کن زیرا من نانی که تو دوست داری را ، در دست دارم.
زن در را باز کرد و دید شوهرش در انتظار ایستاده است.

زن اکنون می‌دانست که هیچ کس بیشتر از شوهرش او را دوست ندارد.

عشق همان جزییات ریز معمولی و عادی زندگی روزانه است
که خیلی ساده و بی اهمیت از کنار آنها می‌گذریم.

ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ! ﻭﻟﯽ .ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ:
ﺣﻮﺍ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﭼﺮﺍ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺭﺩ ؟
ﺳﺎﺩﻩ ﻧﺒﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﺍﻣﺎ
ﺣﻮﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺎ اﺭﺯﺵ‌تر ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﮐﻪ می‌گویند ﻣﻔﺖ ﺍﺯ
ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ
سیب هنوز هم شیرین است
هنوز هم آدم بهشت را به لبخند حوا می‌فروشد
برای کشتن یک جامعه
روشی ساده به کار گیرید:
بر فرهنگ آنان تمرکز کنید،
ابتدا کتاب را از آنها بگیرید
و بعد سرشان را درون تلویزیون فرو کنید!

#کارل_پوپر
از زمانی که آدم و حوا سیب را خوردند تا امروز، انسان ها از انجام دادن هر حماقتی که از دستشان بر می آمده فرو گذار نبوده اند !

#برتراند_راسل
هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد
و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد .

# چارلی چاپلین
فال امشب حافظ
معلمم گفت:
زندگي را تعريف كن
گفتم زندگي
"تعريف كردني نيست"
ناراحت شد
و نمره ام را صفر داد..

سالها بعد كه او را ديدم،
"پير" شده بود
و عصا به دست راه مي رفت
جلو رفتم و گفتم:
زندگي را تعريف كن
آرام خنديد و گفت:
نمره ات بيست
زندگي را بايد زيست...
هیچ کجا خانه‌ی پدری نمیشود. جایی که بوی بچگی‌هایت را میدهد. از درب‌ِ رنگ و رو رفته‌ی کهنه‌اش که وارد می‌شوی، صدای خنده و بازی‌های بچگی‌ات را می‌شنوی، چشم‌هایت را می‌بندی، و در خاطراتت جان می‌گیری. صدای کودکی را میشنوی که در گوشه‌های حیاط و زیر سایه‌ی درخت‌ها بازی میکند، می‌خندد، و ذوق می‌کند. مگر میشود چنین جایی بود و شاد نبود؟ مگر میشود عطر غذای مادرت را استشمام کنی و خوشحال نباشی؟ اصلا مگر میشود کنار مادرت بنشینی، چند استکان چای اجباری‌اش را بنوشی، و احساس خوشبختی نکنی؟ بهترین گوشه‌ی دنیا، خانه‌ای‌ست که کودکی‌هایت میان گل‌های باغچه‌اش نفس کشید. بهترین کاخ دنیا را هم که برایت بسازند، هیچ کجا برایت آن خانه نخواهد شد ...
یک زندگی کم است ...!
برای آن‌که تمام شکل‌های دوستت دارم را با تو در میان بگذارم ...
می‌خواهم هر صبح که پنجره را باز میکنی ،
آن درخت روبه‌ رو من باشم ...
فصل تازه من باشم ...
آفتاب من باشم ...
استکان چای من باشم ...
و هر پرنده ای که نان از انگشتان تو می‌گیرد ...
یک زندگی کم است ...!
برای شاعری که می‌خواهد در تمام جمله ها دوستت داشته باشد ...!
کاغذ سفيد را هر چقدر هم که تميز و زيبا باشد، کسي قاب نمي گيرد...

براي ماندگاری در ذهن ها بايد
حرفی براي گفتن داشت!!
↴⁣⁣⁣⁣⁣⁣

⁣هیچ نیازی به رقابت با دیگری نیست.
تو خودت هستی و همانگونه که هستی بسیار خوب است
خودت را بپذیر..

راهی را نرو که از سرِ ترس است.
راهی را برو که عشق و سرور تو را وادار به پیمودنش می کند

مقاومت درونی را کنار بگذار ،
بگذار امور همان گونه که هستند باشند.

این پذیرش ، تو را به آن قلمروی آرامش درون خواهد برد.
هرگاه این لحظه را به هر شکلی که باشد به گونه ای عمیق بپذیری
در آرامش هستی.
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :
آنچه گفتند و سرودند...
تو آنی !!
خود تو جان جهانی !
گر نهانی و عیانی!
تو همانی که همه عُمر به دنبال خودت نعره زنانی...
تو ندانی که خود آن نقطه‌ی عشقی...
تو خود اسرار نهانی!

#مولانا
کودکان را به پنج دلیل دوست دارم؛

"گریه می کنند"
چرا که گریه کلید بهشت است.
"قهر می کنند" ولی زود آشتی
می کنند چرا که دلی بی کینه دارند.

"چیزی را زود خراب می کنند "
چون دلبستگی به دنیا ندارند.
"با خاک بازی می کنند "
چون غرور ندارند.
"هر چه دارند می خورند "
چون غم فردا ندارند.

حضرت محمد(ص)
مرد داستان فروش، پوستین گودرر