دو چیز شما را تعریف می کند،
صبر شما وقتی که چیزی ندارید
و رفتار شما وقتی که همه چیز دارید.
امام علی (ع)
صبر شما وقتی که چیزی ندارید
و رفتار شما وقتی که همه چیز دارید.
امام علی (ع)
دقايقي در زندگي هست
که دلت براي کسي آنقدر تنگ مي شود
که مي خواهي او را
از روياهايت بيرون بکشي و
در دنياي واقعي بغلش کني
#گابريل_گارسيا_مارکز
که دلت براي کسي آنقدر تنگ مي شود
که مي خواهي او را
از روياهايت بيرون بکشي و
در دنياي واقعي بغلش کني
#گابريل_گارسيا_مارکز
این چنین نیست ؛کبوتر با کبوتر
باز با باز ...
گاهی ...
کبوتر با کبوتر
باز تنهاست ...
چه رفتن ها که می ارزد به بودن های پوشالی
چه آغوشی؟
چه امّیدی به این احساس تو خالی؟
کبوتر با کبوتر مانده اما از سر اجبار
در این دنیای تودرتو،
تو دیگر از چه مینالی؟
یکی را دوستش داری که او دنبال غیر از توست
کجا دیدی جهانی را به این شوریده احوالی؟
کلاغِ آخرِ قصه هنوزم مانده در راهست
برای آخری زیبا، دگر پیدا چه تمثالی؟
بمان تنها که تنهایی به این تن ها شرف دارد
چه رفتن ها که می ارزد به بودن های پوشالی...
"#معنی ها"
با بودن ها ست
که تنهایی بی معنی ست
با حرف هاست
که سکوت بی معنی ست
با محبت هاست
که درد ها بی معنی ست
با شادی هاست
که غم ها بی معنی ست
با نوازش هاست
که زخم ها بی معنی ست
با گرمی نفس هاست
که سردی ها بی معنی ست
با نگاه زیباست
که تیرگی ها بی معنی ست
با عشق هاست
که دلتنگی بی معنی ست
آری بیا
بمان
سخن بگو
مهر بورز
لبخند بزن
نوازش کن
عاشق باش
تا زندگی ها !
بماند
#ع_دباغ
با بودن ها ست
که تنهایی بی معنی ست
با حرف هاست
که سکوت بی معنی ست
با محبت هاست
که درد ها بی معنی ست
با شادی هاست
که غم ها بی معنی ست
با نوازش هاست
که زخم ها بی معنی ست
با گرمی نفس هاست
که سردی ها بی معنی ست
با نگاه زیباست
که تیرگی ها بی معنی ست
با عشق هاست
که دلتنگی بی معنی ست
آری بیا
بمان
سخن بگو
مهر بورز
لبخند بزن
نوازش کن
عاشق باش
تا زندگی ها !
بماند
#ع_دباغ
روایتی هست که میگوید:
خواجه شمسالدین محمد؛ شاگرد نانوایی بود. عاشق دختر یکی از اربابان شهر شد. که دختری بود زیبارو بنام شاخ نبات.
در کنار نانوایی مکتب خانه ای قرار داشت که در آنجا قرآن آموزش داده میشد و شمسالدین در اوقات بیکاری پشت در کلاس مینشست و به قرآن خواندن آنان گوش میداد. تا اینکه روزی از شاخ نبات پیغامی شنید که در شهر پخش شد " من از میان خواستگارانم با کسی ازدواج میکنم که بتواند 100 درهم برایم بیاورد!"
100 درهم، پول زیادی بود که از عهده خیلی از مردم آن زمان بر نمیآمد که بتوانند این پول را فراهم کنند
عده ای از خواستگاران شاخ نبات پشیمان شدند و عده ای دیگر نیز سخت تلاش کردند تا بتوانند این پول را فراهم کنند و او را که دختری زیبا بود و ثروتمند به همسری گزینند
در بین خواستگاران خواجه شمسالدین محمد نیز به مسجد محل رفت و با خدای خود عهد بست که اگر این 100 درهم را بتواند فراهم کند 40 شب به مسجد رود و تا صبح نیایش کند.
او کار خود را بیشتر کرد و شبها نیز به مسجد میرفت و راز و نیاز میکرد تا اینکه در شب چهلم توانست 100 درهم را فراهم کند و شب به خانه شاخ نبات رفت و اعلام کرد که توانسته است 100 درهم را فراهم کند و مایل است با شاخ نبات ازدواج کند.
شاخ نبات او را پذیرفت و پذیرایی گرمی از او کرد و اعلام کرد که از این لحظه خواجه شمسالدین شوهر من است. شمسالدین با شاخ نبات راجع به نذری که با خدای خود کرده بود گفت و از او اجازه خواست تا به مسجد رود و آخرین شب را نیز با راز و نیاز بپردازد تا به عهد خود وفا کرده باشد.
اما شاخ نبات ممانعت کرد. خواجه شمسالدین با ناراحتی از خانه شاخ نبات خارج شد و به سمت مسجد رفت و شب چهلم را در آنجا سپری کرد. سحرگاه که از مسجد باز میگشت چند جوان مست خنجر به دست جلوی او را گرفتند و جامی به او دادند و گفتند بنوش او جواب داد من مرد خدایی هستم که تازه از نیایش با خدا فارغ شدهام، نمیتوانم این کار را انجام دهم
اما آنان خنجر را به سوی او گرفتند و گفتند اگر ننوشی تو را خواهیم کشت بنوش، خواجه شمسالدین اولین جرعه را نوشید آنان گفتند چه میبینی گفت: هیچ و گفتند: دگر بار بنوش، نوشید، گفتند:حال چه میبینی؟
گفت: حس میکنم از آینده باخبرم و گفتند :باز هم بنوش، نوشید، گفتند: چه میبینی؟ گفت :حس میکنم قرآن را از برم؛ و خواجه آن شب به خانه رفت و شروع کرد از حفظ قرآن خواندن و شعر گفتن و از آیندهی مردم گفتن و دیگر سراغی هم از شاخ نبات نگرفت!
تا اینکه آوازه او به گوش شاه رسید و شاه او را نزد خود طلبید و او از آن پس همدم شاه شد؛ و شاه لقب لسانالغیب و حافظ را به او داد.
(لسانالغیب چون از آینده مردم میگفت و حافظ چون حافظ کل قرآن بود)
تا اینکه شاخ نبات آوازه او را شنید و فهمید و نزد شاه است و به دنبال او رفت اما...
حافظ او را نخواست و گفت: زنی که مرا از خدای خود دور کند به درد زندگی نمیخورد...
تا اینکه با وساطت شاه با هم ازدواج کردند.
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کزآن شاخ نباتم دادند.
خواجه شمسالدین محمد؛ شاگرد نانوایی بود. عاشق دختر یکی از اربابان شهر شد. که دختری بود زیبارو بنام شاخ نبات.
در کنار نانوایی مکتب خانه ای قرار داشت که در آنجا قرآن آموزش داده میشد و شمسالدین در اوقات بیکاری پشت در کلاس مینشست و به قرآن خواندن آنان گوش میداد. تا اینکه روزی از شاخ نبات پیغامی شنید که در شهر پخش شد " من از میان خواستگارانم با کسی ازدواج میکنم که بتواند 100 درهم برایم بیاورد!"
100 درهم، پول زیادی بود که از عهده خیلی از مردم آن زمان بر نمیآمد که بتوانند این پول را فراهم کنند
عده ای از خواستگاران شاخ نبات پشیمان شدند و عده ای دیگر نیز سخت تلاش کردند تا بتوانند این پول را فراهم کنند و او را که دختری زیبا بود و ثروتمند به همسری گزینند
در بین خواستگاران خواجه شمسالدین محمد نیز به مسجد محل رفت و با خدای خود عهد بست که اگر این 100 درهم را بتواند فراهم کند 40 شب به مسجد رود و تا صبح نیایش کند.
او کار خود را بیشتر کرد و شبها نیز به مسجد میرفت و راز و نیاز میکرد تا اینکه در شب چهلم توانست 100 درهم را فراهم کند و شب به خانه شاخ نبات رفت و اعلام کرد که توانسته است 100 درهم را فراهم کند و مایل است با شاخ نبات ازدواج کند.
شاخ نبات او را پذیرفت و پذیرایی گرمی از او کرد و اعلام کرد که از این لحظه خواجه شمسالدین شوهر من است. شمسالدین با شاخ نبات راجع به نذری که با خدای خود کرده بود گفت و از او اجازه خواست تا به مسجد رود و آخرین شب را نیز با راز و نیاز بپردازد تا به عهد خود وفا کرده باشد.
اما شاخ نبات ممانعت کرد. خواجه شمسالدین با ناراحتی از خانه شاخ نبات خارج شد و به سمت مسجد رفت و شب چهلم را در آنجا سپری کرد. سحرگاه که از مسجد باز میگشت چند جوان مست خنجر به دست جلوی او را گرفتند و جامی به او دادند و گفتند بنوش او جواب داد من مرد خدایی هستم که تازه از نیایش با خدا فارغ شدهام، نمیتوانم این کار را انجام دهم
اما آنان خنجر را به سوی او گرفتند و گفتند اگر ننوشی تو را خواهیم کشت بنوش، خواجه شمسالدین اولین جرعه را نوشید آنان گفتند چه میبینی گفت: هیچ و گفتند: دگر بار بنوش، نوشید، گفتند:حال چه میبینی؟
گفت: حس میکنم از آینده باخبرم و گفتند :باز هم بنوش، نوشید، گفتند: چه میبینی؟ گفت :حس میکنم قرآن را از برم؛ و خواجه آن شب به خانه رفت و شروع کرد از حفظ قرآن خواندن و شعر گفتن و از آیندهی مردم گفتن و دیگر سراغی هم از شاخ نبات نگرفت!
تا اینکه آوازه او به گوش شاه رسید و شاه او را نزد خود طلبید و او از آن پس همدم شاه شد؛ و شاه لقب لسانالغیب و حافظ را به او داد.
(لسانالغیب چون از آینده مردم میگفت و حافظ چون حافظ کل قرآن بود)
تا اینکه شاخ نبات آوازه او را شنید و فهمید و نزد شاه است و به دنبال او رفت اما...
حافظ او را نخواست و گفت: زنی که مرا از خدای خود دور کند به درد زندگی نمیخورد...
تا اینکه با وساطت شاه با هم ازدواج کردند.
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کزآن شاخ نباتم دادند.
خودت را
به هيچ زبانی برای كسی ترجمه نكن !
آن كس كه دوستت دارد بايد همه آنچه كه هستی
را از لا به لای حرف های نگفته ات از عمق
نگاه ساده ات از حسادت دست های مهربانت بفهمد
آدم ها را از روی عکس هایشان نشناسید ،
آدم ها از بی حوصلگی هایشان
ازخستگی هایشان ، از دلتنگی ها
از غصه هايشان ؛
عکس نمی گیرند ..
به هيچ زبانی برای كسی ترجمه نكن !
آن كس كه دوستت دارد بايد همه آنچه كه هستی
را از لا به لای حرف های نگفته ات از عمق
نگاه ساده ات از حسادت دست های مهربانت بفهمد
آدم ها را از روی عکس هایشان نشناسید ،
آدم ها از بی حوصلگی هایشان
ازخستگی هایشان ، از دلتنگی ها
از غصه هايشان ؛
عکس نمی گیرند ..
زیباترین انسانهایی که دیدم...
چشم رنگی ها نبودند!!!
قد بلندها...
لب برجسته ها!!!
مو بلوندها...
هیچ کدام...
زیباترین نیستند!!!
مدلهای برندهای معروف...
زیباترین نیستند!!!
آنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند...
زیباترین نیستند!!!
زیباترین ها...
فقط...
شبیه به حرفهایشان هستند...
و چقدر دوست داشتنی اند...
انسانهایی که...
شبیه به حرفهایشان هستند!!!
آنهایی که بوی انسانیت...
از ده متریشان...
به مشامت می رسد!!!
آنهایی که چایت...
کنارشان سرد میشود...
و...
آرامششان در وجودت...
رخنه میکند!!!
اگر در زندگیتان...
یک زیباترین دارید...
قدرش را بدانید...
آنها بسیار...
اندک اند!!!
بعضی ها چهره شان خیلی
معمولیست
امّـــــــــــا
آنچه در قسمت چپ سینه شان
می تپد دل نیست،
اقیــــانــــوس محبّـــت است.
بعضیها تُنِ صدایشان خیلی
معمولیست ،
امّــــــــــا
سخن که میگویند، در جادوی
کلامشان غرق میشوی
بعضیها قد و قامتشان معمولیست
امّــــــــــا
حضورشان طپش قلب می آورد
بعضیها خیلی معمولی هستند
امّـــــــــا
همین معمولی بودنشان ، از آنها
جذابیتی منحصر به فرد میسازد..
#احمدشاملو
چشم رنگی ها نبودند!!!
قد بلندها...
لب برجسته ها!!!
مو بلوندها...
هیچ کدام...
زیباترین نیستند!!!
مدلهای برندهای معروف...
زیباترین نیستند!!!
آنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند...
زیباترین نیستند!!!
زیباترین ها...
فقط...
شبیه به حرفهایشان هستند...
و چقدر دوست داشتنی اند...
انسانهایی که...
شبیه به حرفهایشان هستند!!!
آنهایی که بوی انسانیت...
از ده متریشان...
به مشامت می رسد!!!
آنهایی که چایت...
کنارشان سرد میشود...
و...
آرامششان در وجودت...
رخنه میکند!!!
اگر در زندگیتان...
یک زیباترین دارید...
قدرش را بدانید...
آنها بسیار...
اندک اند!!!
بعضی ها چهره شان خیلی
معمولیست
امّـــــــــــا
آنچه در قسمت چپ سینه شان
می تپد دل نیست،
اقیــــانــــوس محبّـــت است.
بعضیها تُنِ صدایشان خیلی
معمولیست ،
امّــــــــــا
سخن که میگویند، در جادوی
کلامشان غرق میشوی
بعضیها قد و قامتشان معمولیست
امّــــــــــا
حضورشان طپش قلب می آورد
بعضیها خیلی معمولی هستند
امّـــــــــا
همین معمولی بودنشان ، از آنها
جذابیتی منحصر به فرد میسازد..
#احمدشاملو
درختی خواهد رویید
و بسیار درختان در سرزمینت
و باد پیغام هر درختی را
به دیگری خواهد رسانید
و از هم خواهند پرسید
در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟
سووشون
#سیمین_دانشور
و بسیار درختان در سرزمینت
و باد پیغام هر درختی را
به دیگری خواهد رسانید
و از هم خواهند پرسید
در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟
سووشون
#سیمین_دانشور
بهشت یعنی
یک موسیقی ملایم باشد
تو اینجا باشی
سرت روی پاهایم
دست راستم، لای موهایت
و دست چپم در حال نوشتن شعر
اما صبر کن
من که چپ دست نیستم
مهم نیست !
تا آن روز تمرین میکنم
اولویت همیشه با موهای توست ...!
#آنا گاوالدا
کتاب : من او را دوست داشتم
یک موسیقی ملایم باشد
تو اینجا باشی
سرت روی پاهایم
دست راستم، لای موهایت
و دست چپم در حال نوشتن شعر
اما صبر کن
من که چپ دست نیستم
مهم نیست !
تا آن روز تمرین میکنم
اولویت همیشه با موهای توست ...!
#آنا گاوالدا
کتاب : من او را دوست داشتم
بخشنده ترین فرد کسی است که
به افرادی کمک میکند که
هیچ توقعی از او ندارند ...
امام حسین(ع)
به افرادی کمک میکند که
هیچ توقعی از او ندارند ...
امام حسین(ع)
پازل دل کسی رو بهم ریختن
هنر نیست!
هر وقت تونستی
با تیکه های شکستۀ دل یک نفر
یک پازل جدید و قشنگ
براش بسازی
هنر کردی ..
هنر نیست!
هر وقت تونستی
با تیکه های شکستۀ دل یک نفر
یک پازل جدید و قشنگ
براش بسازی
هنر کردی ..
ميخواهم برگردم به پنجرههايی كه انتظار میفهميدند،
و كلوخهايی كه عشق را به شيشهها میرساندند.
ميخواهم برگردم به دوست داشتنهای واقعی،
و نگاههايی كه با دلهره از بالای بامها، در لابلای آويز رختها، به كوچه خيز برمیداشت،
و تنها يک رهگذر بوی آمدن میداد. میخواهم برگردم به بوسههايی كه مجازی نبودند،
و عشقهايی كه فقط يک نفر را ميشناختند. فقط یک نفر …
و كلوخهايی كه عشق را به شيشهها میرساندند.
ميخواهم برگردم به دوست داشتنهای واقعی،
و نگاههايی كه با دلهره از بالای بامها، در لابلای آويز رختها، به كوچه خيز برمیداشت،
و تنها يک رهگذر بوی آمدن میداد. میخواهم برگردم به بوسههايی كه مجازی نبودند،
و عشقهايی كه فقط يک نفر را ميشناختند. فقط یک نفر …
زوجی تنها دو سال از زندگیشان گذشته بود به تدریج با مشکلاتی در جریان مراودات خود مواجه شدند به گونهای که زن معتقد بود
از این زندگی بی معنا بیزار است
زیرا همسرش رمانتیک نبود، بدین سبب روزی از روزها به شوهرش گفت که باید ازهم جدا شویم.
اما شوهر پرسید چرا؟
زن جواب داد من از این زندگی سیر شدهام دلیل دیگری وجود ندارد.
تمام عصر آنروز شوهر به آرامی روی مبل نشسته بود و حرفی نمیزد.
زن بسیار غمگین شده در این اندیشه بود که شوهرش حتی برای ماندنش ، او را متقاعد نمیسازد.
تا اینکه شوهر از او پرسید:
چطور میتوانم تو را از تصمیم منصرف کنم؟
زن در جواب گفت تو باید به یک سوال من پاسخ دهی اگر پاسخ تو مرا راضی کند من از تصمیم خود منصرف خواهم شد
سپس ادامه داد من گلی در کنار پرتگاه را بسیار دوست دارم
اما نتیجهی چیدن آن گل ، "مرگ "خواهد بود
آیا تو آنرا برای من خواهی چید؟
شوهر کمی فکر کرد و گفت فردا صبح پاسخ این سوال تورا میدهم .
صبح روز بعد زن بیدار شد و متوجه شد که شوهرش در خانه نیست و روی میز نوشتهایی زیر فنجان شیر گرم دیده میشود.
زن شروع به خواندن نوشتهی شوهرش کرد که میگفت:
عزیزم ، من آن گل را نخواهم چید اما بگذار علت آنرا برایت توضیح دهم.
اول اینکه تو هنگامی که با کامپیوتر تایپ میکنی مرتکب اشتباهات مکرر میشوی
و بجز گریه چارهی دیگری نداری
به همین دلیل من باید باشم تا بتوانم اشتباه تو را تصحیح کنم.
دوم اینکه تو همیشه کلید را فراموش میکنی
من باید باشم تا در را برای تو باز کنم.
سوم اینکه تو همیشه به کامپیوتر خیره نگاه میکنی و این نشان میدهد تو نزدیک بین هستی
من باید باشم تا روزی که پیر میشوی ناخنهای تورا کوتاه کنم.
به همین دلیل مطمئنم کسی وجود ندارد که بیشتر از من عاشق تو باشد و من هرگز آن گل را نخواهم چید.
اشکهای زن جاری شد وی به خواندن نامه ادامه داد:
عزیزم اگر تو از پاسخ من خرسند شدی
لطفا در را باز کن زیرا من نانی که تو دوست داری را ، در دست دارم.
زن در را باز کرد و دید شوهرش در انتظار ایستاده است.
زن اکنون میدانست که هیچ کس بیشتر از شوهرش او را دوست ندارد.
عشق همان جزییات ریز معمولی و عادی زندگی روزانه است
که خیلی ساده و بی اهمیت از کنار آنها میگذریم.
ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ! ﻭﻟﯽ .ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ:
ﺣﻮﺍ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﭼﺮﺍ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺭﺩ ؟
ﺳﺎﺩﻩ ﻧﺒﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﺍﻣﺎ
ﺣﻮﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺎ اﺭﺯﺵتر ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﮐﻪ میگویند ﻣﻔﺖ ﺍﺯ
ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ
سیب هنوز هم شیرین است
هنوز هم آدم بهشت را به لبخند حوا میفروشد
از این زندگی بی معنا بیزار است
زیرا همسرش رمانتیک نبود، بدین سبب روزی از روزها به شوهرش گفت که باید ازهم جدا شویم.
اما شوهر پرسید چرا؟
زن جواب داد من از این زندگی سیر شدهام دلیل دیگری وجود ندارد.
تمام عصر آنروز شوهر به آرامی روی مبل نشسته بود و حرفی نمیزد.
زن بسیار غمگین شده در این اندیشه بود که شوهرش حتی برای ماندنش ، او را متقاعد نمیسازد.
تا اینکه شوهر از او پرسید:
چطور میتوانم تو را از تصمیم منصرف کنم؟
زن در جواب گفت تو باید به یک سوال من پاسخ دهی اگر پاسخ تو مرا راضی کند من از تصمیم خود منصرف خواهم شد
سپس ادامه داد من گلی در کنار پرتگاه را بسیار دوست دارم
اما نتیجهی چیدن آن گل ، "مرگ "خواهد بود
آیا تو آنرا برای من خواهی چید؟
شوهر کمی فکر کرد و گفت فردا صبح پاسخ این سوال تورا میدهم .
صبح روز بعد زن بیدار شد و متوجه شد که شوهرش در خانه نیست و روی میز نوشتهایی زیر فنجان شیر گرم دیده میشود.
زن شروع به خواندن نوشتهی شوهرش کرد که میگفت:
عزیزم ، من آن گل را نخواهم چید اما بگذار علت آنرا برایت توضیح دهم.
اول اینکه تو هنگامی که با کامپیوتر تایپ میکنی مرتکب اشتباهات مکرر میشوی
و بجز گریه چارهی دیگری نداری
به همین دلیل من باید باشم تا بتوانم اشتباه تو را تصحیح کنم.
دوم اینکه تو همیشه کلید را فراموش میکنی
من باید باشم تا در را برای تو باز کنم.
سوم اینکه تو همیشه به کامپیوتر خیره نگاه میکنی و این نشان میدهد تو نزدیک بین هستی
من باید باشم تا روزی که پیر میشوی ناخنهای تورا کوتاه کنم.
به همین دلیل مطمئنم کسی وجود ندارد که بیشتر از من عاشق تو باشد و من هرگز آن گل را نخواهم چید.
اشکهای زن جاری شد وی به خواندن نامه ادامه داد:
عزیزم اگر تو از پاسخ من خرسند شدی
لطفا در را باز کن زیرا من نانی که تو دوست داری را ، در دست دارم.
زن در را باز کرد و دید شوهرش در انتظار ایستاده است.
زن اکنون میدانست که هیچ کس بیشتر از شوهرش او را دوست ندارد.
عشق همان جزییات ریز معمولی و عادی زندگی روزانه است
که خیلی ساده و بی اهمیت از کنار آنها میگذریم.
ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ! ﻭﻟﯽ .ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ:
ﺣﻮﺍ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﭼﺮﺍ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺭﺩ ؟
ﺳﺎﺩﻩ ﻧﺒﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﺍﻣﺎ
ﺣﻮﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺎ اﺭﺯﺵتر ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﮐﻪ میگویند ﻣﻔﺖ ﺍﺯ
ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ
سیب هنوز هم شیرین است
هنوز هم آدم بهشت را به لبخند حوا میفروشد
برای کشتن یک جامعه
روشی ساده به کار گیرید:
بر فرهنگ آنان تمرکز کنید،
ابتدا کتاب را از آنها بگیرید
و بعد سرشان را درون تلویزیون فرو کنید!
#کارل_پوپر
روشی ساده به کار گیرید:
بر فرهنگ آنان تمرکز کنید،
ابتدا کتاب را از آنها بگیرید
و بعد سرشان را درون تلویزیون فرو کنید!
#کارل_پوپر
از زمانی که آدم و حوا سیب را خوردند تا امروز، انسان ها از انجام دادن هر حماقتی که از دستشان بر می آمده فرو گذار نبوده اند !
#برتراند_راسل
#برتراند_راسل
هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد
و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد .
# چارلی چاپلین
و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد .
# چارلی چاپلین