دیگران را ببخشید…
بی عقلی، تهمت ها، خیانت و بی ادبی
نشانه عدم بلوغ روحی انسان هاست.
انسان های نارس این موارد را زیاد دارند؛
شما انسانی رسیده باشید!
با سبکبالی و بدون اینکه قضاوت یا سرزنش کنید،
و بدون اینکه از این حرف ها ناراحت شوید…
از کنار این ها رد شوید …
اگر هوای دلتان ابری شد و چشمهایتان باریدند،
بگذارید این اشک ها باران رحمت و بخشش باشند
برای آنها که نمی دانند و زمین دلشان خشک شده است.
اینجاست که دل بخشنده شما چشمه جوشانی می شود.
که به منبع عظیم لطف خدا متصل شده است.
#دکتر_احمد_حلت
بی عقلی، تهمت ها، خیانت و بی ادبی
نشانه عدم بلوغ روحی انسان هاست.
انسان های نارس این موارد را زیاد دارند؛
شما انسانی رسیده باشید!
با سبکبالی و بدون اینکه قضاوت یا سرزنش کنید،
و بدون اینکه از این حرف ها ناراحت شوید…
از کنار این ها رد شوید …
اگر هوای دلتان ابری شد و چشمهایتان باریدند،
بگذارید این اشک ها باران رحمت و بخشش باشند
برای آنها که نمی دانند و زمین دلشان خشک شده است.
اینجاست که دل بخشنده شما چشمه جوشانی می شود.
که به منبع عظیم لطف خدا متصل شده است.
#دکتر_احمد_حلت
حکایت خویشاوند بیگانه
پادشاهی دستور داد گوسفندی را سر بریدند و آن را کباب نمودند.
پادشاه به وزیر خود گفت:
برو دوستان و نزدیکانت را بگو که بیایند، تا دور هم بشینیم و این گوسفند را با هم بخوریم.
وزیر لباس مبدلی پوشید و به میان جمعیت شهر رفت و فریاد زد:
ای مرد به فریادم برسید که خانه من آتش گرفته و دار و ندار زندگیم در حال سوختن است.
تعداد اندکی از مردم حاضر شدند که همراه وزیر بروند و در خاموش کردن آتش به او کمک کنند.
وقتی به خانه رسیدند، با کباب گوسفند و نوشیدنی های رنگارنگ از آنها پذیرایی شد.
پادشاه از وزیر خود پرسید: چرا دوستان و نزدیکانت را دعوت نکردی!؟
وزیر گفت: اینها دوستان ما هستند، کسانی که شما آنها را دوست و خویشاوند می پنداشتید، حتی حاضر نشدند یک سطل آب هم بر رو خانه آتش گرفته ما بریزند.
آری دوستان...
بیگانه اگر وفا کند، خویش من است
پادشاهی دستور داد گوسفندی را سر بریدند و آن را کباب نمودند.
پادشاه به وزیر خود گفت:
برو دوستان و نزدیکانت را بگو که بیایند، تا دور هم بشینیم و این گوسفند را با هم بخوریم.
وزیر لباس مبدلی پوشید و به میان جمعیت شهر رفت و فریاد زد:
ای مرد به فریادم برسید که خانه من آتش گرفته و دار و ندار زندگیم در حال سوختن است.
تعداد اندکی از مردم حاضر شدند که همراه وزیر بروند و در خاموش کردن آتش به او کمک کنند.
وقتی به خانه رسیدند، با کباب گوسفند و نوشیدنی های رنگارنگ از آنها پذیرایی شد.
پادشاه از وزیر خود پرسید: چرا دوستان و نزدیکانت را دعوت نکردی!؟
وزیر گفت: اینها دوستان ما هستند، کسانی که شما آنها را دوست و خویشاوند می پنداشتید، حتی حاضر نشدند یک سطل آب هم بر رو خانه آتش گرفته ما بریزند.
آری دوستان...
بیگانه اگر وفا کند، خویش من است
زندگي، شايد شعر پـدرم بود
كه خواند و چاي مـادر☕️
كه مـرا گـرم نمود
زندگي
شايد آن لبخنديست
كه دريغش كرديم...
زندگي
زمزمهي پاك حياتست
ميان دو سكوت...
زندگي
خاطرهي آمدن و رفتن ماست
لحظهي آمدن و رفتن ما
تنهاييست من دلم ميخواهد
قدر اين خاطره را دريابيم
#سهراب_سپهری
كه خواند و چاي مـادر☕️
كه مـرا گـرم نمود
زندگي
شايد آن لبخنديست
كه دريغش كرديم...
زندگي
زمزمهي پاك حياتست
ميان دو سكوت...
زندگي
خاطرهي آمدن و رفتن ماست
لحظهي آمدن و رفتن ما
تنهاييست من دلم ميخواهد
قدر اين خاطره را دريابيم
#سهراب_سپهری
... بلوا در یک درگیری تن به تن خاموش می شد، اما همه مردم می دانستند که بلوا بر سر این دو آدم نبود، بر سر هیچ آدمی نبود، بر سر خاک هم نبود، به خاطر عشق و گرسنگی هم نبود. میرزا حسن گفت: خاک بر سر آدم هایی که نمی دانند بر سر چی می جنگند.
|کتاب: #سال_بلوا | #عباس_معروفی | انتشارات: #ققنوس - چاپ پنجم 1393 | صفحه: 101
عباس معروفی نیز پر کشید🖤🖤
|کتاب: #سال_بلوا | #عباس_معروفی | انتشارات: #ققنوس - چاپ پنجم 1393 | صفحه: 101
عباس معروفی نیز پر کشید🖤🖤
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
#زندگی همواره
پر بود از...
وقتی پر از حرف ها بودم
سکوت کردم
وقتی پر از نگاه ها بودم
نگاهم را بستم
وقتی پر از غم ها بودم
به اشک ها خندیدم
وقتی پر از زخم ها بودم
به درد آرام گرفتم
وقتی پر از اشک ها بودم
چتر از باران گرفتم
وقتی پر از نوشتن ها بودم
قلم بر دل گذاشتم
وقتی پر از عشق ها بودم
قصٌه بر دل نوشتم
وقتی پر از ماندن ها بودم
کوله بارم را بستم
وقتی پر از زندگی بودم
دست از زندگی بریدم !!
#ع_دباغ
پر بود از...
وقتی پر از حرف ها بودم
سکوت کردم
وقتی پر از نگاه ها بودم
نگاهم را بستم
وقتی پر از غم ها بودم
به اشک ها خندیدم
وقتی پر از زخم ها بودم
به درد آرام گرفتم
وقتی پر از اشک ها بودم
چتر از باران گرفتم
وقتی پر از نوشتن ها بودم
قلم بر دل گذاشتم
وقتی پر از عشق ها بودم
قصٌه بر دل نوشتم
وقتی پر از ماندن ها بودم
کوله بارم را بستم
وقتی پر از زندگی بودم
دست از زندگی بریدم !!
#ع_دباغ
زندگی معلم بزرگی است…:
زندگی می آموزد که شتاب نکن.
زندگی می آموزد
چیزهایی که می خواهی
به آنها برسی وقتی
دریافتشان می کنی می بینی
آنقدر هم که فکر می کرده ای
مهم نبوده
شاید هم اصلا مهم نبوده
شاید موجب اندوهت نیز شده است.
زندگی می آموزد از دست دادن
آنقدر هم که فکر می کنی سخت نیست.
زندگی می آموزد همه لحظات تبدیل به خاطراتی شیرین می شوند
بعدا که می گذری و تو در آن لحظه
بی تابی می کردی و این را نمی دانستی.
زندگی زیباست.
زندگی می آموزد که شتاب نکن.
زندگی می آموزد
چیزهایی که می خواهی
به آنها برسی وقتی
دریافتشان می کنی می بینی
آنقدر هم که فکر می کرده ای
مهم نبوده
شاید هم اصلا مهم نبوده
شاید موجب اندوهت نیز شده است.
زندگی می آموزد از دست دادن
آنقدر هم که فکر می کنی سخت نیست.
زندگی می آموزد همه لحظات تبدیل به خاطراتی شیرین می شوند
بعدا که می گذری و تو در آن لحظه
بی تابی می کردی و این را نمی دانستی.
زندگی زیباست.
بنال ای نی که من غم دارم امشب
نه دلسوز و نه همدم دارم امشب
دلم زخم است از دست غم یار
هم از غم چشم مرهم دارم امشب
همه چیزم زیادی میکند، حیف!
که یار از این میان کم دارم امشب
چوعصری آمد از در ،گفتم ای دل
همه عیشی فراهم دارم امشب
ندانستم که بوم شام رنگین
به بام روز خرم دارم امشب
برفت و کوره ام در سینه افروخت
ببین آه دمادم دارم امشب
به دل جشن عروسی وعده کردم
ندانستم که ماتم دارم امشب
درآمد یار و گفتم دم گرفتیم
دمم رفت و همه غم دارم امشب
به امید اینکه گل تا صبحدم هست
به مژگان اشک شبنم دارم امشب
مگر آبستن عیسی است طبعم
که در دل بار مریم دارم امشب
سر دل کندن از لعل نگارین
عجب نقشی به خاتم دارم امشب
اگر روئین تنی باشم به همت
غمی همتای رستم دارم امشب
غم دل با که گویم شهریارا
که محرومش زمحرم دارم امشب
#شهریار
نه دلسوز و نه همدم دارم امشب
دلم زخم است از دست غم یار
هم از غم چشم مرهم دارم امشب
همه چیزم زیادی میکند، حیف!
که یار از این میان کم دارم امشب
چوعصری آمد از در ،گفتم ای دل
همه عیشی فراهم دارم امشب
ندانستم که بوم شام رنگین
به بام روز خرم دارم امشب
برفت و کوره ام در سینه افروخت
ببین آه دمادم دارم امشب
به دل جشن عروسی وعده کردم
ندانستم که ماتم دارم امشب
درآمد یار و گفتم دم گرفتیم
دمم رفت و همه غم دارم امشب
به امید اینکه گل تا صبحدم هست
به مژگان اشک شبنم دارم امشب
مگر آبستن عیسی است طبعم
که در دل بار مریم دارم امشب
سر دل کندن از لعل نگارین
عجب نقشی به خاتم دارم امشب
اگر روئین تنی باشم به همت
غمی همتای رستم دارم امشب
غم دل با که گویم شهریارا
که محرومش زمحرم دارم امشب
#شهریار
اشک های شمع را دیدی !
ذوب شدن شمع را دیدی !
وقتی
پروانه به عشق نور
بال هایش را به شعله ها می زند
به عشق
سوختن ها
به سوختن
اشک ها
زیباست !
#ع_دباغ
ذوب شدن شمع را دیدی !
وقتی
پروانه به عشق نور
بال هایش را به شعله ها می زند
به عشق
سوختن ها
به سوختن
اشک ها
زیباست !
#ع_دباغ
وقتی یک موش حس میکند تلاشهایش به نتیجه نمیرسد، روش خود را عوض میکند، اما وقتی آدمها حس میکنند کاری که انجام میدهند به نتیجه نمیرسد، عصبانی و خسته میشوند و دوست ندارند روش خود را عوض کنند. حتی گاهی اگر کسی راهکار تازهای را به آنها نشان دهد، حالت دفاعی به خود میگیرند و میگویند: «من همیشه این کار را همین طور انجام دادهام. «یا» من آدمی این مدلی هستم.»
در اصل این آدمها از پذیرفتن راهکار تازه و انجام آن میترسند و حس میکنند ترسشان به این معناست که دیگر روشها اشتباه است.
اگر واقعا میخواهید در زندگی خود نتایج متفاوتی به دست بیاورید باید از حصاری که به منظور راحتی دور خود کشیدهاید، پا را فراتر بگذارید و راهکارهای متفاوتی را امتحان کنید.
📕 چه کسی پنیر مرا برداشت؟!
#اسپنسر_جانسون
در اصل این آدمها از پذیرفتن راهکار تازه و انجام آن میترسند و حس میکنند ترسشان به این معناست که دیگر روشها اشتباه است.
اگر واقعا میخواهید در زندگی خود نتایج متفاوتی به دست بیاورید باید از حصاری که به منظور راحتی دور خود کشیدهاید، پا را فراتر بگذارید و راهکارهای متفاوتی را امتحان کنید.
📕 چه کسی پنیر مرا برداشت؟!
#اسپنسر_جانسون
دکتر انوشه:
پیر شدن ربطی به شناسنامه ندارد
همین که دیگر میل خرید یک جوراب سفید را نداشته باشی
همین که صدای زنگ تلفن و یا شنیدن یک ترانه دلت را نلرزاند
همین که فکر سفر برایت کابوس باشد
همین که مهمانی دادن و مهمانی رفتن برایت عذاب اور باشد
همین که در دیروز زندگی کنی
از آینده بترسی
و زمان حال را نبینی
بی آرزو باشی ... بی رویا باشی
بی هدف باشی ... عاشق نباشی
برای رسیدن به عشق خطر نکنی
برای آرزوهایت نجنگی
یاد دوستی در قلبت نباشد
شک نکن حتی اگر جوان باشی
پیرگشته ای
زندگی را زندگی کن
پیر شدن ربطی به شناسنامه ندارد
همین که دیگر میل خرید یک جوراب سفید را نداشته باشی
همین که صدای زنگ تلفن و یا شنیدن یک ترانه دلت را نلرزاند
همین که فکر سفر برایت کابوس باشد
همین که مهمانی دادن و مهمانی رفتن برایت عذاب اور باشد
همین که در دیروز زندگی کنی
از آینده بترسی
و زمان حال را نبینی
بی آرزو باشی ... بی رویا باشی
بی هدف باشی ... عاشق نباشی
برای رسیدن به عشق خطر نکنی
برای آرزوهایت نجنگی
یاد دوستی در قلبت نباشد
شک نکن حتی اگر جوان باشی
پیرگشته ای
زندگی را زندگی کن
عمر عقاب هفتاد سال است
ولے به چهل که مےرسد چنگالهایش بلند شده و انعطاف لازم براے گرفتن طعمہ را دیگر ندارد.
نوڪ تیزش کند و بلند و خمیده مےشود و شهبالهای کهنسال بر اثر کلفتے پر بہ سینه مےچسبد و پرواز برایش دشوار است.
آنگاه عقاب است و دوراهے:
بمیرد یا دوباره متولد شود، ولے چگونه ؟
عقاب به قلہ اے بلند مےرود، نوک خود را آنقدر بر صخرهها مےکوبد تا کنده شود و منتظر مےماند تا نوک جدیدی در بیاورد.
با نوک جدید تک تک چنگالهایش را از جای مےکند تا چنگال نو درآید و بعد شروع به کندن پرهای کهنه مےکند.
این روند دردناک پنج ماه طول مےکشد ولے پس از این پنج ماه عقاب تازهاے متولد مےشود که مےتواند سی سال دیگر زندگے کند.
برای زیستن باید تغییر کرد، درد کشید...
از آنچه دوست داشت گذشت...
عادات و خاطرات بد را از یاد برد و
دوباره متولد شد...
و یا بايد مرد.
ولے به چهل که مےرسد چنگالهایش بلند شده و انعطاف لازم براے گرفتن طعمہ را دیگر ندارد.
نوڪ تیزش کند و بلند و خمیده مےشود و شهبالهای کهنسال بر اثر کلفتے پر بہ سینه مےچسبد و پرواز برایش دشوار است.
آنگاه عقاب است و دوراهے:
بمیرد یا دوباره متولد شود، ولے چگونه ؟
عقاب به قلہ اے بلند مےرود، نوک خود را آنقدر بر صخرهها مےکوبد تا کنده شود و منتظر مےماند تا نوک جدیدی در بیاورد.
با نوک جدید تک تک چنگالهایش را از جای مےکند تا چنگال نو درآید و بعد شروع به کندن پرهای کهنه مےکند.
این روند دردناک پنج ماه طول مےکشد ولے پس از این پنج ماه عقاب تازهاے متولد مےشود که مےتواند سی سال دیگر زندگے کند.
برای زیستن باید تغییر کرد، درد کشید...
از آنچه دوست داشت گذشت...
عادات و خاطرات بد را از یاد برد و
دوباره متولد شد...
و یا بايد مرد.
پدرِ من کارگر بود
پدرِ او معلم
ما پولِ جهاز نداشتیم
آنها پولِ عروسی
به هم نرسیدیم
سالها سپری شد
او پزشک شدو من معلم ورزش
دخترش دانش آموزم شده
و گاهی من بیمارش میشوم
اما آنچه هم "درد" و هم "درمان"مان شد
پولِ کمِ حلالِ پدرانمان بود.
پدرِ او معلم
ما پولِ جهاز نداشتیم
آنها پولِ عروسی
به هم نرسیدیم
سالها سپری شد
او پزشک شدو من معلم ورزش
دخترش دانش آموزم شده
و گاهی من بیمارش میشوم
اما آنچه هم "درد" و هم "درمان"مان شد
پولِ کمِ حلالِ پدرانمان بود.
عدم آزار کلامی یعنی خودداری از به کار بردن واژههای تند و زننده و آزاررسان که آسیب ناشی از آنها اغلب دیرتر از آسیبهای فیزیکی التیام مییابد. ترمیم یک زخم و جراحت جسمانی تنها یکی دو هفته طول میکشد درحالیکه بهبودی جراحات ناشی از کلام بیادبانه یا از روی عناد و بدخواهی، اگر اصولاً التیامپذیر باشند سالها بطول میانجامد. بنابراین مراقب باشید تا با گفتار خود موجب رنجش و آزار دیگران نشوید.
#استاد_چوآ_کوک_سوئی
از کتاب'' شگفتیهای شفا با پرانا''
#استاد_چوآ_کوک_سوئی
از کتاب'' شگفتیهای شفا با پرانا''
دو چیز شما را تعریف می کند،
صبر شما وقتی که چیزی ندارید
و رفتار شما وقتی که همه چیز دارید.
امام علی (ع)
صبر شما وقتی که چیزی ندارید
و رفتار شما وقتی که همه چیز دارید.
امام علی (ع)
دقايقي در زندگي هست
که دلت براي کسي آنقدر تنگ مي شود
که مي خواهي او را
از روياهايت بيرون بکشي و
در دنياي واقعي بغلش کني
#گابريل_گارسيا_مارکز
که دلت براي کسي آنقدر تنگ مي شود
که مي خواهي او را
از روياهايت بيرون بکشي و
در دنياي واقعي بغلش کني
#گابريل_گارسيا_مارکز