تنها که زندگی کنی،
خیلی ها از دور نگاهت می کنند
و میگویند فلانی چرا انقد تنهاست؟
و هرگز نمی فهمند
که به تو چه گذشته
که به تنهایی پناه برده ای!
نمیدانند گاهی دل از باهم بودن ها
طوری له میشود
که ترجیح میدهی دلت که شکست،
دور خودت حصاری بکشی
که حداقل بتوانی با آن غرورت را حفظ کنی؛
کاش میدانستند که بعضی حرف ها
دردی دارد که تا ابد
در تنهایی زمین گیرت میکند!
خیلی ها از دور نگاهت می کنند
و میگویند فلانی چرا انقد تنهاست؟
و هرگز نمی فهمند
که به تو چه گذشته
که به تنهایی پناه برده ای!
نمیدانند گاهی دل از باهم بودن ها
طوری له میشود
که ترجیح میدهی دلت که شکست،
دور خودت حصاری بکشی
که حداقل بتوانی با آن غرورت را حفظ کنی؛
کاش میدانستند که بعضی حرف ها
دردی دارد که تا ابد
در تنهایی زمین گیرت میکند!
قرار بود با سواد شویم!
یک عمر صبح زود بیدار شدیم و لباس فرم پوشیدیم. صبحانه خورده و نخورده، خواب و بیدار، خوشحال و ناراحت، با ذوق یا به زور، راه افتادیم به سمت مدرسه...
قرار بود با سواد شویم...
روی نیمکت نشستیم، صدای حرکت گچ روی تختهی سبز رنگی که می گفتند سیاه است را شنیدیم، با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که میخورد مثل پرنده که در قفسش باز میشود از خوشحالی پرواز کردیم...
قرار بود با سواد شویم...
بند دوم انگشت اشارهمان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم، به ما دیکته گفتند تا درست بنویسیم...
گفتند از روی غلط هایت بنویس تا یاد بگیری، ما نوشتیم و یاد گرفتیم...
قرار بود با سواد شویم...
از شعر، از گذشته های دور، از مناطق حاصل خیز، از جامعه، از فیثاغورث، از قانون جاذبه، از جدول مندلیف گفتند ، تا ما همه چیز را یاد بگیریم...
استرس و نگرانی... شب بیداری و تارک دنیا شدن. کنکور شوخی نداشت، باید دانشجو میشدیم.
قرار بود با سواد شویم...
دانشگاه، جزوه، کتاب، امتحان و نمره... تمام شد. تبریک حالا ما دیگر با سواد شدیم
فقط میخواهم چند سوال بپرسم...
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ما چقدر سواد دوست داشتن داریم؟
ما چقدر سواد انسانیت داریم؟
ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود با سواد شویم ...
یک عمر صبح زود بیدار شدیم و لباس فرم پوشیدیم. صبحانه خورده و نخورده، خواب و بیدار، خوشحال و ناراحت، با ذوق یا به زور، راه افتادیم به سمت مدرسه...
قرار بود با سواد شویم...
روی نیمکت نشستیم، صدای حرکت گچ روی تختهی سبز رنگی که می گفتند سیاه است را شنیدیم، با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که میخورد مثل پرنده که در قفسش باز میشود از خوشحالی پرواز کردیم...
قرار بود با سواد شویم...
بند دوم انگشت اشارهمان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم، به ما دیکته گفتند تا درست بنویسیم...
گفتند از روی غلط هایت بنویس تا یاد بگیری، ما نوشتیم و یاد گرفتیم...
قرار بود با سواد شویم...
از شعر، از گذشته های دور، از مناطق حاصل خیز، از جامعه، از فیثاغورث، از قانون جاذبه، از جدول مندلیف گفتند ، تا ما همه چیز را یاد بگیریم...
استرس و نگرانی... شب بیداری و تارک دنیا شدن. کنکور شوخی نداشت، باید دانشجو میشدیم.
قرار بود با سواد شویم...
دانشگاه، جزوه، کتاب، امتحان و نمره... تمام شد. تبریک حالا ما دیگر با سواد شدیم
فقط میخواهم چند سوال بپرسم...
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ما چقدر سواد دوست داشتن داریم؟
ما چقدر سواد انسانیت داریم؟
ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود با سواد شویم ...
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
(۱۰ اسفند ۱۳۰۷ – ۴ شهریور ۱۳۶۹)
من اينجا بس دلم تنگست
و هر سازی که میبينم بدآهنگست.
بيا رهتوشه برداريم،
قدم در راه بیبرگشت بگذاريم،
ببينيم آسمانِ "هر کجا" آيا همين رنگست؟
به مناسبت سالروز درگذشت این شاعر عزیز
(۱۰ اسفند ۱۳۰۷ – ۴ شهریور ۱۳۶۹)
من اينجا بس دلم تنگست
و هر سازی که میبينم بدآهنگست.
بيا رهتوشه برداريم،
قدم در راه بیبرگشت بگذاريم،
ببينيم آسمانِ "هر کجا" آيا همين رنگست؟
به مناسبت سالروز درگذشت این شاعر عزیز
مراقب آدمهای "آرام" زندگیتان باشید،
آنهایی که "گوش" میدهند،
دیرتر "غمگین" میشوند،
"سخت عصبانی" میشوند،
طولانی "دوستتان" دارند،
کم "عاشق" میشوند،
"مهربانی" را بلدند،"حواسشان" به شماست، ...
"درد" را به "جان" میگیرند تا شما را "نرنجانند"،...
آنها همانهایی هستند که اگر "دلشان بشکند"!
دیگر"نیستند"!
نه اینکه "کم" باشند
دیگر "نیستند.
آنهایی که "گوش" میدهند،
دیرتر "غمگین" میشوند،
"سخت عصبانی" میشوند،
طولانی "دوستتان" دارند،
کم "عاشق" میشوند،
"مهربانی" را بلدند،"حواسشان" به شماست، ...
"درد" را به "جان" میگیرند تا شما را "نرنجانند"،...
آنها همانهایی هستند که اگر "دلشان بشکند"!
دیگر"نیستند"!
نه اینکه "کم" باشند
دیگر "نیستند.
« غیر ممکن، کمی دیرتر ممکن است »
در حقیقت، شانس پیروزی شما همین جاست، همین حالاست، نه در گذشته و نه در آینده.
فیلسوفی قدیمی می گوید: " امروز اولین روز از بقیه ی عمر شماست."
هیچ وقت فراموش نکنید که خداوند به هر یک از ما حیرت انگیزترین یکتایی را داده است؛ هیچ کس در دنیا نمی تواند کاری را انجام دهد که شما می توانید انجامش دهید؛ چه کسی می تواند مثل شما فکر کند و ببیند؟ چه کسی می تواند آنچه را شما می توانید خلق کنید، خلق کند؟
شما شبکه ای پیچیده از ویژگی های خوب تنیده شده، نقطه نظرها، توانایی ها، ذوق ها و سلیقه ها و استعدادها هستید. اگر عنان زندگی خود را به دست نگیرید، گنجی عظیم را از دست داده اید.
| کتاب: #غیرممکن_کمی_دیرتر_ممکن_است | #آرت_برگ | ترجمه: #سهیلا_موسوی_رضوی | انتشارات: #درسا - چاپ ششم، 1395 | صفحه: 280
در حقیقت، شانس پیروزی شما همین جاست، همین حالاست، نه در گذشته و نه در آینده.
فیلسوفی قدیمی می گوید: " امروز اولین روز از بقیه ی عمر شماست."
هیچ وقت فراموش نکنید که خداوند به هر یک از ما حیرت انگیزترین یکتایی را داده است؛ هیچ کس در دنیا نمی تواند کاری را انجام دهد که شما می توانید انجامش دهید؛ چه کسی می تواند مثل شما فکر کند و ببیند؟ چه کسی می تواند آنچه را شما می توانید خلق کنید، خلق کند؟
شما شبکه ای پیچیده از ویژگی های خوب تنیده شده، نقطه نظرها، توانایی ها، ذوق ها و سلیقه ها و استعدادها هستید. اگر عنان زندگی خود را به دست نگیرید، گنجی عظیم را از دست داده اید.
| کتاب: #غیرممکن_کمی_دیرتر_ممکن_است | #آرت_برگ | ترجمه: #سهیلا_موسوی_رضوی | انتشارات: #درسا - چاپ ششم، 1395 | صفحه: 280
خوشبختی مکان و شرایط نیست!
احساسی است که باید آن را بلد شد.
شبیهِ غم ، شادی ، خشم و تمامِ احساس هایِ دیگر ...
برایِ غمگین نبودن ، باید بخواهی که غمگین نباشی ،
و برای خوشبخت بودن هم ، باید بخواهی که خوشبخت باشی ...
گاهی قدم بزن ، کتاب بخوان و موسیقیِ مورد علاقه ات را گوش کن .
خوشبختی ، اتفاقی نیست که بیفتد ، یک حسِ نابِ درونی است ،باید آن را ایجاد کرد!
#الهی_قمشهای
احساسی است که باید آن را بلد شد.
شبیهِ غم ، شادی ، خشم و تمامِ احساس هایِ دیگر ...
برایِ غمگین نبودن ، باید بخواهی که غمگین نباشی ،
و برای خوشبخت بودن هم ، باید بخواهی که خوشبخت باشی ...
گاهی قدم بزن ، کتاب بخوان و موسیقیِ مورد علاقه ات را گوش کن .
خوشبختی ، اتفاقی نیست که بیفتد ، یک حسِ نابِ درونی است ،باید آن را ایجاد کرد!
#الهی_قمشهای
بهترین آرامش و آسودگی
بی توقعی از مردم است
♡امام صادق (ع)
بی توقعی از مردم است
♡امام صادق (ع)
اى كاش از آنِ من بودى
در روزگارى كه نه بر شعر گزندى بود!
نه گل
نه ناى
نه مادينگى...
افسوس!
دير رسيده ايم وبه جست وجوى گلِ سرخ رفته ايم
در زمانه اى كه عشق را نمى شناسد!
.
#نزار_قباني
در روزگارى كه نه بر شعر گزندى بود!
نه گل
نه ناى
نه مادينگى...
افسوس!
دير رسيده ايم وبه جست وجوى گلِ سرخ رفته ايم
در زمانه اى كه عشق را نمى شناسد!
.
#نزار_قباني
بوسیدن کودک چه فایده ای دارد؟
بوسیدن فرزند پرخاشگری او را کاهش میدهد.
بوسیدن فرزند انرژی های اضافی او را تخلیه میکند.
بوسیدن فرزند باعث میشود رابطه عاطفی و روانی بین فرزند و والدین تقویت شود.
بوسیدن فرزند باعث میشود که کودک در کنار والدین احساس امنیت بیشتری بکند.
بوسیدن فرزند اشتهای روانی و غذایی او را افزایش میدهد.
بوسیدن فرزند یک نوع تن آرامی را برای او فراهم میکند.
هنگام بوسیدن فرزند میتوان سفارش های لازم تربیتی و آموزشی را به او گوشزد کرد (در این موقعیت همکاری کودک با شما خیلی بالامیرود).
بچه هایتان را خیلی ببوسید مخصوصاً دست های آنها را...
دست هایشان را روی گونه تان بگذارید
چون دست ، مغز دوم و یک عضو کلیدی و بسیار مهم است.
بوسیدن فرزند پرخاشگری او را کاهش میدهد.
بوسیدن فرزند انرژی های اضافی او را تخلیه میکند.
بوسیدن فرزند باعث میشود رابطه عاطفی و روانی بین فرزند و والدین تقویت شود.
بوسیدن فرزند باعث میشود که کودک در کنار والدین احساس امنیت بیشتری بکند.
بوسیدن فرزند اشتهای روانی و غذایی او را افزایش میدهد.
بوسیدن فرزند یک نوع تن آرامی را برای او فراهم میکند.
هنگام بوسیدن فرزند میتوان سفارش های لازم تربیتی و آموزشی را به او گوشزد کرد (در این موقعیت همکاری کودک با شما خیلی بالامیرود).
بچه هایتان را خیلی ببوسید مخصوصاً دست های آنها را...
دست هایشان را روی گونه تان بگذارید
چون دست ، مغز دوم و یک عضو کلیدی و بسیار مهم است.
هیچگاه ناامید نشو ؛
اگر همه درها هم به رویت بسته شوند
سرانجام او
کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز می کند...
حتی اگر هم اکنون قادر به دیدنش نباشی!
بدان که در پس گذرگاه های دشوار، باغی پرنور و زیبا قرار دارد…
شکر کن ...
پس از رسیدن به خواسته ات شکر کردن آسان است!
بنده آن است که حتی وقتی خواسته اش محقق نشده، شکر گوید ...
اگر همه درها هم به رویت بسته شوند
سرانجام او
کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز می کند...
حتی اگر هم اکنون قادر به دیدنش نباشی!
بدان که در پس گذرگاه های دشوار، باغی پرنور و زیبا قرار دارد…
شکر کن ...
پس از رسیدن به خواسته ات شکر کردن آسان است!
بنده آن است که حتی وقتی خواسته اش محقق نشده، شکر گوید ...
کتاب "جای خالی سلوچ" محمود دولت آبادی
روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند.
روز و شب دارد، روشنی دارد، تاریکی دارد، کم دارد، بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده، تمام می شود، بهار می آید"
از یک جایی به بعد، آدم آرام می گیرد،
بزرگ می شود، بالغ می شود و پای تمام اشتباهاتش می ایستد،
سنگینی تصمیمی که گرفته را گردن دیگری نمی اندازد، دنبال مقصر نمی گردد،
قبول می کند گذشته اش را،
انکار نمی کند آن را، نادیده اش نمی گیرد، حذفش نمی کند، اجازه می دهد هرچه هست، هرچه بوده در همان گذشته بماند.
حالا باید آینده را بسازد، از نو، به نوعی دیگر. یاد می گیرد زندگی یک موهبت است، غنیمت است، نعمت است، قدرش را بداند و آن را فدای آدمهای بی مقدار نکند...
همه ی این ها را که فهمید یک آرامشی می آید می نشیند توی دلش، توی روح و روانش. اینجای زندگی همان جایی است که دولت آبادی گفته: اصلا از یک جایی به بعد.. حال آدم خوب می شود..
روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند.
روز و شب دارد، روشنی دارد، تاریکی دارد، کم دارد، بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده، تمام می شود، بهار می آید"
از یک جایی به بعد، آدم آرام می گیرد،
بزرگ می شود، بالغ می شود و پای تمام اشتباهاتش می ایستد،
سنگینی تصمیمی که گرفته را گردن دیگری نمی اندازد، دنبال مقصر نمی گردد،
قبول می کند گذشته اش را،
انکار نمی کند آن را، نادیده اش نمی گیرد، حذفش نمی کند، اجازه می دهد هرچه هست، هرچه بوده در همان گذشته بماند.
حالا باید آینده را بسازد، از نو، به نوعی دیگر. یاد می گیرد زندگی یک موهبت است، غنیمت است، نعمت است، قدرش را بداند و آن را فدای آدمهای بی مقدار نکند...
همه ی این ها را که فهمید یک آرامشی می آید می نشیند توی دلش، توی روح و روانش. اینجای زندگی همان جایی است که دولت آبادی گفته: اصلا از یک جایی به بعد.. حال آدم خوب می شود..
پدرم گفت: مهربان باش! اما نگفت که مهربانی حدی دارد!
مادرم گفت: مهربان باش! اما نگفت مهربانی حدی دارد! سالها گذشته است و من هنوز فکر میکنم حد مهربانی کجاست؟ وقتی تو با دیگران مهربانی و آنها با تو مهربان نیستند و سوءاستفاده میکنند و شاید مهربانی را جور دیگر پاسخ میدهند.
پدرم همیشه مهربان باقی ماند، اما من در شک و تردید!
یک بار از او پرسیدم: «حد مهربانی کجاست؟
او خندید و گفت:«دختر جان، مهربانی حد ندارد. مهربانی یک اقیانوس است که نباید دنبال ساحل برایش بگردی. باید فقط درآن شنا کنی...»
مادرم گفت: مهربان باش! اما نگفت مهربانی حدی دارد! سالها گذشته است و من هنوز فکر میکنم حد مهربانی کجاست؟ وقتی تو با دیگران مهربانی و آنها با تو مهربان نیستند و سوءاستفاده میکنند و شاید مهربانی را جور دیگر پاسخ میدهند.
پدرم همیشه مهربان باقی ماند، اما من در شک و تردید!
یک بار از او پرسیدم: «حد مهربانی کجاست؟
او خندید و گفت:«دختر جان، مهربانی حد ندارد. مهربانی یک اقیانوس است که نباید دنبال ساحل برایش بگردی. باید فقط درآن شنا کنی...»
دیگران را ببخشید…
بی عقلی، تهمت ها، خیانت و بی ادبی
نشانه عدم بلوغ روحی انسان هاست.
انسان های نارس این موارد را زیاد دارند؛
شما انسانی رسیده باشید!
با سبکبالی و بدون اینکه قضاوت یا سرزنش کنید،
و بدون اینکه از این حرف ها ناراحت شوید…
از کنار این ها رد شوید …
اگر هوای دلتان ابری شد و چشمهایتان باریدند،
بگذارید این اشک ها باران رحمت و بخشش باشند
برای آنها که نمی دانند و زمین دلشان خشک شده است.
اینجاست که دل بخشنده شما چشمه جوشانی می شود.
که به منبع عظیم لطف خدا متصل شده است.
#دکتر_احمد_حلت
بی عقلی، تهمت ها، خیانت و بی ادبی
نشانه عدم بلوغ روحی انسان هاست.
انسان های نارس این موارد را زیاد دارند؛
شما انسانی رسیده باشید!
با سبکبالی و بدون اینکه قضاوت یا سرزنش کنید،
و بدون اینکه از این حرف ها ناراحت شوید…
از کنار این ها رد شوید …
اگر هوای دلتان ابری شد و چشمهایتان باریدند،
بگذارید این اشک ها باران رحمت و بخشش باشند
برای آنها که نمی دانند و زمین دلشان خشک شده است.
اینجاست که دل بخشنده شما چشمه جوشانی می شود.
که به منبع عظیم لطف خدا متصل شده است.
#دکتر_احمد_حلت
حکایت خویشاوند بیگانه
پادشاهی دستور داد گوسفندی را سر بریدند و آن را کباب نمودند.
پادشاه به وزیر خود گفت:
برو دوستان و نزدیکانت را بگو که بیایند، تا دور هم بشینیم و این گوسفند را با هم بخوریم.
وزیر لباس مبدلی پوشید و به میان جمعیت شهر رفت و فریاد زد:
ای مرد به فریادم برسید که خانه من آتش گرفته و دار و ندار زندگیم در حال سوختن است.
تعداد اندکی از مردم حاضر شدند که همراه وزیر بروند و در خاموش کردن آتش به او کمک کنند.
وقتی به خانه رسیدند، با کباب گوسفند و نوشیدنی های رنگارنگ از آنها پذیرایی شد.
پادشاه از وزیر خود پرسید: چرا دوستان و نزدیکانت را دعوت نکردی!؟
وزیر گفت: اینها دوستان ما هستند، کسانی که شما آنها را دوست و خویشاوند می پنداشتید، حتی حاضر نشدند یک سطل آب هم بر رو خانه آتش گرفته ما بریزند.
آری دوستان...
بیگانه اگر وفا کند، خویش من است
پادشاهی دستور داد گوسفندی را سر بریدند و آن را کباب نمودند.
پادشاه به وزیر خود گفت:
برو دوستان و نزدیکانت را بگو که بیایند، تا دور هم بشینیم و این گوسفند را با هم بخوریم.
وزیر لباس مبدلی پوشید و به میان جمعیت شهر رفت و فریاد زد:
ای مرد به فریادم برسید که خانه من آتش گرفته و دار و ندار زندگیم در حال سوختن است.
تعداد اندکی از مردم حاضر شدند که همراه وزیر بروند و در خاموش کردن آتش به او کمک کنند.
وقتی به خانه رسیدند، با کباب گوسفند و نوشیدنی های رنگارنگ از آنها پذیرایی شد.
پادشاه از وزیر خود پرسید: چرا دوستان و نزدیکانت را دعوت نکردی!؟
وزیر گفت: اینها دوستان ما هستند، کسانی که شما آنها را دوست و خویشاوند می پنداشتید، حتی حاضر نشدند یک سطل آب هم بر رو خانه آتش گرفته ما بریزند.
آری دوستان...
بیگانه اگر وفا کند، خویش من است
زندگي، شايد شعر پـدرم بود
كه خواند و چاي مـادر☕️
كه مـرا گـرم نمود
زندگي
شايد آن لبخنديست
كه دريغش كرديم...
زندگي
زمزمهي پاك حياتست
ميان دو سكوت...
زندگي
خاطرهي آمدن و رفتن ماست
لحظهي آمدن و رفتن ما
تنهاييست من دلم ميخواهد
قدر اين خاطره را دريابيم
#سهراب_سپهری
كه خواند و چاي مـادر☕️
كه مـرا گـرم نمود
زندگي
شايد آن لبخنديست
كه دريغش كرديم...
زندگي
زمزمهي پاك حياتست
ميان دو سكوت...
زندگي
خاطرهي آمدن و رفتن ماست
لحظهي آمدن و رفتن ما
تنهاييست من دلم ميخواهد
قدر اين خاطره را دريابيم
#سهراب_سپهری
... بلوا در یک درگیری تن به تن خاموش می شد، اما همه مردم می دانستند که بلوا بر سر این دو آدم نبود، بر سر هیچ آدمی نبود، بر سر خاک هم نبود، به خاطر عشق و گرسنگی هم نبود. میرزا حسن گفت: خاک بر سر آدم هایی که نمی دانند بر سر چی می جنگند.
|کتاب: #سال_بلوا | #عباس_معروفی | انتشارات: #ققنوس - چاپ پنجم 1393 | صفحه: 101
عباس معروفی نیز پر کشید🖤🖤
|کتاب: #سال_بلوا | #عباس_معروفی | انتشارات: #ققنوس - چاپ پنجم 1393 | صفحه: 101
عباس معروفی نیز پر کشید🖤🖤