ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر میکشم از سینه نفس
نفسم را بر میگرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی میماند
#هوشنگ_ابتهاج
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر میکشم از سینه نفس
نفسم را بر میگرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی میماند
#هوشنگ_ابتهاج
از مادر بزرگ پرسیدم:
بابا بزرگ تا حالا برات
گل خریده؟
گفت: نه!
ولی تمام دامنهایی
که برام خریده گلدار بوده.
عشق یعنی درک کردن
آنچه هست،
نه انتظارآنچه نیست!
بابا بزرگ تا حالا برات
گل خریده؟
گفت: نه!
ولی تمام دامنهایی
که برام خریده گلدار بوده.
عشق یعنی درک کردن
آنچه هست،
نه انتظارآنچه نیست!
در کودکی هم دچار چنان تردیدی نشده بودم که چرا ستاره ها از آن بالا نمی افتند؛ نه. فقط هر شب نگاه شان می کردم و چندی به صرافت افتاده بودم که بشمارم شان. البته خیلی زود متوجه شدم شمردن آسمان امری ناممکن است. اما نگریستن به آن ... چه عادت زیبایی بود. تا نیمه های عمر. در شهر ها هم، هر شب که مقدور بود سر پشت بام می خوابیدم تا غرق در نگریستن، آرام شوم و می شدم هم، اما نشد. نه آسمان باقی ماند و نه پشت بام، و به جای هر دو قرص های آرام کننده آمد.
#سلوک
#محمود دولت آبادی
#سلوک
#محمود دولت آبادی
صبح زود جارچی راه می افتاد و بیخود فریاد می کشید مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد!
اما کسی که مزد نمی گرفت کسی بود که کار کرده بود.
📚توپ مرواری
#صادق هدایت
اما کسی که مزد نمی گرفت کسی بود که کار کرده بود.
📚توپ مرواری
#صادق هدایت
مترسک:
من مغز ندارم
تو سَرم پر از پوشاله
دوروتی:
اگه مغز نداری
پس چه جوری حرف میزنی؟
مترسک: نمیدونم...
ولی خیلی از آدمها هم هستن
که بدون مغز
یه عالمه حرف میزنن!
#ویکتور فلمینگ
من مغز ندارم
تو سَرم پر از پوشاله
دوروتی:
اگه مغز نداری
پس چه جوری حرف میزنی؟
مترسک: نمیدونم...
ولی خیلی از آدمها هم هستن
که بدون مغز
یه عالمه حرف میزنن!
#ویکتور فلمینگ
اهل آرامش که شدی
شاد کردن دیگران
بیشتر از شاد بودن خودت
به دلت می چسبد،
و از اين كار حال خوشی پیدا می کنی!
از درون به خود میبالی!
ارزشمندتر از همیشه ات
می شوی!
به این نقطه که برسی
آرامش وجودت را فرا می گیرد،
آرامشگر
می شوی!
نه به راحتی می رنجی
و نه به آسانی می رنجانی!
آرامش
سهم دل هايي ست
كه نگاه شان به نگاه خداست...
شاد کردن دیگران
بیشتر از شاد بودن خودت
به دلت می چسبد،
و از اين كار حال خوشی پیدا می کنی!
از درون به خود میبالی!
ارزشمندتر از همیشه ات
می شوی!
به این نقطه که برسی
آرامش وجودت را فرا می گیرد،
آرامشگر
می شوی!
نه به راحتی می رنجی
و نه به آسانی می رنجانی!
آرامش
سهم دل هايي ست
كه نگاه شان به نگاه خداست...
یک سکوتی هم هست
که مال بعد از شنیدن یک سری حرفاییه که نباید میشنیدی!
حس عجیبیه بیرونش سکوته
ولی از درونت هی صدای
شکستن میاد...!
که مال بعد از شنیدن یک سری حرفاییه که نباید میشنیدی!
حس عجیبیه بیرونش سکوته
ولی از درونت هی صدای
شکستن میاد...!
سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.
در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.
زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.
دومی گفت :پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .
هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :
پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟
زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.
سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند . پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود .به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛ چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود.
در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند . پسر اول روی دست هایش ایستاد و شروع کرد به پا دوچرخه زدن.
زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است!
پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند.
پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد.
در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟
پیرمرد با تعجب پرسید:
منظورتان کدام پسرهاست ؟
من که اینجا فقط یک پسر می بینم
در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.
زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.
دومی گفت :پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .
هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :
پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟
زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.
سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند . پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود .به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛ چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود.
در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند . پسر اول روی دست هایش ایستاد و شروع کرد به پا دوچرخه زدن.
زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است!
پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند.
پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد.
در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟
پیرمرد با تعجب پرسید:
منظورتان کدام پسرهاست ؟
من که اینجا فقط یک پسر می بینم
اگر قرار است امسال تنها یک کتاب بخوانی، این کتاب ادبیاتی ممتاز و غیر عادی را از خردمندی و دانایی دربر دارد.
سال ها پیش زنی میانسال به نام مارگارت به من گفت، کوشیده است همه ی زندگی اش را از چشم انداز « پیر زنی نشسته بر یک صندلی گهواره ای در ایوان » سپری کند. او می گفت هر زمان که می بایست تصمیمی بگیرد، خودش را پیرزنی مجسم می کند که در آن ایوان نشسته و زندگی ای را که گذرانیده است، به خاطر می آورد. و او از آن پیر زن می خواهد راهی را که باید در پیش گیرد، به او نشان بدهد.
تصویری زیبا بود.
فکری در ذهنم شروع به جوانه زدن کرد: آیا چنین نیست که وقتی به پایان زندگی نزدیک می شویم، چیزهایی درباره ی زندگی کشف می کنیم که اگر زودتر به آنها پی برده بودیم، زندگی مان بسی بهتر و راحت تر می شد؟
آیا اگر با آنان که بخش عمده ی زندگی شان را سپری کرده و به خوشبختی و معنای زندگی دست یافته بودند، به گفتگو می نشستیم، نکاتی مهم درباره ی یک زندگی هدفمند و در راستای یافتن خوشبختی نمی آموختیم؟
🔑مثال بسیار ساده و مفید:
( هر وقت تصمیم می گیرم به مسافرتی کوتاه بروم، با استفاده از اینترنت هتل هایی را در نظر می گیرم که تجربیات صدها مسافر دیگر که در آنها اقامت گزیده اند را دربر دارند. از میان آن گزینه ها هتل مورد دلخواهم را انتخاب می کنم و با این روش همواره به انتخاب گزینه ی مطلوب موفق شده ام و از بسیاری از گرفتاری ها و حوادث ناجور گریخته ام. )
« جان ایزو با بیشتر از 200 نفر آدم های 60 تا 106 ساله که " خوشبختی و معنای زندگی را یافته اند"، به گفتگو نشسته است.
این سالمندان برگزیده که در مجموع بیشتر از 18000 سال تجربه ی زندگی به همراه دارند، حقایقی هیجان انگیز را افشا می کنند. »
| کتاب: #پنج_راز_که_پیش_از_مردن_باید_بدانی | نویسنده: #دکتر_جان_ایزو | برگردان: #هما_احمدی | انتشارات: #درسا | چاپ دوم، 1395 | صفحه: 242 | برگرفته از نسخه: چاپی |
سال ها پیش زنی میانسال به نام مارگارت به من گفت، کوشیده است همه ی زندگی اش را از چشم انداز « پیر زنی نشسته بر یک صندلی گهواره ای در ایوان » سپری کند. او می گفت هر زمان که می بایست تصمیمی بگیرد، خودش را پیرزنی مجسم می کند که در آن ایوان نشسته و زندگی ای را که گذرانیده است، به خاطر می آورد. و او از آن پیر زن می خواهد راهی را که باید در پیش گیرد، به او نشان بدهد.
تصویری زیبا بود.
فکری در ذهنم شروع به جوانه زدن کرد: آیا چنین نیست که وقتی به پایان زندگی نزدیک می شویم، چیزهایی درباره ی زندگی کشف می کنیم که اگر زودتر به آنها پی برده بودیم، زندگی مان بسی بهتر و راحت تر می شد؟
آیا اگر با آنان که بخش عمده ی زندگی شان را سپری کرده و به خوشبختی و معنای زندگی دست یافته بودند، به گفتگو می نشستیم، نکاتی مهم درباره ی یک زندگی هدفمند و در راستای یافتن خوشبختی نمی آموختیم؟
🔑مثال بسیار ساده و مفید:
( هر وقت تصمیم می گیرم به مسافرتی کوتاه بروم، با استفاده از اینترنت هتل هایی را در نظر می گیرم که تجربیات صدها مسافر دیگر که در آنها اقامت گزیده اند را دربر دارند. از میان آن گزینه ها هتل مورد دلخواهم را انتخاب می کنم و با این روش همواره به انتخاب گزینه ی مطلوب موفق شده ام و از بسیاری از گرفتاری ها و حوادث ناجور گریخته ام. )
« جان ایزو با بیشتر از 200 نفر آدم های 60 تا 106 ساله که " خوشبختی و معنای زندگی را یافته اند"، به گفتگو نشسته است.
این سالمندان برگزیده که در مجموع بیشتر از 18000 سال تجربه ی زندگی به همراه دارند، حقایقی هیجان انگیز را افشا می کنند. »
| کتاب: #پنج_راز_که_پیش_از_مردن_باید_بدانی | نویسنده: #دکتر_جان_ایزو | برگردان: #هما_احمدی | انتشارات: #درسا | چاپ دوم، 1395 | صفحه: 242 | برگرفته از نسخه: چاپی |
هیچڪس از ڪنار گل
دست خالی بر نمیگردد
گلابگیر به گلاب میرسد
ڪندودار به عسل،نقاش به نقش
عڪاس به عڪس بلبل به آواز
بیاییم همچون گل باشیم
و چشمه خیر و نیڪی
دست خالی بر نمیگردد
گلابگیر به گلاب میرسد
ڪندودار به عسل،نقاش به نقش
عڪاس به عڪس بلبل به آواز
بیاییم همچون گل باشیم
و چشمه خیر و نیڪی
پشت زیباترین لبخند،
بیشترین رازها نهفته است.
زیباترین چشم،
بیشترین اشکها را ریخته و
مهربانترین قلب،
بیشترین دردها را کشیده است...
#هاروکی_موراکامی
بیشترین رازها نهفته است.
زیباترین چشم،
بیشترین اشکها را ریخته و
مهربانترین قلب،
بیشترین دردها را کشیده است...
#هاروکی_موراکامی
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
کتاب: حس یک پایان
نویسنده: جولین بارنز
زمان شروع داستان دهه شصت میلادی و زمان روایت چهل سال پس از آن، در نزدیکی پایان قرن بیستم است. تونی وبستر، داستان را با خاطراتی پراکنده از گذشتههایی دور و پرسشهایی در باره زمان و حافظه شروع میکند. کتاب درک یک پایان حکایتی است از گذشت روزگار، به پیروی از شیوههای داستان نویسی ویرجینیا ولف.
بخش اول رمان خاطرههایی است از دهه شصت و رویدادهایی که برای راوی و سه یارش در مدرسه روی داده است. با مرور این خاطرات، افکار خود و دو دوست دیگرش را بیان میکند و شرح میدهد که چگونه نفر چهارمی هم وارد جمع سه نفری آنها شد. این نفر چهارم – ایدرئین فین – نسبتا اختلاف زیادی با آنها داشت.
کتاب حس یک پایان درباره خاطرات و تاریخ و از همه مهمتر درباره برداشت ذهنی ما از اینهاست. درباره مسئولیت و پذیرفتن مسئولیت کارهایی است که زمانی فکر میکردیم هیچ ارزشی ندارند و اصلا مهم نیستند و همچنین داستانی درباره آدمهای قرن بیست و یکم است. داستانی که ممکن است بخشهایی از آن برای هر کسی اتفاق بیفتد.
نویسنده: جولین بارنز
زمان شروع داستان دهه شصت میلادی و زمان روایت چهل سال پس از آن، در نزدیکی پایان قرن بیستم است. تونی وبستر، داستان را با خاطراتی پراکنده از گذشتههایی دور و پرسشهایی در باره زمان و حافظه شروع میکند. کتاب درک یک پایان حکایتی است از گذشت روزگار، به پیروی از شیوههای داستان نویسی ویرجینیا ولف.
بخش اول رمان خاطرههایی است از دهه شصت و رویدادهایی که برای راوی و سه یارش در مدرسه روی داده است. با مرور این خاطرات، افکار خود و دو دوست دیگرش را بیان میکند و شرح میدهد که چگونه نفر چهارمی هم وارد جمع سه نفری آنها شد. این نفر چهارم – ایدرئین فین – نسبتا اختلاف زیادی با آنها داشت.
کتاب حس یک پایان درباره خاطرات و تاریخ و از همه مهمتر درباره برداشت ذهنی ما از اینهاست. درباره مسئولیت و پذیرفتن مسئولیت کارهایی است که زمانی فکر میکردیم هیچ ارزشی ندارند و اصلا مهم نیستند و همچنین داستانی درباره آدمهای قرن بیست و یکم است. داستانی که ممکن است بخشهایی از آن برای هر کسی اتفاق بیفتد.
Forwarded from موسسه خیریه ابرار قائم تبریز
🔵پزشکی شغلی است با شرافت که جانها را نجات میدهد. هر جانی که نجات مییابد تاثیری شگرف بر کل کره زمین خواهد گذاشت. چه حرفهای بهتر از این که دوای آلام و درمان دردها باشد. رضایت بیمار، خوشحالی همراهان و … در لحظه رهایی از درد آنچنان شیرین است که در قالب کلمات نمیگنجد.
دوران کرونا به ما نشان داد که پزشکان و مدافعین سلامت چه نقش بزرگی در نجات جامعه دارند.
قطعا نامگذاری یک روز درسال ، پاسخ فداکاریهای آنان نخواهد بود.
🔷 زادروز پزشک نامدار ایرانی ابوعلی سینا و روز پزشک را بر جامعه پزشکان و دندانپزشکان سرزمینمان تبریک و تهنیت عرض می نماییم.
#روز_نگار
#روز_جهانی_پزشک #پزشک #دندانپزشک #حکیم_ابوعلی_سینا #مدافع_سلامت
#خیریه_ابرار_قائم_تبریز #خیریه_مسکن #نیازمند #مستمند #فقرا #مهربانی #تبریز #تعمیر_خانه #احداث_خانه #کار_خیر
دوران کرونا به ما نشان داد که پزشکان و مدافعین سلامت چه نقش بزرگی در نجات جامعه دارند.
قطعا نامگذاری یک روز درسال ، پاسخ فداکاریهای آنان نخواهد بود.
🔷 زادروز پزشک نامدار ایرانی ابوعلی سینا و روز پزشک را بر جامعه پزشکان و دندانپزشکان سرزمینمان تبریک و تهنیت عرض می نماییم.
#روز_نگار
#روز_جهانی_پزشک #پزشک #دندانپزشک #حکیم_ابوعلی_سینا #مدافع_سلامت
#خیریه_ابرار_قائم_تبریز #خیریه_مسکن #نیازمند #مستمند #فقرا #مهربانی #تبریز #تعمیر_خانه #احداث_خانه #کار_خیر
داستان کوتاه
ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ کرﺩ. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎی ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ. ﻣﻌﻠم گفت: «ﺷﻌﺮ بنی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ.»
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ کرﺩ:
بنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی یکدیگرﻧﺪ که ﺩﺭ ﺁﻓﺮینش ﺯ یک ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ
ﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﺍینجا که ﺭسید ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ. ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: «بقیه ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!»
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: «یادم نمی آید.»
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: «یعنی چی؟ این ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍنستی ﺣﻔﻆ کنی؟!»
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: «ﺁخه مشکل ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﻣﺎﺩﺭﻡ مریض ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ کار می کند ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ باید کارهای ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍی ﺧﻮﺍﻫﺮ برادرهایم ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ، ببخشید.»
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: «ببخشید! همین؟! مشکل ﺩﺍﺭی که ﺩﺍﺭی، باید ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ می کردی. مشکلات ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ نمیشه!»
ﺩﺭ این ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:
ﺗﻮ کز ﻣﺤﻨﺖ دیگران بی غمی نشاید که ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ آدمی!
ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ کرﺩ. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎی ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ. ﻣﻌﻠم گفت: «ﺷﻌﺮ بنی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ.»
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ کرﺩ:
بنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی یکدیگرﻧﺪ که ﺩﺭ ﺁﻓﺮینش ﺯ یک ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ
ﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﺍینجا که ﺭسید ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ. ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: «بقیه ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!»
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: «یادم نمی آید.»
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: «یعنی چی؟ این ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍنستی ﺣﻔﻆ کنی؟!»
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: «ﺁخه مشکل ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﻣﺎﺩﺭﻡ مریض ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ کار می کند ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ باید کارهای ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍی ﺧﻮﺍﻫﺮ برادرهایم ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ، ببخشید.»
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: «ببخشید! همین؟! مشکل ﺩﺍﺭی که ﺩﺍﺭی، باید ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ می کردی. مشکلات ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ نمیشه!»
ﺩﺭ این ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:
ﺗﻮ کز ﻣﺤﻨﺖ دیگران بی غمی نشاید که ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ آدمی!
انشای یک دانش آموز، در مورد #پول_حلال
نان حلال خیلی خیلی خوب است.
من نان حلال را خیلی دوست دارم. ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم، مثل آقا تقی.
آقاتقی یک ماستبندی دارد.او همیشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت میدهد تا آبی که در شیرها میریزد، حلال باشد. آقا تقی میگوید:آدم باید یک لقمه نان حلال به زن و بچهاش بدهد تا فردا که سرش را گذاشت روی زمین و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بیراه نباشد .
دایی من هم کارمند یک شرکت است. او میگوید: تا مطمئن نشوم که ارباب رجوع از ته دل راضی شده،از او رشوه نمیگیرم.آدم باید دنبال نان حلال باشد. داییام میگوید: من ارباب رجوع را مجبور میکنم قسم بخورد که راضی است و بعدرشوه میگیرم! داییم میگوید:
تا پول آدم حلال نباشد،برکت نمیکند.
پول حرام بیبرکت است
ولی پدرم یک کارگر است و من فکر میکنم پولش حرام است؛ چون هیچوقت برکت ندارد و همیشه وسط برج کم میآورد. تازه یارانهها را خرج میکند و پول آب و برق و گاز را نداریم که بدهیم. ماه قبل، برق ما را قطع کردند، چون پولش را نداده بودیم. دیشب
میخواستم به پدرم بگویم
کاش دنبال یک لقمه نان حلال بودی
نان حلال خیلی خیلی خوب است.
من نان حلال را خیلی دوست دارم. ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم، مثل آقا تقی.
آقاتقی یک ماستبندی دارد.او همیشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت میدهد تا آبی که در شیرها میریزد، حلال باشد. آقا تقی میگوید:آدم باید یک لقمه نان حلال به زن و بچهاش بدهد تا فردا که سرش را گذاشت روی زمین و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بیراه نباشد .
دایی من هم کارمند یک شرکت است. او میگوید: تا مطمئن نشوم که ارباب رجوع از ته دل راضی شده،از او رشوه نمیگیرم.آدم باید دنبال نان حلال باشد. داییام میگوید: من ارباب رجوع را مجبور میکنم قسم بخورد که راضی است و بعدرشوه میگیرم! داییم میگوید:
تا پول آدم حلال نباشد،برکت نمیکند.
پول حرام بیبرکت است
ولی پدرم یک کارگر است و من فکر میکنم پولش حرام است؛ چون هیچوقت برکت ندارد و همیشه وسط برج کم میآورد. تازه یارانهها را خرج میکند و پول آب و برق و گاز را نداریم که بدهیم. ماه قبل، برق ما را قطع کردند، چون پولش را نداده بودیم. دیشب
میخواستم به پدرم بگویم
کاش دنبال یک لقمه نان حلال بودی
#حروف
کلاس اول دبستان بودم
حروف رو معلم با محبت یادمان داد
با حروف
کلمه می ساختیم
و با کلمات جمله ها
معلم میگفت
حروف رو میشه نوشت و خواند
بعد ها دیدم
یا شاید فهمیدم
با این چند حرف
چه ها میشه ساخت
میشه آمد و سلام داد
میشه رفت و خداحافظ ی کرد
میشه امیدی شد تا اشکی رو پاک کرد
میشه اشکی رو ریخت
میشه مرحمی شد بر قلب شکسته
میشه قلبی رو شکست
آری دوست من
با همین حروف
میشه آرزو کرد
میشه عشق رو آفريد
میشه زیبایی رو نوشت
میشه محبت رو خواند
میشه
کلمه
#انسانیت#
رو بر دیوار زندگی
نقاشی کرد
و هر روز به تماشا نشست !
#ع_دباغ
کلاس اول دبستان بودم
حروف رو معلم با محبت یادمان داد
با حروف
کلمه می ساختیم
و با کلمات جمله ها
معلم میگفت
حروف رو میشه نوشت و خواند
بعد ها دیدم
یا شاید فهمیدم
با این چند حرف
چه ها میشه ساخت
میشه آمد و سلام داد
میشه رفت و خداحافظ ی کرد
میشه امیدی شد تا اشکی رو پاک کرد
میشه اشکی رو ریخت
میشه مرحمی شد بر قلب شکسته
میشه قلبی رو شکست
آری دوست من
با همین حروف
میشه آرزو کرد
میشه عشق رو آفريد
میشه زیبایی رو نوشت
میشه محبت رو خواند
میشه
کلمه
#انسانیت#
رو بر دیوار زندگی
نقاشی کرد
و هر روز به تماشا نشست !
#ع_دباغ