کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
چه وقت انسان بزرگي هستيم ؟!

✖️هرگاه از خوشبختي کساني‌که دوستمان
ندارند ، خوشحال شديم....

هرگاه براي تحقير نشدن ديگران از حق
خود گذشتيم....

هرگاه شادي را به کساني که آن را از ما
گرفته اند هديه داديم.....

هرگاه خوبي ما به علت نشان دادن بدي
ديگران نبود....

هرگاه کمتر رنجيديم و بيشتر بخشيديم.

✖️هرگاه به بهانه ي عشق از دوست داشتن
ديگران غافل نشديم....

هرگاه اولين انديشه ما براي رويارويي با
دشمن انتقام نبود....

هرگاه دانستيم عزيز خدا نخواهيم شد ،
مگر زماني که وجودمان آرام بخش ديگران
باشد....

✖️هرگاه بالاترين لذت ما شاد کردن ديگران
بود....

✖️هرگاه همه چيز بوديم و نگفتيم که همه چيزهستيم...
امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم ... که وقتی روی زمین افتاد اسم زنش را صدا می‌کرد. ماریا ... ماریا ... و بعد جلوی چشمان من مُرد. به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کم‌سنی در آن بود. حدس زدم ماریاست. از خودم بدم آمد. من معمولا پای افراد را نشانه می‌گیرم. سعی می‌کنم آن‌ها را نکشم. فقط زخمی کنم تا دنبال ما نیایند. اما وقتی پای این سرباز را نشانه گرفته بودم، ناگهان خم شد و گلوله به سینه‌اش خورد. حالا ماریای کوچکش چه‌قدر باید منتظر او بماند. چه قدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد. ماریا حتی نمی‌داند که مردش زیر باران برای آخرین بار فقط اسم او را صدا زد. جنگ بدترین فکر بشر است ... از بچگی فکر می‌کردم مگر آدم‌ها مجبورند با هم بجنگند و حالا می‌بینم بله. گاهی مجبورند ... چون آن‌ها که دستور جنگ را می‌دهند زیر باران نیستند. میان گل‌ولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمی‌میرند. آن‌ها در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. سیگار می‌کشند و دستور می‌دهند ... کاش اسلحه‌ام را به سمت رییسانی می‌گرفتم که در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. بچه‌هایشان در استخر شنا می‌کنند و آن ها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا می‌کنند. راحت‌تر از نوشتن یک سلام.

#آندره_مالرو
جلو چرخ فلک روی نیمکت نشستم
هوای افتابی خوش می آمد
تکیه دادم
مردم تو صف سوار شدن بودن
زنجیر باز شد
همه خونه ها پر شد
کلید رو زدن
چرخ زدن آغاز شد
صدا ها بلند شد
برخی رو به اوج
و فریاد شوق سربلندی
برخی رو به افول
و در انتظار اوج
چند دور و تکرار چرخها
کلید خاموش زده شد
وقت پیاده شدن بود
همه رفتن
گروه منتظر آماده سوار شدن
مجدد زنجیر باز شد
و چرخهای دیگر و
صدای شوق و ترس
اوجها و افول
....
به فکر فر و رفتم
زندگی آدم ها در این کره چرخان
چقدر شبیه این ماجراست
گروه گروه بنوبت
باید آمد
چرخید
به اوج رفت
افول کرد
و پیاده شد
فقط همین....

#ع_دباغ
ما روزه شکستیم ولی دل نشکستیم
منصور حلاج را درظهر ماه صیام از کوی جذامیان گذرافتاد.جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند. حلاج برسفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد.
جذامیان گفتند: دیگران بر سفره ما نمی نشینند و از ما می ترسند.
حلاج گفت؛ آنها روزه اند و برخاست.
غروب هنگام افطار حلاج گفت: خدایا روزه مرا قبول بفرما.
شاگردان گفتند: ما دیدیم که تو روزه شکستی.
حلاج گفت: ما مهمان خدا بودیم.
روزه شکستیم، اما دل نشکستیم..

آن شب که دلی بود، به میخانه نشستیم
آن توبه صدساله، به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم، ولی دل نشکستیم!
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی‌ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می‌بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر می‌کشم از سینه نفس
نفسم را بر می‌گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می‌ماند

#هوشنگ_ابتهاج
از مادر بزرگ پرسیدم:
بابا بزرگ تا حالا برات
گل خریده؟
گفت: نه!
ولی تمام دامن‌هایی
که برام خریده گلدار بوده.
عشق یعنی درک کردن
آنچه هست،
نه انتظارآنچه نیست!‌‌‌‌‌‌
در کودکی هم دچار چنان تردیدی نشده بودم که چرا ستاره ها از آن بالا نمی افتند؛ نه. فقط هر شب نگاه شان می کردم و چندی به صرافت افتاده بودم که بشمارم شان. البته خیلی زود متوجه شدم شمردن آسمان امری ناممکن است. اما نگریستن به آن ... چه عادت زیبایی بود. تا نیمه های عمر. در شهر ها هم، هر شب که مقدور بود سر پشت بام می خوابیدم تا غرق در نگریستن، آرام شوم و می شدم هم، اما نشد. نه آسمان باقی ماند و نه پشت بام، و به جای هر دو قرص های آرام کننده آمد.

#سلوک
#محمود دولت آبادی
صبح زود جارچی راه می افتاد و بیخود فریاد می کشید مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد!
اما کسی که مزد نمی گرفت کسی بود که کار کرده بود.

📚توپ مرواری
#صادق هدایت
اگر دلت گرفته...سکوت کن ،
این روزها کسی معنای دلتنگی را نمی فهمد !

📚مثل همه عصرها
#زویا پیرزاد
مترسک:
من مغز ندارم
تو سَرم پر از پوشاله

دوروتی:
اگه مغز نداری
پس چه جوری حرف میزنی؟

مترسک: نمیدونم...
ولی خیلی از آدمها هم هستن
که بدون مغز
یه عالمه حرف میزنن!

#ویکتور فلمینگ
اهل آرامش که شدی
شاد کردن دیگران
بیشتر از شاد بودن خودت
به دلت می چسبد،
و از اين كار حال خوشی پیدا می کنی!
از درون به خود میبالی!
ارزشمندتر از همیشه ات
می شوی!
به این نقطه که برسی
آرامش وجودت را فرا می گیرد،
آرامشگر
می شوی!
نه به راحتی می رنجی
و نه به آسانی می رنجانی!
آرامش
سهم دل هايي ست
كه نگاه شان به نگاه خداست...
یک سکوتی هم هست
که مال بعد از ‌‎شنیدن یک سری حرفاییه که نباید می‌شنیدی!

حس عجیبیه بیرونش سکوته
ولی از درونت هی ‌‎صدای
شکستن میاد...!
سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.
در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.

زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.
دومی گفت :پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .
هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :
پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟
زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.
سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند . پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود .به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛ چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود.
در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند . پسر اول روی دست هایش ایستاد و شروع کرد به پا دوچرخه زدن.

زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است!
پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند.
پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد.

در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟

پیرمرد با تعجب پرسید:
منظورتان کدام پسرهاست ؟
من که اینجا فقط یک پسر می بینم

‎‌‌‌‎  ‎‌‌‎‌‌‎
اگر قرار است امسال تنها یک کتاب بخوانی، این کتاب ادبیاتی ممتاز و غیر عادی را از خردمندی و دانایی دربر دارد.


سال ها پیش زنی میانسال به نام مارگارت به من گفت، کوشیده است همه ی زندگی اش را از چشم انداز « پیر زنی نشسته بر یک صندلی گهواره ای در ایوان » سپری کند. او می گفت هر زمان که می بایست تصمیمی بگیرد، خودش را پیرزنی مجسم می کند که در آن ایوان نشسته و زندگی ای را که گذرانیده است، به خاطر می آورد. و او از آن پیر زن می خواهد راهی را که باید در پیش گیرد، به او نشان بدهد.

تصویری زیبا بود.

فکری در ذهنم شروع به جوانه زدن کرد: آیا چنین نیست که وقتی به پایان زندگی نزدیک می شویم، چیزهایی درباره ی زندگی کشف می کنیم که اگر زودتر به آنها پی برده بودیم، زندگی مان بسی بهتر و راحت تر می شد؟
آیا اگر با آنان که بخش عمده ی زندگی شان را سپری کرده و به خوشبختی و معنای زندگی دست یافته بودند، به گفتگو می نشستیم، نکاتی مهم درباره ی یک زندگی هدفمند و در راستای یافتن خوشبختی نمی آموختیم؟

🔑مثال بسیار ساده و مفید:
( هر وقت تصمیم می گیرم به مسافرتی کوتاه بروم، با استفاده از اینترنت هتل هایی را در نظر می گیرم که تجربیات صدها مسافر دیگر که در آنها اقامت گزیده اند را دربر دارند. از میان آن گزینه ها هتل مورد دلخواهم را انتخاب می کنم و با این روش همواره به انتخاب گزینه ی مطلوب موفق شده ام و از بسیاری از گرفتاری ها و حوادث ناجور گریخته ام. )

« جان ایزو با بیشتر از 200 نفر آدم های 60 تا 106 ساله که " خوشبختی و معنای زندگی را یافته اند"، به گفتگو نشسته است.
این سالمندان برگزیده که در مجموع بیشتر از 18000 سال تجربه ی زندگی به همراه دارند، حقایقی هیجان انگیز را افشا می کنند. »


| کتاب: #پنج_راز_که_پیش_از_مردن_باید_بدانی | نویسنده: #دکتر_جان_ایزو | برگردان: #هما_احمدی | انتشارات: #درسا | چاپ دوم، 1395 | صفحه: 242 | برگرفته از نسخه: چاپی |
هیچڪس از ڪنار گل
دست خالی بر نمی‌گردد

گلاب‌گیر به گلاب میرسد
ڪندودار به عسل،نقاش به نقش

عڪاس به عڪس بلبل به آواز
بیاییم همچون گل باشیم
و چشمه‌ خیر و نیڪی
پشت زیباترین لبخند،
بیشترین رازها نهفته است.
زیباترین چشم،
بیشترین اشک‌ها را ریخته و
مهربان‌ترین قلب،
بیشترین دردها را کشیده است...

#هاروکی_موراکامی
آری دوست من
احساس آرامش واقعی
زمانى سراغم می آمد
که
دیگر هیچ انتظارى
از این دنیا
نداشتم !

#ع_دباغ
ما هيچگاه به امروز برنمي گرديم
هرچه را لازم است برداريد

#آلبرت هوبارد
کتاب: حس یک پایان
نویسنده: جولین بارنز

زمان شروع داستان دهه شصت میلادی و زمان روایت چهل سال پس از آن، در نزدیکی پایان قرن بیستم است. تونی وبستر، داستان را با خاطراتی پراکنده از گذشته‌هایی دور و پرسش‌هایی در باره زمان و حافظه شروع می‌کند. کتاب درک یک پایان حکایتی است از گذشت روزگار، به پیروی از شیوه‌های داستان نویسی ویرجینیا ولف.

بخش اول رمان خاطره‌هایی است از دهه شصت و رویدادهایی که برای راوی و سه یارش در مدرسه روی داده است. با مرور این خاطرات، افکار خود و دو دوست دیگرش را بیان می‌کند و شرح می‌دهد که چگونه نفر چهارمی هم وارد جمع سه نفری آن‌ها شد. این نفر چهارم – ایدرئین فین – نسبتا اختلاف زیادی با آن‌ها داشت.

کتاب حس یک پایان درباره خاطرات و تاریخ و از همه مهم‌تر درباره برداشت ذهنی ما از این‌هاست. درباره مسئولیت و پذیرفتن مسئولیت کارهایی است که زمانی فکر می‌کردیم هیچ ارزشی ندارند و اصلا مهم نیستند و همچنین داستانی درباره آدم‌های قرن بیست و یکم است. داستانی که ممکن است بخش‌هایی از آن برای هر کسی اتفاق بیفتد.