من بر این باورم که برای تحقق صلح جهانی نخست باید به صلح درونی رسید. کسانیکه به طور طبیعی آرام و در صلح باخویشاند، قلبهایی گشودهتر به سوی دیگران دارند.
✍ #دالایی_لاما
✍ #دالایی_لاما
روشنایی درخشان لازم نیست،
برای اینکه آدم در بیگانگی زندگی کند،
فقط یک فتیله کافی است،
به شرط اینکه صادقانه بسوزد.
✍ #سامول_بکت
برای اینکه آدم در بیگانگی زندگی کند،
فقط یک فتیله کافی است،
به شرط اینکه صادقانه بسوزد.
✍ #سامول_بکت
خدا مرا خواهد بخشید،
این شغل اوست....
▪️ واپسین سخن هاینه در بستر مرگ
✍ #هاینریش_هاینه
📙 خاطرات هاینه، آلفرد مایسنر
این شغل اوست....
▪️ واپسین سخن هاینه در بستر مرگ
✍ #هاینریش_هاینه
📙 خاطرات هاینه، آلفرد مایسنر
هر شغلی که در آن انسان بتواند به کشورش خدمت کند قابل افتخار است.
✍ #جورج_واشینگتون
📓 نامه به بندیکت آرنولد
✍ #جورج_واشینگتون
📓 نامه به بندیکت آرنولد
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
4_433754330680524887.pdf
956 KB
گاهی فقط بیخیال باش...
وقتی قادر به تغییرِ بعضی چیزها نیستی؛
روزت را برایِ عذابِ داشتنها و
افسوسِ نداشتنها خراب نکن!
دنیا همین است؛ همهی بادهای آن موافق،
همهی اتفاقات آن دلنشین،
و همهی روزهای آن خوب نیست!
اینجا گاهی حتی آب هم سربالا میرود...
پس تعجبی ندارد اگر آدمها جوری باشند که
تو دوست نداری!
گاهگاهی در انتخابهایت تجدید نظر کن.
فراموش نکن؛
تو مجاز به انتخابِ آدمهایی، نه تغییرِ آنها...
#نرگس_صرافیان_طوفان
وقتی قادر به تغییرِ بعضی چیزها نیستی؛
روزت را برایِ عذابِ داشتنها و
افسوسِ نداشتنها خراب نکن!
دنیا همین است؛ همهی بادهای آن موافق،
همهی اتفاقات آن دلنشین،
و همهی روزهای آن خوب نیست!
اینجا گاهی حتی آب هم سربالا میرود...
پس تعجبی ندارد اگر آدمها جوری باشند که
تو دوست نداری!
گاهگاهی در انتخابهایت تجدید نظر کن.
فراموش نکن؛
تو مجاز به انتخابِ آدمهایی، نه تغییرِ آنها...
#نرگس_صرافیان_طوفان
مادربزرگ
حواسش به شمعدانیهابود
گاه حتی همینکه
چرخی میزد کنارحوض
نگاهشان میکردکافی بود
برای قدکشیدنشان
بعدهافهمیدم
عشق مراقبت میخواهد
چیزی مثل زمزمه ی اینکه
حواست به من باشد
حواسش به شمعدانیهابود
گاه حتی همینکه
چرخی میزد کنارحوض
نگاهشان میکردکافی بود
برای قدکشیدنشان
بعدهافهمیدم
عشق مراقبت میخواهد
چیزی مثل زمزمه ی اینکه
حواست به من باشد
هرگز پلی را که از روی آن
عبور می کنی خراب نکن
حتی اگر دیگر مسیرت به آنجا نمی خورد.
در زندگی از اینکه چقدر مجبور می شوی از روی یک پل قدیمی عبور کنی، تعجب خواهی کرد!
#براون
عبور می کنی خراب نکن
حتی اگر دیگر مسیرت به آنجا نمی خورد.
در زندگی از اینکه چقدر مجبور می شوی از روی یک پل قدیمی عبور کنی، تعجب خواهی کرد!
#براون
چه وقت انسان بزرگي هستيم ؟!
✖️هرگاه از خوشبختي کسانيکه دوستمان
ندارند ، خوشحال شديم....
هرگاه براي تحقير نشدن ديگران از حق
خود گذشتيم....
هرگاه شادي را به کساني که آن را از ما
گرفته اند هديه داديم.....
هرگاه خوبي ما به علت نشان دادن بدي
ديگران نبود....
هرگاه کمتر رنجيديم و بيشتر بخشيديم.
✖️هرگاه به بهانه ي عشق از دوست داشتن
ديگران غافل نشديم....
هرگاه اولين انديشه ما براي رويارويي با
دشمن انتقام نبود....
هرگاه دانستيم عزيز خدا نخواهيم شد ،
مگر زماني که وجودمان آرام بخش ديگران
باشد....
✖️هرگاه بالاترين لذت ما شاد کردن ديگران
بود....
✖️هرگاه همه چيز بوديم و نگفتيم که همه چيزهستيم...
✖️هرگاه از خوشبختي کسانيکه دوستمان
ندارند ، خوشحال شديم....
هرگاه براي تحقير نشدن ديگران از حق
خود گذشتيم....
هرگاه شادي را به کساني که آن را از ما
گرفته اند هديه داديم.....
هرگاه خوبي ما به علت نشان دادن بدي
ديگران نبود....
هرگاه کمتر رنجيديم و بيشتر بخشيديم.
✖️هرگاه به بهانه ي عشق از دوست داشتن
ديگران غافل نشديم....
هرگاه اولين انديشه ما براي رويارويي با
دشمن انتقام نبود....
هرگاه دانستيم عزيز خدا نخواهيم شد ،
مگر زماني که وجودمان آرام بخش ديگران
باشد....
✖️هرگاه بالاترين لذت ما شاد کردن ديگران
بود....
✖️هرگاه همه چيز بوديم و نگفتيم که همه چيزهستيم...
امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم ... که وقتی روی زمین افتاد اسم زنش را صدا میکرد. ماریا ... ماریا ... و بعد جلوی چشمان من مُرد. به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کمسنی در آن بود. حدس زدم ماریاست. از خودم بدم آمد. من معمولا پای افراد را نشانه میگیرم. سعی میکنم آنها را نکشم. فقط زخمی کنم تا دنبال ما نیایند. اما وقتی پای این سرباز را نشانه گرفته بودم، ناگهان خم شد و گلوله به سینهاش خورد. حالا ماریای کوچکش چهقدر باید منتظر او بماند. چه قدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد. ماریا حتی نمیداند که مردش زیر باران برای آخرین بار فقط اسم او را صدا زد. جنگ بدترین فکر بشر است ... از بچگی فکر میکردم مگر آدمها مجبورند با هم بجنگند و حالا میبینم بله. گاهی مجبورند ... چون آنها که دستور جنگ را میدهند زیر باران نیستند. میان گلولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمیمیرند. آنها در خانههای گرمشان نشستهاند. سیگار میکشند و دستور میدهند ... کاش اسلحهام را به سمت رییسانی میگرفتم که در خانههای گرمشان نشستهاند. بچههایشان در استخر شنا میکنند و آن ها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا میکنند. راحتتر از نوشتن یک سلام.
#آندره_مالرو
#آندره_مالرو
جلو چرخ فلک روی نیمکت نشستم
هوای افتابی خوش می آمد
تکیه دادم
مردم تو صف سوار شدن بودن
زنجیر باز شد
همه خونه ها پر شد
کلید رو زدن
چرخ زدن آغاز شد
صدا ها بلند شد
برخی رو به اوج
و فریاد شوق سربلندی
برخی رو به افول
و در انتظار اوج
چند دور و تکرار چرخها
کلید خاموش زده شد
وقت پیاده شدن بود
همه رفتن
گروه منتظر آماده سوار شدن
مجدد زنجیر باز شد
و چرخهای دیگر و
صدای شوق و ترس
اوجها و افول
....
به فکر فر و رفتم
زندگی آدم ها در این کره چرخان
چقدر شبیه این ماجراست
گروه گروه بنوبت
باید آمد
چرخید
به اوج رفت
افول کرد
و پیاده شد
فقط همین....
#ع_دباغ
هوای افتابی خوش می آمد
تکیه دادم
مردم تو صف سوار شدن بودن
زنجیر باز شد
همه خونه ها پر شد
کلید رو زدن
چرخ زدن آغاز شد
صدا ها بلند شد
برخی رو به اوج
و فریاد شوق سربلندی
برخی رو به افول
و در انتظار اوج
چند دور و تکرار چرخها
کلید خاموش زده شد
وقت پیاده شدن بود
همه رفتن
گروه منتظر آماده سوار شدن
مجدد زنجیر باز شد
و چرخهای دیگر و
صدای شوق و ترس
اوجها و افول
....
به فکر فر و رفتم
زندگی آدم ها در این کره چرخان
چقدر شبیه این ماجراست
گروه گروه بنوبت
باید آمد
چرخید
به اوج رفت
افول کرد
و پیاده شد
فقط همین....
#ع_دباغ
ما روزه شکستیم ولی دل نشکستیم
منصور حلاج را درظهر ماه صیام از کوی جذامیان گذرافتاد.جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند. حلاج برسفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد.
جذامیان گفتند: دیگران بر سفره ما نمی نشینند و از ما می ترسند.
حلاج گفت؛ آنها روزه اند و برخاست.
غروب هنگام افطار حلاج گفت: خدایا روزه مرا قبول بفرما.
شاگردان گفتند: ما دیدیم که تو روزه شکستی.
حلاج گفت: ما مهمان خدا بودیم.
روزه شکستیم، اما دل نشکستیم..
آن شب که دلی بود، به میخانه نشستیم
آن توبه صدساله، به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم، ولی دل نشکستیم!
منصور حلاج را درظهر ماه صیام از کوی جذامیان گذرافتاد.جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند. حلاج برسفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد.
جذامیان گفتند: دیگران بر سفره ما نمی نشینند و از ما می ترسند.
حلاج گفت؛ آنها روزه اند و برخاست.
غروب هنگام افطار حلاج گفت: خدایا روزه مرا قبول بفرما.
شاگردان گفتند: ما دیدیم که تو روزه شکستی.
حلاج گفت: ما مهمان خدا بودیم.
روزه شکستیم، اما دل نشکستیم..
آن شب که دلی بود، به میخانه نشستیم
آن توبه صدساله، به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم، ولی دل نشکستیم!
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر میکشم از سینه نفس
نفسم را بر میگرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی میماند
#هوشنگ_ابتهاج
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر میکشم از سینه نفس
نفسم را بر میگرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی میماند
#هوشنگ_ابتهاج
از مادر بزرگ پرسیدم:
بابا بزرگ تا حالا برات
گل خریده؟
گفت: نه!
ولی تمام دامنهایی
که برام خریده گلدار بوده.
عشق یعنی درک کردن
آنچه هست،
نه انتظارآنچه نیست!
بابا بزرگ تا حالا برات
گل خریده؟
گفت: نه!
ولی تمام دامنهایی
که برام خریده گلدار بوده.
عشق یعنی درک کردن
آنچه هست،
نه انتظارآنچه نیست!
در کودکی هم دچار چنان تردیدی نشده بودم که چرا ستاره ها از آن بالا نمی افتند؛ نه. فقط هر شب نگاه شان می کردم و چندی به صرافت افتاده بودم که بشمارم شان. البته خیلی زود متوجه شدم شمردن آسمان امری ناممکن است. اما نگریستن به آن ... چه عادت زیبایی بود. تا نیمه های عمر. در شهر ها هم، هر شب که مقدور بود سر پشت بام می خوابیدم تا غرق در نگریستن، آرام شوم و می شدم هم، اما نشد. نه آسمان باقی ماند و نه پشت بام، و به جای هر دو قرص های آرام کننده آمد.
#سلوک
#محمود دولت آبادی
#سلوک
#محمود دولت آبادی
صبح زود جارچی راه می افتاد و بیخود فریاد می کشید مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد!
اما کسی که مزد نمی گرفت کسی بود که کار کرده بود.
📚توپ مرواری
#صادق هدایت
اما کسی که مزد نمی گرفت کسی بود که کار کرده بود.
📚توپ مرواری
#صادق هدایت
مترسک:
من مغز ندارم
تو سَرم پر از پوشاله
دوروتی:
اگه مغز نداری
پس چه جوری حرف میزنی؟
مترسک: نمیدونم...
ولی خیلی از آدمها هم هستن
که بدون مغز
یه عالمه حرف میزنن!
#ویکتور فلمینگ
من مغز ندارم
تو سَرم پر از پوشاله
دوروتی:
اگه مغز نداری
پس چه جوری حرف میزنی؟
مترسک: نمیدونم...
ولی خیلی از آدمها هم هستن
که بدون مغز
یه عالمه حرف میزنن!
#ویکتور فلمینگ
اهل آرامش که شدی
شاد کردن دیگران
بیشتر از شاد بودن خودت
به دلت می چسبد،
و از اين كار حال خوشی پیدا می کنی!
از درون به خود میبالی!
ارزشمندتر از همیشه ات
می شوی!
به این نقطه که برسی
آرامش وجودت را فرا می گیرد،
آرامشگر
می شوی!
نه به راحتی می رنجی
و نه به آسانی می رنجانی!
آرامش
سهم دل هايي ست
كه نگاه شان به نگاه خداست...
شاد کردن دیگران
بیشتر از شاد بودن خودت
به دلت می چسبد،
و از اين كار حال خوشی پیدا می کنی!
از درون به خود میبالی!
ارزشمندتر از همیشه ات
می شوی!
به این نقطه که برسی
آرامش وجودت را فرا می گیرد،
آرامشگر
می شوی!
نه به راحتی می رنجی
و نه به آسانی می رنجانی!
آرامش
سهم دل هايي ست
كه نگاه شان به نگاه خداست...