خوشبختی یعنی؛
وقتی از گرما کلافه شدی،
یه نسیم خنک خوشبختیه،
وقتی از سرما داری میلرزی،
دو دقیقه کنار بخاری خوشبختیه،
وقتى گرسنه اى،
یه لقمه نون خوشبختیه،
وقتى تشنه اى،
یه قطره آب خوشبختیه،
وقتی تنهایی،
بودنِ یه شخص خوشبختیه ،
وقتى خوابت میاد،
یه چُرت کوچیک خوشبختیه،
خوشبختى یعنی یه مُشت از لحظه ها،
یه مُشت از آدم ها،
یه مُشت از نقطه هاى ریز،
که وقتى کنار هم قرار مى گیرن
یه خط میسازن به اسم "زندگى"...
وقتی از گرما کلافه شدی،
یه نسیم خنک خوشبختیه،
وقتی از سرما داری میلرزی،
دو دقیقه کنار بخاری خوشبختیه،
وقتى گرسنه اى،
یه لقمه نون خوشبختیه،
وقتى تشنه اى،
یه قطره آب خوشبختیه،
وقتی تنهایی،
بودنِ یه شخص خوشبختیه ،
وقتى خوابت میاد،
یه چُرت کوچیک خوشبختیه،
خوشبختى یعنی یه مُشت از لحظه ها،
یه مُشت از آدم ها،
یه مُشت از نقطه هاى ریز،
که وقتى کنار هم قرار مى گیرن
یه خط میسازن به اسم "زندگى"...
وجود هیچکس غمها را از بین نمی برد
اما کمک میکند با وجود غمها محکم بایستیم!
درست مثل چتر که باران را متوقف
نمی کند، اما کمک می کند آسوده زیر
باران بایستیم …!
ابرها به آسمان تکیه می کنند ؛
درختان به زمین ؛
و انسانها به مهربانی یکدیگر …!
گاهی دلگرمی یک نفر چنان معجزه
می کند که انگار خدا در زمین کنار توست !
جاودان باد سایه کسانی که
شادی را علتند نه شریک،
و غم را شریکند نه علت …
اما کمک میکند با وجود غمها محکم بایستیم!
درست مثل چتر که باران را متوقف
نمی کند، اما کمک می کند آسوده زیر
باران بایستیم …!
ابرها به آسمان تکیه می کنند ؛
درختان به زمین ؛
و انسانها به مهربانی یکدیگر …!
گاهی دلگرمی یک نفر چنان معجزه
می کند که انگار خدا در زمین کنار توست !
جاودان باد سایه کسانی که
شادی را علتند نه شریک،
و غم را شریکند نه علت …
برهنگی زنان را دیدیم
و فریاد کشیدیم
اما پاهای برهنه کودکان را دیدیم
و سکوت کردیم
شاید....
هنوز راه درازی در پیش داریم
تا بفهمیم که گناه برهنگان را
به پای خودشان مینویسند
اما گناه پاهای برهنه را به پای ما
#حسین پناهی
و فریاد کشیدیم
اما پاهای برهنه کودکان را دیدیم
و سکوت کردیم
شاید....
هنوز راه درازی در پیش داریم
تا بفهمیم که گناه برهنگان را
به پای خودشان مینویسند
اما گناه پاهای برهنه را به پای ما
#حسین پناهی
عاقبت همهی ما زیر این خاک آرام خواهیم گرفت.
ما که روی آن، دمی به همدیگر مجال آرامش ندادیم.
#آنا_آخماتووا
ما که روی آن، دمی به همدیگر مجال آرامش ندادیم.
#آنا_آخماتووا
#پسرک_واکسی
حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می خواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، ولی از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت. کفش ها را درآوردم. کارش را شروع کرد و اول کفشها را به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و کم کم کفش را به واکس آغشته کرد. آنقدر دقت می کرد که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد. وقتی کفش ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
نگاهی بمن کرد و گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود.» در مدتی که کار می کرد با خودم فکر می کردم که همین بچه با همین سن، در همین ساعت صبح چقدر سعی مي کند! کارش که به پایان رسید، کفش ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟» گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.» گفتم: «بگو چقدر؟» گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.» گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟» پسرک محکم جواب داد: «یا علی.»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با همین حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت. تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته اش را به سوی بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من که گفتم هر چه دادی قبول.» گفتم: «بله می دانم، می خواستم امتحانت کنم!» نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم. گفت: «تو؟ تو می خواهی مرا امتحان کنی؟»
کلمه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد ولی با اکراه. وقتی که می رفت از پشت سر، شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه هایی فراخ، گام هایی استوار و اراده ای محکم. مردی که معنی سخاوت و بزرگی را در شغل به من آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی همان مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی پروردگار!
حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می خواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، ولی از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت. کفش ها را درآوردم. کارش را شروع کرد و اول کفشها را به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و کم کم کفش را به واکس آغشته کرد. آنقدر دقت می کرد که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد. وقتی کفش ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
نگاهی بمن کرد و گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود.» در مدتی که کار می کرد با خودم فکر می کردم که همین بچه با همین سن، در همین ساعت صبح چقدر سعی مي کند! کارش که به پایان رسید، کفش ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟» گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.» گفتم: «بگو چقدر؟» گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.» گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟» پسرک محکم جواب داد: «یا علی.»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با همین حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت. تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته اش را به سوی بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من که گفتم هر چه دادی قبول.» گفتم: «بله می دانم، می خواستم امتحانت کنم!» نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم. گفت: «تو؟ تو می خواهی مرا امتحان کنی؟»
کلمه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد ولی با اکراه. وقتی که می رفت از پشت سر، شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه هایی فراخ، گام هایی استوار و اراده ای محکم. مردی که معنی سخاوت و بزرگی را در شغل به من آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی همان مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی پروردگار!
تو یک انسانی...
زیبا باش!
لباس خوب بپوش!
ورزش کن!
مواظب هیکل و اندامت باش!
هر سنی که داری خوب و زیبا بگرد!
همیشه بوی عطر بده!
مطالعه کن و آگاهیتو بالا ببر.
خودت را به صرف قهوه ای یا چایی در يک خلوت دنج ميهمان کن!
برای خودت گاهی هديهای بخر!
وقتی به خودت و روحت احترام میگذاری احساس سربلندی میکنى؛
آنوقت ديگر از تنهایی به ديگران پناه نمیبری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی.
يادت باشد:
«برای انسان عزت نفس غوغا ميکند.»
#وین_دایر
زیبا باش!
لباس خوب بپوش!
ورزش کن!
مواظب هیکل و اندامت باش!
هر سنی که داری خوب و زیبا بگرد!
همیشه بوی عطر بده!
مطالعه کن و آگاهیتو بالا ببر.
خودت را به صرف قهوه ای یا چایی در يک خلوت دنج ميهمان کن!
برای خودت گاهی هديهای بخر!
وقتی به خودت و روحت احترام میگذاری احساس سربلندی میکنى؛
آنوقت ديگر از تنهایی به ديگران پناه نمیبری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی.
يادت باشد:
«برای انسان عزت نفس غوغا ميکند.»
#وین_دایر
داستان کوتاه
"درویشی" تهی دست از کنار "باغ کریم خان زند" عبور میکرد.
چشمش به "شاه" افتاد و با دست اشاره ای به او کرد.
کریم خان "دستور" داد درویش را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت: «این اشاره های تو برای چه بود؟»
درویش گفت: «"نام من" کریم است و "نام تو" هم کریم و "خدا" هم کریم.
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟»
کریم خان در حال "کشیدن قلیان" بود. گفت: «چه میخواهی؟»
درویش گفت: «همین قلیان، "مرا بس است."»
چند روز بعد درویش قلیان را به "بازار" برد و قلیان بفروخت.
خریدار قلیان کسی نبود جز فردی که میخواست نزد کریم خان رفته و "تحفه" برای خان ببرد، که از قلیان خوشش آمد و آن را لایق کریم خان زند دانست.
پس "جیب درویش" پر از "سکه" کرد و قلیان نزد کریم خان برد.
چند روزی گذشت. درویش "جهت تشکر" نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد و گفت:
* «نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.» *
"درویشی" تهی دست از کنار "باغ کریم خان زند" عبور میکرد.
چشمش به "شاه" افتاد و با دست اشاره ای به او کرد.
کریم خان "دستور" داد درویش را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت: «این اشاره های تو برای چه بود؟»
درویش گفت: «"نام من" کریم است و "نام تو" هم کریم و "خدا" هم کریم.
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟»
کریم خان در حال "کشیدن قلیان" بود. گفت: «چه میخواهی؟»
درویش گفت: «همین قلیان، "مرا بس است."»
چند روز بعد درویش قلیان را به "بازار" برد و قلیان بفروخت.
خریدار قلیان کسی نبود جز فردی که میخواست نزد کریم خان رفته و "تحفه" برای خان ببرد، که از قلیان خوشش آمد و آن را لایق کریم خان زند دانست.
پس "جیب درویش" پر از "سکه" کرد و قلیان نزد کریم خان برد.
چند روزی گذشت. درویش "جهت تشکر" نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد و گفت:
* «نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.» *
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
4_433754330680524887.pdf
956 KB
Forwarded from کتابخانه دانشگاهی
واحد اندازه گیری کتاب خواندن ، تعداد صفحه یا دقیقه در روز نیست ...
بلکه مقدار تغییری است که در شناخت از هویت خودمان و یا ماهیت جهان اطرافمان ایجاد شده است ...
📚 @Academic_Library
بلکه مقدار تغییری است که در شناخت از هویت خودمان و یا ماهیت جهان اطرافمان ایجاد شده است ...
📚 @Academic_Library
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
در مدرسه از من پرسیدند وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی؟
پاسخ دادم: خوشحال!
گفتند: سوال را درست متوجه نشدی
گفتم: شما زندگی را درست متوجه نشده اید!
جان لنون
پاسخ دادم: خوشحال!
گفتند: سوال را درست متوجه نشدی
گفتم: شما زندگی را درست متوجه نشده اید!
جان لنون
و هنوز
در پسِ این همه اندوه
میشود پنجره بود
رو به خیابانِ سکوت؛
میشود واژهای ساخت
و برایش جان داد؛
میشود حالِ کسی را فهمید
سفرهی دلتنگی او را برچید
میشود کوچهی بنبست نبود
میشود رفت
ولی، عاشق بود....
#ليلا_مقربی
در پسِ این همه اندوه
میشود پنجره بود
رو به خیابانِ سکوت؛
میشود واژهای ساخت
و برایش جان داد؛
میشود حالِ کسی را فهمید
سفرهی دلتنگی او را برچید
میشود کوچهی بنبست نبود
میشود رفت
ولی، عاشق بود....
#ليلا_مقربی
ما که توقعمان زیاد نبود !
دلمان کسی را می خواست که ما را بلد باشد !
وقتی ببینیم نیست ؛
دلسرد می شویم ، سکوت می کنیم و به هیچ کنشی ، واکنش نمی دهیم
وقتی بارها بودیم و دیده نشدیم
حرف زدیم و شنیده نشدیم
چای ریختیم و تنهایی خوردیم
فیلم دیدیم و تنهایی خندیدیم
بغض کردیم و تنهایی اشک ریختیم
و از یک جایی به بعد ، ما کسانی را داشتیم که دوستشان نداشتیم !
صحبت از خیالبافی و ایده آل پردازی نیست !
صحبت این است که آدم ها برای ماندن ، انگیزه می خواهند
دلشان که گرم نباشد ، بی حس می شوند ،
پشت می کنند به هرچیزی که بود و
می روند
برای همیشه می روند ...
#نرگس صرافیان طوفان
دلمان کسی را می خواست که ما را بلد باشد !
وقتی ببینیم نیست ؛
دلسرد می شویم ، سکوت می کنیم و به هیچ کنشی ، واکنش نمی دهیم
وقتی بارها بودیم و دیده نشدیم
حرف زدیم و شنیده نشدیم
چای ریختیم و تنهایی خوردیم
فیلم دیدیم و تنهایی خندیدیم
بغض کردیم و تنهایی اشک ریختیم
و از یک جایی به بعد ، ما کسانی را داشتیم که دوستشان نداشتیم !
صحبت از خیالبافی و ایده آل پردازی نیست !
صحبت این است که آدم ها برای ماندن ، انگیزه می خواهند
دلشان که گرم نباشد ، بی حس می شوند ،
پشت می کنند به هرچیزی که بود و
می روند
برای همیشه می روند ...
#نرگس صرافیان طوفان
دختر یکی از دهقانان برای اقرار به گناه
و طلب آمرزش نزد کشیش رفت و با ترس
و لرز گفت: گناه بزرگی کردهام و از گفتن
آن خجالت میکشم. کشیش گفت:
خداوند بخشنده است و هیچ خجالت
نکش، بگو ببینم چه گناهی کردهای؟
دختر گفت: یک سبد سیب دزدیدهام.
کشیش گفت اینکه گناه بزرگی نیست!
به اندازه تعداد سیبها استغفار کن و
توبه کن تا گناهت آمرزیده شود. دختر گفت:
اما یک سبد سیب را از باغ کشیش دزدیدهام.
کشیش تکانی خورد و گفت: پس گناهت به
این راحتی ها بخشوده نمیشود! باید علاوه
به توبه و استغفار ده سکه هم به کلیسا بپردازی !
و طلب آمرزش نزد کشیش رفت و با ترس
و لرز گفت: گناه بزرگی کردهام و از گفتن
آن خجالت میکشم. کشیش گفت:
خداوند بخشنده است و هیچ خجالت
نکش، بگو ببینم چه گناهی کردهای؟
دختر گفت: یک سبد سیب دزدیدهام.
کشیش گفت اینکه گناه بزرگی نیست!
به اندازه تعداد سیبها استغفار کن و
توبه کن تا گناهت آمرزیده شود. دختر گفت:
اما یک سبد سیب را از باغ کشیش دزدیدهام.
کشیش تکانی خورد و گفت: پس گناهت به
این راحتی ها بخشوده نمیشود! باید علاوه
به توبه و استغفار ده سکه هم به کلیسا بپردازی !
چه زیبا می گفت پیرمرد خیاط :
زندگی
هیچوقت اندازه تنم نشد
حتی
وقتی خودم بریدم و دوختم...
زندگی
هیچوقت اندازه تنم نشد
حتی
وقتی خودم بریدم و دوختم...
روز قلم مبارک!
قلم،یعنی نوشتن هایی از جنس جامعه
قلم،یعنی نوشتن هایی از زبان مردم
این روز به تمام کسانی که دست به قلم می شوند مبارک !
به تمام کسانی که هدف آنها حال خوب مخاطب است؛
به تمام آنهایی که فکر و وقتشان را صرف نوشتن کرده اند ،
امیدوارم همیشه قلمتان روان و مانا باشد و در مسیر حق قلم بزنید،
و همیشه بهترین نوشته ها نصیب قلمتان شود،
امیدوارم قدر قلم خودتان را بدانید.
این روز را تبریک می گویم
به تمام نویسندگان و آنهایی که دستی بر نوشتن دارند
و تمام آنهایی که با کتاب و قلم زندگی می کنند
رسالت نوشتن گفتن حقایق و تزریق انگیزه و امید به جامعه است
امیدوارم این اتفاق رخ بدهد.!
#پیمان_چینی_ساز
قلم،یعنی نوشتن هایی از جنس جامعه
قلم،یعنی نوشتن هایی از زبان مردم
این روز به تمام کسانی که دست به قلم می شوند مبارک !
به تمام کسانی که هدف آنها حال خوب مخاطب است؛
به تمام آنهایی که فکر و وقتشان را صرف نوشتن کرده اند ،
امیدوارم همیشه قلمتان روان و مانا باشد و در مسیر حق قلم بزنید،
و همیشه بهترین نوشته ها نصیب قلمتان شود،
امیدوارم قدر قلم خودتان را بدانید.
این روز را تبریک می گویم
به تمام نویسندگان و آنهایی که دستی بر نوشتن دارند
و تمام آنهایی که با کتاب و قلم زندگی می کنند
رسالت نوشتن گفتن حقایق و تزریق انگیزه و امید به جامعه است
امیدوارم این اتفاق رخ بدهد.!
#پیمان_چینی_ساز
#شب بود و ستاره های آسمان
قلم بود و دست خسته از روزگار
دل میخواست بگوید
از ناگفته ها
تا دست بر قلم
و
#قلم بر کاغذ سرنوشت برقصد
گفتم بر دل
گر گویی از ته مانده های دل
باخته ای !
پس
ای دل
آهنگ عشق را بزن
ای دست
بگیر به مهر، قلم را
و تو ای قلم
تا می توانی
زیبا برقص
بنویس
زیبایی ها را
خوب ها را
امید ها را
وصل ها را
#عشق ها را
و تو ای چشم
زیبا نگر
#زیبا بخوان
دنیا به زیبا نوشتن
و زیبا خواندن ها
از هر زمانی بیشتر نیاز دارد !!
#روز قلم مبارک#
#ع_دباغ
قلم بود و دست خسته از روزگار
دل میخواست بگوید
از ناگفته ها
تا دست بر قلم
و
#قلم بر کاغذ سرنوشت برقصد
گفتم بر دل
گر گویی از ته مانده های دل
باخته ای !
پس
ای دل
آهنگ عشق را بزن
ای دست
بگیر به مهر، قلم را
و تو ای قلم
تا می توانی
زیبا برقص
بنویس
زیبایی ها را
خوب ها را
امید ها را
وصل ها را
#عشق ها را
و تو ای چشم
زیبا نگر
#زیبا بخوان
دنیا به زیبا نوشتن
و زیبا خواندن ها
از هر زمانی بیشتر نیاز دارد !!
#روز قلم مبارک#
#ع_دباغ