روزي مردي عبوس از بازار عبور ميكرد، ديوانهاي را ديد كنجي نشسته و پارچهاي در برابر خود پهن كرده و فرياد ميزند: از من بخريد، من پرفروشترينم، بياييد از من بخريد. مردي جلو رفت و جماعتي را ديد كه به ديوانه ميخندند.
مرد خواست تفريح كند،
پس گفت: اي تاجر توانگر چه كالايي داري كه اينقدر پرفروش است؟
ديوانه گفت: نميبيني؟
مرد به تمسخر گفت: جز ديوانهاي ژنده پوش و پارچهاي كهنه هيچ نميبينم. جماعت زير خنده زدند و ديوانه در دم گفت:
همين... اين است... من خنده ميفروشم!
مرد گفت: اي ابله! تو كه خنده
ميفروشي چه باز ميستاني؟
ديوانه خنديد و گفت: شادي،
آيا در دنيا معاملهاي پر سودتر از اين سراغ داری؟
مرد خواست تفريح كند،
پس گفت: اي تاجر توانگر چه كالايي داري كه اينقدر پرفروش است؟
ديوانه گفت: نميبيني؟
مرد به تمسخر گفت: جز ديوانهاي ژنده پوش و پارچهاي كهنه هيچ نميبينم. جماعت زير خنده زدند و ديوانه در دم گفت:
همين... اين است... من خنده ميفروشم!
مرد گفت: اي ابله! تو كه خنده
ميفروشي چه باز ميستاني؟
ديوانه خنديد و گفت: شادي،
آيا در دنيا معاملهاي پر سودتر از اين سراغ داری؟
از کسی پرسیدند:
کدامین "خصلت" از "خدای"
خود را "دوست" داری؟!
گفت:
همین" بس" که میدانم او میتواند
مچم را بگیرد
ولی دستم را میگیرد
کدامین "خصلت" از "خدای"
خود را "دوست" داری؟!
گفت:
همین" بس" که میدانم او میتواند
مچم را بگیرد
ولی دستم را میگیرد
خداوند روزی به موسی گفت:
برو بدترين بنده مرا بياور ..
موسی رفت يكی از گناهكارهای درجه يك را پيدا كرد و وقتی ميخواست با خود ببرد، گفت نكند يك موقع اين آدم توبه كرده باشد و من فكر كنم كه اين بنده ی گناهكار مي باشد،
رهايش كرد.
رفت دزدی را گرفت تا ببرد نزد خود گفت ..
نكند اين بنده خاص خدا باشد و
توبه كرده و خدا او را بخشيده باشد رهایش كرد.
هر كسی را میگرفت با چنين فرضيات و داوريهائی آزادش مینمود؛
آخر دست خالی پيش خدا رفت.
خدا گفت:
ای موسی دست خالی آمدی؟
موسی گفت:
هرچه گشتم بدتر از خودم پيدا نكردم ..
خدا گفت:
ای موسی هرآئينه اگر غير از اين كرده بودی
از پيغمبري عزل ميشدي
برو بدترين بنده مرا بياور ..
موسی رفت يكی از گناهكارهای درجه يك را پيدا كرد و وقتی ميخواست با خود ببرد، گفت نكند يك موقع اين آدم توبه كرده باشد و من فكر كنم كه اين بنده ی گناهكار مي باشد،
رهايش كرد.
رفت دزدی را گرفت تا ببرد نزد خود گفت ..
نكند اين بنده خاص خدا باشد و
توبه كرده و خدا او را بخشيده باشد رهایش كرد.
هر كسی را میگرفت با چنين فرضيات و داوريهائی آزادش مینمود؛
آخر دست خالی پيش خدا رفت.
خدا گفت:
ای موسی دست خالی آمدی؟
موسی گفت:
هرچه گشتم بدتر از خودم پيدا نكردم ..
خدا گفت:
ای موسی هرآئينه اگر غير از اين كرده بودی
از پيغمبري عزل ميشدي
یک سبد مهربانی
از شهر قدیم ها بر شهر سبزها بودم
در مسیر جاده همراه درختان سبز
ناگاه نگاه مهربانی چشمان م را دزدید
ناگاه بر کنار آرامش نگاه ش ایستادم
پیاده شدم
لبخند مهربان ش از دور، سلام را بر دلم نشاند
وارد شدم
همه جا پر از سبد های رنگ به رنگ
و شیرینی های شهر سبز
صدای آرام ش نوازشی بر خسته دلم شد
گفتم: سبد قیمتی چند ?
گفت: این ها زیباترین هاست !
مکث بر زبانم و خیره بر چشمانم نشست
مگر قیمتی ست این همه زیبایی را ?
مگر قیمتی ست
مهربانی را
لبخند را
در این قحط روزگار محبت ها
در این قحط روزگار لبخندها
بر رنگ سبدها نه
بر شیرینی شکرها نه
بر نگاه مهر
بر لبخند ناز
بر صدای آرام
باید ایستاد
و
من بودم و در دستانم سبدی رنگ به رنگ درونش پر از
یادگار شهر سبز
پر از گلهای زیبای محبت سبد فروش !
چیزی که در روزگاران حال
کمتر جایی پیدا میتوان کرد
کاش هر مغازه ای پر از کالاها
به زیبایی محبت کالا فروش ش رنگین می شد
#ع_دباغ
از شهر قدیم ها بر شهر سبزها بودم
در مسیر جاده همراه درختان سبز
ناگاه نگاه مهربانی چشمان م را دزدید
ناگاه بر کنار آرامش نگاه ش ایستادم
پیاده شدم
لبخند مهربان ش از دور، سلام را بر دلم نشاند
وارد شدم
همه جا پر از سبد های رنگ به رنگ
و شیرینی های شهر سبز
صدای آرام ش نوازشی بر خسته دلم شد
گفتم: سبد قیمتی چند ?
گفت: این ها زیباترین هاست !
مکث بر زبانم و خیره بر چشمانم نشست
مگر قیمتی ست این همه زیبایی را ?
مگر قیمتی ست
مهربانی را
لبخند را
در این قحط روزگار محبت ها
در این قحط روزگار لبخندها
بر رنگ سبدها نه
بر شیرینی شکرها نه
بر نگاه مهر
بر لبخند ناز
بر صدای آرام
باید ایستاد
و
من بودم و در دستانم سبدی رنگ به رنگ درونش پر از
یادگار شهر سبز
پر از گلهای زیبای محبت سبد فروش !
چیزی که در روزگاران حال
کمتر جایی پیدا میتوان کرد
کاش هر مغازه ای پر از کالاها
به زیبایی محبت کالا فروش ش رنگین می شد
#ع_دباغ
در زمانیکه برده داری در آمریکا رایج بود
زن سیاه پوستی به نام هریت تابمن
گروهی مخفی به راه انداخته بود
که بردگان را فراری می داد.
بعدها از او پرسیدند:
سخت ترین مرحله کار شما برای
نجات بردگان چه بود؟
او عمیقا به فکر فرو رفت و گفت:
قانع کردن یک برده به اینکه تو
برده نیستی و باید آزاد باشی
هرگز تماشاگر بی عدالتی و حماقت نباش.
مرگ فرصت فراوانی برای
سکوت به تو خواهد داد...
#کریستوفر_هیچنز
زن سیاه پوستی به نام هریت تابمن
گروهی مخفی به راه انداخته بود
که بردگان را فراری می داد.
بعدها از او پرسیدند:
سخت ترین مرحله کار شما برای
نجات بردگان چه بود؟
او عمیقا به فکر فرو رفت و گفت:
قانع کردن یک برده به اینکه تو
برده نیستی و باید آزاد باشی
هرگز تماشاگر بی عدالتی و حماقت نباش.
مرگ فرصت فراوانی برای
سکوت به تو خواهد داد...
#کریستوفر_هیچنز
روزی که بتونی با پولدارتر از خودت همنشینی کنی و معذب نشی، با فقیرتر از خودت بشینی و خردش نکنی، با باهوشتر از خودت باشی و همصحبت بشی، با کمهوشتر از خودت باشی و مسخرش نکنی، با عقاید و سلایق دیگران کاری نداشته باشی، با زندگی شخصی بقیه کاری نداشته باشی، اونوقت میتونی بگی انسانی..
انسان بودن بزرگ ترین لطفی است که یک آدم میتواند به کل بشریت بکند!
"انسان بودن یعنی انسان بودن!"
دلی را نرنجان..
قلبی را نشکن..
جایی که باید سکوت کنی سکوت کن.. وقتی میتوانی گره ای باز کنی،بازکن.. عشق را بیاموز..
نفرت را اول از خود و بعد از اطرافت دور کن..
کینه نماند در دلت..
کینه نزار بر دلی..
یا راست بگو.. یا نگو..
قضاوت ممنوع..
تمسخر بس است!
غرور تمام! ..
درک کن آدم هارا..
زیبا ببین..
لبخند فراموش نشود! ..
تو میتوانی یک آدم را با سلاح بکشی!نکش! تو میتوانی یک آدم را با زبانت بکشی!نکش! .. ببخش
قبول کنیم که انسان بودن سخت است!
ولی سختیش لذت بخش است
"انسان بودن یعنی انسان بودن!"
دلی را نرنجان..
قلبی را نشکن..
جایی که باید سکوت کنی سکوت کن.. وقتی میتوانی گره ای باز کنی،بازکن.. عشق را بیاموز..
نفرت را اول از خود و بعد از اطرافت دور کن..
کینه نماند در دلت..
کینه نزار بر دلی..
یا راست بگو.. یا نگو..
قضاوت ممنوع..
تمسخر بس است!
غرور تمام! ..
درک کن آدم هارا..
زیبا ببین..
لبخند فراموش نشود! ..
تو میتوانی یک آدم را با سلاح بکشی!نکش! تو میتوانی یک آدم را با زبانت بکشی!نکش! .. ببخش
قبول کنیم که انسان بودن سخت است!
ولی سختیش لذت بخش است
یکی از اصلی ترین پایه های شخصیت سالم ، داشتن اصالت است.
این که تن به انجام هركاری نمیدی به این معنی نیست كه نمیتونی!
بهش میگن "چهارچوب"!
چهارچوبی كه خودت برای خودت تعریف میكنی و پایه و اساسش از "خانواده" شكل میگیره...
كسی كه چهارچوب داره، "اصالت" داره...
اصالت رو نه میشه خرید، نه میشه اداشو درآورد و نه میشه با بزك و دوزك بهش رسید!
اصالت یعنی
دلت نمیاد خیانت كنی،
دلت نمیاد دل بشكنی،
دلت نمیاد دورو باشی،
دلت نمیاد آدما رو بازی بدی....
این بی عرضگی نیست!
اسمش "اصالته"..
این که تن به انجام هركاری نمیدی به این معنی نیست كه نمیتونی!
بهش میگن "چهارچوب"!
چهارچوبی كه خودت برای خودت تعریف میكنی و پایه و اساسش از "خانواده" شكل میگیره...
كسی كه چهارچوب داره، "اصالت" داره...
اصالت رو نه میشه خرید، نه میشه اداشو درآورد و نه میشه با بزك و دوزك بهش رسید!
اصالت یعنی
دلت نمیاد خیانت كنی،
دلت نمیاد دل بشكنی،
دلت نمیاد دورو باشی،
دلت نمیاد آدما رو بازی بدی....
این بی عرضگی نیست!
اسمش "اصالته"..
خانوم بودن» خوب است
اما گاهی «دخترک» درونت را زنده کن
گاهی اوقات بلند بلند بخند
اصلا دوچرخه سواری کن
چه عیبی دارد اگر دلت خواست
لی لی بازی کنی، آواز بخوانی
عروسکت را بغل کن موهایش را بباف
اینقدر ما را در بند و زنجیر سن و سالمان نکنید
هر گاه دلمان صورتی خواست
چه عیبی دارد در هر سنی صورتی بپوشیم؟
مردم عزیز من،
میشود لطفا کمی کمتر قضاوت کنید؟
این دلخوشی ها خیلی ساده اند
با قضاوتهایمان،
ساده ترین دلخوشی ها را از هم دریغ نکنیم
ما فقط گاهی دلمان برای
آن دخترک درونمان تنگ میشود
وگرنه سبک سر نیستیم
بگذارید به وقتش پیر شویم
ما هنوز خیلی جوانیم
هنوز برای این همه «خانوم» بودن زود است
بگذارید لااقل گاهی «دخترک» پر شور باشیم
اما گاهی «دخترک» درونت را زنده کن
گاهی اوقات بلند بلند بخند
اصلا دوچرخه سواری کن
چه عیبی دارد اگر دلت خواست
لی لی بازی کنی، آواز بخوانی
عروسکت را بغل کن موهایش را بباف
اینقدر ما را در بند و زنجیر سن و سالمان نکنید
هر گاه دلمان صورتی خواست
چه عیبی دارد در هر سنی صورتی بپوشیم؟
مردم عزیز من،
میشود لطفا کمی کمتر قضاوت کنید؟
این دلخوشی ها خیلی ساده اند
با قضاوتهایمان،
ساده ترین دلخوشی ها را از هم دریغ نکنیم
ما فقط گاهی دلمان برای
آن دخترک درونمان تنگ میشود
وگرنه سبک سر نیستیم
بگذارید به وقتش پیر شویم
ما هنوز خیلی جوانیم
هنوز برای این همه «خانوم» بودن زود است
بگذارید لااقل گاهی «دخترک» پر شور باشیم
پسری تصميم به ازدواج گرفت ، ليستی از اسامی دوستانش كه بيش از 30 نفر بودند را به پدرش داد و از او خواست كه با دوستانش تماس بگيردو آنها را برای روز عروسی دعوت كند ، پدر هم قبول ميكند
روز عروسی ، پسر با تعجب میبیند كه فقط شش نفر از دوستانش آنجا هستند ،بشدّت ناراحت شد و به پدرش گفت من از شما خواستم تمامِ دوستانم رادعوت كنيد اما اينها كه فقط شش نفر هستند
پدر به پسر گفت ، من با تك تك دوستانت تماس گرفتم و به آنان گفتم مشكلی برای تو پيش آمده و به كمك آنها احتياج داری
و از آنها خواستم كه امروز اينجا باشند
بنابر اين پسرم نگران نباش ، دوستان واقعی تو امروز همه اينجا هستند
دوست نَبوَد ، آن که در نعمت زند
لاف یاری و ، برادر خواندگی
دوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
روز عروسی ، پسر با تعجب میبیند كه فقط شش نفر از دوستانش آنجا هستند ،بشدّت ناراحت شد و به پدرش گفت من از شما خواستم تمامِ دوستانم رادعوت كنيد اما اينها كه فقط شش نفر هستند
پدر به پسر گفت ، من با تك تك دوستانت تماس گرفتم و به آنان گفتم مشكلی برای تو پيش آمده و به كمك آنها احتياج داری
و از آنها خواستم كه امروز اينجا باشند
بنابر اين پسرم نگران نباش ، دوستان واقعی تو امروز همه اينجا هستند
دوست نَبوَد ، آن که در نعمت زند
لاف یاری و ، برادر خواندگی
دوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
دکتر نيستم...
اما برايت 10دقيقه راه رفتن
روى جدول کنار خيابان را تجويز ميکنم
تا بفهمى عاقل بودن چيز خوبيست
اما ديوانگى قشنگ تر است..
برايت لبخند زدن به کودکان وسط
خيابان را تجويز ميکنم،
تا بفهمى هنوز هم،ميشود بى منت محبت کرد..
به ﺗﻮ پيشنهاد ميکنم گاهى بلند بخندى،هرکجا که هستى
يک نفر هميشه منتظر خنده هاى توست...
دکتر نيستم،اما به ﺗﻮ پيشنهاد ميکنم که شاد باشى!
خورشيد، هر روز صبح
بخاطر زنده بودن من و تو طلوع ميکند!
هرگز، منتظر فرداى خيالى نباش.سهمت را از شادى زندگى همين امروز بگير.
فراموش نکن مقصد هميشه
جايى در انتهاى مسير نيست!
مقصد لذت بردن از قدمهايیست
که برمى داريم!
چایت را بنوش!
نگران فردا مباش،
از گندم زار من و تو مشتی
کاه میماند برای بادها......
#نیما_یوشیج
اما برايت 10دقيقه راه رفتن
روى جدول کنار خيابان را تجويز ميکنم
تا بفهمى عاقل بودن چيز خوبيست
اما ديوانگى قشنگ تر است..
برايت لبخند زدن به کودکان وسط
خيابان را تجويز ميکنم،
تا بفهمى هنوز هم،ميشود بى منت محبت کرد..
به ﺗﻮ پيشنهاد ميکنم گاهى بلند بخندى،هرکجا که هستى
يک نفر هميشه منتظر خنده هاى توست...
دکتر نيستم،اما به ﺗﻮ پيشنهاد ميکنم که شاد باشى!
خورشيد، هر روز صبح
بخاطر زنده بودن من و تو طلوع ميکند!
هرگز، منتظر فرداى خيالى نباش.سهمت را از شادى زندگى همين امروز بگير.
فراموش نکن مقصد هميشه
جايى در انتهاى مسير نيست!
مقصد لذت بردن از قدمهايیست
که برمى داريم!
چایت را بنوش!
نگران فردا مباش،
از گندم زار من و تو مشتی
کاه میماند برای بادها......
#نیما_یوشیج
در بین آلمانی ها قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده ، شک كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین، تمام روز او را زیر نظر گرفت!
متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دزد راه می رود ، مثل دزدی كه میخواهد چیزی را پنهان كند پچ پچ می كند،
آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض كند، نزد قاضی برود و شكایت كند ، اما همین كه وارد خانه شد، تبرش را پیدا كرد!
زنش آن را جابه جا كرده بود،
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود، حرف می زند، و رفتار میكند!
*همیشه این نکته را به یاد داشته باشید
که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده ، شک كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین، تمام روز او را زیر نظر گرفت!
متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دزد راه می رود ، مثل دزدی كه میخواهد چیزی را پنهان كند پچ پچ می كند،
آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض كند، نزد قاضی برود و شكایت كند ، اما همین كه وارد خانه شد، تبرش را پیدا كرد!
زنش آن را جابه جا كرده بود،
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود، حرف می زند، و رفتار میكند!
*همیشه این نکته را به یاد داشته باشید
که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
آدمها
وقتی می آيند
موسيقی شان را هم با خودشان می آورند ...
ولی وقتی می روند
با خود نمی برند !
آدمها
می آيند
و می روند ،
ولی
در دلتنگی هايمان ...
شعرهايمان ...
روياهای خيس شبانهمان ... می مانند !
جا نگذاريد !
هر چه را که روزی می آوريد را با خودتان ببريد !
وقتی که می روید
دیگر
به خواب و خاطرهی آدم برنگرديد ...
#هرتا_مولر
وقتی می آيند
موسيقی شان را هم با خودشان می آورند ...
ولی وقتی می روند
با خود نمی برند !
آدمها
می آيند
و می روند ،
ولی
در دلتنگی هايمان ...
شعرهايمان ...
روياهای خيس شبانهمان ... می مانند !
جا نگذاريد !
هر چه را که روزی می آوريد را با خودتان ببريد !
وقتی که می روید
دیگر
به خواب و خاطرهی آدم برنگرديد ...
#هرتا_مولر
فاصلهها هیچوقت دوست داشتن را کمرنگ نمیکند بلکه دلتنگی را بیشتر میکند...
#شوهر_آهو_خانوم
#علی_محمد_افغانی
#شوهر_آهو_خانوم
#علی_محمد_افغانی
عنوان داستان: پس انداز
فقط دو روز مانده بود تا تولد بهترین دوستم... فکر و ذکرم شده بود انتخاب هدیه برای او... می دانستم دلش اسیر یک جعبه ی مداد رنگی بیست و چهارتایی ست چون بارها درباره اش با من حرف زده بود اما من فقط هشت سالم بود... پول تو جیبی هایم کفاف این هدیه را نمی داد... فقط یک راه داشتم ، اینکه به سراغ قلکم بروم... قلکی که چند ماه تمام امانت دار پول تو جیبی هایم شده بود تا بتوانم اسکیت بخرم ... اما من می خواستم دوستم را به آرزویش برسانم... قلکم را بالا بردم و به زمین کوبیدم... آرزوی خودم را شکاندم ... می دانستم وقتی هدیه ی من را باز کند خوشحال ترین آدم دنیا می شود ولی... ولی آنقدر هدیه ی خوب برایش آورده بودند که اصلا هدیه ی من به چشمش نیامد... حتی یک تشکر هم نکرد... من برای خوشحال کردنش از آرزوی خودم گذشته بودم؛ همه ی پس اندازی که مدت ها برایش از خواسته هایم زده بودم را خرج برآورده شدن آرزوی او کرده بودم اما او هرگز نفهمید... من ماندم و یک قلک شکسته ی خالی...
حالا بعد از این همه سال به این فکر می کنم که آدم ها هر کدام قلک هایی دارند که در آن چیزهایی مهم تر از پول را پس انداز می کنند... محبت، وفاداری و عشق را ذخیره می کنند تا در زمان مناسب خرجش کنند...
اما گاهی قلکشان را برای آدم اشتباهی می شکنند... کسی که چشمهایش به روی محبت و فداکاری و عشق آن ها بسته ست...
کاش حواسمان باشد قلکمان را برای چه کسی می شکنیم...
قلکی که خالی شود خیلی سخت پر می شود...
فقط دو روز مانده بود تا تولد بهترین دوستم... فکر و ذکرم شده بود انتخاب هدیه برای او... می دانستم دلش اسیر یک جعبه ی مداد رنگی بیست و چهارتایی ست چون بارها درباره اش با من حرف زده بود اما من فقط هشت سالم بود... پول تو جیبی هایم کفاف این هدیه را نمی داد... فقط یک راه داشتم ، اینکه به سراغ قلکم بروم... قلکی که چند ماه تمام امانت دار پول تو جیبی هایم شده بود تا بتوانم اسکیت بخرم ... اما من می خواستم دوستم را به آرزویش برسانم... قلکم را بالا بردم و به زمین کوبیدم... آرزوی خودم را شکاندم ... می دانستم وقتی هدیه ی من را باز کند خوشحال ترین آدم دنیا می شود ولی... ولی آنقدر هدیه ی خوب برایش آورده بودند که اصلا هدیه ی من به چشمش نیامد... حتی یک تشکر هم نکرد... من برای خوشحال کردنش از آرزوی خودم گذشته بودم؛ همه ی پس اندازی که مدت ها برایش از خواسته هایم زده بودم را خرج برآورده شدن آرزوی او کرده بودم اما او هرگز نفهمید... من ماندم و یک قلک شکسته ی خالی...
حالا بعد از این همه سال به این فکر می کنم که آدم ها هر کدام قلک هایی دارند که در آن چیزهایی مهم تر از پول را پس انداز می کنند... محبت، وفاداری و عشق را ذخیره می کنند تا در زمان مناسب خرجش کنند...
اما گاهی قلکشان را برای آدم اشتباهی می شکنند... کسی که چشمهایش به روی محبت و فداکاری و عشق آن ها بسته ست...
کاش حواسمان باشد قلکمان را برای چه کسی می شکنیم...
قلکی که خالی شود خیلی سخت پر می شود...
دنيا كوچيك تر از اونه كه بخواييم براي به دست آوردنش دروغ بگيم!!!
مرگ هم حقير تر از اونه كه بخواييم ازش بترسيم و به نفاق و تملق تن بديم!
اما دنيا طلب ها خيلي خيلي كوچيك تر از اون هستند كه بتونند، دنيا رو به ما پيشنهاد بدند يا از مرگ بترسونند!؟
بندگي خدا رو بكنيم،
هيچ كس نميتونه ما رو به بند بكشه،
البته بين شجاعت و دريدگي،
بين صداقت و پرده دري
بين صراحت و هتاكي
از بهشت تا جهنم فاصله است.
كسي از اينكه روي خدا حساب كرده ضرر نميكنه.
يادش بخير، بچه كه بوديم، همه حرف راست رو، فقط از ما ميشنيدند!
يا لطيف
#سيد_حسن_آقاميري
مرگ هم حقير تر از اونه كه بخواييم ازش بترسيم و به نفاق و تملق تن بديم!
اما دنيا طلب ها خيلي خيلي كوچيك تر از اون هستند كه بتونند، دنيا رو به ما پيشنهاد بدند يا از مرگ بترسونند!؟
بندگي خدا رو بكنيم،
هيچ كس نميتونه ما رو به بند بكشه،
البته بين شجاعت و دريدگي،
بين صداقت و پرده دري
بين صراحت و هتاكي
از بهشت تا جهنم فاصله است.
كسي از اينكه روي خدا حساب كرده ضرر نميكنه.
يادش بخير، بچه كه بوديم، همه حرف راست رو، فقط از ما ميشنيدند!
يا لطيف
#سيد_حسن_آقاميري
زن نظافتچى
من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد۰ حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود... امّا نام کوچکش را از کجا بايد میدانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد:
شما در حرفه خود با آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکردهام.
من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد۰ حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود... امّا نام کوچکش را از کجا بايد میدانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد:
شما در حرفه خود با آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکردهام.
مهربانی ساده است
سادهتر از آنچه فکرش را بکنی...
کافی است به چشمهایت
بیاموزی که چشم "آیینه روح" است
کافی است به دلت یادآوری
کنی همیشه دلهایی هستند،
که درد امانشان را بریده
و احتیاج به همدلی دارند…
مهربانی ساده است
کافی است به گوشهایت یاد دهی
که میتوانند سنگ صبور باشند....
سادهتر از آنچه فکرش را بکنی...
کافی است به چشمهایت
بیاموزی که چشم "آیینه روح" است
کافی است به دلت یادآوری
کنی همیشه دلهایی هستند،
که درد امانشان را بریده
و احتیاج به همدلی دارند…
مهربانی ساده است
کافی است به گوشهایت یاد دهی
که میتوانند سنگ صبور باشند....