برای نخستین بار دانستم که در این عالم ذرهی ناچیزی بیش نیستم و کرهی زمین مانند سنگریزهای در میان میلیونها سنگریزهی مشابه است که بر ساحل دریایی افتاده باشد.
#دوست_بازیافته
#فرد_اولمن
#دوست_بازیافته
#فرد_اولمن
بزرگترین تصویر ریا در جامعه
هنگامی است که به فقرا لباسهای کهنه
و غذاهای مانده میدهیم و
به ثروتمندان هدایای با ارزشی
که محتاج آنها نیستند...!
#دکتر_محمد_مصدق
هنگامی است که به فقرا لباسهای کهنه
و غذاهای مانده میدهیم و
به ثروتمندان هدایای با ارزشی
که محتاج آنها نیستند...!
#دکتر_محمد_مصدق
«زندگی برای من قشنگه. خیلی چیزای دیگه توش هست که من دلم میخواد ببینم. میخوام بمونم ببینم ظلم تا چه حد پیش میره. میخوام بمونم و ببینم آدم تا چه اندازه قوهی ستم کشیدن داره...»
#خیمه_شب_بازی
#صادق_چوبک
#خیمه_شب_بازی
#صادق_چوبک
دو مشکل بزرگ در جامعه ما وجود دارد:
نخست اینکه همه من هستیم و ما را به رسمیت نمیشناسیم،
و دوم اینکه کتاب نمیخوانیم ...
#مصطفی_رحماندوست
نخست اینکه همه من هستیم و ما را به رسمیت نمیشناسیم،
و دوم اینکه کتاب نمیخوانیم ...
#مصطفی_رحماندوست
وقتی به ایستگاه شرقی میرسم، در نهان آرزو دارم کاش کسی به انتظارم آمده باشد. احمقانه است. مادرم در این ساعت هنوز سر کار است و مارک از آن آدمها نیست که برای حمل کردن چمدان من به حومه شهر بیاید، همیشه این امید بی رمق را داشته ام.
این بار هم دست برنداشتم، پیش از پیاده شدن از پلههای واگن و سوار شدن به مترو، نگاه دورانی دیگری به اطراف انداختم ببینم شاید کسی باشد… گویی در هر پله چمدان سنگینتر میشود.
دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد… به هر حال چندان پیچیده نیست.
#آنا_گاوالدا
این بار هم دست برنداشتم، پیش از پیاده شدن از پلههای واگن و سوار شدن به مترو، نگاه دورانی دیگری به اطراف انداختم ببینم شاید کسی باشد… گویی در هر پله چمدان سنگینتر میشود.
دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد… به هر حال چندان پیچیده نیست.
#آنا_گاوالدا
اگر می خواهی پس از مرگ فراموش نشوی
یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد، یا کاری کن که قابل نوشتن باشد.
یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد، یا کاری کن که قابل نوشتن باشد.
نهصد مدرسه ای که به دو تارِ او بند بود
🌱 بهروز شعیبی به یاد زنده یاد عثمان محمدپرست نوشت:
«شبی خدمت استاد عثمانمحمدپرست رفتیم. شبی بهیاد ماندنی پر از حرفهای خوب،حرفهایی که برایم درس بود… .
گفتند تمام عمر علیرغم نامبزرگی که در موسیقی داشتند، حرفه و درآمدشان از زمین کشاورزی بود. گفتند من عثمان محمددوست هستم و محمدص خودش خداپرست بود.
بزرگترین خوشحالی و خوشنودی برایشان ساختن مدارس برای کودکان این سرزمین بود.»
🔸 جمله آخر برایم خیلی جالب بود.
🌱 دیدم که امیر شهلا هم در همین خصوص نوشته:
«عثمانِسُنّی، ازسال۱۳۶۲، در کنار مجتبی کاشانیِ شیعه و نیکول فریدنیِ مسیحی، سنگبنایِ جامعهیاوری را نهادند. خیریّهای که برای بچّههای مناطقِ محرومِ جنوب خراسان، مدرسه میساخت.
عثمان، روستاهای بیآبوعلفی که خیلیهایشان حتّی، تویِ نقشهی جغرافیا نبودند را پیدا میکرد، نیکول با دوربیناش، اوجِ نابهسامانی و عمقِ فاجعهی آنجاها را عکس میانداخت و کاشانی، دستِ خیّرین تهرانی را میگرفت و به آن بیغولهها میآورد. اینجا که میرسیدند، عثمان با دوتاری که برای گرهگشایی از کار مردم کوک بود و کاشانی با شعرهایی که بیتبیتشان، بندبندِ احساس آدمها را میلرزاند، آنچنان شولا و غوغایی بهپا میکردند که در هر بار رفتن و برگشتنشان، چند مدرسه و خوابگاه و حمام تعهّد میشد.
عثمان که در همهی عمر، حتّی یکریال از دوتارش کاسبی نکرده، در این بازدیدها، برای خواندن و نواختناش شرط میگذاشت. او برای درآوردن صدای سازش، صِله میخواست و صِلهای کمتر از یکمدرسه یا کلاسدرس نمیپذیرفت.
ماحصل آن قمارهایِعاشقانه، ۹۰۰ بنایآموزشی است. مجتبی و نیکول، سالهای۱۳۸۳و۱۳۸۶ سر بر بسترِ خاک گذاشتند و عثمان، تنها بازمانده از مثلثِیاوری شد. او حالا اگرچه ویلچرنشین شدهبود، امّا همچنان با دوتارش، ناممکنها را ممکن مینمود.»
#عثمان_محمدپرست
#یادبود #خیر_ماندگار
🌱 بهروز شعیبی به یاد زنده یاد عثمان محمدپرست نوشت:
«شبی خدمت استاد عثمانمحمدپرست رفتیم. شبی بهیاد ماندنی پر از حرفهای خوب،حرفهایی که برایم درس بود… .
گفتند تمام عمر علیرغم نامبزرگی که در موسیقی داشتند، حرفه و درآمدشان از زمین کشاورزی بود. گفتند من عثمان محمددوست هستم و محمدص خودش خداپرست بود.
بزرگترین خوشحالی و خوشنودی برایشان ساختن مدارس برای کودکان این سرزمین بود.»
🔸 جمله آخر برایم خیلی جالب بود.
🌱 دیدم که امیر شهلا هم در همین خصوص نوشته:
«عثمانِسُنّی، ازسال۱۳۶۲، در کنار مجتبی کاشانیِ شیعه و نیکول فریدنیِ مسیحی، سنگبنایِ جامعهیاوری را نهادند. خیریّهای که برای بچّههای مناطقِ محرومِ جنوب خراسان، مدرسه میساخت.
عثمان، روستاهای بیآبوعلفی که خیلیهایشان حتّی، تویِ نقشهی جغرافیا نبودند را پیدا میکرد، نیکول با دوربیناش، اوجِ نابهسامانی و عمقِ فاجعهی آنجاها را عکس میانداخت و کاشانی، دستِ خیّرین تهرانی را میگرفت و به آن بیغولهها میآورد. اینجا که میرسیدند، عثمان با دوتاری که برای گرهگشایی از کار مردم کوک بود و کاشانی با شعرهایی که بیتبیتشان، بندبندِ احساس آدمها را میلرزاند، آنچنان شولا و غوغایی بهپا میکردند که در هر بار رفتن و برگشتنشان، چند مدرسه و خوابگاه و حمام تعهّد میشد.
عثمان که در همهی عمر، حتّی یکریال از دوتارش کاسبی نکرده، در این بازدیدها، برای خواندن و نواختناش شرط میگذاشت. او برای درآوردن صدای سازش، صِله میخواست و صِلهای کمتر از یکمدرسه یا کلاسدرس نمیپذیرفت.
ماحصل آن قمارهایِعاشقانه، ۹۰۰ بنایآموزشی است. مجتبی و نیکول، سالهای۱۳۸۳و۱۳۸۶ سر بر بسترِ خاک گذاشتند و عثمان، تنها بازمانده از مثلثِیاوری شد. او حالا اگرچه ویلچرنشین شدهبود، امّا همچنان با دوتارش، ناممکنها را ممکن مینمود.»
#عثمان_محمدپرست
#یادبود #خیر_ماندگار
گرچه شاعرنشدم , با همه ی طبع ترم !
چه بلاها که سر شعر , نیامد به سرم !
مثل افراد گرفتار در آتش , دائم .
نگرانم ، نوزد شعله ای از دور و برم !
پدرم خواست که شاعر بشوم , اما... من .
بارها گفته ام این را ، که مبادا... پسرم !
ضعف اعصاب مرا , غربت شعرم رو کرد .
مثلا شاعر این شهر خرابم , خبرم !
شعر ناب است و حسادت , منو، یک قوم حسود
قاتق نان که نه ، شد قاتل جانم , اثرم !
من از این کوچه ، که دل می شکنند آدمهاش .
به گمانم نتوانم ، سر سالم ببرم !
مثل سرباز ضعیفی ، که حریفش قدر است .
نا امیدانه به سمت ، هدفم حمله ورم !
من مجنون ، کم آورده از این عاقل ها .
به کدام ، عادل دیوانه شکایت ببرم ؟
فندکم ، قاتل بالفطره ی شعرم شده است .
بسکه از خیر غزلهای خودم , میگذرم !
شب جمعه ست ، نثار دل مرحوم خودم .
بروم ازسر بازارچه ، خرما بخرم !
#مجتبی سپید
چه بلاها که سر شعر , نیامد به سرم !
مثل افراد گرفتار در آتش , دائم .
نگرانم ، نوزد شعله ای از دور و برم !
پدرم خواست که شاعر بشوم , اما... من .
بارها گفته ام این را ، که مبادا... پسرم !
ضعف اعصاب مرا , غربت شعرم رو کرد .
مثلا شاعر این شهر خرابم , خبرم !
شعر ناب است و حسادت , منو، یک قوم حسود
قاتق نان که نه ، شد قاتل جانم , اثرم !
من از این کوچه ، که دل می شکنند آدمهاش .
به گمانم نتوانم ، سر سالم ببرم !
مثل سرباز ضعیفی ، که حریفش قدر است .
نا امیدانه به سمت ، هدفم حمله ورم !
من مجنون ، کم آورده از این عاقل ها .
به کدام ، عادل دیوانه شکایت ببرم ؟
فندکم ، قاتل بالفطره ی شعرم شده است .
بسکه از خیر غزلهای خودم , میگذرم !
شب جمعه ست ، نثار دل مرحوم خودم .
بروم ازسر بازارچه ، خرما بخرم !
#مجتبی سپید
آموخته ام که نباید وابسته شد
نه به هیچکسی ،
نه به هیچ رابطه ای،
و این لعنتی، نشدنی ترین کاری بود که آموخته ام
آنا گاوالدا
نه به هیچکسی ،
نه به هیچ رابطه ای،
و این لعنتی، نشدنی ترین کاری بود که آموخته ام
آنا گاوالدا
انشايم كه تمام شد،
معلم با خط كش چوبی اش زد پشتِ دستم و گفت:
"جمله هايت زيباست ...
گفتم:
"اجازه خانوم ؟!
پس چرا می زنيد؟!"
نگاهم كرد،
پوزخندِ تلخی زد و گفت:
ميزنم تا همیشه يادت بماند،
خوب نوشتن و
زيبا فكر كردن در اين دنيا، تاوان دارد...
#زندگی
معلم با خط كش چوبی اش زد پشتِ دستم و گفت:
"جمله هايت زيباست ...
گفتم:
"اجازه خانوم ؟!
پس چرا می زنيد؟!"
نگاهم كرد،
پوزخندِ تلخی زد و گفت:
ميزنم تا همیشه يادت بماند،
خوب نوشتن و
زيبا فكر كردن در اين دنيا، تاوان دارد...
#زندگی
فرمول زندگی من خیلی ساده است
صبحها از خواب بیدار میشوم و شب ها به تخت خوابم برمیگردم ..!
در این بین سعی میکنم به کسی آزار نرسانم
#کری_گرانت
صبحها از خواب بیدار میشوم و شب ها به تخت خوابم برمیگردم ..!
در این بین سعی میکنم به کسی آزار نرسانم
#کری_گرانت
دنیا را جایی پرنعمت،
آرامشبخش و پر از دوستی ببین.
در این صورت دنیا نیز بیشتر خواستار موفقیت و وفور نعمت برای تو خواهد شد.
#وین دایر
آرامشبخش و پر از دوستی ببین.
در این صورت دنیا نیز بیشتر خواستار موفقیت و وفور نعمت برای تو خواهد شد.
#وین دایر
خنداندن افراد موجب فراموشی
مشکلاتشان میشود.
چه انسان "نیکوکاری"ست آن کس که
فراموشی را به دیگران هدیه میدهد.
#ویکتور هوگو
مشکلاتشان میشود.
چه انسان "نیکوکاری"ست آن کس که
فراموشی را به دیگران هدیه میدهد.
#ویکتور هوگو
گاهی لحظه های سکوت،
پرهیاهوترین
دقایق زندگی هستند
مملو از آنچه میخواهیم بگوییم
ولی نمیتوانیم ...!
#دیوید سلینجر
پرهیاهوترین
دقایق زندگی هستند
مملو از آنچه میخواهیم بگوییم
ولی نمیتوانیم ...!
#دیوید سلینجر
روزی که به شایستگی بگذرد، خوابی خوش در پی دارد، عمری هم که به شایستگی صرف شود به مرگی خوش میانجامد...
#لئوناردو_داوینچی
#لئوناردو_داوینچی
کانال کتاب و کتابخوانی pinned «روزی که به شایستگی بگذرد، خوابی خوش در پی دارد، عمری هم که به شایستگی صرف شود به مرگی خوش میانجامد... #لئوناردو_داوینچی»