اگر بتوانم یکبار دیگر زندگی کنم. میکوشم بیشتر اشتباه کنم. نمیکوشم بینقص باشم. راحتتر خواهم بود. سرشارتر خواهم بود از آنچه حالا هستم.
#خورخه_لوئیس_بورخس
#خورخه_لوئیس_بورخس
- ما خوششانس بودهایم!
سرانجام یک روز میمیریم و این از ما یک خوششانس میسازد؛ اغلب انسانها هرگز نمیمیرند، چراکه اصلاً به دنیا نمیآیند. تعداد انسانهایی که میتوانستند اینجا به جای من باشند، اما درواقع نیستند و هرگز روشنایی خورشید را نخواهند دید از شنهای صحرای عربستان هم بیشتر است. مطمئناً در میان آن «زادهنشدهها» شاعرانی بزرگتر از آنانی که میشناسیم، و دانشمندانی بزرگتر از نیوتون وجود دارند. ما از این واقعیت آگاهیم، زیرا مجموعه انسانهای ممکنی که DNA ما اجازهٔ وجودشان را میدهد، بسیار بسیار بیشتر از انسانهای فعلی است. بهرغم این احتمالات گیجکننده، من و شما اینجا هستیم، بی هیچ مشکلی. ما آن اندک ممتازانی هستیم که شانس تولد را به رغم تمامی احتمالات دیگر پیدا کردهایم. چگونه میتوانیم از بازگشت اجتنابناپذیرمان به آن حالت پیشین نالان باشیم، حالتی که اکثریتی عظیم هیچگاه از آن جم نخوردهاند؟
هرقدر هم که عمرمان کوتاه باشد، اگر ثانیهای از آن را هدر دهیم یا صرف گلایه از این کنیم که زندگی عبث و بیحاصل است یا اگر (مانند کودکان) بگوییم که زندگی کسلکننده است، دشنامی بزرگ به تریلیونها نفری دادهایم که هرگز بخت زیستن نیافتهاند.
وقتی ما میمیریم دو چیز از ما باقی میماند: ژن و میم (میراث فرهنگی)؛ ما ماشینهایی هستیم که برای انتقال ژنها پدید آمدهایم ولی این جنبه بعد از سپری شدن سه نسل فراموش میشود. بچهها یا نوهها ممکن است شباهتهایی به ما داشته باشند اما با گذشت هر نسل، سهم ژنی ما نصف میشود و زیاد طول نخواهد کشید که سهمی ناچیز خواهیم یافت. ولی اگر در فرهنگ جهان شریک شویم، اگر فکر خوبی داشته باشیم، آهنگی بسازیم و کارهایی از این قبیل، شاید مدتها پس از محو شدن ژنهایمان در خزانهٔ ژنی، تأثیرمان بدون تغییر یه یادگار بماند.
ریچارد داوکینز،
ساعتساز نابینا
ـــــــــــــــــ
سرانجام یک روز میمیریم و این از ما یک خوششانس میسازد؛ اغلب انسانها هرگز نمیمیرند، چراکه اصلاً به دنیا نمیآیند. تعداد انسانهایی که میتوانستند اینجا به جای من باشند، اما درواقع نیستند و هرگز روشنایی خورشید را نخواهند دید از شنهای صحرای عربستان هم بیشتر است. مطمئناً در میان آن «زادهنشدهها» شاعرانی بزرگتر از آنانی که میشناسیم، و دانشمندانی بزرگتر از نیوتون وجود دارند. ما از این واقعیت آگاهیم، زیرا مجموعه انسانهای ممکنی که DNA ما اجازهٔ وجودشان را میدهد، بسیار بسیار بیشتر از انسانهای فعلی است. بهرغم این احتمالات گیجکننده، من و شما اینجا هستیم، بی هیچ مشکلی. ما آن اندک ممتازانی هستیم که شانس تولد را به رغم تمامی احتمالات دیگر پیدا کردهایم. چگونه میتوانیم از بازگشت اجتنابناپذیرمان به آن حالت پیشین نالان باشیم، حالتی که اکثریتی عظیم هیچگاه از آن جم نخوردهاند؟
هرقدر هم که عمرمان کوتاه باشد، اگر ثانیهای از آن را هدر دهیم یا صرف گلایه از این کنیم که زندگی عبث و بیحاصل است یا اگر (مانند کودکان) بگوییم که زندگی کسلکننده است، دشنامی بزرگ به تریلیونها نفری دادهایم که هرگز بخت زیستن نیافتهاند.
وقتی ما میمیریم دو چیز از ما باقی میماند: ژن و میم (میراث فرهنگی)؛ ما ماشینهایی هستیم که برای انتقال ژنها پدید آمدهایم ولی این جنبه بعد از سپری شدن سه نسل فراموش میشود. بچهها یا نوهها ممکن است شباهتهایی به ما داشته باشند اما با گذشت هر نسل، سهم ژنی ما نصف میشود و زیاد طول نخواهد کشید که سهمی ناچیز خواهیم یافت. ولی اگر در فرهنگ جهان شریک شویم، اگر فکر خوبی داشته باشیم، آهنگی بسازیم و کارهایی از این قبیل، شاید مدتها پس از محو شدن ژنهایمان در خزانهٔ ژنی، تأثیرمان بدون تغییر یه یادگار بماند.
ریچارد داوکینز،
ساعتساز نابینا
ـــــــــــــــــ
من ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺟﻨﮕﺠﻮﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺒﻮﺩﻡ ،
ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺷﻠﯿﮏ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ
ﺑﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺩﺷﻤﻦ ﻓﮑﺮ مىﮐﺮﺩﻡ :
ﻫﻤﺴﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ
ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻣﺎﻥ ﺑﮕﻮ
ﭘﺪﺭﺕ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺑﺎﺯ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮔﺸﺖ
#داود سوران
ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺷﻠﯿﮏ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ
ﺑﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺩﺷﻤﻦ ﻓﮑﺮ مىﮐﺮﺩﻡ :
ﻫﻤﺴﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ
ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻣﺎﻥ ﺑﮕﻮ
ﭘﺪﺭﺕ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺑﺎﺯ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮔﺸﺖ
#داود سوران
#بی صدا
پای در راه آمدن
ولی بی صدا
بر بالین مهرت
در خواب نازت
بی صدا سلام ت کردم
بی صدا نشستم
یاد خاطره ها کردم
به
خیس باران ها
موج ساحل ها
گرمی سلام ها
صدای خنده ها
خمار نگاه ها
شوق قلب ها
گویی خوابی بود
آن یاد ها !
وقت رفتن
بی صدا !
بی صدا گفتم ت
بارانی ست کوچه ها !
چتر در دستان م
گٍل بر کفشان م
زیر باران
بی صدا بود
حتی
صدایٍ
دوستت دارم !
#ع_دباغ
پای در راه آمدن
ولی بی صدا
بر بالین مهرت
در خواب نازت
بی صدا سلام ت کردم
بی صدا نشستم
یاد خاطره ها کردم
به
خیس باران ها
موج ساحل ها
گرمی سلام ها
صدای خنده ها
خمار نگاه ها
شوق قلب ها
گویی خوابی بود
آن یاد ها !
وقت رفتن
بی صدا !
بی صدا گفتم ت
بارانی ست کوچه ها !
چتر در دستان م
گٍل بر کفشان م
زیر باران
بی صدا بود
حتی
صدایٍ
دوستت دارم !
#ع_دباغ
مردمان شهر برای آزادی
تابوت ساختند و برای عشق مرز
غافل از اینکه
نه آزادی در تابوت جای میگیرد
و نه عشق مرز میشناسد....
#چگوارا
تابوت ساختند و برای عشق مرز
غافل از اینکه
نه آزادی در تابوت جای میگیرد
و نه عشق مرز میشناسد....
#چگوارا
انسانها؛
نمیدانند که تجربه
نوعی شکست است
باید
همه چیزت را از دست بدهی
تا ذره ای بفهمی...
# آلبر کامو
نمیدانند که تجربه
نوعی شکست است
باید
همه چیزت را از دست بدهی
تا ذره ای بفهمی...
# آلبر کامو
فکر کن
مردی از روی کاتالوگ، یک دوچرخه برای پسر خود سفارش داده بود. هنگامی که دوچرخه را تحویل گرفت، متوجه شد که قبل از استفاده از دوچرخه خودش باید چند قطعه آن را سوار کند. با کمک دفترچه راهنما تمام قطعات را دستهبندی کرد و در گاراژ کنار هم چید. با وجود اینکه بارها دفترچه راهنما را به دقت مطالعه کرد ولی موفق نشد که قطعات دوچرخه را به درستی سوار کند. متفکرانه به همسایهاش نگریست که مشغول کوتاه کردن چمنهای حیاط منزل خود بود. تصمیم گرفت از او کمک بخواهد که در مسائل فنی بسیار ماهر بود.
مرد همسایه کمی به قطعات دوچرخه نگاه کرد که در گاراژ چیده شده بود. بعد با مهارت شروع به سوار کردن آن کرد. بدون اینکه حتی یک بار به دفترچه راهنما نگاه کند. پس از مدت کوتاهی تمام قطعات به درستی سوار شدند.
مرد گفت: «واقعاً عجیب است! چطور موفق شدید بدون خواندن دفترچه راهنما این کار را انجام دهید؟»
مرد همسایه با کمی خجالت گفت: «البته این موضوع را افراد معدودی میدانند اما من خواندن و نوشتن بلد نیستم.»
بعد با حالتی سرشار از اعتماد به نفس، لبخندی زد و اضافه کرد: «و آدمی که نوشتن بلد نیست باید حداقل بتواند فکر کند.»
مردی از روی کاتالوگ، یک دوچرخه برای پسر خود سفارش داده بود. هنگامی که دوچرخه را تحویل گرفت، متوجه شد که قبل از استفاده از دوچرخه خودش باید چند قطعه آن را سوار کند. با کمک دفترچه راهنما تمام قطعات را دستهبندی کرد و در گاراژ کنار هم چید. با وجود اینکه بارها دفترچه راهنما را به دقت مطالعه کرد ولی موفق نشد که قطعات دوچرخه را به درستی سوار کند. متفکرانه به همسایهاش نگریست که مشغول کوتاه کردن چمنهای حیاط منزل خود بود. تصمیم گرفت از او کمک بخواهد که در مسائل فنی بسیار ماهر بود.
مرد همسایه کمی به قطعات دوچرخه نگاه کرد که در گاراژ چیده شده بود. بعد با مهارت شروع به سوار کردن آن کرد. بدون اینکه حتی یک بار به دفترچه راهنما نگاه کند. پس از مدت کوتاهی تمام قطعات به درستی سوار شدند.
مرد گفت: «واقعاً عجیب است! چطور موفق شدید بدون خواندن دفترچه راهنما این کار را انجام دهید؟»
مرد همسایه با کمی خجالت گفت: «البته این موضوع را افراد معدودی میدانند اما من خواندن و نوشتن بلد نیستم.»
بعد با حالتی سرشار از اعتماد به نفس، لبخندی زد و اضافه کرد: «و آدمی که نوشتن بلد نیست باید حداقل بتواند فکر کند.»
سه نشانه ی خردمندان:
- سکوت ، موقعی که ابلهان سخن
می گویند،
- اندیشه، موقعی که دیگران خیال
می کنند،
- عمل ، موقعی که تن پروران در خوابند.
- سکوت ، موقعی که ابلهان سخن
می گویند،
- اندیشه، موقعی که دیگران خیال
می کنند،
- عمل ، موقعی که تن پروران در خوابند.
وقتی مرتکب جنایت شدند، عدل و داد را اختراع کردند و برای عدل و داد کتابهای قطور قانون نوشتند و برای اجرای این قوانین، گیوتین به پا کردند.
#فئودور_داستایفسکی
#فئودور_داستایفسکی
نمی توانم جلوی لبخندِ خودم را بگیرم، گاهی خنده بیخِ گلویم را می گیرد. آخرش هیچکس نفهمید ناخوشیِ من چیست. همه گول خوردند!
📕 زنده به گور
#صادق_هدایت
📕 زنده به گور
#صادق_هدایت
لازم نیست یکدیگر را
تحمل کنیم...
کافیست همدیگر را قضاوت نکنیم...
لازم نیست برای شاد کردن یکدیگر
تلاش کنیم،
کافیست به هم آزار نرسانیم...
لازم نیست دیگران را اصلاح
کنیم،
کافیست به عیوب خود بنگریم...
حتی لازم نیست یکدیگر را دوست
داشته باشیم،
فقط کافیست دشمن هم نباشیم...
آری؛
در کنار هم شاد بودن و با آرامش زیستن،
شاهکار است...
#احمد_شاملو
تحمل کنیم...
کافیست همدیگر را قضاوت نکنیم...
لازم نیست برای شاد کردن یکدیگر
تلاش کنیم،
کافیست به هم آزار نرسانیم...
لازم نیست دیگران را اصلاح
کنیم،
کافیست به عیوب خود بنگریم...
حتی لازم نیست یکدیگر را دوست
داشته باشیم،
فقط کافیست دشمن هم نباشیم...
آری؛
در کنار هم شاد بودن و با آرامش زیستن،
شاهکار است...
#احمد_شاملو
کانال کتاب و کتابخوانی pinned «و شکارچی مهربانی دارد میآید که اسلحهاش تنها یک گل سرخ است... #ریچارد_براتیگان»
بعضیها این جوریاند، وقتی یک نیش میخورند فکر میکنند اگه دیگران هم نیش بخورند درد اونها کمتر میشه!
#غلامحسین_ساعدی
📕 چوب به دستهای ورزیل
#غلامحسین_ساعدی
📕 چوب به دستهای ورزیل
❖
توصیف دنیا از زبان امام علی (ع)
بیشترین ضربه ها را خوبترین آدم ها می خورند
برای خوبی هایتان حد تعیین کنید
و هرکس را به اندازه لیاقتش بها دهید نه به اندازه مرامتان ...
زندگی کردن با مردم این دنیا همچون دویدن در گله اسب است !
تا می تازی با تو می تازند ، زمین که خوردی، آنهایی که جلوتر بودند ،
هرگز برای تو به عقب باز نمی گردند !
و آنهایی که عقب بودند،
به داغ روزهایی که می تاختی تو را لگد مال خواهند کرد !
در عجبم از مردمی که به دنبال دنيايی هستند
که روز به روز از آن دورتر مي شوند ، و غافلند از آخرتی
که روز به روز به آن نزديک تر مي شوند
توصیف دنیا از زبان امام علی (ع)
بیشترین ضربه ها را خوبترین آدم ها می خورند
برای خوبی هایتان حد تعیین کنید
و هرکس را به اندازه لیاقتش بها دهید نه به اندازه مرامتان ...
زندگی کردن با مردم این دنیا همچون دویدن در گله اسب است !
تا می تازی با تو می تازند ، زمین که خوردی، آنهایی که جلوتر بودند ،
هرگز برای تو به عقب باز نمی گردند !
و آنهایی که عقب بودند،
به داغ روزهایی که می تاختی تو را لگد مال خواهند کرد !
در عجبم از مردمی که به دنبال دنيايی هستند
که روز به روز از آن دورتر مي شوند ، و غافلند از آخرتی
که روز به روز به آن نزديک تر مي شوند
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
4_222506862442975378.pdf
992.5 KB
▪️بوی یاس تمام شد. همان بوی یاسی که حیاط را برداشته بود و به آسمان برده بود. دیگر چیزی نبود که ما را نگه دارد. از بالای آسمان به زمین افتادیم.
▫️شاید به خاطر قانون جاذبه، البته همان قانون جاذبه بود که ما را آن بالا نگهداشته بود. جاذبهی نیوتنی و خورشید که نه جاذبهی مهتاب و ماه را میگویم. روی زمین افتادیم و اشکهایمان محکم روی زمین ریخت و شکست، دلمان.
▪️تنها بنایی که اگر بلرزد، محکمتر میشود، دل است. دل آدمی زاد. باید مثل انار چلاندش تا شیرهاش دربیاید… حکما شیرهاش هم مطبوع است… اشکهایم را پاک کردم. مطبوع بود.
📖من او
#رضا امیرخانی
▫️شاید به خاطر قانون جاذبه، البته همان قانون جاذبه بود که ما را آن بالا نگهداشته بود. جاذبهی نیوتنی و خورشید که نه جاذبهی مهتاب و ماه را میگویم. روی زمین افتادیم و اشکهایمان محکم روی زمین ریخت و شکست، دلمان.
▪️تنها بنایی که اگر بلرزد، محکمتر میشود، دل است. دل آدمی زاد. باید مثل انار چلاندش تا شیرهاش دربیاید… حکما شیرهاش هم مطبوع است… اشکهایم را پاک کردم. مطبوع بود.
📖من او
#رضا امیرخانی
انسانی که به شناخت خويش نرسيده باشد، بی سواد حقيقی است،
هر چند تمام کتاب های دنيا را خوانده باشد...!
اگر درونت پر از خشم، نفرت، خودخواهی و غرور، حسادت و زبالههای ديگر است، بدان که هيچگاه چيزی را نياموختهای و هنوز رشد نکردهای ...
📕 رهايی از دانستگی
#کريشنا_مورتی
هر چند تمام کتاب های دنيا را خوانده باشد...!
اگر درونت پر از خشم، نفرت، خودخواهی و غرور، حسادت و زبالههای ديگر است، بدان که هيچگاه چيزی را نياموختهای و هنوز رشد نکردهای ...
📕 رهايی از دانستگی
#کريشنا_مورتی