کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
با سلام، مکانهایی در طی روز و شب ، محل انتظار افراد با سنین مختلف است، که ساعتهایی از وقت افراد را میگیرد، بیشتر این وقتها بیهوده و گاها با بی حوصلگی سپری میشود، محلهایی مانند مطب پزشکان، کلینیکها، ازمایشگاهها، بیمارستانها، ترمینال مسافربر ی، وقت فراغت در دانشگاه، فرودگاه، ....
میتوانیم با همفکری و همیاری امکان ایجاد کتابخانه مناسب و فرصت گذران اوقات انتظار را با کتاب خواندن در این مکانها فراهم سازیم. لطفا جهت اجرایی کردن این پیشنهاد ، راهکارهای خود رو اعلام فرمایید تا با تشکیل گروههایی در سطح شهر اقدامات عملی رو اغاز کنیم، ممنون
دباغ
Forwarded from نیکوکاری دستهای مهربان
حتما بخون خیلی قشنگه

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محله های شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگش ت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.
#قطعه_ای_کتاب

من یاد گرفته‌ام که هیچ فرقی نمی‌کند چه قدر خوب و وفادار باشم، زیرا همیشه کسانی هستند که لیاقتش را ندارند! من آموخته‌ام کسانی را که دوستشان دارم، خیلی زود از دست می‌دهم و کسانی را که بود و نبودشان برایم اهمیتی ندارد، همیشه در کنارم خواهم داشت!
ولی هرگز فلسفه‌ی هیچکدامشان را درنیافتم.

فراتر از بودن
کریستین بوبن
#قطعه_ای_کتاب

من با تمام توان به خاطر عشق مان جنگیدم. اما امروز همه چیز به پایان رسید. سنگی که روزی روی قلبم سنگینی می کرد، اکنون تبدیل به صخره ای شده که دیگر اجازه ی آسیب رساندن به قلبم را نمی دهد. قلبم، با آخرین نفس هایش به من گفت که دنیایی جز این دنیا نیز وجود دارد . دنیایی که در آن نیازی به گدایی کردن همراهی مردان برای پر کردن روزهای فانی و شب های بی همدمم نیست.

#جاسوس
#پائولو_کوئیلو
#قطعه_ای_کتاب

‍ فیلیپ با دستان گره‌ خورده، سر متمایل به عقب و چشمان به سقف خیره شده گفت: من یک اظهارنظر و یک توصیه کوچک دارم.

نیچه نوشته تفاوت عمده میان بشر و گاو این است که گاو می‌داند
چطور زندگی کند،
چطور بدون بیم و هراس،
بدون حمل بار سنگین گذشته،
و ناآگاه از وحشت‌های آینده در لحظه حال آسوده زندگی کند...

اما متاسفانه ما انسان‌ها آنقدر درگیر و گرفتار گذشته و آینده هستیم که فقط میتوانیم در لحظه حال اندکی پرسه بزنیم!

آیا میدانی چرا تا این اندازه حسرت روزهای طلایی کودکی خود را می‌خوریم؟

نیچه به ما می‌گوید زیرا آن روزهای کودکی، روزهای آسودگی خاطر هستند. روزهایی رها از غصه و دلواپسی، روزهای قبل از خم شدن زیر بار سنگین و دردناک خاطرات که از گذشته بر سرمان آوار شده‌اند.
زندگی، زنجیر لعنتی از دست دادن‌های یکی پس از دیگریست...!


درمان شوپنهاور | #اروین_د_یالوم
#قطعه_ای_کتاب

تکان دادنِ این درخت با دست آسان نیست.
اما بادِ ناپیدا بر آن زور می‌آورد و هر سو که خواهد می‌خَماند اش.
دست های ناپیدا از همه سخت‌تر بر ما زور می‌آورند و ما را می‌خمانند.
#فریدریش_نیچه
#چنین_گفت_زرتشت
#قطعه_ای_کتاب ☕️📚



من نیز در حیرتم که چرا ترس ها در شب مستولی می شود؟
پس از بیست سال حیرت،
اکنون می دانم،
ترس، زاده ی تاریکی نیست،
بلکه ترس ها همانند ستارگان، همیشه هستند و این درخشندگی روز ست که آن ها را محو و ناپیدا می کند.

#اروین_د_یالوم
#وقتی_نیچه_گریست
#داستانک

#معلم_انوشیروان
انوشیروان در دوران طفولیت خود معلمی کاردان و دور اندیش داشت. روزی معلم، انوشیروان را بی جهت مورد سرزنش قرار داد و محکم او را زد به طوری که فریادش بلند شد. انوشیروان کینه معلم را بدل گرفت، هنگامی که بر مسند پادشاهی نشست، دستور داد معلم را نزد وی حاضر کنند.

انوشیروان گفت: چه جیز باعث شد که در ان روز بی جهت مرا کتک زدی؟ معلم گفت: دیدم به تحصیل و دانش علاقه وافری نشان میدهی، پس امیدوار شدم که بعد از پدرت (قباد) صاحب سلطنت شده و بر مسند پادشاهی تکیه زنی. خوشم آمد که مزه ظلم و ستم را به تو بچشانم تا به کسی ظلم نکنی. انوشیروان، از گفته معلم خوشحال شدو تبسم کرد.
#پندهای_جاویدان، #محمدمحمدی_اشتهاردی
#سخن_بزرگان

خوشبختی مانند پروانه است، اگر آن را دنبال کنید از شما فرار می کند، ولی اگر آرام بنشینید روی سر شما خواهد نشست.

#دیوید_هیوم
امیدوار باش!
تا وقتی چشمی هست
که با تو اشک می‌ریزد،
می‌توان رنج زندگی را تحمل کرد ...


📙 ژان کریستف
✍🏻 #رومن_رولان
زیباترین گلها از کاکتوسهای خوابیده در خاک خشک، گرمای سوزان و از کنار خارها ظاهر می شوند، شاید خشکیها، گرما و خارها ی زندگی ، جوانه گلی زیبا در قلب را شکوفا کنند.

#ع_دباغ
بهترین آدمهای زندگی،
همان هایی هستند که وقتی کنارشان می نشینی چایی ات سرد می شود و دلت گرم!
💎ﻳﮏ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺍﺳﺘﺮﺍﻟﻴﺎﻳﻲ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻝ ﺗﺤﻘﻴﻘﺎﺗﺶ در خانه هاى سالمندان، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺣﺴﺮﺗﻬﺎﻱ ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ 5 ﺣﺴﺮﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻴﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺑﻮﺩﻩ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.

ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺣﺴﺮﺕ: ﮐﺎﺵ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺤﺒﺖ ﻣﻰ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ.
ﺣﺴﺮﺕ ﺩﻭﻡ: ﮐﺎﺵ ﺍﻳﻦ ﻗﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﮐﺎﺭ ﻧﻤﻲ ﮐﺮﺩﻡ.
ﺣﺴﺮﺕ ﺳﻮﻡ: ﮐﺎﺵ ﺷﺠﺎﻋﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﮕﻢ.
ﺣﺴﺮﺕ ﭼﻬﺎﺭﻡ: ﮐﺎﺵ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻡ.
ﺣﺴﺮﺕ ﭘﻨﺠﻢ: ﮐﺎﺵ ﺷﺎﺩﺗﺮ ﻣﻲ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺑﻴﺸﺘﺮﻯ ﻣﻰ ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ
ﻣﯿﮕﻔﺘﻨﺪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﯽ
ﺑﻨﺪ ﮐﻔﺸﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍﺑﺒﻨﺪﯼ
ﻣﺮﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ،

ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔﺖ
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺍﺯ ﺑﺨﺸﯿﺪﻥ ﮐﻔﺸﻬﺎﯾﺖ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﯼ
ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪﯼ،
ﻣﺮﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ…