آدمایی که گناه به نظرشون فقط چند کلمه است
رستگاری هم به نظرشون فقط چند کلمه است ...
📕 گور به گور
#ویلیام_فاکنر
رستگاری هم به نظرشون فقط چند کلمه است ...
📕 گور به گور
#ویلیام_فاکنر
یک سال، عصر چهارشنبه ها را پشت سر گذاشتیم، آخرين آن نیز رفت !
هیزم های خشک و جرقه آتش ، شعله ها را در هر کویی فروزان می کند ،
تا یادمان باشد که دلهای خشک با جرقه محبتی شعله ور میشوند،
دور زنیم بر آن آتش تا یادمان باشد گرمی دور هم و کنار هم بودن زمانی که
دلها همزمان شعله های محبت را فروزان میکنند،
جستی تا بپریم از ميان آن شعله ها ،
تا گرمی شعله ها ،
حس گرمای محبت به همنوعان را در جسم سرما ديده از زمستان بی مهری ها در ما روشن سازد ،
اتيل باتیل بختیم اچیل ،
باید پرید باید حرکتی کرد
تا بختهای خفته را با دیدنها و دوست داشتنها بیدار کرد ،
باید خود را به آتش ها زد تا عشق را سرود،
بايد جسارت را نمایش داد تا زندگي با شوق بهاری را اغاز کرد،
#ع_دباغ
هیزم های خشک و جرقه آتش ، شعله ها را در هر کویی فروزان می کند ،
تا یادمان باشد که دلهای خشک با جرقه محبتی شعله ور میشوند،
دور زنیم بر آن آتش تا یادمان باشد گرمی دور هم و کنار هم بودن زمانی که
دلها همزمان شعله های محبت را فروزان میکنند،
جستی تا بپریم از ميان آن شعله ها ،
تا گرمی شعله ها ،
حس گرمای محبت به همنوعان را در جسم سرما ديده از زمستان بی مهری ها در ما روشن سازد ،
اتيل باتیل بختیم اچیل ،
باید پرید باید حرکتی کرد
تا بختهای خفته را با دیدنها و دوست داشتنها بیدار کرد ،
باید خود را به آتش ها زد تا عشق را سرود،
بايد جسارت را نمایش داد تا زندگي با شوق بهاری را اغاز کرد،
#ع_دباغ
روانشناسی می گفت:
بیمارانِ واقعی، هیچ وقت به ما مراجعه نمی کنند
مراجعینِ ما اکثرا کسانی هستند،
که توسطِ این بیماران، بیمار شدهاند…!
بیمارانِ واقعی، هیچ وقت به ما مراجعه نمی کنند
مراجعینِ ما اکثرا کسانی هستند،
که توسطِ این بیماران، بیمار شدهاند…!
یک وقتهايی هست که بايد بگذاری موسیقیای که دوست داری و باهاش خاطره ساختهای، با صدای بلند در خانه پخش شود. چای دم کنی و بگذاری نتها در چای سرریز شوند. آنوقت دو تا چای بریزی و بگذاری روی میز و با غيابِ دیگری حرف بزنی. هی حرف بزنی با کسی که آن سوی میز ننشسته است.
#آنتونین دورژاک
#آنتونین دورژاک
Forwarded from موسسه خیریه ابرار قائم تبریز
🌺 فرا رسیدن میلاد با سعادت منجی عالم بشریت، امام زمان، مهدی موعود، حضرت ولی عصر (عج) برعموم شیعیان جهان مبارک باد.🌺
🔵مؤسسه خیریه ابرار قائم تبریز
👇👇👇
instagram.com/abraregaem
www.abraregaem.ir
🔵مؤسسه خیریه ابرار قائم تبریز
👇👇👇
instagram.com/abraregaem
www.abraregaem.ir
دلم برای تو تنگ است بر نمی گردی
دلم براي تو تنگ است، بر نمي گردي؟
وَجنس قلب تو سنگ است، بر نمي گردي
دلم براي همان چشم هاي صلح آلود
هميشه در تب جنگ است ، بر نمي گردي
نمي رسم به تو هرگز مثال ماهي كه
خيال خام پلنگ است ، بر نمي گردي!
بيا كه بعد تو اين راه صعب وطولاني است
وَ پام چوبي ولَنگ است ، بر نمي گردي؟
شبيه مادر سرباز مرز بازرگان
هميشه گوش به زنگ است ، بر نمي گردي؟
ميان اين همه سيمان و دود ،بودن تو
هواي پاكِ النگ* است، بر نمي گردي؟
چقدرمي شكند روزهاي بي تو مرا
كه نقل شيشه وسنگ است،برنمي گردي؟
دلم به ياد تو دلخوش، دلم براي تو تنگ
دلم براي تو تنگ است ،بر نمي گردي
#سامه_ابتهاج
سال ١٣٨٠
*#النگ:زادگاه پدري شاعر واقع در استان گلستان
دلم براي تو تنگ است، بر نمي گردي؟
وَجنس قلب تو سنگ است، بر نمي گردي
دلم براي همان چشم هاي صلح آلود
هميشه در تب جنگ است ، بر نمي گردي
نمي رسم به تو هرگز مثال ماهي كه
خيال خام پلنگ است ، بر نمي گردي!
بيا كه بعد تو اين راه صعب وطولاني است
وَ پام چوبي ولَنگ است ، بر نمي گردي؟
شبيه مادر سرباز مرز بازرگان
هميشه گوش به زنگ است ، بر نمي گردي؟
ميان اين همه سيمان و دود ،بودن تو
هواي پاكِ النگ* است، بر نمي گردي؟
چقدرمي شكند روزهاي بي تو مرا
كه نقل شيشه وسنگ است،برنمي گردي؟
دلم به ياد تو دلخوش، دلم براي تو تنگ
دلم براي تو تنگ است ،بر نمي گردي
#سامه_ابتهاج
سال ١٣٨٠
*#النگ:زادگاه پدري شاعر واقع در استان گلستان
در مکث زمان اگر چه پُر جزر و مدیم
ما مجرم محکوم به حبس ابدیم
یا پوچ دو دستِ سردِ دنیاست و یا
ما پشت همان دست که پوچ است زدیم...
#محمدجواد منوچهری
ما مجرم محکوم به حبس ابدیم
یا پوچ دو دستِ سردِ دنیاست و یا
ما پشت همان دست که پوچ است زدیم...
#محمدجواد منوچهری
تاریک اندیشان در همه جای دنیا میخواهند زنان را در سیاهی نگه دارند
آنها از روشن شدن ذهن زن میترسند.
چون میدانند زن بداند،
به کودکش هم یاد خواهد داد۰۰۰
آنها از روشن شدن ذهن زن میترسند.
چون میدانند زن بداند،
به کودکش هم یاد خواهد داد۰۰۰
به مناسبت نیمه شعبان
شعری از عراقی
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟
گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن، که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که بیایم، چو به جان آیی تو
من به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب
به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی
پیش ازین گر دگری در دل من میگنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی
جز تو اندر نظرم هیچ کسی میناید
وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی
گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی»
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی
شعری از عراقی
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟
گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن، که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که بیایم، چو به جان آیی تو
من به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب
به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی
پیش ازین گر دگری در دل من میگنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی
جز تو اندر نظرم هیچ کسی میناید
وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی
گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی»
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی
🔟دلیل برای این که دست کم یکی از هدیههای تعطیلات و عید برای کودک شما کتاب باشد:
1️⃣خواندن کتاب برای کودک، کمک میکند که او کارکرد بهتری در مدرسه، کار و زندگی آیندهاش داشته باشد.
2️⃣کودکانی که کتاب میخوانند، از نظر افزایش گنجینه واژگان و تلفظ واژگان، دستور زبان، درک مطلب و شیوه نوشتن، پیشرفت بیش تری دارند.
3️⃣عادت به خواندن کتاب از همان سالهای نخست کودکی، به کودک شما کمک میکند تا مهارتهای خواندن خوب را راحت تر به دست آورد و به طور طبیعی دانش آموز خوبی در مدرسه باشد.
4️⃣خواندن داستان میتواند سبب تحریک کنجکاوی، تخیل و خلاقیت کودکان شود، که به آنها در سراسر زندگی کمک خواهد کرد.
5️⃣خواندن کتاب همراه کودکتان، ارتباط عاطفی بین او و شما را عمیق تر میکند و سبب میشود که شما و فرزندتان اوقات با ارزش و سودبخشی با هم بگذرانید.
6️⃣خواندن کتاب برای کودکتان، زمانی فراهم میکند تا او آرامش پیدا کند، شما را به عنوان یک الگو در زندگی خود در نظر بگیرد، بیش تر به شما احترام بگزارد و به سخنانتان گوش بدهد .
7️⃣کتابهای تصویری میتوانند به کودک نو پا یا کودک پیش دبستانی شما در یادگیری زبان کمک کنند و به او یاد بدهند که چگونه احساسات خود را بیان کند و حس سرخوردگی را در خود کاهش دهد.
8️⃣کتابها و داستانها، موضوعهایی مانند طبیعت، علوم، تاریخ و ورزش را در بر میگیرند و به فرزند شما در دستیابی به دانش پایه ای کمک میکنند.
9️⃣کتابهای داستانی و غیر داستانی میتوانند به کودک شما کمک کنند تا دنیا را از زاویه دیگری ببیند و همدلی و همدردی در او تقویت شود .
🔟کتابها و داستانها میتوانند ارزشهای مثبت و رفتارهای مدنی و شهروندی را در جامعه گسترش دهند، ارزشهایی همچون: درستکاری، سخت کوشی، احترام به دیگران، عشق به خانواده و جامعه، بردباری در برابر دیدگاههای مخالف، صبر و ...
1️⃣خواندن کتاب برای کودک، کمک میکند که او کارکرد بهتری در مدرسه، کار و زندگی آیندهاش داشته باشد.
2️⃣کودکانی که کتاب میخوانند، از نظر افزایش گنجینه واژگان و تلفظ واژگان، دستور زبان، درک مطلب و شیوه نوشتن، پیشرفت بیش تری دارند.
3️⃣عادت به خواندن کتاب از همان سالهای نخست کودکی، به کودک شما کمک میکند تا مهارتهای خواندن خوب را راحت تر به دست آورد و به طور طبیعی دانش آموز خوبی در مدرسه باشد.
4️⃣خواندن داستان میتواند سبب تحریک کنجکاوی، تخیل و خلاقیت کودکان شود، که به آنها در سراسر زندگی کمک خواهد کرد.
5️⃣خواندن کتاب همراه کودکتان، ارتباط عاطفی بین او و شما را عمیق تر میکند و سبب میشود که شما و فرزندتان اوقات با ارزش و سودبخشی با هم بگذرانید.
6️⃣خواندن کتاب برای کودکتان، زمانی فراهم میکند تا او آرامش پیدا کند، شما را به عنوان یک الگو در زندگی خود در نظر بگیرد، بیش تر به شما احترام بگزارد و به سخنانتان گوش بدهد .
7️⃣کتابهای تصویری میتوانند به کودک نو پا یا کودک پیش دبستانی شما در یادگیری زبان کمک کنند و به او یاد بدهند که چگونه احساسات خود را بیان کند و حس سرخوردگی را در خود کاهش دهد.
8️⃣کتابها و داستانها، موضوعهایی مانند طبیعت، علوم، تاریخ و ورزش را در بر میگیرند و به فرزند شما در دستیابی به دانش پایه ای کمک میکنند.
9️⃣کتابهای داستانی و غیر داستانی میتوانند به کودک شما کمک کنند تا دنیا را از زاویه دیگری ببیند و همدلی و همدردی در او تقویت شود .
🔟کتابها و داستانها میتوانند ارزشهای مثبت و رفتارهای مدنی و شهروندی را در جامعه گسترش دهند، ارزشهایی همچون: درستکاری، سخت کوشی، احترام به دیگران، عشق به خانواده و جامعه، بردباری در برابر دیدگاههای مخالف، صبر و ...
من و تو
یادگاری از خلقت خواهیم شد .
آری
من خواهم رفت
و
تابلویی خواهم شد
آويخته بر گوشه ای در موزه زمان
با قلم زندگی ام
دارم نقاشی می کشم
هر روزم یک گوشه ایست از این تابلو
روزی کسانی خواهند ایستاد و
به اثر قلم نقاش نظار ه خواهند کرد.
به هارمونی رنگها ، طرح ها، نقش ها ....
آری
روزی من تابلویی خواهم شد
صبر کن
این تابلو چقدر آشناست ....
اینجا در موزه هستم
و دارم به تابلو ها نگاه میکنم !!
من کجای این زمان هستم .
#ع_دباغ
یادگاری از خلقت خواهیم شد .
آری
من خواهم رفت
و
تابلویی خواهم شد
آويخته بر گوشه ای در موزه زمان
با قلم زندگی ام
دارم نقاشی می کشم
هر روزم یک گوشه ایست از این تابلو
روزی کسانی خواهند ایستاد و
به اثر قلم نقاش نظار ه خواهند کرد.
به هارمونی رنگها ، طرح ها، نقش ها ....
آری
روزی من تابلویی خواهم شد
صبر کن
این تابلو چقدر آشناست ....
اینجا در موزه هستم
و دارم به تابلو ها نگاه میکنم !!
من کجای این زمان هستم .
#ع_دباغ
ما برای رنج کشیدن آفریده شده ایم ولی به دنبال لذت بردن می گردیم، باید پذیرفت که تنها راه ادامه دادن لذت بردن از رنج هایی ست که می کشیم.
#چارلز_بوکوفسکی
#چارلز_بوکوفسکی
امام علی ( ع) می فرماید؛
آنکه انتقام می گیرد
یک روز خوشحال است
و آنکه می بخشد یک عمر...
پس بخشنده باش تا همیشه
خوشحال باشی..
آنکه انتقام می گیرد
یک روز خوشحال است
و آنکه می بخشد یک عمر...
پس بخشنده باش تا همیشه
خوشحال باشی..
علوفه حیوانات کم و کمتر میشد. همه به جان هم افتاده بودند و حتی ادای احترام به یادبود موسس مزرعه نه به خاطر احترام و اعتقاد، که از سر اجبار و ترس بود! گوسفندان بیشتری به کشتارگاه برده میشدند و صاحب مزرعه مدام از دسیسههای دشمنی خونخوار به نام "گرگ" باعنوان سرمنشا تمامی مشکلات سخن میگفت.
#جورج_اورول
#قلعه_حیوانات
#جورج_اورول
#قلعه_حیوانات
Forwarded from Arsess Vakilpour
زری خانم داستان
زری خانم داستانی واقعی از یک دختر یزدی که الان رئیس یکی از دانشگاه های آمریکاست برگرفته از کتاب شازده حمام دکتر محمد حسین پاپلی یزدی
حتما بخونید بسیار جالبه :
زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را بلد بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه می کردند. بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود ۱۴ سال داشت که کم کم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری باردار است! آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز ۲۷ مرداد ۱۳۳۸ بود. توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه.
نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم.گفت: حسین حرفهایی که درباره من میزنند را تو هم میدانی؟ گفتم: همه میدانند. گریه کرد و گفت: به خدا من کار بدی نکرده ام. بعد گفت: دلم درد می کند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت: ببین شکمم دارد بزرگ می شود ولی بخدا من کار بدی نکرده ام. چند روز بعد، از خانه آنها سر صدا بلند شد. برادر ۱۸ ساله اش عباس نعره می زد که می کشمش. من زری را با رفیقش می کشم. باید بگویی که این نامرد کیست. آن بی پدر، پدر سوخته کیست. عباس نعره می زد: مادر، من خودم را می کشم. من نمی توانم توی محل راه بروم، نمی توانم سر بلند کنم. اول این دختره را می کشم، بعد فاسق پدر سوخته اش را، بعد خودم را. خواهر کوچک زری، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود و هم سن و سال من، گریه می کرد و فریاد می زد و کمک می خواست. زنهای همسایه می خواستند بروند به زری کمک کنند ولی در خانه بسته بود.
زری جیغ می زد که من بیگناهم ولی عباس ۱۸ ساله با چاقو دور حیاط دنبالش می کرد و می خواست او را بکشد. چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شان رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستان بارداری زری رو شد. زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری را بکشند که رفیقش کیست تا او را بیاورند با زری عروسی کند و قال قضیه کنده شود اما زری قسم می خورد که رفیق ندارد. چند روز بعد باز سر و صدا و جیغ های زری بلند شد. برادر بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری غش کرده بود و وسط حیاط افتاده بود. سلطان – مادر زری- هم توی سر می زد و می گفت: دیدی چه خاکی بر سرم شد؛ هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بس که زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود. من و چند تا بچه دیگر هم لب بام ناظر کتک خوردن زری بودیم. زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش گفت: ننه غریبم بازی در نیاور، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رود رفیقش را پیدا می کند . اگر مواظبش بودی اینطور نمیشد من نمی بایست گاوم را ۵۵ تومان ارزانتر بفروشم. من نمی فهمیدم چه ارتباطی بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را ۵۵ تومان کمتر فروخته است.
ننه سلطان به رسول گفت: ننه حالا تو به ده برو، من و عباس و بقیه بچه ها به حرفش می آوریم و معلوم می شود که کدام پدر سوخته بی شرفی این کار را کرده.
معصومه خواهر ۱۷ ساله زری که ۴ سال بود شوهر کرده بود و ۲ تا بچه داشت گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟ تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم. مادرش گفت: نمی دانم کیست، چندبار به من هم گفته. یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند. معصومه گفت: ننه احتمالاً این فخر رازی کلید معماست باید روی لرد محله (محله مرغ فروش ها ) مغازه داشته باشد. چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را می برد. اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پر زیاد حرف میزد.
کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی ۶۰ ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که د ختره را کشتید، خوب نیست، خدا را خوش نمی آید. عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که آبرویمان رفت. ملا نباتی به سلطان گفت: در خانه را باز کن، پای دخترت سوخته، باید ببریمش دکتر. رسول نعره زد که همین مانده بود که او را به دکتر ببریم. حتماً دکتر را هم از راه بدر می کند. رسول بلند شد و گفت: ننه من دارم به ده می روم. این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند. من هر سال در تعزیه عاشورا نقش داشتم، امسال به خاطر این بی آبرویی نقش را از من گرفتند.
گاوی را که چند روز قبل ۴۵۵ تومان می خواستم معامله کنم امروز از م
زری خانم داستانی واقعی از یک دختر یزدی که الان رئیس یکی از دانشگاه های آمریکاست برگرفته از کتاب شازده حمام دکتر محمد حسین پاپلی یزدی
حتما بخونید بسیار جالبه :
زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را بلد بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه می کردند. بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود ۱۴ سال داشت که کم کم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری باردار است! آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز ۲۷ مرداد ۱۳۳۸ بود. توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه.
نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم.گفت: حسین حرفهایی که درباره من میزنند را تو هم میدانی؟ گفتم: همه میدانند. گریه کرد و گفت: به خدا من کار بدی نکرده ام. بعد گفت: دلم درد می کند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت: ببین شکمم دارد بزرگ می شود ولی بخدا من کار بدی نکرده ام. چند روز بعد، از خانه آنها سر صدا بلند شد. برادر ۱۸ ساله اش عباس نعره می زد که می کشمش. من زری را با رفیقش می کشم. باید بگویی که این نامرد کیست. آن بی پدر، پدر سوخته کیست. عباس نعره می زد: مادر، من خودم را می کشم. من نمی توانم توی محل راه بروم، نمی توانم سر بلند کنم. اول این دختره را می کشم، بعد فاسق پدر سوخته اش را، بعد خودم را. خواهر کوچک زری، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود و هم سن و سال من، گریه می کرد و فریاد می زد و کمک می خواست. زنهای همسایه می خواستند بروند به زری کمک کنند ولی در خانه بسته بود.
زری جیغ می زد که من بیگناهم ولی عباس ۱۸ ساله با چاقو دور حیاط دنبالش می کرد و می خواست او را بکشد. چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شان رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستان بارداری زری رو شد. زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری را بکشند که رفیقش کیست تا او را بیاورند با زری عروسی کند و قال قضیه کنده شود اما زری قسم می خورد که رفیق ندارد. چند روز بعد باز سر و صدا و جیغ های زری بلند شد. برادر بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری غش کرده بود و وسط حیاط افتاده بود. سلطان – مادر زری- هم توی سر می زد و می گفت: دیدی چه خاکی بر سرم شد؛ هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بس که زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود. من و چند تا بچه دیگر هم لب بام ناظر کتک خوردن زری بودیم. زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش گفت: ننه غریبم بازی در نیاور، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رود رفیقش را پیدا می کند . اگر مواظبش بودی اینطور نمیشد من نمی بایست گاوم را ۵۵ تومان ارزانتر بفروشم. من نمی فهمیدم چه ارتباطی بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را ۵۵ تومان کمتر فروخته است.
ننه سلطان به رسول گفت: ننه حالا تو به ده برو، من و عباس و بقیه بچه ها به حرفش می آوریم و معلوم می شود که کدام پدر سوخته بی شرفی این کار را کرده.
معصومه خواهر ۱۷ ساله زری که ۴ سال بود شوهر کرده بود و ۲ تا بچه داشت گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟ تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم. مادرش گفت: نمی دانم کیست، چندبار به من هم گفته. یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند. معصومه گفت: ننه احتمالاً این فخر رازی کلید معماست باید روی لرد محله (محله مرغ فروش ها ) مغازه داشته باشد. چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را می برد. اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پر زیاد حرف میزد.
کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی ۶۰ ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که د ختره را کشتید، خوب نیست، خدا را خوش نمی آید. عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که آبرویمان رفت. ملا نباتی به سلطان گفت: در خانه را باز کن، پای دخترت سوخته، باید ببریمش دکتر. رسول نعره زد که همین مانده بود که او را به دکتر ببریم. حتماً دکتر را هم از راه بدر می کند. رسول بلند شد و گفت: ننه من دارم به ده می روم. این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند. من هر سال در تعزیه عاشورا نقش داشتم، امسال به خاطر این بی آبرویی نقش را از من گرفتند.
گاوی را که چند روز قبل ۴۵۵ تومان می خواستم معامله کنم امروز از م