Forwarded from 2015
برخی اوقات فکر کردن به بعضی از خاطرات از درون شما را گرم می کنند،
اما در عین حال شما را پاره پاره می کنند...
#هاراکی_موروکامی
@sarayeketab
اما در عین حال شما را پاره پاره می کنند...
#هاراکی_موروکامی
@sarayeketab
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
اگر کسی را یافتی که در لبخندت، غمت را دید، در سکوتت حرفهایت را شنید و در خشمت محبتت را فهمید، بدان او بهترین دارایی زندگی توست.
#دکتر علی شریعتی
#دکتر علی شریعتی
Forwarded from کانال انتقال یافت/ آدرس در کانال است
کسی که کتاب می خواند
هزاران زندگی را قبل از مرگش زندگی می کند.
کسی که هرگز کتاب نمی خواند
فقط یک بار زندگی می کند...
جورج ر مارتین
@hard_way_to_freedom
هزاران زندگی را قبل از مرگش زندگی می کند.
کسی که هرگز کتاب نمی خواند
فقط یک بار زندگی می کند...
جورج ر مارتین
@hard_way_to_freedom
با سلام، مکانهایی در طی روز و شب ، محل انتظار افراد با سنین مختلف است، که ساعتهایی از وقت افراد را میگیرد، بیشتر این وقتها بیهوده و گاها با بی حوصلگی سپری میشود، محلهایی مانند مطب پزشکان، کلینیکها، ازمایشگاهها، بیمارستانها، ترمینال مسافربر ی، وقت فراغت در دانشگاه، فرودگاه، ....
میتوانیم با همفکری و همیاری امکان ایجاد کتابخانه مناسب و فرصت گذران اوقات انتظار را با کتاب خواندن در این مکانها فراهم سازیم. لطفا جهت اجرایی کردن این پیشنهاد ، راهکارهای خود رو اعلام فرمایید تا با تشکیل گروههایی در سطح شهر اقدامات عملی رو اغاز کنیم، ممنون
دباغ
میتوانیم با همفکری و همیاری امکان ایجاد کتابخانه مناسب و فرصت گذران اوقات انتظار را با کتاب خواندن در این مکانها فراهم سازیم. لطفا جهت اجرایی کردن این پیشنهاد ، راهکارهای خود رو اعلام فرمایید تا با تشکیل گروههایی در سطح شهر اقدامات عملی رو اغاز کنیم، ممنون
دباغ
Forwarded from نیکوکاری دستهای مهربان
حتما بخون خیلی قشنگه
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محله های شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگش ت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محله های شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگش ت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.
#قطعه_ای_کتاب
من یاد گرفتهام که هیچ فرقی نمیکند چه قدر خوب و وفادار باشم، زیرا همیشه کسانی هستند که لیاقتش را ندارند! من آموختهام کسانی را که دوستشان دارم، خیلی زود از دست میدهم و کسانی را که بود و نبودشان برایم اهمیتی ندارد، همیشه در کنارم خواهم داشت!
ولی هرگز فلسفهی هیچکدامشان را درنیافتم.
فراتر از بودن
کریستین بوبن
من یاد گرفتهام که هیچ فرقی نمیکند چه قدر خوب و وفادار باشم، زیرا همیشه کسانی هستند که لیاقتش را ندارند! من آموختهام کسانی را که دوستشان دارم، خیلی زود از دست میدهم و کسانی را که بود و نبودشان برایم اهمیتی ندارد، همیشه در کنارم خواهم داشت!
ولی هرگز فلسفهی هیچکدامشان را درنیافتم.
فراتر از بودن
کریستین بوبن
#قطعه_ای_کتاب
من با تمام توان به خاطر عشق مان جنگیدم. اما امروز همه چیز به پایان رسید. سنگی که روزی روی قلبم سنگینی می کرد، اکنون تبدیل به صخره ای شده که دیگر اجازه ی آسیب رساندن به قلبم را نمی دهد. قلبم، با آخرین نفس هایش به من گفت که دنیایی جز این دنیا نیز وجود دارد . دنیایی که در آن نیازی به گدایی کردن همراهی مردان برای پر کردن روزهای فانی و شب های بی همدمم نیست.
#جاسوس
#پائولو_کوئیلو
من با تمام توان به خاطر عشق مان جنگیدم. اما امروز همه چیز به پایان رسید. سنگی که روزی روی قلبم سنگینی می کرد، اکنون تبدیل به صخره ای شده که دیگر اجازه ی آسیب رساندن به قلبم را نمی دهد. قلبم، با آخرین نفس هایش به من گفت که دنیایی جز این دنیا نیز وجود دارد . دنیایی که در آن نیازی به گدایی کردن همراهی مردان برای پر کردن روزهای فانی و شب های بی همدمم نیست.
#جاسوس
#پائولو_کوئیلو
#قطعه_ای_کتاب
فیلیپ با دستان گره خورده، سر متمایل به عقب و چشمان به سقف خیره شده گفت: من یک اظهارنظر و یک توصیه کوچک دارم.
نیچه نوشته تفاوت عمده میان بشر و گاو این است که گاو میداند
چطور زندگی کند،
چطور بدون بیم و هراس،
بدون حمل بار سنگین گذشته،
و ناآگاه از وحشتهای آینده در لحظه حال آسوده زندگی کند...
اما متاسفانه ما انسانها آنقدر درگیر و گرفتار گذشته و آینده هستیم که فقط میتوانیم در لحظه حال اندکی پرسه بزنیم!
آیا میدانی چرا تا این اندازه حسرت روزهای طلایی کودکی خود را میخوریم؟
نیچه به ما میگوید زیرا آن روزهای کودکی، روزهای آسودگی خاطر هستند. روزهایی رها از غصه و دلواپسی، روزهای قبل از خم شدن زیر بار سنگین و دردناک خاطرات که از گذشته بر سرمان آوار شدهاند.
زندگی، زنجیر لعنتی از دست دادنهای یکی پس از دیگریست...!
درمان شوپنهاور | #اروین_د_یالوم
فیلیپ با دستان گره خورده، سر متمایل به عقب و چشمان به سقف خیره شده گفت: من یک اظهارنظر و یک توصیه کوچک دارم.
نیچه نوشته تفاوت عمده میان بشر و گاو این است که گاو میداند
چطور زندگی کند،
چطور بدون بیم و هراس،
بدون حمل بار سنگین گذشته،
و ناآگاه از وحشتهای آینده در لحظه حال آسوده زندگی کند...
اما متاسفانه ما انسانها آنقدر درگیر و گرفتار گذشته و آینده هستیم که فقط میتوانیم در لحظه حال اندکی پرسه بزنیم!
آیا میدانی چرا تا این اندازه حسرت روزهای طلایی کودکی خود را میخوریم؟
نیچه به ما میگوید زیرا آن روزهای کودکی، روزهای آسودگی خاطر هستند. روزهایی رها از غصه و دلواپسی، روزهای قبل از خم شدن زیر بار سنگین و دردناک خاطرات که از گذشته بر سرمان آوار شدهاند.
زندگی، زنجیر لعنتی از دست دادنهای یکی پس از دیگریست...!
درمان شوپنهاور | #اروین_د_یالوم