ﺷﺎﺯﺩﻩ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﻭ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻣﺪﻧﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﺸﻪ، ﭼﯿﻪ؟
ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺮﯼ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﻧﺸﻪ.
#شازده_کوچولو
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﻭ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻣﺪﻧﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﺸﻪ، ﭼﯿﻪ؟
ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺮﯼ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﻧﺸﻪ.
#شازده_کوچولو
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
درست وقتی می گویی فراموشش کردم ،
آهنگی پخش می شود،
کسی مثل او می خندد،
یک نفر عطری می زند که بوی او را می دهد ،
و همهِ فراموشیهایت هدر میرود ...
#الیف_شافاک
آهنگی پخش می شود،
کسی مثل او می خندد،
یک نفر عطری می زند که بوی او را می دهد ،
و همهِ فراموشیهایت هدر میرود ...
#الیف_شافاک
کـَرول گفت : پدر بزرگِ من در ناپل متولد شد. چیز زیادی ازش یادم نمیاد، جز اینکه شطرنج بازی کردن رو بهم یاد داد. هر بار که بازیمون تموم می شد و مهره ها رو توی جعبه ش می ذاشتيم، یه چیز بهم می گفت، هنوز صدای آرومش توی گوشمه: "می بینى کـَرول ! زندگی مثل شطرنجه؛ وقتی بازی تموم می شه، همه مهره ها ـ پیاده ها، شاه ها و وزیرها ـ همه به یک جعبه بر می گردن."
این می تونه درس خوبی برای تو هم باشه مارشال، بهش فکر کن؛ بعد از تموم شدن بازی، پیاده ها ، شاه ها و وزیرها همه به یک جعبه بر می گردن.
كتاب: #دروغگويى_روى_مبل
#اروين_د_يالوم
این می تونه درس خوبی برای تو هم باشه مارشال، بهش فکر کن؛ بعد از تموم شدن بازی، پیاده ها ، شاه ها و وزیرها همه به یک جعبه بر می گردن.
كتاب: #دروغگويى_روى_مبل
#اروين_د_يالوم
ما اینجاییم که آب بنوشیم
جنگ را تمام کنیم
و به نابرابریها بخندیم
و آنقدر خوب زندگی کنیم
که مرگ از گرفتن جانمان بر خود بلرزد...
#چارلز_بوکفسکی
جنگ را تمام کنیم
و به نابرابریها بخندیم
و آنقدر خوب زندگی کنیم
که مرگ از گرفتن جانمان بر خود بلرزد...
#چارلز_بوکفسکی
صاحب میخانه ای در روستای دوردستی نزدیک شهر اولایت اسپانیا تابلویی در آنجا نصب کرده است با این مضمون:
درست زمانی که موفق شدم به تمام جوابها دست پیدا کنم، تمام سوالات عوض شدند.
مرشد میگوید: ما همواره به فکر پیدا کردن جواب هستیم. احساس می کنیم که یافتن پاسخ ها برای درک معنای حیات ضروری است، اما از آن مهمتر این است که به طور کامل به زندگی دل بدهیم وبه زمان اجازه دهیم که به مرور راز های هستی مان را بر ما آشکار کند.
اگر زیاد به دنبال پیدا کردن معنا برای هستی باشیم، مانع ایفای نقش طبیعت می شویم و از درک آیات خدا عاجز میمانیم.
كتاب: #مکتوب
#پائولوکوئلیو
درست زمانی که موفق شدم به تمام جوابها دست پیدا کنم، تمام سوالات عوض شدند.
مرشد میگوید: ما همواره به فکر پیدا کردن جواب هستیم. احساس می کنیم که یافتن پاسخ ها برای درک معنای حیات ضروری است، اما از آن مهمتر این است که به طور کامل به زندگی دل بدهیم وبه زمان اجازه دهیم که به مرور راز های هستی مان را بر ما آشکار کند.
اگر زیاد به دنبال پیدا کردن معنا برای هستی باشیم، مانع ایفای نقش طبیعت می شویم و از درک آیات خدا عاجز میمانیم.
كتاب: #مکتوب
#پائولوکوئلیو
گاهی مجبوری
برای راحت کردن خیال دیگران
خود را خوشحال نشان بدهی،
ولی چه حیف که درونَت غوغاست....
#زویا_پیرزاد
برای راحت کردن خیال دیگران
خود را خوشحال نشان بدهی،
ولی چه حیف که درونَت غوغاست....
#زویا_پیرزاد
یکی از مهمترین چیزهایی که توی این سالها یاد گرفتم،اینه که :
وقتی "خوشبختی"رو پیدا کردی، سوال پیچش نکن!
#چارلز_بوکوفسکی
وقتی "خوشبختی"رو پیدا کردی، سوال پیچش نکن!
#چارلز_بوکوفسکی
تو ممکن است در تمام دنیا
فقط یک نفر باشی,
ولی برای بعضی افراد,
تمامِ دنیا هستی...!
#گابریل_گارسیا_مارکز
فقط یک نفر باشی,
ولی برای بعضی افراد,
تمامِ دنیا هستی...!
#گابریل_گارسیا_مارکز
برای دیدن رنگ های پاییز
چه گرما ها که نکشیدیم
برای لمس سفیدی های برف
از چه فراق پاییزها که نگذشتیم
برای دیدن بهار های سبز
از چه سوز سرماها که نگذشتیم
برای رسیدن میوه های شیرین
از چه سبزها که نگذشتیم
باید گذشت !
این را آموخت روزگار !
بگذر..
#ع_دباغ
چه گرما ها که نکشیدیم
برای لمس سفیدی های برف
از چه فراق پاییزها که نگذشتیم
برای دیدن بهار های سبز
از چه سوز سرماها که نگذشتیم
برای رسیدن میوه های شیرین
از چه سبزها که نگذشتیم
باید گذشت !
این را آموخت روزگار !
بگذر..
#ع_دباغ
خداوند کرم ابریشم را به پروانه،
دانه ی شن را به مروارید،
تکه زغالی را به الماس تغییر میدهد..
اگر زمان به سختی گذشت
و تحت فشار بودی؛
او بر روی تو نیز کار میکند...
# ریک وارن
دانه ی شن را به مروارید،
تکه زغالی را به الماس تغییر میدهد..
اگر زمان به سختی گذشت
و تحت فشار بودی؛
او بر روی تو نیز کار میکند...
# ریک وارن
من عاشقِ تو نیستم !!!
من دوستت دارم ...
چرا که عشق بِسانِ داغی ای میماند که
دیر یا زود سرد می شود ...!
اما دوست داشتن
همیشگی و دائمی ست ...
دوست داشتن جایگاهش از عشق
بالاتر است...
چرا که هر کسی
نمیتواند منکر آن شود و بگوید
اتفاق است ؛ پیش می آید ...!
عشق ممکن است پیش آمد باشد
ولی دوست داشتن اتفاقی نیست ...!
عاشقم نباش لطفا !!!
مرا دوست داشته باش
هر چند کم اما همیشگی !!!
#علی نیکنام راد
من دوستت دارم ...
چرا که عشق بِسانِ داغی ای میماند که
دیر یا زود سرد می شود ...!
اما دوست داشتن
همیشگی و دائمی ست ...
دوست داشتن جایگاهش از عشق
بالاتر است...
چرا که هر کسی
نمیتواند منکر آن شود و بگوید
اتفاق است ؛ پیش می آید ...!
عشق ممکن است پیش آمد باشد
ولی دوست داشتن اتفاقی نیست ...!
عاشقم نباش لطفا !!!
مرا دوست داشته باش
هر چند کم اما همیشگی !!!
#علی نیکنام راد
فقط یک چیز در زندگی زیبا به شمار می آید و آن شادی ست،هیچ گاه نگذار کسی آن را از تو بگیرد.
#کریستین_بوبن
#کریستین_بوبن
کوه به کوه نمي رسد، اما آدم به آدم مي رسد
در دامنه دو کوه بلند، دو آبادي بود که يکي «بالاکوه» و ديگري «پايين کوه» نام داشت؛ چشمه اي پر آب و خنک از دل کوه مي جوشيد و از آبادي بالاکوه مي گذشت و به آبادي پايين کوه مي رسيد. اين چشمه زمين هاي هر دو آبادي را سيراب مي کرد. روزي ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمين هاي پايين کوه را صاحب شود.
پس به اهالي بالاکوه رو کرد و گفت: «چشمه آب در آبادي ماست، چرا بايد آب را مجاني به پايين کوهي ها بدهيم؟ از امروز آب چشمه را بر ده پايين کوه مي بنديم.» يکي دو روز گذشت و مردم پايين کوه از فکر شوم ارباب مطّلع شدند و همراه کدخدايشان به طرف بالا کوه به راه افتادند و التماس کردند که آب را برايشان باز کند. اما ارباب پيشنهاد کرد که يا رعيت او شوند يا تا ابد بي آب خواهند ماند و گفت: «بالاکوه مثل ارباب است و پايين کوه مثل رعيت. اين دو کوه هرگز به هم نمي رسند. من ارباب هستم و شما رعيت!»
اين پيشنهاد براي مردم پايين کوه سخت بود و قبول نکردند. چند روز گذشت تا اينکه کدخداي پايين ده فکري به ذهنش رسيد و به مردم گفت: بيل و کلنگ تان را برداريد تا چندين چاه حفر کنيم و قنات درست کنيم. بعد از چند مدت قنات ها آماده شد و مردم پايين کوه دوباره آب را به مزارع و کشتزارهايشان روانه ساختند. زدن قنات ها باعث شد که چشمه بالاکوه خشک شود.
اين خبر به گوش ارباب بالاکوه رسيد و ناراحت شد اما چاره اي جز تسليم شدن نداشت؛ به همين خاطر به سوي پايين کوه رفت و با التماس به آنها گفت: «شما با اين کارتان چشمه ما را خشکانديد، اگر ممکن است سر يکي از قنات ها را به طرف ده ما برگردانيد.» کدخدا با لبخند گفت: «اولاً؛ آب از پايين به بالا نمي رود، بعد هم يادت هست که گفتي: کوه به کوه نمي رسد. تو درست گفتي: کوه به کوه نمي رسد، اما آدم به آدم مي رسد.»
در دامنه دو کوه بلند، دو آبادي بود که يکي «بالاکوه» و ديگري «پايين کوه» نام داشت؛ چشمه اي پر آب و خنک از دل کوه مي جوشيد و از آبادي بالاکوه مي گذشت و به آبادي پايين کوه مي رسيد. اين چشمه زمين هاي هر دو آبادي را سيراب مي کرد. روزي ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمين هاي پايين کوه را صاحب شود.
پس به اهالي بالاکوه رو کرد و گفت: «چشمه آب در آبادي ماست، چرا بايد آب را مجاني به پايين کوهي ها بدهيم؟ از امروز آب چشمه را بر ده پايين کوه مي بنديم.» يکي دو روز گذشت و مردم پايين کوه از فکر شوم ارباب مطّلع شدند و همراه کدخدايشان به طرف بالا کوه به راه افتادند و التماس کردند که آب را برايشان باز کند. اما ارباب پيشنهاد کرد که يا رعيت او شوند يا تا ابد بي آب خواهند ماند و گفت: «بالاکوه مثل ارباب است و پايين کوه مثل رعيت. اين دو کوه هرگز به هم نمي رسند. من ارباب هستم و شما رعيت!»
اين پيشنهاد براي مردم پايين کوه سخت بود و قبول نکردند. چند روز گذشت تا اينکه کدخداي پايين ده فکري به ذهنش رسيد و به مردم گفت: بيل و کلنگ تان را برداريد تا چندين چاه حفر کنيم و قنات درست کنيم. بعد از چند مدت قنات ها آماده شد و مردم پايين کوه دوباره آب را به مزارع و کشتزارهايشان روانه ساختند. زدن قنات ها باعث شد که چشمه بالاکوه خشک شود.
اين خبر به گوش ارباب بالاکوه رسيد و ناراحت شد اما چاره اي جز تسليم شدن نداشت؛ به همين خاطر به سوي پايين کوه رفت و با التماس به آنها گفت: «شما با اين کارتان چشمه ما را خشکانديد، اگر ممکن است سر يکي از قنات ها را به طرف ده ما برگردانيد.» کدخدا با لبخند گفت: «اولاً؛ آب از پايين به بالا نمي رود، بعد هم يادت هست که گفتي: کوه به کوه نمي رسد. تو درست گفتي: کوه به کوه نمي رسد، اما آدم به آدم مي رسد.»
آدمایی که گناه به نظرشون فقط چند کلمه است
رستگاری هم به نظرشون فقط چند کلمه است ...
📕 گور به گور
#ویلیام_فاکنر
رستگاری هم به نظرشون فقط چند کلمه است ...
📕 گور به گور
#ویلیام_فاکنر
یک سال، عصر چهارشنبه ها را پشت سر گذاشتیم، آخرين آن نیز رفت !
هیزم های خشک و جرقه آتش ، شعله ها را در هر کویی فروزان می کند ،
تا یادمان باشد که دلهای خشک با جرقه محبتی شعله ور میشوند،
دور زنیم بر آن آتش تا یادمان باشد گرمی دور هم و کنار هم بودن زمانی که
دلها همزمان شعله های محبت را فروزان میکنند،
جستی تا بپریم از ميان آن شعله ها ،
تا گرمی شعله ها ،
حس گرمای محبت به همنوعان را در جسم سرما ديده از زمستان بی مهری ها در ما روشن سازد ،
اتيل باتیل بختیم اچیل ،
باید پرید باید حرکتی کرد
تا بختهای خفته را با دیدنها و دوست داشتنها بیدار کرد ،
باید خود را به آتش ها زد تا عشق را سرود،
بايد جسارت را نمایش داد تا زندگي با شوق بهاری را اغاز کرد،
#ع_دباغ
هیزم های خشک و جرقه آتش ، شعله ها را در هر کویی فروزان می کند ،
تا یادمان باشد که دلهای خشک با جرقه محبتی شعله ور میشوند،
دور زنیم بر آن آتش تا یادمان باشد گرمی دور هم و کنار هم بودن زمانی که
دلها همزمان شعله های محبت را فروزان میکنند،
جستی تا بپریم از ميان آن شعله ها ،
تا گرمی شعله ها ،
حس گرمای محبت به همنوعان را در جسم سرما ديده از زمستان بی مهری ها در ما روشن سازد ،
اتيل باتیل بختیم اچیل ،
باید پرید باید حرکتی کرد
تا بختهای خفته را با دیدنها و دوست داشتنها بیدار کرد ،
باید خود را به آتش ها زد تا عشق را سرود،
بايد جسارت را نمایش داد تا زندگي با شوق بهاری را اغاز کرد،
#ع_دباغ
روانشناسی می گفت:
بیمارانِ واقعی، هیچ وقت به ما مراجعه نمی کنند
مراجعینِ ما اکثرا کسانی هستند،
که توسطِ این بیماران، بیمار شدهاند…!
بیمارانِ واقعی، هیچ وقت به ما مراجعه نمی کنند
مراجعینِ ما اکثرا کسانی هستند،
که توسطِ این بیماران، بیمار شدهاند…!