نکته در اینجاست که آدم هرگز به موقع نمیفهمد چه چیزی مهم است و چه چیزی مهم نیست. افسوس، جراحتی است علاج ناپذیر.
#اوریانا_فالاچی
#اوریانا_فالاچی
10 جمله زیبا از
استاد #الهی_قمشه ای
۱-قرار نیست در کاری عالی باشید تا آن را شروع کنید
قرار است آن را شروع کنید تا در آن کار عالی شوید...
۲-اعتماد ساختنش سالها طول میکشد ، تخریبش چند ثانیه و ترمیمش تا ابد...
۳- ایستادگی کن تا روشن بمانی ؛شمع های افتاده خاموش می شوند...
۴- دوست بدار کسی را که دوستت دارد حتی اگر غلام درگاهت باشد؛دوست مدار کسی را که دوستت ندارد حتی اگر سلطان قلبت باشد...
۵- هیچ کدام از ما با “ای کاش”، به جایی نرسیدهایم...
۶- “زمان” وفاداریه آدما رو ثابت میکنه نه “زبان” ...
۷- همیشه یادمون باشه که نگفته هارو میتونیم بگیم
اما گفته هارو نمیتونیم پس بگیریم …
۸- خودبینی، دیدن خود نیست،خودبینی، ندیدن دیگران است...
۹- هیچ آرایشی شخصیت زشت را نمی پوشاند !
۱۰- آدمـها را به انــدازه لــیاقــت آنها دوست بدار و به اندازه ظرفیت آنها ابراز کن...
استاد #الهی_قمشه ای
۱-قرار نیست در کاری عالی باشید تا آن را شروع کنید
قرار است آن را شروع کنید تا در آن کار عالی شوید...
۲-اعتماد ساختنش سالها طول میکشد ، تخریبش چند ثانیه و ترمیمش تا ابد...
۳- ایستادگی کن تا روشن بمانی ؛شمع های افتاده خاموش می شوند...
۴- دوست بدار کسی را که دوستت دارد حتی اگر غلام درگاهت باشد؛دوست مدار کسی را که دوستت ندارد حتی اگر سلطان قلبت باشد...
۵- هیچ کدام از ما با “ای کاش”، به جایی نرسیدهایم...
۶- “زمان” وفاداریه آدما رو ثابت میکنه نه “زبان” ...
۷- همیشه یادمون باشه که نگفته هارو میتونیم بگیم
اما گفته هارو نمیتونیم پس بگیریم …
۸- خودبینی، دیدن خود نیست،خودبینی، ندیدن دیگران است...
۹- هیچ آرایشی شخصیت زشت را نمی پوشاند !
۱۰- آدمـها را به انــدازه لــیاقــت آنها دوست بدار و به اندازه ظرفیت آنها ابراز کن...
در یک روز، در یک ساعت، همه چیز ممکن است درست شود!
نکته اصلی این است که دیگران را مثل خودتان دوست بدارید. این نکته ی اصلی است، همه چیز است. به هیچ چیز دیگری احتیاج نیست. آن وقت بلافاصله خواهید فهمید که چطور می شود همه چیز را درست کرد. این حقیقتی است قدیمی. حقیقتی که بارها و بارها گفته شده، ولی باز هم بین انسان ها ریشه ندوانده!
آگاهی بر زندگی برتر از خود زندگی است،
شناخت قوانین خوشبختی برتر از خوشبختی است.
این است چیزی که باید با آن بجنگیم!
و من خواهم جنگید،
علیه آن خواهم جنگید!
اگر همه ی ما می خواستیم،
همه چیز را می شد بلافاصله درست کرد...
#فئودور_داستایفسکی
📓 رویای آدم مضحک
نکته اصلی این است که دیگران را مثل خودتان دوست بدارید. این نکته ی اصلی است، همه چیز است. به هیچ چیز دیگری احتیاج نیست. آن وقت بلافاصله خواهید فهمید که چطور می شود همه چیز را درست کرد. این حقیقتی است قدیمی. حقیقتی که بارها و بارها گفته شده، ولی باز هم بین انسان ها ریشه ندوانده!
آگاهی بر زندگی برتر از خود زندگی است،
شناخت قوانین خوشبختی برتر از خوشبختی است.
این است چیزی که باید با آن بجنگیم!
و من خواهم جنگید،
علیه آن خواهم جنگید!
اگر همه ی ما می خواستیم،
همه چیز را می شد بلافاصله درست کرد...
#فئودور_داستایفسکی
📓 رویای آدم مضحک
دﺭﺑﺎﺭﻩﯼ ﺗﻮﻟﺴﺘﻮﯼ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﯽ ﻧﻘﻞ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ. ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﺍﻭﺍﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﮐﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﺟﻨﻮﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ، ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﯾﮏ ﭘﺎﺭﮎ، ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ؛ﮐﺘﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﺍﺯﻩ ﻭ ﺻﻔﺤﺎﺗﺶ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺘﻪ. ﮐﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﯽﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻭﺳﻂﻫﺎﺵ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ . ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﻮﺷﺶ ﻣﯽﺁﯾﺪ ﻭ ﺫﻭﻕ ﺯﺩﻩ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺟﻠﺪﺵ ﻣﯽﮔﺮﺩﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﻧﺒﻮﻩ ﺻﻔﺤﺎﺕ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺘﻪ، ﭘﯿﺪﺍﺵ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛ ﺭﻭﯼ ﺟﻠﺪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ: ﺁﻧﺎﮐﺎﺭﻧﯿﻨﺎ، ﻧﻮﺷﺘﻪﯼ ﻟﺌﻮ ﺗﻮﻟﺴﺘﻮﯼ !
#ﻭﻻﺩﯾﻤﯿر_ﻧﺎﺑﺎﮐﻮﻑ
📓 ﺩﺭﺱﻫﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺭﻭس
#ﻭﻻﺩﯾﻤﯿر_ﻧﺎﺑﺎﮐﻮﻑ
📓 ﺩﺭﺱﻫﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺭﻭس
@literature9
هر حيوان كه از دور ديدی
و ندانستی سگ و گرگ است يا آهو،
ببين رو به سمت مرغزار و سبزينه است يا لاشه و استخوان
آدمی را نيز چون نشناسی
ببين به كدام سوی میرود!
#مولانا
"مجالس سبعه
هر حيوان كه از دور ديدی
و ندانستی سگ و گرگ است يا آهو،
ببين رو به سمت مرغزار و سبزينه است يا لاشه و استخوان
آدمی را نيز چون نشناسی
ببين به كدام سوی میرود!
#مولانا
"مجالس سبعه
كسي چه ميداند؟
شايد همهي آرزوهاي ما همين طورند!
شايدم تمام آرزوهايمان جايي منتظرند...
منتظرند كه ما آنها را از تَهِ دل بخواهيم تا برآورده شوند.
آرزوهای کوچک
#کارن_هس
شايد همهي آرزوهاي ما همين طورند!
شايدم تمام آرزوهايمان جايي منتظرند...
منتظرند كه ما آنها را از تَهِ دل بخواهيم تا برآورده شوند.
آرزوهای کوچک
#کارن_هس
خنداندن افراد
موجب
فراموشی مشکلاتشان میشود
چه انسان نیکوکاریست
آن کس
که فراموشی را
به دیگران هدیه میدهد...
#ویکتور_هوگو
موجب
فراموشی مشکلاتشان میشود
چه انسان نیکوکاریست
آن کس
که فراموشی را
به دیگران هدیه میدهد...
#ویکتور_هوگو
نمی دانستم زندگی، داستان هم دارد !
کودکی هایش شوق پریدن دارد
جوا نی هایش شور عشق به سر دارد
بزرگی هایش غصٌه ها و سختی ها دارد
پیری هایش افسوس و آه دل دارد
نمی دانستم زندگی، ساز هم دارد !
گاه سازش به رقصت می آورد
گاه سوزش به پایت می آورد
نمی دانستم زندگی قصه ها هم دارد
قصه های تنهایی، سکوت ، بی وفایی ، ظلم ...
نمی دانستم زندگی، قشنگی هم دارد !
عشق ورزیدن ، وفادار ی، امید دادن، محبت کردن ، انسان بودن ...
#ع_دباغ
کودکی هایش شوق پریدن دارد
جوا نی هایش شور عشق به سر دارد
بزرگی هایش غصٌه ها و سختی ها دارد
پیری هایش افسوس و آه دل دارد
نمی دانستم زندگی، ساز هم دارد !
گاه سازش به رقصت می آورد
گاه سوزش به پایت می آورد
نمی دانستم زندگی قصه ها هم دارد
قصه های تنهایی، سکوت ، بی وفایی ، ظلم ...
نمی دانستم زندگی، قشنگی هم دارد !
عشق ورزیدن ، وفادار ی، امید دادن، محبت کردن ، انسان بودن ...
#ع_دباغ
داستانی زیبا از کتاب سوپ جوجه، از جک کنفیلد
......داستانی زیبا از کتاب سوپ جوجه که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد...
ما یکی از نخستین خانوادههایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من ۸ - ۹ ساله بودم. یادم میآید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشیاش به پهلوی قاب آویزان بود. من قداّم به تلفن نمیرسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت میکرد با شیفتگی به حرفهایش گوش میکردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفتانگیزی زندگی میکند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همهکس میداند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایهمان رفته بود.
من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی میکردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
انگشتم را در دهانم میمکیدم و دور خانه راه میرفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:
«اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم میآمد گفتم «انگشتم درد میکند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد میکند»
«آیا میتوانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، میتوانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه میکردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درسهای جغرافی و ریاضی به من کمک میکرد.
یکروز که قناریمان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
او به حرفهایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرندهای که چنین زیبا میخواند و همۀ اهل خانه را شاد میکند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند.
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.
«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانهمان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کمکم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم میافتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت میگذاشت.
چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.
من ۱۵ دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی میکرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم میکنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزهآسایی همان صدای آشنا جواب داد.
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر میکنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمیدانم میدانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت «تو هم میدانی که تلفنهایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سالها بارها به یادش بودهام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.
«اطلاعات بفرمائید»
«میتوام با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما میگویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمهوقت کار میکرد زیرا بیمار بود. او ۵ هفته پیش درگذشت»
قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمیاش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را میفهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.
هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.
تقديم به همهی ادمهاي تاثير گذار زندگیِ
......داستانی زیبا از کتاب سوپ جوجه که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد...
ما یکی از نخستین خانوادههایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من ۸ - ۹ ساله بودم. یادم میآید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشیاش به پهلوی قاب آویزان بود. من قداّم به تلفن نمیرسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت میکرد با شیفتگی به حرفهایش گوش میکردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفتانگیزی زندگی میکند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همهکس میداند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایهمان رفته بود.
من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی میکردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
انگشتم را در دهانم میمکیدم و دور خانه راه میرفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:
«اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم میآمد گفتم «انگشتم درد میکند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد میکند»
«آیا میتوانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، میتوانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه میکردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درسهای جغرافی و ریاضی به من کمک میکرد.
یکروز که قناریمان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
او به حرفهایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرندهای که چنین زیبا میخواند و همۀ اهل خانه را شاد میکند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند.
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.
«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانهمان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کمکم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم میافتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت میگذاشت.
چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.
من ۱۵ دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی میکرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم میکنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزهآسایی همان صدای آشنا جواب داد.
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر میکنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمیدانم میدانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت «تو هم میدانی که تلفنهایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سالها بارها به یادش بودهام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.
«اطلاعات بفرمائید»
«میتوام با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما میگویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمهوقت کار میکرد زیرا بیمار بود. او ۵ هفته پیش درگذشت»
قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمیاش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را میفهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.
هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.
تقديم به همهی ادمهاي تاثير گذار زندگیِ
نرگسِ مردمفریبی داشت شبنم میفروخت
باهمان چشمی که میزد زخم مرهم میفروخت
زندگی چون بردهداری پیر در بازارِ عمر
داشت یوسف را به مُشتی خاکِ عالم میفروخت
زندگی این تاجرِ طماعِ ناخنخشکِ پیر
مرگ را همچون شراب ناب کمکم میفروخت
در تمام سالهای رفته بر ما روزگار
شادمانی میخرید از ما و ماتم میفروخت
من گلی پژمرده بودم در کنار غنچهها
گلفروش ای کاش با آنها مرا هم میفروخت
#فاضل_نظری
باهمان چشمی که میزد زخم مرهم میفروخت
زندگی چون بردهداری پیر در بازارِ عمر
داشت یوسف را به مُشتی خاکِ عالم میفروخت
زندگی این تاجرِ طماعِ ناخنخشکِ پیر
مرگ را همچون شراب ناب کمکم میفروخت
در تمام سالهای رفته بر ما روزگار
شادمانی میخرید از ما و ماتم میفروخت
من گلی پژمرده بودم در کنار غنچهها
گلفروش ای کاش با آنها مرا هم میفروخت
#فاضل_نظری
وقتی ظرف میشویی دعا کن ...!
شکر کن ...!
به خاطر اینکه ظرفهایی داری که بشویی !
یعنی غذایی در کار بوده ...
یعنی کسی را سیر کردی ...
یعنی با محبت، با عشق، از یکی دو نفر مراقبت کردی ...
برایشان آشپزی کردی، میز چیدهای ...
تصور کن چند میلیون نفر در این لحظه ،
ظرفی برای شستن ندارند ...!
یا کسی را ندارند که برایشان میز بچینند !
#پائولو_کوئلیو
شکر کن ...!
به خاطر اینکه ظرفهایی داری که بشویی !
یعنی غذایی در کار بوده ...
یعنی کسی را سیر کردی ...
یعنی با محبت، با عشق، از یکی دو نفر مراقبت کردی ...
برایشان آشپزی کردی، میز چیدهای ...
تصور کن چند میلیون نفر در این لحظه ،
ظرفی برای شستن ندارند ...!
یا کسی را ندارند که برایشان میز بچینند !
#پائولو_کوئلیو
دراین وادی زاده شدم
در این خاک راه رفتن آموختم
در این سرای زبان باز کردم
در این کوچه ها بازی کردم
در این کلاسها خواندن آموختم
آری
در اين زادگاه بزرگ شدم
آری ای وطن
کاش
همه زاده گانت
دل به مهربانی تو می بستند
تو را نه برای خود بلکه برای تو می خواستند
وفادار خاک و آبت بودند
نگهدار سبزی و سرخی ات بودند
حامی شادی و غرورت بودند
تو بی صدا و بی ادعا
ما پر ادعا و خود خواه
ای وطن
خسته کوچه راه های تاریخ
کاش
میتوانستم
آرامشی بر تن خسته ات
مرحمی بر دردهایت
و
امیدی
بر دل بی قرارت
باشم...
آنوقت
چه زیبا می سرودی
آواز همنوایی را
گلهای باغچه ات
سرخی را
بر لبان زاده گانت می نشاند
و این خاک
باز می کرد
دامن مهرش را
بر بچه های دیار
و هدیه می داد
شادی را
بر همه گان ...
#ع_دباغ
در این خاک راه رفتن آموختم
در این سرای زبان باز کردم
در این کوچه ها بازی کردم
در این کلاسها خواندن آموختم
آری
در اين زادگاه بزرگ شدم
آری ای وطن
کاش
همه زاده گانت
دل به مهربانی تو می بستند
تو را نه برای خود بلکه برای تو می خواستند
وفادار خاک و آبت بودند
نگهدار سبزی و سرخی ات بودند
حامی شادی و غرورت بودند
تو بی صدا و بی ادعا
ما پر ادعا و خود خواه
ای وطن
خسته کوچه راه های تاریخ
کاش
میتوانستم
آرامشی بر تن خسته ات
مرحمی بر دردهایت
و
امیدی
بر دل بی قرارت
باشم...
آنوقت
چه زیبا می سرودی
آواز همنوایی را
گلهای باغچه ات
سرخی را
بر لبان زاده گانت می نشاند
و این خاک
باز می کرد
دامن مهرش را
بر بچه های دیار
و هدیه می داد
شادی را
بر همه گان ...
#ع_دباغ
بزرگترین خیانتی که انسان
می تواند به خودش بکند
ترس از این است که حالا دیگران
درباره ی من چه فکری می کنند؟!
#ژان_پل_ساتر
می تواند به خودش بکند
ترس از این است که حالا دیگران
درباره ی من چه فکری می کنند؟!
#ژان_پل_ساتر
زوجی تنها دو سال از زندگیشان گذشته بود به تدریج با مشکلاتی در جریان مراودات خود مواجه شدند به گونهای که زن معتقد بود
از این زندگی بی معنا بیزار است
زیرا همسرش رمانتیک نبود، بدین سبب روزی از روزها به شوهرش گفت که باید ازهم جدا شویم.
اما شوهر پرسید چرا؟
زن جواب داد من از این زندگی سیر شدهام دلیل دیگری وجود ندارد.
تمام عصر آنروز شوهر به آرامی روی مبل نشسته بود و حرفی نمیزد.
زن بسیار غمگین شده در این اندیشه بود که شوهرش حتی برای ماندنش ، او را متقاعد نمیسازد.
تا اینکه شوهر از او پرسید:
چطور میتوانم تو را از تصمیم منصرف کنم؟
زن در جواب گفت تو باید به یک سوال من پاسخ دهی اگر پاسخ تو مرا راضی کند من از تصمیم خود منصرف خواهم شد
سپس ادامه داد من گلی در کنار پرتگاه را بسیار دوست دارم
اما نتیجهی چیدن آن گل ، "مرگ "خواهد بود
آیا تو آنرا برای من خواهی چید؟
شوهر کمی فکر کرد و گفت فردا صبح پاسخ این سوال تورا میدهم .
صبح روز بعد زن بیدار شد و متوجه شد که شوهرش در خانه نیست و روی میز نوشتهایی زیر فنجان شیر گرم دیده میشود.
زن شروع به خواندن نوشتهی شوهرش کرد که میگفت:
عزیزم ، من آن گل را نخواهم چید اما بگذار علت آنرا برایت توضیح دهم.
اول اینکه تو هنگامی که با کامپیوتر تایپ میکنی مرتکب اشتباهات مکرر میشوی
و بجز گریه چارهی دیگری نداری
به همین دلیل من باید باشم تا بتوانم اشتباه تو را تصحیح کنم.
دوم اینکه تو همیشه کلید را فراموش میکنی
من باید باشم تا در را برای تو باز کنم.
سوم اینکه تو همیشه به کامپیوتر خیره نگاه میکنی و این نشان میدهد تو نزدیک بین هستی
من باید باشم تا روزی که پیر میشوی ناخنهای تورا کوتاه کنم.
به همین دلیل مطمئنم کسی وجود ندارد که بیشتر از من عاشق تو باشد و من هرگز آن گل را نخواهم چید.
اشکهای زن جاری شد وی به خواندن نامه ادامه داد:
عزیزم اگر تو از پاسخ من خرسند شدی
لطفا در را باز کن زیرا من نانی که تو دوست داری را ، در دست دارم.
زن در را باز کرد و دید شوهرش در انتظار ایستاده است.
زن اکنون میدانست که هیچ کس بیشتر از شوهرش او را دوست ندارد.
عشق همان جزییات ریز معمولی و عادی زندگی روزانه است
که خیلی ساده و بی اهمیت از کنار آنها میگذریم.
ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ! ﻭﻟﯽ .ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ:
ﺣﻮﺍ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﭼﺮﺍ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺭﺩ ؟
ﺳﺎﺩﻩ ﻧﺒﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﺍﻣﺎ
ﺣﻮﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺎ اﺭﺯﺵتر ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﮐﻪ میگویند ﻣﻔﺖ ﺍﺯ
ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ
سیب هنوز هم شیرین است
هنوز هم آدم بهشت را به لبخند حوا میفروشد
از این زندگی بی معنا بیزار است
زیرا همسرش رمانتیک نبود، بدین سبب روزی از روزها به شوهرش گفت که باید ازهم جدا شویم.
اما شوهر پرسید چرا؟
زن جواب داد من از این زندگی سیر شدهام دلیل دیگری وجود ندارد.
تمام عصر آنروز شوهر به آرامی روی مبل نشسته بود و حرفی نمیزد.
زن بسیار غمگین شده در این اندیشه بود که شوهرش حتی برای ماندنش ، او را متقاعد نمیسازد.
تا اینکه شوهر از او پرسید:
چطور میتوانم تو را از تصمیم منصرف کنم؟
زن در جواب گفت تو باید به یک سوال من پاسخ دهی اگر پاسخ تو مرا راضی کند من از تصمیم خود منصرف خواهم شد
سپس ادامه داد من گلی در کنار پرتگاه را بسیار دوست دارم
اما نتیجهی چیدن آن گل ، "مرگ "خواهد بود
آیا تو آنرا برای من خواهی چید؟
شوهر کمی فکر کرد و گفت فردا صبح پاسخ این سوال تورا میدهم .
صبح روز بعد زن بیدار شد و متوجه شد که شوهرش در خانه نیست و روی میز نوشتهایی زیر فنجان شیر گرم دیده میشود.
زن شروع به خواندن نوشتهی شوهرش کرد که میگفت:
عزیزم ، من آن گل را نخواهم چید اما بگذار علت آنرا برایت توضیح دهم.
اول اینکه تو هنگامی که با کامپیوتر تایپ میکنی مرتکب اشتباهات مکرر میشوی
و بجز گریه چارهی دیگری نداری
به همین دلیل من باید باشم تا بتوانم اشتباه تو را تصحیح کنم.
دوم اینکه تو همیشه کلید را فراموش میکنی
من باید باشم تا در را برای تو باز کنم.
سوم اینکه تو همیشه به کامپیوتر خیره نگاه میکنی و این نشان میدهد تو نزدیک بین هستی
من باید باشم تا روزی که پیر میشوی ناخنهای تورا کوتاه کنم.
به همین دلیل مطمئنم کسی وجود ندارد که بیشتر از من عاشق تو باشد و من هرگز آن گل را نخواهم چید.
اشکهای زن جاری شد وی به خواندن نامه ادامه داد:
عزیزم اگر تو از پاسخ من خرسند شدی
لطفا در را باز کن زیرا من نانی که تو دوست داری را ، در دست دارم.
زن در را باز کرد و دید شوهرش در انتظار ایستاده است.
زن اکنون میدانست که هیچ کس بیشتر از شوهرش او را دوست ندارد.
عشق همان جزییات ریز معمولی و عادی زندگی روزانه است
که خیلی ساده و بی اهمیت از کنار آنها میگذریم.
ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ! ﻭﻟﯽ .ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ:
ﺣﻮﺍ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﭼﺮﺍ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺭﺩ ؟
ﺳﺎﺩﻩ ﻧﺒﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﺍﻣﺎ
ﺣﻮﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺎ اﺭﺯﺵتر ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﮐﻪ میگویند ﻣﻔﺖ ﺍﺯ
ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ
سیب هنوز هم شیرین است
هنوز هم آدم بهشت را به لبخند حوا میفروشد