Forwarded from اعظم فرخزاد (آخوندزاده)
همدیگه رو باید
اینجوری نجات بدیم ...
#کتاب_بخوانیم
⬇️⬇️
https://t.me/joinchat/BqrjmD2WBfU3hoYSrCVjzw
اینجوری نجات بدیم ...
#کتاب_بخوانیم
⬇️⬇️
https://t.me/joinchat/BqrjmD2WBfU3hoYSrCVjzw
تمام آن چیزی که دربارهی تو
در سرم هست
دهها کتاب میشود
اما تمام چیزی که در دلم هست
فقط دو کلمه است :
دوستت دارم
#ویکتور_هوگو
در سرم هست
دهها کتاب میشود
اما تمام چیزی که در دلم هست
فقط دو کلمه است :
دوستت دارم
#ویکتور_هوگو
کاش می توانستم برگردم به آن روزهای کودکی، سه چرخه ام را روغن میزدم و پای رکاب پدر ، دمپایی سفید بر پا ، با عشق بچه گی به امید رسیدن به آرزوهاي نامعلوم آينده چرخ می زدم.
#ع.دباغ
#ع.دباغ
وقتي سرگرم روزها هستم، زندگی کردن یادم می رود ، وقتی سرگرم رنگها هستم ، رنگ پاکی یادم می رود، گاهی سرگرم کاغذها می شوم، نقاشی کودکی یادم می رود، وقتی سرگرم بازیها هستم، بازی عشق یادم می رود، وقتی سرگرم برقها هستم، برق چشم مهربانی یادم می رود،
#ع.دباغ
#ع.دباغ
Forwarded from 2015
برخی اوقات فکر کردن به بعضی از خاطرات از درون شما را گرم می کنند،
اما در عین حال شما را پاره پاره می کنند...
#هاراکی_موروکامی
@sarayeketab
اما در عین حال شما را پاره پاره می کنند...
#هاراکی_موروکامی
@sarayeketab
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
اگر کسی را یافتی که در لبخندت، غمت را دید، در سکوتت حرفهایت را شنید و در خشمت محبتت را فهمید، بدان او بهترین دارایی زندگی توست.
#دکتر علی شریعتی
#دکتر علی شریعتی
Forwarded from کانال انتقال یافت/ آدرس در کانال است
کسی که کتاب می خواند
هزاران زندگی را قبل از مرگش زندگی می کند.
کسی که هرگز کتاب نمی خواند
فقط یک بار زندگی می کند...
جورج ر مارتین
@hard_way_to_freedom
هزاران زندگی را قبل از مرگش زندگی می کند.
کسی که هرگز کتاب نمی خواند
فقط یک بار زندگی می کند...
جورج ر مارتین
@hard_way_to_freedom
با سلام، مکانهایی در طی روز و شب ، محل انتظار افراد با سنین مختلف است، که ساعتهایی از وقت افراد را میگیرد، بیشتر این وقتها بیهوده و گاها با بی حوصلگی سپری میشود، محلهایی مانند مطب پزشکان، کلینیکها، ازمایشگاهها، بیمارستانها، ترمینال مسافربر ی، وقت فراغت در دانشگاه، فرودگاه، ....
میتوانیم با همفکری و همیاری امکان ایجاد کتابخانه مناسب و فرصت گذران اوقات انتظار را با کتاب خواندن در این مکانها فراهم سازیم. لطفا جهت اجرایی کردن این پیشنهاد ، راهکارهای خود رو اعلام فرمایید تا با تشکیل گروههایی در سطح شهر اقدامات عملی رو اغاز کنیم، ممنون
دباغ
میتوانیم با همفکری و همیاری امکان ایجاد کتابخانه مناسب و فرصت گذران اوقات انتظار را با کتاب خواندن در این مکانها فراهم سازیم. لطفا جهت اجرایی کردن این پیشنهاد ، راهکارهای خود رو اعلام فرمایید تا با تشکیل گروههایی در سطح شهر اقدامات عملی رو اغاز کنیم، ممنون
دباغ
Forwarded from نیکوکاری دستهای مهربان
حتما بخون خیلی قشنگه
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محله های شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگش ت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محله های شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگش ت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.