کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
بهتر بود خداوند ما را هم مثل گياهان خلق می‌كرد. يعنی اينكه پايمان محكم توی زمين باشد، آن وقت هيچ كدام از اين كثافت‌كاریهای مربوط به جنگ و مرز و اين چيزها اصلاً پيش نمی‌آمد.

#کازوئو_ایشی_گورو
📙 بازمانده روز
وﺍﯼ ﺍﺯ ﺯﻥ ﻋﺎﺷﻖ!

ﺣﺘﯽ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﺯﺷﺘﯽ‌ﻫﺎﯼ
ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ می پرستد!
ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﺪﯼ ﮐﻪ
ﺧﻮﺩِ ﻣﺮﺩ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ
ﺟﻨﺎﯾﺎﺗﺶ ﺭﺍ
آن‌طور ﮐﻪ ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺷﻖ
ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﺒﺮﺋﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ؛
ﺗﺒﺮﺋﻪ ﮐﻨﺪ...

#ﻓﺌﻮﺩﻭر ﺩﺍﺳﺘﺎﯾﻮﺳﮑﯽ
تعبیر قشنگےست
خداوند همہ چیز را
"جفت آفرید"
بہ جز دهان و قلب را...

میدانے چرا ؟!
چون باید براے خودت
یڪ "همنفس" یڪ هم زبان
یڪ هم دل پیدا ڪنی.
ڪسی‌ ڪہ برایت آرامش بیاورد
مستحق ستایش است۰۰۰
تو زندگیم هر وقت به یه دو راهی رسیدم
بدون استثنا می دونستم راه درست کدومه
ولی همیشه راه غلط رو انتخاب کردم...!
می دونی چرا؟!
چون راه درست لعنتی همیشه سخت تر بود!

#آل_پاچینو
خان ننه همیشه می گفت: قلب مثل گوله اتیش می مونه که همیشه خاموشه تا یکی نیاد اون گوله رو اتیش بزنه همونجوری خاموش هم می مونه.

می گفت: ادم‌ها خوی حیوانی دارن و وقتی همین خو شروع می کنه به جاه طلبی ، میدره
خان ننه ۹۰سالش بود و همیشه حرف هایی میزد که هممون دوس داشتیم ساعت ها بهش گوش بدیم
اون روز کنار شومینه نشسته بودیم
و خان ننه داشت از جونی هاش و همون روزهایی که لپاش تازه گل انداخته بود بهممون می گفت؛
اون می گفت و ما چشمامون برق میزد
خان ننه دندون هاش همه ریخته بودن و همین نمیذاشت متوجه بشیم دقیق چی میگه برای همین هر حرفشو هزار بار می پرسیدیم و اون باز باخنده تکرارشون می کرد
می گفت : سه تا خواستگار داشته
یکیش همون لحظه که گفتن دختره دلش باتو نیست راهشو کشید و رفت
نه اصرار کرد نه جنگید.
سنش بقدری بود که این هارو درک کنه و بفهمه نمی شه به زور چیزی رو داشت اونم نه شی بلکه ادم...
ازش راضی بود و تا همین الانم دعاش می کرد
اون یکی خواستگار سمجی بوده که قرار بوده درو از جاش بکنه. ننه تعریف می کرد و لابه لاش وسط خنده گونه هاش خیس هم میشد

گفتم ننه می خوای بمونه برای فردا!؟
نه ننه جون! امروز باید تموم بشه دیگه خیلی طولش دادم بزار بکنیم بندازیم دور راحت شیم ننه جون

بازم شروع ب صحبت کرد

از بین این سه تا خواستگار که گفتم اولی که رفت مرد اهلی بود و خدا یه زندگی اروم هم نسیبش کرد
دومی امونم رو بریده بود
سومی رو اما
هم دیگرو دوس داشتیم
همو کامل می کردیم ننه!
از همون جمله هایی که شما میگین ما که اون موقه بلد نبودیم ولی اینو می فهمیدیم که همو می فهمیم و می تونیم کنار هم خوب باشیم
ای ننه مگه یه زن چی می خواد غیر ارامش و درک شدن!
اینا که قدیم و جدید نداره

سمجه اسمش محمود بود
محمود انگار قسم خورده باشه نزاره یه اب خوش از گلوی من پایین بره
تموم جونی رو برای من و عباس اقا زهرمار کرد
عباس همونی بود که همو می فهمیدیم
یه روز محمود رفته بود پیش اقا جون خدا بیامرزم و بهش گفته بود دخترت تاج گل برو با عباس دیدم داشتن بالای تپه شکوفه میچیدن برای هم
دیدم که گرم صحبت بودن
تو کل ده چو انداخته بود که تاج گل و عباس محرم نشده محرمی کردن
ای ننه اون موقع مثل الان نبود که بشه انداخت پشت گوش و گفت حرف مردم مهم نیست
تازه از خونه بیرون رفتنی با انگشت نشونم‌میدادن
همینه
تاج گل ایشونه
اره اره اینه
همون دختره که ابرو نذاشته برا خانوادش

همین هارو میگفتن و اقا جونم روز به روز کمرش خم تر میشد...
ابرو قدیم و جدید نداره ننه بخوان بریزن بخواد بریزه دیگه نمیشه سر راست کرد
عباس رو بی ابرو تر از من کردن
بساطش رو جم کرد و از ده رفت که رفت
اینورم یه ماه نشده ما جم کردیم و رفتیم
نه دهی بود نه عباسی بود
حالا نه محمودی

بی ابرو کرد و حالا خودش هم نمونده بود تا این بی ابرو بودن رو جبران کنه

ته دلم خوشحال بودم که نبود
ولی ای ننه عباسم چیشد!؟
رفت که رفت

اون هم عاشق بود
نبود ننه
پای ادم موندن که بلدی نمیخواد برای یه عاشق
محمودم که همون خوی حیوانی بود که تهش زندگیمو درید

همون محمود شده بود کابوس زندگیم و حیون وحشی که قد شغال حروم بود و نفهممم...

اون روز ته باغ بزرگ‌نشسته بودم و
اقاجون قدماش نزدیک شد

گفت چته تاج گل بابا!؟

گفتم عباس نموند خب باشه عاشق نبود

محمود که کلی نقشه چید منو به دست بیاره
خودشو داستان سرهم کرد و تحویل شما و ده داد پس اون چرا؟
صدای بابام هنوزم تو گوشمه که سه بار تکرار کرد
تاج گل بابا
"خوشا باغی که شغالش کند قهر"
الان دختر من بخاطر همچین ادمی غصه می خوره؟
پاشو بابا پاشو بیا تو.
خنده هاش و صداش هنوزم توگوشه
خوشا باغی که شغالش کند قهر(:


#یگانه.

زندگی هيچ چيزِ بزرگی ندارد. زندگی پُر است از چيزهای كوچک اما اگر تو بدانی كه چطور با اين چيزهایِ كوچک خوش باشی، آنها را به چيزهای بزرگ دگرگون خواهی كرد...

#اشو
به گرسنه ای که آخرین قرص نانت را از تو می کند به چشم دشمن نگاه می‌کنی اما هیچ وقت خرخره ی دزدی را که اصلا گرسنگی نکشیده نمی‌گیری!

#برتولت_برشت
اگر نمی خواهیم بازیچه ی دست هر فرومایه ای و مایه ریشخند هر تهی مغزی باشیم. اصل اول این است که محتاط و دست نیافتنی بمانیم.

#اروین_د_یالوم
📘 درمان شوپنهاور
سال‌ها پیش من خویشاوندی‌ام را
با تمامی موجودات زنده در‌یافتم،
و به این نتیجه رسیدم که
ذره‌ای از پست‌ترین موجودات
روی زمین بهتر نیستم.
آنگاه من نیز در آنم ،
تا زمانی که عنصر جنایتکاری هست،
من نیز آنم،
تا زمانی که انسانی در زندان است
من نیز آزاد نیستم . . .!

#اوژن‌دبس
🌺 مبعث رسول اکرم، حضرت محمد مصطفی (ص) بر عموم مسلمین جهان مبارک باد. 🌺


🔵مؤسسه خیریه ابرار قائم تبریز

👇👇👇

instagram.com/abraregaem
www.abraregaem.ir
نکته در اینجاست که آدم هرگز به موقع نمی‌فهمد چه چیزی مهم است و چه چیزی مهم نیست. افسوس، جراحتی است علاج ناپذیر.

#اوریانا_فالاچی
10 جمله زیبا از
استاد #الهی_قمشه ای


۱-قرار نیست در کاری عالی باشید تا آن را شروع کنید
قرار است آن را شروع کنید تا در آن کار عالی شوید...

۲-اعتماد ساختنش سالها طول میکشد ، تخریبش چند ثانیه و ترمیمش تا ابد...

۳- ایستادگی کن تا روشن بمانی ؛شمع های افتاده خاموش می شوند...

۴- دوست بدار کسی را که دوستت دارد حتی اگر غلام درگاهت باشد؛دوست مدار کسی را که دوستت ندارد حتی اگر سلطان قلبت باشد...

۵- هیچ کدام از ما با “ای کاش”، به جایی نرسیده‌ایم...

۶- “زمان” وفاداریه آدما رو ثابت میکنه نه “زبان” ...

۷- همیشه یادمون باشه که نگفته هارو میتونیم بگیم
اما گفته هارو نمیتونیم پس بگیریم …

۸- خودبینی، دیدن خود نیست،خودبینی، ندیدن دیگران است...

۹- هیچ آرایشی شخصیت زشت را نمی پوشاند !

۱۰- آدمـها را به انــدازه لــیاقــت آنها دوست بدار و به اندازه ظرفیت آنها ابراز کن...
ذهن احمق؛

مانند
مردمک چشم می ماند
هر چقدر که
نور بیشتری
به آن بتابد
تنگ تر می شود…

#الیور_هولمز
در یک روز، در یک ساعت، همه چیز ممکن است درست شود!
نکته اصلی این است که دیگران را مثل خودتان دوست بدارید. این نکته ی اصلی است، همه چیز است. به هیچ چیز دیگری احتیاج نیست. آن وقت بلافاصله خواهید فهمید که چطور می شود همه چیز را درست کرد. این حقیقتی است قدیمی. حقیقتی که بارها و بارها گفته شده، ولی باز هم بین انسان ها ریشه ندوانده!
آگاهی بر زندگی برتر از خود زندگی است،
شناخت قوانین خوشبختی برتر از خوشبختی است.
این است چیزی که باید با آن بجنگیم!
و من خواهم جنگید،
علیه آن خواهم جنگید!
اگر همه ی ما می خواستیم،
همه چیز را می شد بلافاصله درست کرد...

#فئودور_داستایفسکی
📓 رویای آدم مضحک
دﺭﺑﺎﺭﻩﯼ ﺗﻮﻟﺴﺘﻮﯼ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﯽ ﻧﻘﻞ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ. ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﺍﻭﺍﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﮐﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﺟﻨﻮﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ، ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﯾﮏ ﭘﺎﺭﮎ، ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ؛ﮐﺘﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﺍﺯﻩ ﻭ ﺻﻔﺤﺎﺗﺶ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺘﻪ. ﮐﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﯽﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻭﺳﻂﻫﺎﺵ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ . ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﻮﺷﺶ ﻣﯽﺁﯾﺪ ﻭ ﺫﻭﻕ ﺯﺩﻩ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺟﻠﺪﺵ ﻣﯽﮔﺮﺩﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﻧﺒﻮﻩ ﺻﻔﺤﺎﺕ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺘﻪ، ﭘﯿﺪﺍﺵ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛ ﺭﻭﯼ ﺟﻠﺪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ: ﺁﻧﺎﮐﺎﺭﻧﯿﻨﺎ، ﻧﻮﺷﺘﻪﯼ ﻟﺌﻮ ﺗﻮﻟﺴﺘﻮﯼ !

#ﻭﻻﺩﯾﻤﯿر_ﻧﺎﺑﺎﮐﻮﻑ
📓 ﺩﺭﺱﻫﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺭﻭس
@literature9


هر حيوان كه از دور ديدی
و ندانستی سگ و گرگ است يا آهو،
ببين رو به سمت مرغزار و سبزينه است يا لاشه و استخوان
آدمی را نيز چون نشناسی
ببين به كدام سوی می‌رود!


#مولانا
"مجالس سبعه
كسي چه مي‌داند؟
شايد همه‌ي آرزوهاي ما همين طورند!
شايدم تمام آرزوهايمان جايي منتظرند...
منتظرند كه ما آن‌ها را از تَهِ دل بخواهيم تا برآورده شوند.

آرزوهای کوچک
#کارن_هس
خنداندن افراد
موجب
فراموشی مشکلات‌شان می‌شود
چه انسان نیکوکاری‌ست
آن ‌کس
که فراموشی را
به دیگران هدیه می‌دهد...

#ویکتور_هوگو
نمی دانستم زندگی، داستان هم دارد !
کودکی هایش شوق پریدن دارد
جوا نی هایش شور عشق به سر دارد
بزرگی هایش غصٌه ها و سختی ها دارد
پیری هایش افسوس و آه دل دارد

نمی دانستم زندگی، ساز هم دارد !
گاه سازش به رقصت می آورد
گاه سوزش به پایت می آورد

نمی دانستم زندگی قصه ها هم دارد
قصه های تنهایی، سکوت ، بی وفایی ، ظلم ...

نمی دانستم زندگی، قشنگی هم دارد !
عشق ورزیدن ، وفادار ی، امید دادن، محبت کردن ، انسان بودن ...

#ع_دباغ
داستانی زیبا از کتاب سوپ جوجه، از جک کنفیلد

......داستانی زیبا از کتاب سوپ جوجه که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد...

ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من ۸ - ۹ ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قداّم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.
من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:
«اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»
«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، می‌توانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.
یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند.
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.
«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت.
چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.
من ۱۵ دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد.
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.
«اطلاعات بفرمائید»
«می‌توام با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او ۵ هفته پیش درگذشت»
قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را می‌فهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.

هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.
تقديم به همه‌ی ادمهاي تاثير گذار زندگیِ
نرگسِ مردم‌فریبی داشت شبنم می‌فروخت
باهمان چشمی که می‌زد زخم مرهم می‌فروخت

زندگی چون برده‌داری پیر در بازارِ عمر
داشت یوسف را به مُشتی خاکِ عالم می‌فروخت

زندگی این تاجرِ طماعِ ناخن‌خشکِ پیر
مرگ را همچون شراب ناب کم‌کم می‌فروخت

در تمام سال‌های رفته بر ما روزگار
شادمانی می‌خرید از ما و ماتم می‌فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه‌ها
گل‌فروش ای کاش با آن‌ها مرا هم می‌فروخت

#فاضل_نظری