من از این دنیا فقط اینو دریافتم که
اونی كه بیشتر می گفت : "نمیدونم"، بیشتر میدونست!
اونی كه "قویتر" بود، كمتر زور میگفت!
اونی كه راحت تر میگفت "اشتباه كردم"، اعتماد به نفسش بالاتر بود!...
اونی که صداش آرومتر بود، حرفاش با نفوذتر بود!
اونی كه خودشو واقعا دوست داشت، بقیه رو واقعی تر دوست داشت!
اونی كه بیشتر "طنز" میگفت، به زندگی جدی تر نگاه میكرد!
#پروفسور محمود حسابی
اونی كه بیشتر می گفت : "نمیدونم"، بیشتر میدونست!
اونی كه "قویتر" بود، كمتر زور میگفت!
اونی كه راحت تر میگفت "اشتباه كردم"، اعتماد به نفسش بالاتر بود!...
اونی که صداش آرومتر بود، حرفاش با نفوذتر بود!
اونی كه خودشو واقعا دوست داشت، بقیه رو واقعی تر دوست داشت!
اونی كه بیشتر "طنز" میگفت، به زندگی جدی تر نگاه میكرد!
#پروفسور محمود حسابی
✉ نامه یک پدر به مدیر مدرسه پسرش در آستانه آغاز سال تحصیلی
«جناب آقای حسن محمدی
با سلام
از ما خواستهاید تا پیش از شروع سال تحصیلی توقعاتمان را از مدرسه بیان کنیم. دوستتر داشتم بجای پر کردن آن فرم، خواستههایم را در نامهای برایتان بنویسم:
🔹از پسرم کار بخواهید. چون او را هتل نمیآورم، به اولین سال دبیرستان میفرستم. اجازه دهید بریدههای کاغذ و تراشههای چوب را زمین بریزد اما خودش هم جمع کند. به بابای مدرسه بگویید مدیون من است اگر بجای پسرم چیزی را جارو کند. کاش ماهی یکبار از بچهها بخواهید شیشهها را تمیز کنند، خاک نیمکتهای کلاسشان را بگیرند. به پسرم نوبت دهید تا درختها و گلدانهای مدرسه را آب دهد و برگهای زردشان را بگیرد.
🔹کاش صبحانه را در مدرسه بخورند و از پسرم بخواهید سفره پهن کند، چای دم کند، نان خرد کند و آخرش هم به همراه بچههای دیگر جمع کنند و بشویند.
🔹ای کاش همین اول سال قلممو و رنگ و اسپری دهید تا کلاسشان را خودشان رنگآمیزی کنند. روی دیوارهایش به سلیقه روزآمدشان چیزهایی بنویسند، خطهایی بیندازند. شاید نشانی از فیلمها، انیمیشنها، فوتبالیستها و ترانههایی که دوست دارند بر دیوار بیفتد و دیوار کلاس، پنجره رهایی باشد.
🔹بیشتر سرویسهای بهداشتی عمومی کشور ما بهداشتی نیستند! هر کاری لازم است بکنید تا پسرم و همه بچهها سرویسهای مدرسه را مثل سرویس خانههایشان نگه دارند.
🔹از پسرم بخواهید شما را نقد کند، رفتار و برنامههای دبیران و مشاوران و معاونان را. نترسد از گفتن. توبیخ نشود از فکر کردن. از او بخواهید برای حرفهایش دلیل بیاورد و تا قانع نشد دست نکشد. از مدرسه شما توقع دارم گفتوگو سکه رایج باشد. رفتارهای پسرم را هم ارزیابی کنید و بخواهید در فضای امن گفتوگوی همکلاسیها از دوستانش راه حلهای کارآمد بگیرد. این کار موثرتر از تذکر و توبیخ دبیران است.
🔹لطفا به دبیران مدرسه بگویید جواب سوالهای پسرم را ندهند. هر وقت سوال پرسید، کمکش کنند تا خودش دنبال پاسخ بگردد.
🔹بعد از صبحگاه و قبل از شروع اولین زنگ، پنج دقیقه را اختصاص دهید تا هر کسی در مدرسه است کتاب بخواند. از خود شما گرفته تا تک به تک عوامل اجرایی و دبیران و دانشآموزان، کسی با کسی صحبت نکند و هر کس کتابی که دوست دارد بخواند. مدرسه بشود یک کتابخانه بزرگ. کتابهای درسی نشوند همه دنیایش. دنیایش را بزرگ کنید.
🔹آقای محمدی عزیز، از پسرم بخواهید داستان بنویسد، شعر بگوید، مقاله بنویسد. بخواهید برای پژوهش فیلم بسازد، عکس بیندازد. برود در آزمایشگاه خطر کند. به او بگویید پژوهش فقط در کتابخانه نیست. برود وسط شهر جستجو کند، سوال بتراشد. از پسرم بخواهید در کارگاه با چوب و فلز و چکش و اره وسیله بسازد، اختراع کند. از آنها بخواهید اپلیکیشن بازی طراحی کنند، انیمیشن تولید کنند.
🔹در بوفه مدرسه پسرم را دخالت دهید تا در کنار مسوول بزرگسال بوفه شیوه کاسبی را یاد بگیرد، حساب و کتاب و طرز برخورد با مشتری را. بگذارید خوراکیها را در قفسه بچیند. بار خالی کند و بعد کارتونها و مقواها را در سطل مخصوص بازیافتیها بیندازد.
🔹هنگام مراسم نماز یا صبحگاه فضایی شکل نگیرد که به زور و با خوابآلودگی، پسر ۱۳ ساله با خدا مناجات کند. لحظاتی را شکل دهید که وقتی پسرم با خدا خلوت میکند بداند که خدا نزدیکترین است و ارتباط قلبی او با خدا برای خودش تعالی میآورد نه اینکه دل مدیر و مربی پرورشی را راضی کند و کارت امتیاز بگیرد. به او و بچههای دیگر اجازه دهید نیایشهایی را که به زبان خودشان نوشتهاند بخوانند. نیایشهای ساده که خواستههای واقعی خودشاناند و با صداقت هستند.
🔹از معلمهایتان بخواهید قوانین کلاسها را تنهایی وضع نکنند. از بچهها کمک بگیرند و با هم قانون بگذارند. چون این قوانین را بچهها باید اجرا کنند.
به پسرم حالی کنید بجای آنکه از ضعف و نمره کمِ همکلاسیهایش خوشحال شود، احساس بد کند. کاری کنید تا به جای احساس کمبود از نمره پایینِ خودش از کمک نکردن به دوستانش شرمنده باشد.
🔹از پسرم نخواهید در همه درسها و مهارتها نفر اول باشد. راستش او هم مثل بقیه بچهها در خیلی کارها کماستعداد است. به او بگویید همه آدمها برای همه کارها ساخته نشدهاند، راه خودت را پیدا کن.
🔹مدیر محترم، به پسرم اجازه دهید اشتباه کند، خراب کند، گند بزند. بگذارید بارها ویران کند و بسازد. اشتباه کردن را امتیاز بدهید. بگویید فقط یک اشتباه نابخشودنی وجود دارد و آن هم هیچ کاری نکردن و بالتبع اشتباه نکردن است.
با آرزوی خوبی و زیبایی
علیاکبر زینالعابدین
"شهریور ۹۸"
«جناب آقای حسن محمدی
با سلام
از ما خواستهاید تا پیش از شروع سال تحصیلی توقعاتمان را از مدرسه بیان کنیم. دوستتر داشتم بجای پر کردن آن فرم، خواستههایم را در نامهای برایتان بنویسم:
🔹از پسرم کار بخواهید. چون او را هتل نمیآورم، به اولین سال دبیرستان میفرستم. اجازه دهید بریدههای کاغذ و تراشههای چوب را زمین بریزد اما خودش هم جمع کند. به بابای مدرسه بگویید مدیون من است اگر بجای پسرم چیزی را جارو کند. کاش ماهی یکبار از بچهها بخواهید شیشهها را تمیز کنند، خاک نیمکتهای کلاسشان را بگیرند. به پسرم نوبت دهید تا درختها و گلدانهای مدرسه را آب دهد و برگهای زردشان را بگیرد.
🔹کاش صبحانه را در مدرسه بخورند و از پسرم بخواهید سفره پهن کند، چای دم کند، نان خرد کند و آخرش هم به همراه بچههای دیگر جمع کنند و بشویند.
🔹ای کاش همین اول سال قلممو و رنگ و اسپری دهید تا کلاسشان را خودشان رنگآمیزی کنند. روی دیوارهایش به سلیقه روزآمدشان چیزهایی بنویسند، خطهایی بیندازند. شاید نشانی از فیلمها، انیمیشنها، فوتبالیستها و ترانههایی که دوست دارند بر دیوار بیفتد و دیوار کلاس، پنجره رهایی باشد.
🔹بیشتر سرویسهای بهداشتی عمومی کشور ما بهداشتی نیستند! هر کاری لازم است بکنید تا پسرم و همه بچهها سرویسهای مدرسه را مثل سرویس خانههایشان نگه دارند.
🔹از پسرم بخواهید شما را نقد کند، رفتار و برنامههای دبیران و مشاوران و معاونان را. نترسد از گفتن. توبیخ نشود از فکر کردن. از او بخواهید برای حرفهایش دلیل بیاورد و تا قانع نشد دست نکشد. از مدرسه شما توقع دارم گفتوگو سکه رایج باشد. رفتارهای پسرم را هم ارزیابی کنید و بخواهید در فضای امن گفتوگوی همکلاسیها از دوستانش راه حلهای کارآمد بگیرد. این کار موثرتر از تذکر و توبیخ دبیران است.
🔹لطفا به دبیران مدرسه بگویید جواب سوالهای پسرم را ندهند. هر وقت سوال پرسید، کمکش کنند تا خودش دنبال پاسخ بگردد.
🔹بعد از صبحگاه و قبل از شروع اولین زنگ، پنج دقیقه را اختصاص دهید تا هر کسی در مدرسه است کتاب بخواند. از خود شما گرفته تا تک به تک عوامل اجرایی و دبیران و دانشآموزان، کسی با کسی صحبت نکند و هر کس کتابی که دوست دارد بخواند. مدرسه بشود یک کتابخانه بزرگ. کتابهای درسی نشوند همه دنیایش. دنیایش را بزرگ کنید.
🔹آقای محمدی عزیز، از پسرم بخواهید داستان بنویسد، شعر بگوید، مقاله بنویسد. بخواهید برای پژوهش فیلم بسازد، عکس بیندازد. برود در آزمایشگاه خطر کند. به او بگویید پژوهش فقط در کتابخانه نیست. برود وسط شهر جستجو کند، سوال بتراشد. از پسرم بخواهید در کارگاه با چوب و فلز و چکش و اره وسیله بسازد، اختراع کند. از آنها بخواهید اپلیکیشن بازی طراحی کنند، انیمیشن تولید کنند.
🔹در بوفه مدرسه پسرم را دخالت دهید تا در کنار مسوول بزرگسال بوفه شیوه کاسبی را یاد بگیرد، حساب و کتاب و طرز برخورد با مشتری را. بگذارید خوراکیها را در قفسه بچیند. بار خالی کند و بعد کارتونها و مقواها را در سطل مخصوص بازیافتیها بیندازد.
🔹هنگام مراسم نماز یا صبحگاه فضایی شکل نگیرد که به زور و با خوابآلودگی، پسر ۱۳ ساله با خدا مناجات کند. لحظاتی را شکل دهید که وقتی پسرم با خدا خلوت میکند بداند که خدا نزدیکترین است و ارتباط قلبی او با خدا برای خودش تعالی میآورد نه اینکه دل مدیر و مربی پرورشی را راضی کند و کارت امتیاز بگیرد. به او و بچههای دیگر اجازه دهید نیایشهایی را که به زبان خودشان نوشتهاند بخوانند. نیایشهای ساده که خواستههای واقعی خودشاناند و با صداقت هستند.
🔹از معلمهایتان بخواهید قوانین کلاسها را تنهایی وضع نکنند. از بچهها کمک بگیرند و با هم قانون بگذارند. چون این قوانین را بچهها باید اجرا کنند.
به پسرم حالی کنید بجای آنکه از ضعف و نمره کمِ همکلاسیهایش خوشحال شود، احساس بد کند. کاری کنید تا به جای احساس کمبود از نمره پایینِ خودش از کمک نکردن به دوستانش شرمنده باشد.
🔹از پسرم نخواهید در همه درسها و مهارتها نفر اول باشد. راستش او هم مثل بقیه بچهها در خیلی کارها کماستعداد است. به او بگویید همه آدمها برای همه کارها ساخته نشدهاند، راه خودت را پیدا کن.
🔹مدیر محترم، به پسرم اجازه دهید اشتباه کند، خراب کند، گند بزند. بگذارید بارها ویران کند و بسازد. اشتباه کردن را امتیاز بدهید. بگویید فقط یک اشتباه نابخشودنی وجود دارد و آن هم هیچ کاری نکردن و بالتبع اشتباه نکردن است.
با آرزوی خوبی و زیبایی
علیاکبر زینالعابدین
"شهریور ۹۸"
اگر کسی بخواهد بترکد،تنها راهش همین است.
جیک نزدن! فقط لبخند ...
منفجر شدن از زور نفرینهای فروخورده شده،
ترکیدن از خاموشی!
کتاب:متن هایی برای هیچ
#ساموئل_بک
جیک نزدن! فقط لبخند ...
منفجر شدن از زور نفرینهای فروخورده شده،
ترکیدن از خاموشی!
کتاب:متن هایی برای هیچ
#ساموئل_بک
نگران نباش
شاید چندان چیزی در این دنیا
نداشته باشیم
ولی زیر باران
قطراتش
زیر آسمان شب
ستاره هایش
زیر درخت نارون
برگهایش
زیر آفتاب
شعله های گرمش
زیر تاریکی شب
رؤيا هایش
زیر چشمان گریان
اشک هایش
زیر دلهای سوخته
محبت هایش
از آن ماست!
#ع_دباغ
شاید چندان چیزی در این دنیا
نداشته باشیم
ولی زیر باران
قطراتش
زیر آسمان شب
ستاره هایش
زیر درخت نارون
برگهایش
زیر آفتاب
شعله های گرمش
زیر تاریکی شب
رؤيا هایش
زیر چشمان گریان
اشک هایش
زیر دلهای سوخته
محبت هایش
از آن ماست!
#ع_دباغ
گذشت کردن
دو حالت داره
یا اونقدر دوستش داری که از اشتباهش
میگذری،
یا اونقدر از چشمت میفته
که از خودش و اشتباهش باهم میگذری...
دو حالت داره
یا اونقدر دوستش داری که از اشتباهش
میگذری،
یا اونقدر از چشمت میفته
که از خودش و اشتباهش باهم میگذری...
برای دیدن خانواده بعد از ۱۶ سال دوری به ایران رفته بودم، یک روز که با اتومبیل برادرم بودم، در یکی از خیابانهای شلوغ تهران پسری ۱۴ - ١۵ ساله اجازه گرفت تا شیشۀ ماشین را تمیز کند ... به او اجازه دادم و اتفاقأ کارش هم خیلی تمیز بود، یک 20 دلاری به او دادم با حیرت گفت شما از آمریکا آمدید ؟ گفتم بله، بعد گفت امکان دارد از شما چند سوال دربارۀ دانشگاههای امریکا بپرسم ، به همین خاطر هم پولی از شما بابت تمیز کردن شیشه نمیخواهم
رفتار مودبانهاش تحت تاثیرم قرار داده بود .. گفتم بیا بنشین توی ماشین باهم حرف بزنیم ... با اجازه کنارم نشست ... پرسیدم چند ساله هستی ؟ گفت ۱۶ ...گفتم دوم دبیرستانی ؟
گفت نه امسال دیپلم میگیرم ... گفتم چطور ؟
گفت درسم خوب است و سه سال را جهشی خواندم و الان سال آخرم ... گفتم چرا کار میکنی ؟گفت من دوسالم بود که پدرم فـوت شد ...مادرم آشپز یک خانواده ثروتمند است ...
من و خواهرم هم کار میکنیم تا بتوانیم کمکش کنیم ...اما درس هم میخوانیم ...پرسید آقا شنیدم دانشگاههای آمریکا به شاگردان استثنایی ویزای تحصیلی و بورس میدهد ...
پرسیدم کسی هست کمکت کند ؟ گفت هیچکس فقط خودم و خودم ...گفتم غذا خوردی؟ گفت نه ...گفتم پس با هم برویم یک رستوران غذا بخوریم و حرف بزنیم ... گفت به شرط اینکه بعد توی ماشین را تمیز کنم و من هم قبول کردم، با اصرار من سه نوع غذا سفارش داد و با مهارت خاصی بیشتر غذای خودش را در لابهلای غذای خواهر و مادرش گذاشت ...نزدیک به ۲ ساعت با هم حرف زدیم ...دیدم از همه مسائل روز خبر دارد و به خوبی به زبان انگلیسی حرف میزند ...نزدیک غروب که فرید را ...( اسمش فرید بود ) نزدیک خانۀ خودشان پیاده کردم تقریبا اطلاعات کافی از او در دست داشتم ...قرارمان این شد که فردای آنروز مدارک تحصیلیش را به من برساند مـن هم به او قول دادم که هر کاری که در توانم باشد برای اقامت او انجام دهم ...
حدود ۶ ماهی طول کشید تا از طریق یک وکیل آشنا بالاخره توانستم پذیرش دانشگاه را تهیه کنم و آنرا با یک دعوت نامه از سوی خودم برای فرید پست کردم ...چند روز بعد فرید بغض کرده زنگ زد و گفت من باورم نمیشود فقط میخواستم بگویم ما دو روز است تاصبح داریم اشک شوق میریزیم ...با همسرم نازنین ماجرا را در میان گذاشته بودم ...او هم با مهربانی ذاتیاش کمکم کرد تا همه چیز سریعتر پیش برود ...خلاصه ٦ ماه بعد در فرودگاه لس آنجلس به استقبالش رفتیم ...صورتش خیس اشک بود و فقط از ما تشکر میکرد ...وقتی دو سال بعد به عنوان جوانترین متخصص تکنولوژیهای جدید در روزنامۀ نیویورک تایمز معرفی شد به خود میبالیدیم ...نازنین بدون اینکه به ما بگوید راهی برای آمدن مادر و خواهر فرید پیدا کرد ...
یک روز غروب که از سر کار آمدم نازنین سورپرایزم کرد و گفت خواهر و مادر فرید فردا پرواز میکنند ...روز زیبایی بود ..وقتی فرید آنها را دید قدرت حرف زدن و حتی گریه کردن هم نداشت فقط برای لحظاتی در آغوش مادر و خواهرش گم شد و نگاهمان کرد و گفت شما با من چهها که نکردید ...مشغول پذیرایی از مهمانها بودیم که نازنین صدایم کرد و فرید را نشانم داد که با یک حوله و سطل آب شبیه اولین بار که در خیابان دیده بودمش داشت اتومبیلم را تمیز میکرد ...
از خانه بیرون رفتم وبغلش کردم ..
گفت میخواهم هرگز فراموش نکنم
که شما مرا از کجا به کجا پرواز دادید.
دکتر #فریدعبدالعالی یکی از استادان
ممتاز و برجستۀ دانشگاه هاروارد آمريكا
انسانیت انسانها رابه اوج میرسانند
رفتار مودبانهاش تحت تاثیرم قرار داده بود .. گفتم بیا بنشین توی ماشین باهم حرف بزنیم ... با اجازه کنارم نشست ... پرسیدم چند ساله هستی ؟ گفت ۱۶ ...گفتم دوم دبیرستانی ؟
گفت نه امسال دیپلم میگیرم ... گفتم چطور ؟
گفت درسم خوب است و سه سال را جهشی خواندم و الان سال آخرم ... گفتم چرا کار میکنی ؟گفت من دوسالم بود که پدرم فـوت شد ...مادرم آشپز یک خانواده ثروتمند است ...
من و خواهرم هم کار میکنیم تا بتوانیم کمکش کنیم ...اما درس هم میخوانیم ...پرسید آقا شنیدم دانشگاههای آمریکا به شاگردان استثنایی ویزای تحصیلی و بورس میدهد ...
پرسیدم کسی هست کمکت کند ؟ گفت هیچکس فقط خودم و خودم ...گفتم غذا خوردی؟ گفت نه ...گفتم پس با هم برویم یک رستوران غذا بخوریم و حرف بزنیم ... گفت به شرط اینکه بعد توی ماشین را تمیز کنم و من هم قبول کردم، با اصرار من سه نوع غذا سفارش داد و با مهارت خاصی بیشتر غذای خودش را در لابهلای غذای خواهر و مادرش گذاشت ...نزدیک به ۲ ساعت با هم حرف زدیم ...دیدم از همه مسائل روز خبر دارد و به خوبی به زبان انگلیسی حرف میزند ...نزدیک غروب که فرید را ...( اسمش فرید بود ) نزدیک خانۀ خودشان پیاده کردم تقریبا اطلاعات کافی از او در دست داشتم ...قرارمان این شد که فردای آنروز مدارک تحصیلیش را به من برساند مـن هم به او قول دادم که هر کاری که در توانم باشد برای اقامت او انجام دهم ...
حدود ۶ ماهی طول کشید تا از طریق یک وکیل آشنا بالاخره توانستم پذیرش دانشگاه را تهیه کنم و آنرا با یک دعوت نامه از سوی خودم برای فرید پست کردم ...چند روز بعد فرید بغض کرده زنگ زد و گفت من باورم نمیشود فقط میخواستم بگویم ما دو روز است تاصبح داریم اشک شوق میریزیم ...با همسرم نازنین ماجرا را در میان گذاشته بودم ...او هم با مهربانی ذاتیاش کمکم کرد تا همه چیز سریعتر پیش برود ...خلاصه ٦ ماه بعد در فرودگاه لس آنجلس به استقبالش رفتیم ...صورتش خیس اشک بود و فقط از ما تشکر میکرد ...وقتی دو سال بعد به عنوان جوانترین متخصص تکنولوژیهای جدید در روزنامۀ نیویورک تایمز معرفی شد به خود میبالیدیم ...نازنین بدون اینکه به ما بگوید راهی برای آمدن مادر و خواهر فرید پیدا کرد ...
یک روز غروب که از سر کار آمدم نازنین سورپرایزم کرد و گفت خواهر و مادر فرید فردا پرواز میکنند ...روز زیبایی بود ..وقتی فرید آنها را دید قدرت حرف زدن و حتی گریه کردن هم نداشت فقط برای لحظاتی در آغوش مادر و خواهرش گم شد و نگاهمان کرد و گفت شما با من چهها که نکردید ...مشغول پذیرایی از مهمانها بودیم که نازنین صدایم کرد و فرید را نشانم داد که با یک حوله و سطل آب شبیه اولین بار که در خیابان دیده بودمش داشت اتومبیلم را تمیز میکرد ...
از خانه بیرون رفتم وبغلش کردم ..
گفت میخواهم هرگز فراموش نکنم
که شما مرا از کجا به کجا پرواز دادید.
دکتر #فریدعبدالعالی یکی از استادان
ممتاز و برجستۀ دانشگاه هاروارد آمريكا
انسانیت انسانها رابه اوج میرسانند
بهتر بود خداوند ما را هم مثل گياهان خلق میكرد. يعنی اينكه پايمان محكم توی زمين باشد، آن وقت هيچ كدام از اين كثافتكاریهای مربوط به جنگ و مرز و اين چيزها اصلاً پيش نمیآمد.
#کازوئو_ایشی_گورو
📙 بازمانده روز
#کازوئو_ایشی_گورو
📙 بازمانده روز
وﺍﯼ ﺍﺯ ﺯﻥ ﻋﺎﺷﻖ!
ﺣﺘﯽ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﺯﺷﺘﯽﻫﺎﯼ
ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ می پرستد!
ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﺪﯼ ﮐﻪ
ﺧﻮﺩِ ﻣﺮﺩ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ
ﺟﻨﺎﯾﺎﺗﺶ ﺭﺍ
آنطور ﮐﻪ ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺷﻖ
ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﺒﺮﺋﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛
ﺗﺒﺮﺋﻪ ﮐﻨﺪ...
#ﻓﺌﻮﺩﻭر ﺩﺍﺳﺘﺎﯾﻮﺳﮑﯽ
ﺣﺘﯽ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﺯﺷﺘﯽﻫﺎﯼ
ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ می پرستد!
ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﺪﯼ ﮐﻪ
ﺧﻮﺩِ ﻣﺮﺩ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ
ﺟﻨﺎﯾﺎﺗﺶ ﺭﺍ
آنطور ﮐﻪ ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺷﻖ
ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﺒﺮﺋﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛
ﺗﺒﺮﺋﻪ ﮐﻨﺪ...
#ﻓﺌﻮﺩﻭر ﺩﺍﺳﺘﺎﯾﻮﺳﮑﯽ
تعبیر قشنگےست
خداوند همہ چیز را
"جفت آفرید"
بہ جز دهان و قلب را...
میدانے چرا ؟!
چون باید براے خودت
یڪ "همنفس" یڪ هم زبان
یڪ هم دل پیدا ڪنی.
ڪسی ڪہ برایت آرامش بیاورد
مستحق ستایش است۰۰۰
خداوند همہ چیز را
"جفت آفرید"
بہ جز دهان و قلب را...
میدانے چرا ؟!
چون باید براے خودت
یڪ "همنفس" یڪ هم زبان
یڪ هم دل پیدا ڪنی.
ڪسی ڪہ برایت آرامش بیاورد
مستحق ستایش است۰۰۰
تو زندگیم هر وقت به یه دو راهی رسیدم
بدون استثنا می دونستم راه درست کدومه
ولی همیشه راه غلط رو انتخاب کردم...!
می دونی چرا؟!
چون راه درست لعنتی همیشه سخت تر بود!
#آل_پاچینو
بدون استثنا می دونستم راه درست کدومه
ولی همیشه راه غلط رو انتخاب کردم...!
می دونی چرا؟!
چون راه درست لعنتی همیشه سخت تر بود!
#آل_پاچینو
خان ننه همیشه می گفت: قلب مثل گوله اتیش می مونه که همیشه خاموشه تا یکی نیاد اون گوله رو اتیش بزنه همونجوری خاموش هم می مونه.
می گفت: ادمها خوی حیوانی دارن و وقتی همین خو شروع می کنه به جاه طلبی ، میدره
خان ننه ۹۰سالش بود و همیشه حرف هایی میزد که هممون دوس داشتیم ساعت ها بهش گوش بدیم
اون روز کنار شومینه نشسته بودیم
و خان ننه داشت از جونی هاش و همون روزهایی که لپاش تازه گل انداخته بود بهممون می گفت؛
اون می گفت و ما چشمامون برق میزد
خان ننه دندون هاش همه ریخته بودن و همین نمیذاشت متوجه بشیم دقیق چی میگه برای همین هر حرفشو هزار بار می پرسیدیم و اون باز باخنده تکرارشون می کرد
می گفت : سه تا خواستگار داشته
یکیش همون لحظه که گفتن دختره دلش باتو نیست راهشو کشید و رفت
نه اصرار کرد نه جنگید.
سنش بقدری بود که این هارو درک کنه و بفهمه نمی شه به زور چیزی رو داشت اونم نه شی بلکه ادم...
ازش راضی بود و تا همین الانم دعاش می کرد
اون یکی خواستگار سمجی بوده که قرار بوده درو از جاش بکنه. ننه تعریف می کرد و لابه لاش وسط خنده گونه هاش خیس هم میشد
گفتم ننه می خوای بمونه برای فردا!؟
نه ننه جون! امروز باید تموم بشه دیگه خیلی طولش دادم بزار بکنیم بندازیم دور راحت شیم ننه جون
بازم شروع ب صحبت کرد
از بین این سه تا خواستگار که گفتم اولی که رفت مرد اهلی بود و خدا یه زندگی اروم هم نسیبش کرد
دومی امونم رو بریده بود
سومی رو اما
هم دیگرو دوس داشتیم
همو کامل می کردیم ننه!
از همون جمله هایی که شما میگین ما که اون موقه بلد نبودیم ولی اینو می فهمیدیم که همو می فهمیم و می تونیم کنار هم خوب باشیم
ای ننه مگه یه زن چی می خواد غیر ارامش و درک شدن!
اینا که قدیم و جدید نداره
سمجه اسمش محمود بود
محمود انگار قسم خورده باشه نزاره یه اب خوش از گلوی من پایین بره
تموم جونی رو برای من و عباس اقا زهرمار کرد
عباس همونی بود که همو می فهمیدیم
یه روز محمود رفته بود پیش اقا جون خدا بیامرزم و بهش گفته بود دخترت تاج گل برو با عباس دیدم داشتن بالای تپه شکوفه میچیدن برای هم
دیدم که گرم صحبت بودن
تو کل ده چو انداخته بود که تاج گل و عباس محرم نشده محرمی کردن
ای ننه اون موقع مثل الان نبود که بشه انداخت پشت گوش و گفت حرف مردم مهم نیست
تازه از خونه بیرون رفتنی با انگشت نشونممیدادن
همینه
تاج گل ایشونه
اره اره اینه
همون دختره که ابرو نذاشته برا خانوادش
همین هارو میگفتن و اقا جونم روز به روز کمرش خم تر میشد...
ابرو قدیم و جدید نداره ننه بخوان بریزن بخواد بریزه دیگه نمیشه سر راست کرد
عباس رو بی ابرو تر از من کردن
بساطش رو جم کرد و از ده رفت که رفت
اینورم یه ماه نشده ما جم کردیم و رفتیم
نه دهی بود نه عباسی بود
حالا نه محمودی
بی ابرو کرد و حالا خودش هم نمونده بود تا این بی ابرو بودن رو جبران کنه
ته دلم خوشحال بودم که نبود
ولی ای ننه عباسم چیشد!؟
رفت که رفت
اون هم عاشق بود
نبود ننه
پای ادم موندن که بلدی نمیخواد برای یه عاشق
محمودم که همون خوی حیوانی بود که تهش زندگیمو درید
همون محمود شده بود کابوس زندگیم و حیون وحشی که قد شغال حروم بود و نفهممم...
اون روز ته باغ بزرگنشسته بودم و
اقاجون قدماش نزدیک شد
گفت چته تاج گل بابا!؟
گفتم عباس نموند خب باشه عاشق نبود
محمود که کلی نقشه چید منو به دست بیاره
خودشو داستان سرهم کرد و تحویل شما و ده داد پس اون چرا؟
صدای بابام هنوزم تو گوشمه که سه بار تکرار کرد
تاج گل بابا
"خوشا باغی که شغالش کند قهر"
الان دختر من بخاطر همچین ادمی غصه می خوره؟
پاشو بابا پاشو بیا تو.
خنده هاش و صداش هنوزم توگوشه
خوشا باغی که شغالش کند قهر(:
#یگانه.
می گفت: ادمها خوی حیوانی دارن و وقتی همین خو شروع می کنه به جاه طلبی ، میدره
خان ننه ۹۰سالش بود و همیشه حرف هایی میزد که هممون دوس داشتیم ساعت ها بهش گوش بدیم
اون روز کنار شومینه نشسته بودیم
و خان ننه داشت از جونی هاش و همون روزهایی که لپاش تازه گل انداخته بود بهممون می گفت؛
اون می گفت و ما چشمامون برق میزد
خان ننه دندون هاش همه ریخته بودن و همین نمیذاشت متوجه بشیم دقیق چی میگه برای همین هر حرفشو هزار بار می پرسیدیم و اون باز باخنده تکرارشون می کرد
می گفت : سه تا خواستگار داشته
یکیش همون لحظه که گفتن دختره دلش باتو نیست راهشو کشید و رفت
نه اصرار کرد نه جنگید.
سنش بقدری بود که این هارو درک کنه و بفهمه نمی شه به زور چیزی رو داشت اونم نه شی بلکه ادم...
ازش راضی بود و تا همین الانم دعاش می کرد
اون یکی خواستگار سمجی بوده که قرار بوده درو از جاش بکنه. ننه تعریف می کرد و لابه لاش وسط خنده گونه هاش خیس هم میشد
گفتم ننه می خوای بمونه برای فردا!؟
نه ننه جون! امروز باید تموم بشه دیگه خیلی طولش دادم بزار بکنیم بندازیم دور راحت شیم ننه جون
بازم شروع ب صحبت کرد
از بین این سه تا خواستگار که گفتم اولی که رفت مرد اهلی بود و خدا یه زندگی اروم هم نسیبش کرد
دومی امونم رو بریده بود
سومی رو اما
هم دیگرو دوس داشتیم
همو کامل می کردیم ننه!
از همون جمله هایی که شما میگین ما که اون موقه بلد نبودیم ولی اینو می فهمیدیم که همو می فهمیم و می تونیم کنار هم خوب باشیم
ای ننه مگه یه زن چی می خواد غیر ارامش و درک شدن!
اینا که قدیم و جدید نداره
سمجه اسمش محمود بود
محمود انگار قسم خورده باشه نزاره یه اب خوش از گلوی من پایین بره
تموم جونی رو برای من و عباس اقا زهرمار کرد
عباس همونی بود که همو می فهمیدیم
یه روز محمود رفته بود پیش اقا جون خدا بیامرزم و بهش گفته بود دخترت تاج گل برو با عباس دیدم داشتن بالای تپه شکوفه میچیدن برای هم
دیدم که گرم صحبت بودن
تو کل ده چو انداخته بود که تاج گل و عباس محرم نشده محرمی کردن
ای ننه اون موقع مثل الان نبود که بشه انداخت پشت گوش و گفت حرف مردم مهم نیست
تازه از خونه بیرون رفتنی با انگشت نشونممیدادن
همینه
تاج گل ایشونه
اره اره اینه
همون دختره که ابرو نذاشته برا خانوادش
همین هارو میگفتن و اقا جونم روز به روز کمرش خم تر میشد...
ابرو قدیم و جدید نداره ننه بخوان بریزن بخواد بریزه دیگه نمیشه سر راست کرد
عباس رو بی ابرو تر از من کردن
بساطش رو جم کرد و از ده رفت که رفت
اینورم یه ماه نشده ما جم کردیم و رفتیم
نه دهی بود نه عباسی بود
حالا نه محمودی
بی ابرو کرد و حالا خودش هم نمونده بود تا این بی ابرو بودن رو جبران کنه
ته دلم خوشحال بودم که نبود
ولی ای ننه عباسم چیشد!؟
رفت که رفت
اون هم عاشق بود
نبود ننه
پای ادم موندن که بلدی نمیخواد برای یه عاشق
محمودم که همون خوی حیوانی بود که تهش زندگیمو درید
همون محمود شده بود کابوس زندگیم و حیون وحشی که قد شغال حروم بود و نفهممم...
اون روز ته باغ بزرگنشسته بودم و
اقاجون قدماش نزدیک شد
گفت چته تاج گل بابا!؟
گفتم عباس نموند خب باشه عاشق نبود
محمود که کلی نقشه چید منو به دست بیاره
خودشو داستان سرهم کرد و تحویل شما و ده داد پس اون چرا؟
صدای بابام هنوزم تو گوشمه که سه بار تکرار کرد
تاج گل بابا
"خوشا باغی که شغالش کند قهر"
الان دختر من بخاطر همچین ادمی غصه می خوره؟
پاشو بابا پاشو بیا تو.
خنده هاش و صداش هنوزم توگوشه
خوشا باغی که شغالش کند قهر(:
#یگانه.
زندگی هيچ چيزِ بزرگی ندارد. زندگی پُر است از چيزهای كوچک اما اگر تو بدانی كه چطور با اين چيزهایِ كوچک خوش باشی، آنها را به چيزهای بزرگ دگرگون خواهی كرد...
#اشو
زندگی هيچ چيزِ بزرگی ندارد. زندگی پُر است از چيزهای كوچک اما اگر تو بدانی كه چطور با اين چيزهایِ كوچک خوش باشی، آنها را به چيزهای بزرگ دگرگون خواهی كرد...
#اشو
به گرسنه ای که آخرین قرص نانت را از تو می کند به چشم دشمن نگاه میکنی اما هیچ وقت خرخره ی دزدی را که اصلا گرسنگی نکشیده نمیگیری!
#برتولت_برشت
#برتولت_برشت
اگر نمی خواهیم بازیچه ی دست هر فرومایه ای و مایه ریشخند هر تهی مغزی باشیم. اصل اول این است که محتاط و دست نیافتنی بمانیم.
#اروین_د_یالوم
📘 درمان شوپنهاور
#اروین_د_یالوم
📘 درمان شوپنهاور
سالها پیش من خویشاوندیام را
با تمامی موجودات زنده دریافتم،
و به این نتیجه رسیدم که
ذرهای از پستترین موجودات
روی زمین بهتر نیستم.
آنگاه من نیز در آنم ،
تا زمانی که عنصر جنایتکاری هست،
من نیز آنم،
تا زمانی که انسانی در زندان است
من نیز آزاد نیستم . . .!
#اوژندبس
با تمامی موجودات زنده دریافتم،
و به این نتیجه رسیدم که
ذرهای از پستترین موجودات
روی زمین بهتر نیستم.
آنگاه من نیز در آنم ،
تا زمانی که عنصر جنایتکاری هست،
من نیز آنم،
تا زمانی که انسانی در زندان است
من نیز آزاد نیستم . . .!
#اوژندبس
Forwarded from موسسه خیریه ابرار قائم تبریز
🌺 مبعث رسول اکرم، حضرت محمد مصطفی (ص) بر عموم مسلمین جهان مبارک باد. 🌺
🔵مؤسسه خیریه ابرار قائم تبریز
👇👇👇
instagram.com/abraregaem
www.abraregaem.ir
🔵مؤسسه خیریه ابرار قائم تبریز
👇👇👇
instagram.com/abraregaem
www.abraregaem.ir
نکته در اینجاست که آدم هرگز به موقع نمیفهمد چه چیزی مهم است و چه چیزی مهم نیست. افسوس، جراحتی است علاج ناپذیر.
#اوریانا_فالاچی
#اوریانا_فالاچی
10 جمله زیبا از
استاد #الهی_قمشه ای
۱-قرار نیست در کاری عالی باشید تا آن را شروع کنید
قرار است آن را شروع کنید تا در آن کار عالی شوید...
۲-اعتماد ساختنش سالها طول میکشد ، تخریبش چند ثانیه و ترمیمش تا ابد...
۳- ایستادگی کن تا روشن بمانی ؛شمع های افتاده خاموش می شوند...
۴- دوست بدار کسی را که دوستت دارد حتی اگر غلام درگاهت باشد؛دوست مدار کسی را که دوستت ندارد حتی اگر سلطان قلبت باشد...
۵- هیچ کدام از ما با “ای کاش”، به جایی نرسیدهایم...
۶- “زمان” وفاداریه آدما رو ثابت میکنه نه “زبان” ...
۷- همیشه یادمون باشه که نگفته هارو میتونیم بگیم
اما گفته هارو نمیتونیم پس بگیریم …
۸- خودبینی، دیدن خود نیست،خودبینی، ندیدن دیگران است...
۹- هیچ آرایشی شخصیت زشت را نمی پوشاند !
۱۰- آدمـها را به انــدازه لــیاقــت آنها دوست بدار و به اندازه ظرفیت آنها ابراز کن...
استاد #الهی_قمشه ای
۱-قرار نیست در کاری عالی باشید تا آن را شروع کنید
قرار است آن را شروع کنید تا در آن کار عالی شوید...
۲-اعتماد ساختنش سالها طول میکشد ، تخریبش چند ثانیه و ترمیمش تا ابد...
۳- ایستادگی کن تا روشن بمانی ؛شمع های افتاده خاموش می شوند...
۴- دوست بدار کسی را که دوستت دارد حتی اگر غلام درگاهت باشد؛دوست مدار کسی را که دوستت ندارد حتی اگر سلطان قلبت باشد...
۵- هیچ کدام از ما با “ای کاش”، به جایی نرسیدهایم...
۶- “زمان” وفاداریه آدما رو ثابت میکنه نه “زبان” ...
۷- همیشه یادمون باشه که نگفته هارو میتونیم بگیم
اما گفته هارو نمیتونیم پس بگیریم …
۸- خودبینی، دیدن خود نیست،خودبینی، ندیدن دیگران است...
۹- هیچ آرایشی شخصیت زشت را نمی پوشاند !
۱۰- آدمـها را به انــدازه لــیاقــت آنها دوست بدار و به اندازه ظرفیت آنها ابراز کن...