کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
"#معنی ها"

با بودن ها ست
که تنهایی بی معنی ست
با حرف هاست
که سکوت بی معنی ست
با محبت هاست
که درد ها بی معنی ست
با شادی هاست
که غم ها بی معنی ست
با نوازش هاست
که زخم ها بی معنی ست
با گرمی نفس هاست
که سردی ها بی معنی ست
با نگاه زیباست
که تیرگی ها بی معنی ست

با عشق هاست
که دلتنگی بی معنی ست



آری بیا

بمان
سخن بگو
مهر بورز
لبخند بزن
نوازش کن
عاشق باش

تا زندگی ها !
بماند

#ع_دباغ
اگه آدم گذاشت اهلیش کنن بفهمی نفهمی خودش رو به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه....

#آنتوان_دو_سنت‌_اگزوپری
📓 شازده کوچولو
_ نامه ای به خدا؛

قبله ی عالم،قوس قزح هر سیاه و سفیدی،چراغدانِ روز های تیره و تارم،آرامشِ آشوبم به هنگامِ طوفان،پنهانم کن زیرِ شُرشُرِ آبشارِ اسمانیکویت،نرسیده به طاقِ بلندِ آرزوها٬مابینِ آغوش وسایه نگاهت پنهانم کن وهمچون غنچه ای که از فرط آفتابِ حُسنَت به سپیده دمان مانَد آشکارم ساز وسپس مرا دوباره پنهانِ خود ساز،که پنهانِ شما بودن می ارزد به آشکارایِ زمین و زمان...
من به قربانِ طاقِ بلندِ آسمانت،سینه خیز به دنبال آفتابِ بی دریغ رحمَتَت تا بیکران ها موج می خورم،از اینجایی که من ایستاده ام تا شما فاصله ما یک سجده است و بس...خوشبختی من با حکمتِ شما عجین گشته ومن همان قدر یقین دارم به این نکته که به آسمانِ هفتُمَت؛
ای ریزو درشت دانِ راهِ زندگی ام، می خواهم همان گِلی باشم که دَمِ شما می شود سرشت من؛
ای همانی که آسمان را به ماه بخشیدی و زمین را به ما وآسمان را به ما و ماه را به ما...
ای باورِ رها شده در زندگی من، باور دارم به باوری که باور می کند تورا...
شرمگینم وخیلی بیشتر از اندکی ملول،برای تمام لحظاتی که بیتاب گذرانده ام در دامانِ شما؛
ملولم و خیلی بیشتر از ملول پیشانی به مُهرِ ربی که ستارالعیوب بودنش نهانِ عیش و نوش همگان است و‌همگان...
خجل از افکار و رفتار خویش
می لولم در گلستانِ نجابتی که از شما به ارث برده ام وچه ارثی بهتر ازمعصومیت وچه ارثی بهتر از انسانیت،نجابت...
می خواهم همانی باشم که می گوید:من شده ام مو سفید حکمت هایت وپیری ام تولدی باشد به پاسِ سپاسِ کردگاری ات؛

پ ن: تو با خدات چطوری حرف می زنی!؟

#یگانه_رضائی
بوی باران دیده خاک
بوی اتش دیده نان
بوی شبنم دیده گل
بوی گیسو دیده یار
بوی عاشق دیده دل

وقت رفتن !
ماندگار

با دلی اتش نگار
میکنم خاطر به یاد
ان نگاهٍ پٍی خمار و گرمیٍ لبخند یار

#ع_دباغ
هیچ چیز نفرت انگیز تر از احترامی نیست که بنیان آن بر ترس استوار باشد.

#آلبر_کامو
می گویند میز شادی جهان ۴ پایه دارد :
دو پایه را " مولانا " به ما نشان داده .
دو پایه را " حافظ " ....
دو پایه ای که مولانا معرفی کرده :
" مرنج " و " مرنجان "
هرگز از ظلم یا بد خلقی و بد رفتاری مردم نرنجیم ؛
با صبوری با دیگران و نزدیکانمان برخورد کنیم ...
و مانند باران باشیم که پلیدیها را می شوید و دوباره به آسمان می رود پاک می شود و به زمین برمی گردد ،
ما هم درد دل دیگران را گوش کنیم ...
تلخی ها ،
زخم زبان ها ،
بی محبتی ها ...
و حق ناشناسی ها ...
را تحمل کنیم و آرامشمان را از خداوند بخواهیم .
و حافظ گفته :
" بنوشان " و " نوش کن "
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
هر نعمتی که خدا به ما داده ...
از مال یا سلامتی ،
از معرفت و آگاهی ...
با دیگران تقسیم کنیم و دیگران را در این لذت سهیم کنیم ؛
چون همه اینها امانتی ست که به ما داده شده ؛
و باید امانت و هدیه های الهی را ،
با دیگران تقسیم کنیم ...
تا لذت واقعی را بچشیم .
کتاب‌خوان‌ها؟
کسانی که رمان می‌خوانند میان انسان‌ها بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند.
آن‌ها می‌توانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیده خودشان دست بردارند، از شنیدن عقاید دیگران لذت ببرند.
کتاب‌خوان‌ها به روح هزاران آدم و خرد جمعی همه این آدم‌ها دسترسی دارند.
آن‌ها چیزهایی دیده‌اند که غیر کتاب‌خوان‌ها امکان ندارد از آن سر دربیاورند و مرگ انسان‌هایی را تجربه کرده‌اند که شما هرگز آن‌ها را نمی‌شناسید.
آن‌ها یاد گرفته‌اند که زن بودن چیست و مرد بودن یعنی چه. فهمیده‌اند که تماشای رنج دیگران یعنی چه.
کتاب‌خوان‌ها بسیار از سن‌شان عاقل‌ترند.
هر چه‌قدر بیشتر برای کودکان کتاب بخوانیم، «تئوری ذهن» در آن‌ها قوی‌تر می‌شود و در نهایت باعث می‌شود این بچه‌ها واقعا عاقل‌تر شوند، با محیط‌شان بیشتر انطباق پیدا کنند و قدرت درک‌شان بالاتر برود.
خواننده‌های کتاب‌ها هزاران بار زندگی می‌کنند و از هر کدام از این تجربه‌ها چیزی یاد می‌گیرند.
اگر دنبال کسی هستید که فضای خالی قلب‌تان را پر کند، می‌توانید این کتاب‌خوان‌ها را در کافی‌شاپ‌ها، پارک‌ها و متروها پیدا کنید. چند دقیقه که صحبت کنید، آن‌ها را به جا خواهید آورد.
کتاب‌خوان‌ها با شما حرف نمی‌زنند، با شما رابطه برقرار می‌کنند
آن‌ها در نوشته‌هاشان انگار برای‌تان شعر می‌نویسند. صرفا به سوالات‌تان جواب نمی‌دهند بلکه با عمیق‌ترین فکرها و تئوری‌ها پاسخ شما را می‌دهند. شما را با دانش بالای کلمات و ایده‌هایشان مسحور خواهند کرد.
کتاب خواندن برای کودکان باعث می‌شود آن‌ها کلماتی را یاد بگیرند که هرگز در مدرسه به آن‌ها یاد نمی‌دهند.
به خودتان لطف کنید و با کسی قرار بگذارید که می‌داند چه‌طور از زبان‌اش استفاده کند.
آن‌ها فقط شما را نمی‌فهمند، درک‌تان می‌کنند
آدم‌ها فقط باید عاشق کسی شوند که بتواند روح‌شان را ببیند. این آدم باید کسی باشد که به روح شما نفوذ می‌کند و به بخش‌هایی از روح شما دسترسی پیدا می‌کند که هیچ‌کس دیگر قبلا کشف‌اش نکرده است.
بهترین کاری که خواندن داستان‌ها با آدم‌ها می‌کنند این است که کامل نبودن شخصیت‌ها باعث می‌شود ذهن شما سعی کند از ذهن دیگران سردربیاورد.
عاشق یک آدم کتاب‌خوان شدن نه‌تنها کیفیت گفت‌وگو را بالا می‌برد، بلکه باعث می‌شود سطح گفت‌وگو بالا برود.
ذهن آن‌ها در قیاس با آدمی معمولی که کتاب نمی‌خواند توانایی درک بالاتری دارد.
اگر با کسی قرار بگذارید که کتاب می‌خواند، یعنی می‌توانید هزاران بار زندگی کنید.

#ولنتاین #سپندارمذگان #روزعشاق #عشق #کتاب #کتابخوانی
زندگی پدرم چارلی چاپلین، سرگذشت خواندنی و آموزنده بزرگترین کمدیسین هنر سینما، کسی که خود در زندگی به آرزوي خنده ای از دل بود ولی دنیا را خنداند، روحش شاد .
🔷پیشاپیش میلاد با سعادت اسوه احسان و نیکوکاری و مظهر عدالت و سخاوت ، مولای متقیان حضرت علی (ع) ، تبریک و تهنیت باد.


مؤسسه خیریه ابرار قائم تبریز

👇👇👇
instagram.com/abraregaem
www.abraregaem.ir
از : تهمینه میلانی
داستانی خواندنی و واقعی از زندگی روزمره

ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.

پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.

بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.


دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .

صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.

برای یک لحظه خشکم زد.

ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.

اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.

برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!

شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟

گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.

گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.

گفت:
حالا مگه چی شده؟

گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.

پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟

تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !

پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.

وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.

مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

پدر و مادرم هردو فوت کردند.

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟

آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.

واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:

"من آدم زمختی هستم"

زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.

حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟

آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .

پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.

من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
زمخت نباشیم
پدرِ من کارگر بود
پدرِ او معلم

ما پولِ جهاز نداشتیم
آنها پولِ عروسی

به هم نرسیدیم

سالها سپری شد
او پزشک شدو من معلم ورزش

دخترش دانش آموزم شده
و گاهی من بیمارش میشوم

اما آنچه هم "درد" و هم "درمان"مان شد
پولِ کمِ حلالِ پدرانمان بود.
کاش می توانستم برگردم به آن روزهای کودکی،
سه چرخه ام را روغن میزدم و پای رکاب پدر ،
دمپایی سفید بر پا ،
با عشق بچه گی
به امید رسیدن به آرزوهاي نامعلوم آينده چرخ می زدم.

#ع_دباغ
انشای پسر بچه آلمانی به پدر رفتگرش:

پدر عزیزم من به خوبی میفهمم
که بسیار با شرف است آنکس که انسان باشد و بین آشغال ها نان پیدا کند،
تا آنکس که آشغال باشد
و بین انسانها نان پیدا کند...!!!!!

(این متن برنده جایزه در آلمان شد)
پدر
با پ اش
پناه من در بی پناهی ها
پا به پای من در سخت راه ها
پشتوانه ام در شیب ها
با د اش
دوست دار من در واقعیت ها
دست گیر من در سخت روز ها
دادخواه من در بی عدالتی ها
دل دار من در غمگین روزها
دست مهربان من بر شانه ها
با ر اش
راهنمای من در گذر گاه ها
روشنی بخش من در تاریکی ها
رمان من در تمام زندگی ....
آری
تا پدر هست
رود نیرومند عشق جاریست
باید به رود زد
غرق عشقش شد
چون شاید روزی نباشد
ولی باز
آن عشق جاریست

زنده باشی پدر
یادت بخیر
پدر

#ع_دباغ
فال امشب حافظ
اگر در زندگی چیزی یا کسی را از دست دادی،اما در عوض خودت را پیدا کردی،تو یک برنده ای.

#پائولو_کوئلیو
یک لیوان آب کدر ؛

را با همه ی آلودگی ها و ذرات درونش تجسم کنید. اگر دائما آبی تمیز را درون این لیوان بریزیم تا محتوای لیوان سرریز شود، بالاخره همه ی آب کثیف از لیوان خارج می شود و آبی که لیوان را پر می کند، کاملا شفاف خواهد بود. لازم نبود که سعی کنیم از شر آب کثیف لیوان خلاص شویم. فقط بایستی آنچه را درست بود جایگزین می کردیم و طولی نمی کشید که آنچه غلط بود، از بین می رفت.
 همین امر درباره ی شیوه ی فکرکردنمان هم صادق است. اگر به داشتن افکار درست عادت کنید، افکاری برخاسته از ایمان، امید، دلگرمی و می توانم ها؛ آنگاه ذهنتان دگرگون خواهد شد و خودتان را خوشبین، امیدوار، قوی و پر جرات خواهید یافت.

#جوئل_اوستین
نه مرگ آنقدر تلخ است
نه زندگي آنقدر شيرين
كه انسان براي اين دو #شرفش را بدهد...

#فريدون_فرخزاد
هر چه داری به پای زندگی بریز تا مرگ نتواند چیزی با خود ببرد ...

#جیم_هریسون