ما را از سادگی ترسانده اند.هیچ کس نگفت سادگی هم خوب است .
هیچ کس نگفت ساده که باشی ساده میخندی،ساده شاد میشوی،ساده ذوق میکنی،ساده می بخشی و ساده تر دل می بندی ... همدیگر رایافتن هنرنیست...
هنر این است که همدیگر را گم نکنیم...
آدمهای ساده بی هیچ دلیلی
دوست داشتنی هستند
سادگی شیک ترین ژست دنیاست...
#الهی_قمشه_ای
هیچ کس نگفت ساده که باشی ساده میخندی،ساده شاد میشوی،ساده ذوق میکنی،ساده می بخشی و ساده تر دل می بندی ... همدیگر رایافتن هنرنیست...
هنر این است که همدیگر را گم نکنیم...
آدمهای ساده بی هیچ دلیلی
دوست داشتنی هستند
سادگی شیک ترین ژست دنیاست...
#الهی_قمشه_ای
همیشه چیزهایی که نداشتهام را
بیشتر دوست داشتهام
همچون تو که بسیار دوری
که بسیار ندارمت...
#پابلو_نرودا
📗 از خودت برایم بگو
بیشتر دوست داشتهام
همچون تو که بسیار دوری
که بسیار ندارمت...
#پابلو_نرودا
📗 از خودت برایم بگو
گاه مسافری را میمانم
که اندکی دیر به ایستگاه قطار رسیدست،
کیف امید ها در دستم ،
قلبی پر آشوب در سینه ام
اشک حسرت در چشمانم
حیران
می ایستم
و خیره می شوم
بر
ریلهای آهنی مسیر سرنوشت
گوش میسپارم بر
صدای چرخهای آهنی
چه زود می گذرند
قطار آرزو ها
قطار رسیدن ها ی شاد
قطار دوری های غم ...
و ناگهان
بخود می ایم
من ماندم و
ایستگاهی پر از سکوت قطار رفته زندگی ..
#ع_دباغ
که اندکی دیر به ایستگاه قطار رسیدست،
کیف امید ها در دستم ،
قلبی پر آشوب در سینه ام
اشک حسرت در چشمانم
حیران
می ایستم
و خیره می شوم
بر
ریلهای آهنی مسیر سرنوشت
گوش میسپارم بر
صدای چرخهای آهنی
چه زود می گذرند
قطار آرزو ها
قطار رسیدن ها ی شاد
قطار دوری های غم ...
و ناگهان
بخود می ایم
من ماندم و
ایستگاهی پر از سکوت قطار رفته زندگی ..
#ع_دباغ
"اولین داستان کوتاه دختری 13 ساله"
شب می آید،همه جا تاریک است وناگهان پنجره ها به بیرون نور می پاشند.
دوره گر محله آخرین فریاد هایش را هم می زند،سماور،نان خشک،آهن پاره...
خیابان خالی از رهگذر می شود وکوچه ها آخرین عابران را نیز استقبال می کنند...
نور زرد رنگ می پرد از خانه ها بیرون...
برای لحظه ای رنگ سکوت خیابان را فرا می گیرد_ مرد بینوا کیسه ای در دست،زمزمه داری بر لب سخن می گوید با خویش: که من امشب دست هایم پر از هیچ است...
طفل معصومش خیز بر میدارد به دیدار پدر،بی صدا می ماند پهلویش، و سکوت ونگاه با چشمان بی سو چه نیرویی دارد.
مرد به یک لبخند اکتفا می کند و طفل بی درنگ نیز!
مرد با صدایی که در آن قدرت نیست صدا می زند "بانو"
چه استقبالی،چشم می دوزد به دستان پر از هیچ ش ومیخندد صبورانه،آمدی آقا!؟
بانو انگار عادت دارد به استقبال پوچ رود.
مرد تمام هستی ش را در کف میگذارد،دست بر گردن بانو واکنون گردن زن پر شده از هستی پوچ
ومن پشت پنجره به تماشا ایستاده ام شب را ومهر سکوتی که به نامشخورده ست...
شب است وپنجره ای دیگر باز،کودک کنار شومینه فریاد می زند:پدر؟!مادر؟!
زن فریاد زنان ساک به دست آخرین دیدارش را با کودک تازه می کند،مرد در تکاپوی کلامی که قفل در باشد و زن از راه باز ماند،گره از زبان بر نمی گیرد که این گره کور است.
شب است برگ های پاییزی خش خشی غمین دارند،پنحره ای دیگر باز است دختر جوان رو به پنجره زانو به بغل،چشم دوخته بر چشمک ستاره نظاره گر،سیل اشک پنهان در صورت زار می زند..
چرا باید برای خنده هایش فدای بوسه ای مغموم باشد،برای ازدحامی در هیاهو به فکر آبروی خویش باشد...
شب است وسیاهی همه جا،پنجره هایی که هنوز هم سیاهی از آنان می تراود،ناگهان خواب! پنجره ها خاموش...روز می شود دگر بار
مردمان از خانه هاشان خارج،مادر محکم دست کوچک طفلش را می فشارد با صدایی جیغ مانند: آرام باش...
بچه مدرسه ای ها دلگرم در گذر...
ماشین همسایه از مقابل مغازه میگذرد"سلام اکبر آقا"ماشین سرفه می کند دگر بار و آسمان سیاه تر از قبل...
صف نانوا شلوغ...نانوا هم جوش شیرین میزند بیچاره فرهاد!
پیر زنی زنبیل به دست آن طرف خیابان برای گرفتن نان داغ...
جمعیت کلاغان غار غار روی سیم...
دوره گر تازه وارد خیابان شده است،اولین فریاد روزش را می زند: سماور،نان خشک،آهن پاره...
زنی آهن بدست پیش رویش، ومن در عجب آهن پاره را هم خریدار؟!
وبیشتر از این در عجبم که چرا انسان در ظاهر به این ارزش،بااین عظمت در ایام کهنگی خریدار ندارد وهیچ دوره گری حتی به دروغ در بساطش مردم کهنه نمی خرد ویکبار دوره گر نمیگوید مردم کهنه هم خریداریم؟
ومن متحیر تر از قبل که انسان چگونه زود کهنه می شود و دگر بار به کار نمی آید! چرا؟!
#یگانه_رضایی
شب می آید،همه جا تاریک است وناگهان پنجره ها به بیرون نور می پاشند.
دوره گر محله آخرین فریاد هایش را هم می زند،سماور،نان خشک،آهن پاره...
خیابان خالی از رهگذر می شود وکوچه ها آخرین عابران را نیز استقبال می کنند...
نور زرد رنگ می پرد از خانه ها بیرون...
برای لحظه ای رنگ سکوت خیابان را فرا می گیرد_ مرد بینوا کیسه ای در دست،زمزمه داری بر لب سخن می گوید با خویش: که من امشب دست هایم پر از هیچ است...
طفل معصومش خیز بر میدارد به دیدار پدر،بی صدا می ماند پهلویش، و سکوت ونگاه با چشمان بی سو چه نیرویی دارد.
مرد به یک لبخند اکتفا می کند و طفل بی درنگ نیز!
مرد با صدایی که در آن قدرت نیست صدا می زند "بانو"
چه استقبالی،چشم می دوزد به دستان پر از هیچ ش ومیخندد صبورانه،آمدی آقا!؟
بانو انگار عادت دارد به استقبال پوچ رود.
مرد تمام هستی ش را در کف میگذارد،دست بر گردن بانو واکنون گردن زن پر شده از هستی پوچ
ومن پشت پنجره به تماشا ایستاده ام شب را ومهر سکوتی که به نامشخورده ست...
شب است وپنجره ای دیگر باز،کودک کنار شومینه فریاد می زند:پدر؟!مادر؟!
زن فریاد زنان ساک به دست آخرین دیدارش را با کودک تازه می کند،مرد در تکاپوی کلامی که قفل در باشد و زن از راه باز ماند،گره از زبان بر نمی گیرد که این گره کور است.
شب است برگ های پاییزی خش خشی غمین دارند،پنحره ای دیگر باز است دختر جوان رو به پنجره زانو به بغل،چشم دوخته بر چشمک ستاره نظاره گر،سیل اشک پنهان در صورت زار می زند..
چرا باید برای خنده هایش فدای بوسه ای مغموم باشد،برای ازدحامی در هیاهو به فکر آبروی خویش باشد...
شب است وسیاهی همه جا،پنجره هایی که هنوز هم سیاهی از آنان می تراود،ناگهان خواب! پنجره ها خاموش...روز می شود دگر بار
مردمان از خانه هاشان خارج،مادر محکم دست کوچک طفلش را می فشارد با صدایی جیغ مانند: آرام باش...
بچه مدرسه ای ها دلگرم در گذر...
ماشین همسایه از مقابل مغازه میگذرد"سلام اکبر آقا"ماشین سرفه می کند دگر بار و آسمان سیاه تر از قبل...
صف نانوا شلوغ...نانوا هم جوش شیرین میزند بیچاره فرهاد!
پیر زنی زنبیل به دست آن طرف خیابان برای گرفتن نان داغ...
جمعیت کلاغان غار غار روی سیم...
دوره گر تازه وارد خیابان شده است،اولین فریاد روزش را می زند: سماور،نان خشک،آهن پاره...
زنی آهن بدست پیش رویش، ومن در عجب آهن پاره را هم خریدار؟!
وبیشتر از این در عجبم که چرا انسان در ظاهر به این ارزش،بااین عظمت در ایام کهنگی خریدار ندارد وهیچ دوره گری حتی به دروغ در بساطش مردم کهنه نمی خرد ویکبار دوره گر نمیگوید مردم کهنه هم خریداریم؟
ومن متحیر تر از قبل که انسان چگونه زود کهنه می شود و دگر بار به کار نمی آید! چرا؟!
#یگانه_رضایی
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
4_222506862442975147.pdf
978.9 KB
انسان فقط هنگامی خوشقلب است که بتواند برای تأمین سعادت دیگران عملاً اقدام کند، نه اینکه فقط برای دیگران آرزوی خوشبختی کند.
#ایمانوئل_کانت
📕 درسهای فلسفه اخلاق
#ایمانوئل_کانت
📕 درسهای فلسفه اخلاق
می خواستم همه کارهایم را بکنم
و سر فرصت به دنبال او بروم
می خواستم اول
دنیا را عوض کنم
کتاب هایم را بنویسم
اسم و رسم به هم بزنم
برنده شوم
و بعد با دست های پر به دنبالش بروم
خبر نداشتم که
عشق منتظر آدم ها نمی ماند ...
📕 درخت گلابی
#گلى_ترقى
و سر فرصت به دنبال او بروم
می خواستم اول
دنیا را عوض کنم
کتاب هایم را بنویسم
اسم و رسم به هم بزنم
برنده شوم
و بعد با دست های پر به دنبالش بروم
خبر نداشتم که
عشق منتظر آدم ها نمی ماند ...
📕 درخت گلابی
#گلى_ترقى
من همه چیزهای ساده را دوست دارم؛ کتاب ها را، تنهایی را، یا بودن با کسی که تو را میفهمد..!
#دافنه_دوموریه
📚#ربکا
#دافنه_دوموریه
📚#ربکا
تازه میفهمم که مردم به من و شما و چیزهایی که در مورد ما گفته میشود توجهی نشان نمیدهند. آنها شبانه روز به فکر حال و احوال خود هستند. آنها هزاران مرتبه به سردردهای جزئی خود حتی بیشتر از واقعه مرگ من و شما اهمیت میدهند.
#دیل_کارنگی
#دیل_کارنگی
دنیا در حال انتقال از یکی به دیگری است و از کف رفتنی است .
گیرم که دنیا برای تو بماند
تو برای آن نمی مانی ...!!
امام علی (ع)
گیرم که دنیا برای تو بماند
تو برای آن نمی مانی ...!!
امام علی (ع)
برای از بین بردن تاریکی، شمشیر نکش. خشمگین نشو.. فریاد نزن...
برای از بین تاریکی، چراغ روشن کن.
تاریک اندیشی؛ قفلی است که تنها با کلید روشن اندیشی باز می شود..
#امیر_کبیر
برای از بین تاریکی، چراغ روشن کن.
تاریک اندیشی؛ قفلی است که تنها با کلید روشن اندیشی باز می شود..
#امیر_کبیر
...چون او چیزی دارد که از هر خصلتی گران بهاتر است و آن قلبی شریف و با صفا است! صفتی طلایی که او در تمام طول زندگی آن را از دست نداده و از تباهی حفظ کرده است. او در زیر ضرباتی سنگین سقوط کرده و سنگ شده و شکست دیده و سر خورده و نیروی زندگیش را باخته اما عهد نشکسته و وفادار مانده است. هیچ آوای نابهنجاری صفای قلبش را تیره نساخته و منجلابی که تا گردن در آن فرو رفته طهارت او را نیالوده است و هیچ دروغِ به گل آراسته ای او را فریب نمی دهد و هیچ چیز قادر نیست او را به راه کج بکشاند.
اگر به قعر دریایی از پلیدی و خباثت فرو رود، اگر تمام جهان به زهر آلوده شود و زیر و رو گردد، آبلوموف هرگز در برابر خداوندِ دروغ و مجاز کرنش نخواهد کرد. روح او همیشه پاک و تابان باقی خواهد ماند... روح او روحی مصفاست، روحی بلورین است، انسانهایی نظیر او سخت کمیابند، مرواریدِ توده هایند ... وقتی کسی او را شناخت، جز دوست داشتنش چاره ای ندارد...
کتاب: #ابلوموف
#گنچاروف_ایوان
اگر به قعر دریایی از پلیدی و خباثت فرو رود، اگر تمام جهان به زهر آلوده شود و زیر و رو گردد، آبلوموف هرگز در برابر خداوندِ دروغ و مجاز کرنش نخواهد کرد. روح او همیشه پاک و تابان باقی خواهد ماند... روح او روحی مصفاست، روحی بلورین است، انسانهایی نظیر او سخت کمیابند، مرواریدِ توده هایند ... وقتی کسی او را شناخت، جز دوست داشتنش چاره ای ندارد...
کتاب: #ابلوموف
#گنچاروف_ایوان
اگر قرار است
برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ،
بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند
و یا نوازشی عاشقانه کنیم .
#شكسپير
برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ،
بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند
و یا نوازشی عاشقانه کنیم .
#شكسپير
نمیدانی چقدر آرزو دارم که یکبار با آن چشمهایت، به خاطر من به من نگاه کنی. یک گلدان گِلی میشوم که نقش چشمهایت روی آن کشیده شده. میروم زیر خاک که هزار سالِ دیگر برسم دست آدمی که بدون ترس بتواند بگوید: دوستت دارم.
#شرق_بنفشه
#شهریار_مندنیپور
#شرق_بنفشه
#شهریار_مندنیپور
"#معنی ها"
با بودن ها ست
که تنهایی بی معنی ست
با حرف هاست
که سکوت بی معنی ست
با محبت هاست
که درد ها بی معنی ست
با شادی هاست
که غم ها بی معنی ست
با نوازش هاست
که زخم ها بی معنی ست
با گرمی نفس هاست
که سردی ها بی معنی ست
با نگاه زیباست
که تیرگی ها بی معنی ست
با عشق هاست
که دلتنگی بی معنی ست
آری بیا
بمان
سخن بگو
مهر بورز
لبخند بزن
نوازش کن
عاشق باش
تا زندگی ها !
بماند
#ع_دباغ
با بودن ها ست
که تنهایی بی معنی ست
با حرف هاست
که سکوت بی معنی ست
با محبت هاست
که درد ها بی معنی ست
با شادی هاست
که غم ها بی معنی ست
با نوازش هاست
که زخم ها بی معنی ست
با گرمی نفس هاست
که سردی ها بی معنی ست
با نگاه زیباست
که تیرگی ها بی معنی ست
با عشق هاست
که دلتنگی بی معنی ست
آری بیا
بمان
سخن بگو
مهر بورز
لبخند بزن
نوازش کن
عاشق باش
تا زندگی ها !
بماند
#ع_دباغ
اگه آدم گذاشت اهلیش کنن بفهمی نفهمی خودش رو به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه....
#آنتوان_دو_سنت_اگزوپری
📓 شازده کوچولو
#آنتوان_دو_سنت_اگزوپری
📓 شازده کوچولو
_ نامه ای به خدا؛
قبله ی عالم،قوس قزح هر سیاه و سفیدی،چراغدانِ روز های تیره و تارم،آرامشِ آشوبم به هنگامِ طوفان،پنهانم کن زیرِ شُرشُرِ آبشارِ اسمانیکویت،نرسیده به طاقِ بلندِ آرزوها٬مابینِ آغوش وسایه نگاهت پنهانم کن وهمچون غنچه ای که از فرط آفتابِ حُسنَت به سپیده دمان مانَد آشکارم ساز وسپس مرا دوباره پنهانِ خود ساز،که پنهانِ شما بودن می ارزد به آشکارایِ زمین و زمان...
من به قربانِ طاقِ بلندِ آسمانت،سینه خیز به دنبال آفتابِ بی دریغ رحمَتَت تا بیکران ها موج می خورم،از اینجایی که من ایستاده ام تا شما فاصله ما یک سجده است و بس...خوشبختی من با حکمتِ شما عجین گشته ومن همان قدر یقین دارم به این نکته که به آسمانِ هفتُمَت؛
ای ریزو درشت دانِ راهِ زندگی ام، می خواهم همان گِلی باشم که دَمِ شما می شود سرشت من؛
ای همانی که آسمان را به ماه بخشیدی و زمین را به ما وآسمان را به ما و ماه را به ما...
ای باورِ رها شده در زندگی من، باور دارم به باوری که باور می کند تورا...
شرمگینم وخیلی بیشتر از اندکی ملول،برای تمام لحظاتی که بیتاب گذرانده ام در دامانِ شما؛
ملولم و خیلی بیشتر از ملول پیشانی به مُهرِ ربی که ستارالعیوب بودنش نهانِ عیش و نوش همگان است وهمگان...
خجل از افکار و رفتار خویش
می لولم در گلستانِ نجابتی که از شما به ارث برده ام وچه ارثی بهتر ازمعصومیت وچه ارثی بهتر از انسانیت،نجابت...
می خواهم همانی باشم که می گوید:من شده ام مو سفید حکمت هایت وپیری ام تولدی باشد به پاسِ سپاسِ کردگاری ات؛
پ ن: تو با خدات چطوری حرف می زنی!؟
#یگانه_رضائی
قبله ی عالم،قوس قزح هر سیاه و سفیدی،چراغدانِ روز های تیره و تارم،آرامشِ آشوبم به هنگامِ طوفان،پنهانم کن زیرِ شُرشُرِ آبشارِ اسمانیکویت،نرسیده به طاقِ بلندِ آرزوها٬مابینِ آغوش وسایه نگاهت پنهانم کن وهمچون غنچه ای که از فرط آفتابِ حُسنَت به سپیده دمان مانَد آشکارم ساز وسپس مرا دوباره پنهانِ خود ساز،که پنهانِ شما بودن می ارزد به آشکارایِ زمین و زمان...
من به قربانِ طاقِ بلندِ آسمانت،سینه خیز به دنبال آفتابِ بی دریغ رحمَتَت تا بیکران ها موج می خورم،از اینجایی که من ایستاده ام تا شما فاصله ما یک سجده است و بس...خوشبختی من با حکمتِ شما عجین گشته ومن همان قدر یقین دارم به این نکته که به آسمانِ هفتُمَت؛
ای ریزو درشت دانِ راهِ زندگی ام، می خواهم همان گِلی باشم که دَمِ شما می شود سرشت من؛
ای همانی که آسمان را به ماه بخشیدی و زمین را به ما وآسمان را به ما و ماه را به ما...
ای باورِ رها شده در زندگی من، باور دارم به باوری که باور می کند تورا...
شرمگینم وخیلی بیشتر از اندکی ملول،برای تمام لحظاتی که بیتاب گذرانده ام در دامانِ شما؛
ملولم و خیلی بیشتر از ملول پیشانی به مُهرِ ربی که ستارالعیوب بودنش نهانِ عیش و نوش همگان است وهمگان...
خجل از افکار و رفتار خویش
می لولم در گلستانِ نجابتی که از شما به ارث برده ام وچه ارثی بهتر ازمعصومیت وچه ارثی بهتر از انسانیت،نجابت...
می خواهم همانی باشم که می گوید:من شده ام مو سفید حکمت هایت وپیری ام تولدی باشد به پاسِ سپاسِ کردگاری ات؛
پ ن: تو با خدات چطوری حرف می زنی!؟
#یگانه_رضائی
بوی باران دیده خاک
بوی اتش دیده نان
بوی شبنم دیده گل
بوی گیسو دیده یار
بوی عاشق دیده دل
وقت رفتن !
ماندگار
با دلی اتش نگار
میکنم خاطر به یاد
ان نگاهٍ پٍی خمار و گرمیٍ لبخند یار
#ع_دباغ
بوی اتش دیده نان
بوی شبنم دیده گل
بوی گیسو دیده یار
بوی عاشق دیده دل
وقت رفتن !
ماندگار
با دلی اتش نگار
میکنم خاطر به یاد
ان نگاهٍ پٍی خمار و گرمیٍ لبخند یار
#ع_دباغ