چه کسی می گوید که گرانی شده است؟
دوره ارزانی است
دل ربودن ارزان
دل شکستن ارزان
دوستی ارزان است
دشمنی ها ارزان
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
آبرو قیمت یک تکه نان
و دروغ از همه چیز ارزان تر
قیمت عشق چقدر کم شده است
کمتر از آب روان
و چه تخفیف بزرگی خورده
قیمت هر انسان!
#دکتر_علی_شریعتی
دوره ارزانی است
دل ربودن ارزان
دل شکستن ارزان
دوستی ارزان است
دشمنی ها ارزان
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
آبرو قیمت یک تکه نان
و دروغ از همه چیز ارزان تر
قیمت عشق چقدر کم شده است
کمتر از آب روان
و چه تخفیف بزرگی خورده
قیمت هر انسان!
#دکتر_علی_شریعتی
اگر من رئیس دانشگاه بودم واحدی اجباری با عنوان "چطور از بیناییتان استفاده کنید"، ایجاد میکردم تا استاد با تلاش فراوان به دانشجویانش نشان دهد چطور با دیدن واقعی چیزهایی که بیتوجه از کارشان میگذریم میتوانند شادی را به زندگیشان بیفزایند و همچنین سعی کند قابلیتهای بیرونق و نهفته دانشجویانش را بیدار کند.
#هلن_کلر
📚 سه روز برای دیدن
#هلن_کلر
📚 سه روز برای دیدن
اگر تو نتوانی بخندی، برقصی، آواز بخوانی، زندگیت مانند یک کویر است.
زندگی باید مثل باغی شود که در آن پرندگان آواز می خوانند گل ها شکوفه می دهند و درخت ها به رقص در میآیند، جایی که خورشید با شادمانی برخیزد.
این یکی از بزرگترین حماقت های بشر است که در دنیا هیچ دانشگاهی هنر زندگی کردن، هنر عشق ورزیدن و هنر شاد بودن را به مردم آموزش نمیدهد.
تمام چیزهایی که در دانشکده ها تدریس میشوند نمیتوانند به تو احساس شوخطبعی بدهند.
بهجز عشق نيايشی نيست...
#اوشو
زندگی باید مثل باغی شود که در آن پرندگان آواز می خوانند گل ها شکوفه می دهند و درخت ها به رقص در میآیند، جایی که خورشید با شادمانی برخیزد.
این یکی از بزرگترین حماقت های بشر است که در دنیا هیچ دانشگاهی هنر زندگی کردن، هنر عشق ورزیدن و هنر شاد بودن را به مردم آموزش نمیدهد.
تمام چیزهایی که در دانشکده ها تدریس میشوند نمیتوانند به تو احساس شوخطبعی بدهند.
بهجز عشق نيايشی نيست...
#اوشو
طولانی شب زمستانی ست
می نشینم پشت پنجره چوبی زندگی
سردی روزگار و شیشه ها ی بخار گرفته
دستمال را در دستانم گرم میکنم و
بر شیشه دل میکشم
چایی داغ هم نشینی را میریزم
صفحه قدیمی آهنگ عشق را کوک میکنم
به چشمک ستارهای امید خیره میشوم
فتیله چراغ هستی را آتش میزنم
کتاب داستان را باز میکنم
از داستان محبت آغاز میکنم
شاید صدای دلم بر پشت پنجره به گوش آسمانها برسد
آری
شاید صدای آشنايي
نور امید ی
مرا بخواند
آنوقت لنگه ها را باز میکنم تا گرم شوم
آري
در هوای سرد شب زمستانی
میتوان گرم شد
با نور امید
صدای عشق...
#ع_دباغ
می نشینم پشت پنجره چوبی زندگی
سردی روزگار و شیشه ها ی بخار گرفته
دستمال را در دستانم گرم میکنم و
بر شیشه دل میکشم
چایی داغ هم نشینی را میریزم
صفحه قدیمی آهنگ عشق را کوک میکنم
به چشمک ستارهای امید خیره میشوم
فتیله چراغ هستی را آتش میزنم
کتاب داستان را باز میکنم
از داستان محبت آغاز میکنم
شاید صدای دلم بر پشت پنجره به گوش آسمانها برسد
آری
شاید صدای آشنايي
نور امید ی
مرا بخواند
آنوقت لنگه ها را باز میکنم تا گرم شوم
آري
در هوای سرد شب زمستانی
میتوان گرم شد
با نور امید
صدای عشق...
#ع_دباغ
زندگی میگذرد و هر کس سهمی از عمر دارد، تا آنجا که از دست برآید، باید چنان زندگی کرد که تلخ نباشد و برای دیگران هم تلخی نیاورد. که زندگی همهاش شوخی است.
#احمد_محمود
#احمد_محمود
حكايتى ازملانصرالدين
🔹گویند روزی ملا نصرالدین از محلی میگذشت؛
دید فردی را شلاق میزدند، علت را جویا شد، گفتند: شراب خورده.
ملا گفت خوب بخورد مگر چه میشود؟ گفتند شراب حرام است.
ملا پرسید: برای چه حرامست؟ گفتند: چون به بدن ضرر میرساند و در قرآن آمده هرچه به بدن ضرر زند حرام است.
ملا گفت خدا را هزار مرتبه شکر که شلاق نه به بدن ضرر میزند و نه به آبرو...
🔹گویند روزی ملا نصرالدین از محلی میگذشت؛
دید فردی را شلاق میزدند، علت را جویا شد، گفتند: شراب خورده.
ملا گفت خوب بخورد مگر چه میشود؟ گفتند شراب حرام است.
ملا پرسید: برای چه حرامست؟ گفتند: چون به بدن ضرر میرساند و در قرآن آمده هرچه به بدن ضرر زند حرام است.
ملا گفت خدا را هزار مرتبه شکر که شلاق نه به بدن ضرر میزند و نه به آبرو...
یکی از راه های بدست آوردن شادی؛
آن است که
دیگران را شاد کنی!
و یکی از بهترین
راههای شاد کردن دیگران
آن است که
خودت شاد باشی!
#گرچین_رابین
آن است که
دیگران را شاد کنی!
و یکی از بهترین
راههای شاد کردن دیگران
آن است که
خودت شاد باشی!
#گرچین_رابین
ما را از سادگی ترسانده اند.هیچ کس نگفت سادگی هم خوب است .
هیچ کس نگفت ساده که باشی ساده میخندی،ساده شاد میشوی،ساده ذوق میکنی،ساده می بخشی و ساده تر دل می بندی ... همدیگر رایافتن هنرنیست...
هنر این است که همدیگر را گم نکنیم...
آدمهای ساده بی هیچ دلیلی
دوست داشتنی هستند
سادگی شیک ترین ژست دنیاست...
#الهی_قمشه_ای
هیچ کس نگفت ساده که باشی ساده میخندی،ساده شاد میشوی،ساده ذوق میکنی،ساده می بخشی و ساده تر دل می بندی ... همدیگر رایافتن هنرنیست...
هنر این است که همدیگر را گم نکنیم...
آدمهای ساده بی هیچ دلیلی
دوست داشتنی هستند
سادگی شیک ترین ژست دنیاست...
#الهی_قمشه_ای
همیشه چیزهایی که نداشتهام را
بیشتر دوست داشتهام
همچون تو که بسیار دوری
که بسیار ندارمت...
#پابلو_نرودا
📗 از خودت برایم بگو
بیشتر دوست داشتهام
همچون تو که بسیار دوری
که بسیار ندارمت...
#پابلو_نرودا
📗 از خودت برایم بگو
گاه مسافری را میمانم
که اندکی دیر به ایستگاه قطار رسیدست،
کیف امید ها در دستم ،
قلبی پر آشوب در سینه ام
اشک حسرت در چشمانم
حیران
می ایستم
و خیره می شوم
بر
ریلهای آهنی مسیر سرنوشت
گوش میسپارم بر
صدای چرخهای آهنی
چه زود می گذرند
قطار آرزو ها
قطار رسیدن ها ی شاد
قطار دوری های غم ...
و ناگهان
بخود می ایم
من ماندم و
ایستگاهی پر از سکوت قطار رفته زندگی ..
#ع_دباغ
که اندکی دیر به ایستگاه قطار رسیدست،
کیف امید ها در دستم ،
قلبی پر آشوب در سینه ام
اشک حسرت در چشمانم
حیران
می ایستم
و خیره می شوم
بر
ریلهای آهنی مسیر سرنوشت
گوش میسپارم بر
صدای چرخهای آهنی
چه زود می گذرند
قطار آرزو ها
قطار رسیدن ها ی شاد
قطار دوری های غم ...
و ناگهان
بخود می ایم
من ماندم و
ایستگاهی پر از سکوت قطار رفته زندگی ..
#ع_دباغ
"اولین داستان کوتاه دختری 13 ساله"
شب می آید،همه جا تاریک است وناگهان پنجره ها به بیرون نور می پاشند.
دوره گر محله آخرین فریاد هایش را هم می زند،سماور،نان خشک،آهن پاره...
خیابان خالی از رهگذر می شود وکوچه ها آخرین عابران را نیز استقبال می کنند...
نور زرد رنگ می پرد از خانه ها بیرون...
برای لحظه ای رنگ سکوت خیابان را فرا می گیرد_ مرد بینوا کیسه ای در دست،زمزمه داری بر لب سخن می گوید با خویش: که من امشب دست هایم پر از هیچ است...
طفل معصومش خیز بر میدارد به دیدار پدر،بی صدا می ماند پهلویش، و سکوت ونگاه با چشمان بی سو چه نیرویی دارد.
مرد به یک لبخند اکتفا می کند و طفل بی درنگ نیز!
مرد با صدایی که در آن قدرت نیست صدا می زند "بانو"
چه استقبالی،چشم می دوزد به دستان پر از هیچ ش ومیخندد صبورانه،آمدی آقا!؟
بانو انگار عادت دارد به استقبال پوچ رود.
مرد تمام هستی ش را در کف میگذارد،دست بر گردن بانو واکنون گردن زن پر شده از هستی پوچ
ومن پشت پنجره به تماشا ایستاده ام شب را ومهر سکوتی که به نامشخورده ست...
شب است وپنجره ای دیگر باز،کودک کنار شومینه فریاد می زند:پدر؟!مادر؟!
زن فریاد زنان ساک به دست آخرین دیدارش را با کودک تازه می کند،مرد در تکاپوی کلامی که قفل در باشد و زن از راه باز ماند،گره از زبان بر نمی گیرد که این گره کور است.
شب است برگ های پاییزی خش خشی غمین دارند،پنحره ای دیگر باز است دختر جوان رو به پنجره زانو به بغل،چشم دوخته بر چشمک ستاره نظاره گر،سیل اشک پنهان در صورت زار می زند..
چرا باید برای خنده هایش فدای بوسه ای مغموم باشد،برای ازدحامی در هیاهو به فکر آبروی خویش باشد...
شب است وسیاهی همه جا،پنجره هایی که هنوز هم سیاهی از آنان می تراود،ناگهان خواب! پنجره ها خاموش...روز می شود دگر بار
مردمان از خانه هاشان خارج،مادر محکم دست کوچک طفلش را می فشارد با صدایی جیغ مانند: آرام باش...
بچه مدرسه ای ها دلگرم در گذر...
ماشین همسایه از مقابل مغازه میگذرد"سلام اکبر آقا"ماشین سرفه می کند دگر بار و آسمان سیاه تر از قبل...
صف نانوا شلوغ...نانوا هم جوش شیرین میزند بیچاره فرهاد!
پیر زنی زنبیل به دست آن طرف خیابان برای گرفتن نان داغ...
جمعیت کلاغان غار غار روی سیم...
دوره گر تازه وارد خیابان شده است،اولین فریاد روزش را می زند: سماور،نان خشک،آهن پاره...
زنی آهن بدست پیش رویش، ومن در عجب آهن پاره را هم خریدار؟!
وبیشتر از این در عجبم که چرا انسان در ظاهر به این ارزش،بااین عظمت در ایام کهنگی خریدار ندارد وهیچ دوره گری حتی به دروغ در بساطش مردم کهنه نمی خرد ویکبار دوره گر نمیگوید مردم کهنه هم خریداریم؟
ومن متحیر تر از قبل که انسان چگونه زود کهنه می شود و دگر بار به کار نمی آید! چرا؟!
#یگانه_رضایی
شب می آید،همه جا تاریک است وناگهان پنجره ها به بیرون نور می پاشند.
دوره گر محله آخرین فریاد هایش را هم می زند،سماور،نان خشک،آهن پاره...
خیابان خالی از رهگذر می شود وکوچه ها آخرین عابران را نیز استقبال می کنند...
نور زرد رنگ می پرد از خانه ها بیرون...
برای لحظه ای رنگ سکوت خیابان را فرا می گیرد_ مرد بینوا کیسه ای در دست،زمزمه داری بر لب سخن می گوید با خویش: که من امشب دست هایم پر از هیچ است...
طفل معصومش خیز بر میدارد به دیدار پدر،بی صدا می ماند پهلویش، و سکوت ونگاه با چشمان بی سو چه نیرویی دارد.
مرد به یک لبخند اکتفا می کند و طفل بی درنگ نیز!
مرد با صدایی که در آن قدرت نیست صدا می زند "بانو"
چه استقبالی،چشم می دوزد به دستان پر از هیچ ش ومیخندد صبورانه،آمدی آقا!؟
بانو انگار عادت دارد به استقبال پوچ رود.
مرد تمام هستی ش را در کف میگذارد،دست بر گردن بانو واکنون گردن زن پر شده از هستی پوچ
ومن پشت پنجره به تماشا ایستاده ام شب را ومهر سکوتی که به نامشخورده ست...
شب است وپنجره ای دیگر باز،کودک کنار شومینه فریاد می زند:پدر؟!مادر؟!
زن فریاد زنان ساک به دست آخرین دیدارش را با کودک تازه می کند،مرد در تکاپوی کلامی که قفل در باشد و زن از راه باز ماند،گره از زبان بر نمی گیرد که این گره کور است.
شب است برگ های پاییزی خش خشی غمین دارند،پنحره ای دیگر باز است دختر جوان رو به پنجره زانو به بغل،چشم دوخته بر چشمک ستاره نظاره گر،سیل اشک پنهان در صورت زار می زند..
چرا باید برای خنده هایش فدای بوسه ای مغموم باشد،برای ازدحامی در هیاهو به فکر آبروی خویش باشد...
شب است وسیاهی همه جا،پنجره هایی که هنوز هم سیاهی از آنان می تراود،ناگهان خواب! پنجره ها خاموش...روز می شود دگر بار
مردمان از خانه هاشان خارج،مادر محکم دست کوچک طفلش را می فشارد با صدایی جیغ مانند: آرام باش...
بچه مدرسه ای ها دلگرم در گذر...
ماشین همسایه از مقابل مغازه میگذرد"سلام اکبر آقا"ماشین سرفه می کند دگر بار و آسمان سیاه تر از قبل...
صف نانوا شلوغ...نانوا هم جوش شیرین میزند بیچاره فرهاد!
پیر زنی زنبیل به دست آن طرف خیابان برای گرفتن نان داغ...
جمعیت کلاغان غار غار روی سیم...
دوره گر تازه وارد خیابان شده است،اولین فریاد روزش را می زند: سماور،نان خشک،آهن پاره...
زنی آهن بدست پیش رویش، ومن در عجب آهن پاره را هم خریدار؟!
وبیشتر از این در عجبم که چرا انسان در ظاهر به این ارزش،بااین عظمت در ایام کهنگی خریدار ندارد وهیچ دوره گری حتی به دروغ در بساطش مردم کهنه نمی خرد ویکبار دوره گر نمیگوید مردم کهنه هم خریداریم؟
ومن متحیر تر از قبل که انسان چگونه زود کهنه می شود و دگر بار به کار نمی آید! چرا؟!
#یگانه_رضایی
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
4_222506862442975147.pdf
978.9 KB
انسان فقط هنگامی خوشقلب است که بتواند برای تأمین سعادت دیگران عملاً اقدام کند، نه اینکه فقط برای دیگران آرزوی خوشبختی کند.
#ایمانوئل_کانت
📕 درسهای فلسفه اخلاق
#ایمانوئل_کانت
📕 درسهای فلسفه اخلاق
می خواستم همه کارهایم را بکنم
و سر فرصت به دنبال او بروم
می خواستم اول
دنیا را عوض کنم
کتاب هایم را بنویسم
اسم و رسم به هم بزنم
برنده شوم
و بعد با دست های پر به دنبالش بروم
خبر نداشتم که
عشق منتظر آدم ها نمی ماند ...
📕 درخت گلابی
#گلى_ترقى
و سر فرصت به دنبال او بروم
می خواستم اول
دنیا را عوض کنم
کتاب هایم را بنویسم
اسم و رسم به هم بزنم
برنده شوم
و بعد با دست های پر به دنبالش بروم
خبر نداشتم که
عشق منتظر آدم ها نمی ماند ...
📕 درخت گلابی
#گلى_ترقى