نه!
همیشه برای عاشق شدن
بدنبال باران و بهار و بابونه نباش
گاهی
در انتهای خارهای یک کاکتوس
به غنچه ای می رسی
که ماه را بر لبانت می نشاند
#خورخه_لوییس_بورخس
همیشه برای عاشق شدن
بدنبال باران و بهار و بابونه نباش
گاهی
در انتهای خارهای یک کاکتوس
به غنچه ای می رسی
که ماه را بر لبانت می نشاند
#خورخه_لوییس_بورخس
دلم بهانه می خواهد
برای تکرارِ عاشقانه ای بی مرز
در امتدادِ دست های تو .
در آغوش بکش
رویایی را که فصل فصلِ مشترک مان را
به تصرف می کشد .
و پایان بخش روزهای بی تو بودن است
دلم بهانه می خواهد
از همان بهانه هایی که گریه های کودکی چند ساله را
در آغوشِ مادر
به خنده هایی عمیق می رسانند.
دلم بهانه می خواهد
همان بهانه ی روزهایی فراموش شده
که عشق را
به هوای بوسه ای تقسیم می کردیم.....
بهانه
#دوستت_دارم_به_زبان_مادری
#مهرداد_باقری
برای تکرارِ عاشقانه ای بی مرز
در امتدادِ دست های تو .
در آغوش بکش
رویایی را که فصل فصلِ مشترک مان را
به تصرف می کشد .
و پایان بخش روزهای بی تو بودن است
دلم بهانه می خواهد
از همان بهانه هایی که گریه های کودکی چند ساله را
در آغوشِ مادر
به خنده هایی عمیق می رسانند.
دلم بهانه می خواهد
همان بهانه ی روزهایی فراموش شده
که عشق را
به هوای بوسه ای تقسیم می کردیم.....
بهانه
#دوستت_دارم_به_زبان_مادری
#مهرداد_باقری
آدمی به گفتارش سنجیده می شود و به رفتارش ارزیابی می گردد، چیزی بگو که کفه سخنت سنگین شود و کاری کن که قیمت رفتارت بالا رود.
#حضرت_علی
#حضرت_علی
در این سرای بی کسی، کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
گذرگهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی سرای آشنا به رهگذر نمیزند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندمو سزاست
وگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند
#هوشنگ_ ابتهاج
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
گذرگهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی سرای آشنا به رهگذر نمیزند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندمو سزاست
وگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند
#هوشنگ_ ابتهاج
از چوپانی پرسیدند روزگار چگونه است؟؟
گفت از روزگار چیزی نمیدانم
اما پشم های گوسفندانم را که چیدم دیدم نیمی از آنها گرگ اند!!
#پابلو_نرودا
گفت از روزگار چیزی نمیدانم
اما پشم های گوسفندانم را که چیدم دیدم نیمی از آنها گرگ اند!!
#پابلو_نرودا
همواره زمانی فرا میرسد که باید میان تماشاگر بودن و عمل یکی را برگزید، این معیار انسان شدن است.
#آلبر_کامو
📙 افسانه سیزیف
#آلبر_کامو
📙 افسانه سیزیف
آقای کوینر از پسر بچهای که زار زار گریه میکرد علت غم و غصهاش را پرسید.
پسر بچه گفت: من دو سکه برای رفتن به سینما جمع کرده بودم، اما پسرکی آمد و یکی از آنها را از دستام قاپید و به پسری که دورتر دیده میشد اشاره کرد.
آقای کوینر پرسید: مگر با داد و فریاد مردم را به کمک نخواستی؟
پسر بچه با هقهق شدیدتری گفت: چرا.
آقای کوینر در حالی که با مهربانی او را نوازش میکرد دوباره پرسید: کسی صدایت را نشنید؟
پسر بچه هق هق کنان گفت: نه.
آقای کوینر پرسید : نمیتوانی بلندتر فریاد بزنی ؟
پسر بچه با امیدواری گفت: نه.
آنگاه آقای کوینر لبخندی زد و بعد گفت: پس حالا آن یکی سکه را هم بده بیاد و آخرین سکه را از دست بچه گرفت و بیواهمه به راهش ادامه داد.
#برتولت_برشت
پسر بچه گفت: من دو سکه برای رفتن به سینما جمع کرده بودم، اما پسرکی آمد و یکی از آنها را از دستام قاپید و به پسری که دورتر دیده میشد اشاره کرد.
آقای کوینر پرسید: مگر با داد و فریاد مردم را به کمک نخواستی؟
پسر بچه با هقهق شدیدتری گفت: چرا.
آقای کوینر در حالی که با مهربانی او را نوازش میکرد دوباره پرسید: کسی صدایت را نشنید؟
پسر بچه هق هق کنان گفت: نه.
آقای کوینر پرسید : نمیتوانی بلندتر فریاد بزنی ؟
پسر بچه با امیدواری گفت: نه.
آنگاه آقای کوینر لبخندی زد و بعد گفت: پس حالا آن یکی سکه را هم بده بیاد و آخرین سکه را از دست بچه گرفت و بیواهمه به راهش ادامه داد.
#برتولت_برشت
به من حق بده
دوست داشتنت تنها راز زندگی ام باشد
من همیشه هرچه را که دوست داشته ام
از دست داده ام!
#منیره_حسینی
دوست داشتنت تنها راز زندگی ام باشد
من همیشه هرچه را که دوست داشته ام
از دست داده ام!
#منیره_حسینی
بیماریِ عجیبی در جهان هست، و آن خواستن چیزهایی است که نداریم. و این چرخه هیچ گاه پایان ندارد.
#آندره_ژید
#آندره_ژید
وقتي آدم ازدرون راضي وخوشحال است، وقتي قلبش گرم و دلش شاد است احساس ميكند همه چيز زيباست و همه خوشبختند. برعكس مواقعي كه از درون تكيده و درمانده است، قشنگ ترين منظره هاي دنيا برايش تيره و تار است و رنگ غم دارد، چون خودش دلش گرفته، فكر می كند همه غمگينند. اين هم يكي از اشتباهات هميشگی بشر است كه همه چيز را قياس به نفس ميكند. برای همين است كه آدم های خوشبخت حس همدردی را آرام آرام از دست مي دهند، چون نمي توانند بفهمند كه آدمي كه رنج كشيده و در تنگناست چه می گويد، و آدم های بدبخت درست برعكس. دقيقا مثل وقتي است كه عينک به چشم داری. با عينک دودی مگر ميشود جايی را روشن و آفتابي ديد؟
هميشه بين عمق حقيقت و برداشت هاي زندگی و برداشت های ما تفاوت هاي زيادی هست و معمولا آدم ها برداشت سطحی از مسائل را با فهميدن و درک درست اشتباه ميگيرند...
#دالان_بهشت
#نازی_صفوی
هميشه بين عمق حقيقت و برداشت هاي زندگی و برداشت های ما تفاوت هاي زيادی هست و معمولا آدم ها برداشت سطحی از مسائل را با فهميدن و درک درست اشتباه ميگيرند...
#دالان_بهشت
#نازی_صفوی
پدرم می گفت :
مردم دو دسته اند
بخشنده و گیرنده
گیرنده ها بهتر می خورند
اما بخشندگان بهتر می خوابند ...
#مارلو_توماس
مردم دو دسته اند
بخشنده و گیرنده
گیرنده ها بهتر می خورند
اما بخشندگان بهتر می خوابند ...
#مارلو_توماس
موری زیر لب گفت: مهر و شفقت بورزید! در قبال همدیگر احساس مسؤولیت داشته باشید! اگر فقط همین درس ها را یاد میگرفتیم، سیاره خاکی تبدیل به جایگاه بهتری می شد.
#سه_شنبه_ها_با_موری
#میچ_البوم
#سه_شنبه_ها_با_موری
#میچ_البوم
من معمولا یک چیزی همراهم هست که بخونم، تا مجبور نباشم ریخت مردم رو ببینم!
#چارلز_بوکوفسکی
📕 شعرهای آخرین شب زمین
#چارلز_بوکوفسکی
📕 شعرهای آخرین شب زمین
خوشبخت، کسی است که به یکی از این دو چیز دست رسی دارد، یا کتاب های خوب یا دوستانی که اهل کتاب باشند.
#ویکتور_هوگو
#ویکتور_هوگو
زیرلب گفت فیلیس ! این کیست؟
_این کودک را از خیابان برداشته ام .
مجروح و گرسنه است؛
می خواهم هرچه زودتر او را به خانه برسانم.
اینجا کالسکه ای نمی توان پیدا کرد .
بنابراین می خواهم از کالسکه ی تو استفاده کنم.
_فیلیس! نباید یک بچه ی ولگرد و نفرت انگیز را به اتاق ببری! پلیس را خبر کن تا او را به نوانخانه یا هرجائی که برایش مناسب است ببرد.
تو نمی توانی از همه گداهای شهر...
خرمگس تکرار کرد: مجروح است،
باید از او مراقبت کنم و غذایش بدهم.
زیتا حالتی از نفرت به خود گرفت وگفت: سرش را درست روی پیراهنت گذارده ای!
چطور می توانی این کار را بکنی؟ کثیف است.
خرمگس، خشمی ناگهانی سر برداشت و به تندی گفت: گرسنه است، تو نمی دانی گرسنگی یعنی چه؛
می دانی؟ ...
#خرمگس
#اتل_لیتان_وینیچ
_این کودک را از خیابان برداشته ام .
مجروح و گرسنه است؛
می خواهم هرچه زودتر او را به خانه برسانم.
اینجا کالسکه ای نمی توان پیدا کرد .
بنابراین می خواهم از کالسکه ی تو استفاده کنم.
_فیلیس! نباید یک بچه ی ولگرد و نفرت انگیز را به اتاق ببری! پلیس را خبر کن تا او را به نوانخانه یا هرجائی که برایش مناسب است ببرد.
تو نمی توانی از همه گداهای شهر...
خرمگس تکرار کرد: مجروح است،
باید از او مراقبت کنم و غذایش بدهم.
زیتا حالتی از نفرت به خود گرفت وگفت: سرش را درست روی پیراهنت گذارده ای!
چطور می توانی این کار را بکنی؟ کثیف است.
خرمگس، خشمی ناگهانی سر برداشت و به تندی گفت: گرسنه است، تو نمی دانی گرسنگی یعنی چه؛
می دانی؟ ...
#خرمگس
#اتل_لیتان_وینیچ
کنار شمع روشن ،
میتوان دل ها را به نظار ه نشست ،
میتوان احساس را عاشقانه به رؤیا پرداخت،
می دانی
اینها همه از سوختن ها و ذوب شدن هاست !
وقتی خاموش باشی
کنارت حسی به رؤیا نخواهد رفت!
#ع_دباغ
میتوان دل ها را به نظار ه نشست ،
میتوان احساس را عاشقانه به رؤیا پرداخت،
می دانی
اینها همه از سوختن ها و ذوب شدن هاست !
وقتی خاموش باشی
کنارت حسی به رؤیا نخواهد رفت!
#ع_دباغ