نه یک قديس، نه یک پاپ،
نه یک ژنرال و نه یک سلطان،
هرگز قدرتی که يک فيلمساز دارد را نداشتهاند:
قدرت حرف زدن با صدها ميليون نفر،
برای دو ساعت در تاريکی...!
#فرانککاپرا
نه یک ژنرال و نه یک سلطان،
هرگز قدرتی که يک فيلمساز دارد را نداشتهاند:
قدرت حرف زدن با صدها ميليون نفر،
برای دو ساعت در تاريکی...!
#فرانککاپرا
خوشبختى سراغ کسانى میرود که بلدند بخندند.
این زندگى نیست که زیباست. این ما هستیم که زندگى را زیبا یا زشت مى بینیم. دنبال رسیدن به یک خوشبختى بى نقص نباشید. از چیزهاى کوچک زندگى لذت ببرید. اگر آن ها را کنار هم بگذارید، مى توانید کل مسیر را با خوشحالى طى کنید.
#کمی_قبل_از_خوشبختی
#انیس_لودینگ
این زندگى نیست که زیباست. این ما هستیم که زندگى را زیبا یا زشت مى بینیم. دنبال رسیدن به یک خوشبختى بى نقص نباشید. از چیزهاى کوچک زندگى لذت ببرید. اگر آن ها را کنار هم بگذارید، مى توانید کل مسیر را با خوشحالى طى کنید.
#کمی_قبل_از_خوشبختی
#انیس_لودینگ
کاش من و تو
دو جلد از یک رمان عاشقانه بودیم
تنگ در آغوش هم
خوابیده در قفس های کتاب خانه ای روستایی
گاهی تو را
گاهی مرا
تنها به سبب تشدید دلتنگی هامان
به امانت می بردند...
دو جلد از یک رمان عاشقانه بودیم
تنگ در آغوش هم
خوابیده در قفس های کتاب خانه ای روستایی
گاهی تو را
گاهی مرا
تنها به سبب تشدید دلتنگی هامان
به امانت می بردند...
همین که صدایم میکنی
همه چیز این جهان یادم میرود
یادم میرود که جهان روی شانهی من قرار دارد
یادم میرود سر جایم بایستم
پابهپا میشوم
زمین میلرزد.
#عباس_معروفی
همه چیز این جهان یادم میرود
یادم میرود که جهان روی شانهی من قرار دارد
یادم میرود سر جایم بایستم
پابهپا میشوم
زمین میلرزد.
#عباس_معروفی
معنای زندگی هر کس همان اندازه واقعی است که وظایف زندگانی او.
به این معنی که وظایفی که برای خود تعیین میکنیم سرنوشت ما را میسازد.
#انسان_در_جستجوی_معنا
#ویکتور_فرانکل
به این معنی که وظایفی که برای خود تعیین میکنیم سرنوشت ما را میسازد.
#انسان_در_جستجوی_معنا
#ویکتور_فرانکل
مطالعه مرا در خلوت خود تسلی می بخشد. مرا از سنگینی بطالت اندوهبار آزاد میکند و در هر زمانی میتواند مرا از مصاحبتهای کسالتبار خلاص کند...
هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه چاقوی درد را کُند میکند. برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم.
#آلن_دوباتن
#تسلی_بخشی_های_فلسفه
هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه چاقوی درد را کُند میکند. برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم.
#آلن_دوباتن
#تسلی_بخشی_های_فلسفه
فاصلهها هیچوقت دوست داشتن را کمرنگ نمیکند بلکه دلتنگی را بیشتر میکند...
#شوهر_آهو_خانوم
#علی_محمد_افغانی
#شوهر_آهو_خانوم
#علی_محمد_افغانی
آهای آیندگان! ، شما که از دل توفانی بیرون می جهید که ما را بلعیده است، وقتی از ضعف های ما حرف می زنید؛ از زمانه ی سخت ما هم چیزی بگوئید!
#برتولت_برشت
#برتولت_برشت
یه معده گرسنه ؛یه کیف پول خالی؛ و یه قلب شکسته؛ بهترین درس هارو توی زندگی بهت میدن.
#در_جستجوی_خوشبختی
#برتراند_راسل
#در_جستجوی_خوشبختی
#برتراند_راسل
طریق درست عشق ورزیدن همین بود
بی هراس، بی حد و مرز، بی اندیشه ی فردا و سپس بی پشیمانی!
#هیاهوی_زمان
#جولین_بارنز
بی هراس، بی حد و مرز، بی اندیشه ی فردا و سپس بی پشیمانی!
#هیاهوی_زمان
#جولین_بارنز
وقتی كتابی توی جيبت يا توی كيفت داری، مخصوصا وقتهايی كه غمگينی و غصهدار، مثل اين است كه صاحب يك دنيای ديگر هستی! دنيايی كه میتواند شادی را به تو برگرداند!
#اورهان_پاموک
#اورهان_پاموک
وقتی یه همسفرِ خوب داشته باشی
دیگه دنبالِ رسیدن به مقصد نیستی!
دنبالِ طولانی ترین
جاده های دنیا میگردی...
جاده هایی که
تموم شدن رو بهشون یاد نداده باشن...
#پویان_اوحدی
دیگه دنبالِ رسیدن به مقصد نیستی!
دنبالِ طولانی ترین
جاده های دنیا میگردی...
جاده هایی که
تموم شدن رو بهشون یاد نداده باشن...
#پویان_اوحدی
برخی گمان می کنند با تغییر محل سکونت، آدمهای تازه دور خود جمع کردن، تغییر شغل یا مسافرت می توانند از شرّ مشکلاتشان خلاص شوند.
فراموش می کنند که هر جا بروند خودشان را همراه میبرند.
نمیتوانیم از آنچه که هستیم فرار کنیم
اگر در شیکاگو افسرده باشیم، در لوس آنجلس هم احساس افسردگی خواهیم کرد.
با تغییر صحنه ممکن است مدتی اوضاع بهتر بنماید، با این حال رفته رفته همان رفتارهای پیشین را در پیش خواهیم گرفت، همان کمبودها، همان روحیّه، همان احساسها باز به سراغمان خواهد آمد.
این امر در عشق هم صادق است.
به زعم خودمان انتخابمان نادرست بوده است، بنابراین توقف می کنیم و با کس دیگری همسفر می شویم.
روز از نو روزی از نو!
باز هم چندی احساس خوشبختی میکنیم و با کسی دیگر همسفر می شویم.
دیری نمیگذرد که در می یابیم هنوز اندر خم همان کوچه اوّلیم، مضطرب، ناخوشبخت و زیاده خواه.
دگرگونی ها را باید در درون محقّق کنیم نه در بیرون.
همین است و بس!
میتوان انتخاب کرد، اما نمیتوان از رنج حاصل از انتخاب در امان ماند.
#زاده_براى_عشق
#لئو_بوسكاليا
فراموش می کنند که هر جا بروند خودشان را همراه میبرند.
نمیتوانیم از آنچه که هستیم فرار کنیم
اگر در شیکاگو افسرده باشیم، در لوس آنجلس هم احساس افسردگی خواهیم کرد.
با تغییر صحنه ممکن است مدتی اوضاع بهتر بنماید، با این حال رفته رفته همان رفتارهای پیشین را در پیش خواهیم گرفت، همان کمبودها، همان روحیّه، همان احساسها باز به سراغمان خواهد آمد.
این امر در عشق هم صادق است.
به زعم خودمان انتخابمان نادرست بوده است، بنابراین توقف می کنیم و با کس دیگری همسفر می شویم.
روز از نو روزی از نو!
باز هم چندی احساس خوشبختی میکنیم و با کسی دیگر همسفر می شویم.
دیری نمیگذرد که در می یابیم هنوز اندر خم همان کوچه اوّلیم، مضطرب، ناخوشبخت و زیاده خواه.
دگرگونی ها را باید در درون محقّق کنیم نه در بیرون.
همین است و بس!
میتوان انتخاب کرد، اما نمیتوان از رنج حاصل از انتخاب در امان ماند.
#زاده_براى_عشق
#لئو_بوسكاليا
مهم نیست که چقدر تحصیل کرده ای
چقدر با استعدادی
چقدر ثروتمندی
نحوه رفتارت با دیگران؛ همه چیز را راجع به تو میگوید!
#سای_بابا
چقدر با استعدادی
چقدر ثروتمندی
نحوه رفتارت با دیگران؛ همه چیز را راجع به تو میگوید!
#سای_بابا
یکی از دیالوگ های ماندگار در شاهکار فیلم " مسیر سبز "
زمانی که بال، افسر زندان، جان را در جریان اجرای حکم صادره قرار میدهد :
بال : در روز رستاخیز زمانی که با خدا روبرو میشم و اون میپرسه چرا یکی از درست ترین معجزه هاش رو کشتم ، من چی بگم? بگم مربوط به کارم بود ! کارم ?
جان : تو به خدا میگی اون یه لطف بود که کردی ، من میدونم که نگرانی و ازار میبینی ، من میتونم حسش کنم. اما شما نباید در این باره کاری کنید ، من خودم میخوام که انجام بشه و بپایان برسه، من میخوام، خسته ام رییس، خسته ام از اینکه تمام راه تنهام ، تنها مثل یه گنجشک توی بارون، خسته ام از اینکه هرگز کسی رو نداشتم که بگه کجا میریم، از کجا میاییم و چرا میریم ، بیشتر از مردمی خسته ام که همدیگر رو آزار میدن ، خسته ام از تمام دردهایی که میشنوم و حس میکنم، که هر روز بیشتر میشن ، درست مثل اینکه خرده های شیشه توی سرمه ، برای همیشه ،میتونین متوجه بشین،
بال : اره جان گمون کنم بتونم
زمانی که بال، افسر زندان، جان را در جریان اجرای حکم صادره قرار میدهد :
بال : در روز رستاخیز زمانی که با خدا روبرو میشم و اون میپرسه چرا یکی از درست ترین معجزه هاش رو کشتم ، من چی بگم? بگم مربوط به کارم بود ! کارم ?
جان : تو به خدا میگی اون یه لطف بود که کردی ، من میدونم که نگرانی و ازار میبینی ، من میتونم حسش کنم. اما شما نباید در این باره کاری کنید ، من خودم میخوام که انجام بشه و بپایان برسه، من میخوام، خسته ام رییس، خسته ام از اینکه تمام راه تنهام ، تنها مثل یه گنجشک توی بارون، خسته ام از اینکه هرگز کسی رو نداشتم که بگه کجا میریم، از کجا میاییم و چرا میریم ، بیشتر از مردمی خسته ام که همدیگر رو آزار میدن ، خسته ام از تمام دردهایی که میشنوم و حس میکنم، که هر روز بیشتر میشن ، درست مثل اینکه خرده های شیشه توی سرمه ، برای همیشه ،میتونین متوجه بشین،
بال : اره جان گمون کنم بتونم